سخن و خنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله
از همه مردم گشاده زبان تر (۴۴۵) و شيرين سخن تر بود و خود مى فرمود: ((من
فصيحترين عربم (۴۴۶) و اهل بهشت به زبان محمّد صلى اللّه عليه و اله سخن مى
گويند.))(۴۴۷) آن حضرت كم حرف و نرم گفتار بود و در وقت گفتن سخن بيهوده نمى گفت و
سخنش مانند جواهر به رشته كشيده بود. (۴۴۸) عايشه مى گويد: مانند حرف زدن شما تند
حرف نمى زد، سخنش آرام و منظم بود در حالى كه شما پراكنده سخن مى گوييد.(۴۴۹)
گويند: سخن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از سخن همه مردم موجزتر بود و جبرئيل
سخن موجز بر او نازل مى كرد و هر چه مى خواست در كلام موجز جمع مى كرد و به كلمات
جامع تكلم مى فرمود: نه زياد و نه كم ، سخنانى در پى هم و مرتبط. بين دو جمله توقفى
داشت تا شنونده بفهمد و درك كند (۴۵۰) و صدايش رسا و از همه مردم خوش نواتر
بود.(۴۵۱)
بيشتر سكوت مى كرد و جز به هنگام نياز سخن نمى گفت . (۴۵۲) حرف ناروا نمى زد و
در وقت خشم و خشنودى جز سخن دل بر زبان نمى آورد.(۴۵۳) و از كسى كه سخن ناپسند مى
گفت ، روى بر مى گرداند. (۴۵۴) اگر مطلب ناپسندى را ناگزير بود كه بگويد، آن را در
قالب كنايه مى فرمود. (۴۵۵) و چون ساكت مى شد همنشينانش سخن مى گفتند و كسى در خدمت
آن حضرت مشاجره نمى كرد (۴۵۶) و از روى حقيقت و خيرخواهى نصيحت مى فرمود، (۴۵۷) و مى گفت : ((قسمتى از قرآن را با قسمت ديگر مخلوط نكنيد؛ زيرا قرآن به چند گونه نازل
شده است .))(۴۵۸)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روى اصحابش بيش از همه تبسم داشت و مى خنديد و
به گفته آنان به ديده اصحاب مى نگريست و با آنها معاشرت داشت (۴۵۹) و چه بسيار
اتفاق مى افتاد كه آنقدر مى خنديد تا دندانهاى آسيايش ديده مى شد. (۴۶۰) ولى خنده
اصحاب در خدمت ايشان به پيروى از آن حضرت و براى احترام او، تبسم بود.(۴۶۱)
گويند: روزى مردم بيابان نشينى خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد در حالى
كه آن حضرت برآشفته بود و به يارانش اعتراض مى كرد. آن مرد خواست چيزى بپرسد. اصحاب
گفتند: اى مرد، چيزى نگو كه ما او را دگرگون مى بينيم ، گفت : مرا واگذاريد به
خدايى كه او را به حق پيامبر قرار داده است ، من تا او لبخند نزند دست بر نمى دارم
. آنگاه عرض كرد: يا رسول اللّه ! شنيده ام كه دجال در حالى كه مردم از گرسنگى مرده
اند براى آنها آبگوشت مى آورد. پدر و مادرم فدايت ، آيا شما صلاح مى دانيد من از
آبگوشت او به دليل حفظ آبرو و پاكى پرهيز كنم تا از لاغرى بميرم يا از آن بخورم تا
فربه شوم ؛ آنگاه به خدا ايمان آورم و او را انكار كنم ؟ مى گويند: رسول خدا صلى
اللّه عليه و اله به قدرى خنديد كه دندانهاى آسيايش نمايان شد. سپس فرمود: نه ،
خداوند با آنچه مؤ منان را بى نياز مى سازد تو را نيز بى نياز مى كند.(۴۶۲)
گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله از همه مردم لبخندش بيشتر و خوشخوتر بود مگر
آيه قرآنى نازل مى شد و به ياد قيامت مى افتاد و يا مشغول موعظه مى شد. و چون مسرور
و خشنود بود، از همه مردم خشنودتر بود و اگر موعظه مى كرد به حقيقت موعظه مى كرد و
جز براى خدا خشمگين نمى شد، (۴۶۳) و در اين حال چيزى جلوى خشم او را نمى گرفت . و
در تمام كارهايش همين طور بود. و هرگاه مشكلى پيش مى آمد حل آن را به خدا واگذار مى
كرد، و از نيرو و توان خود تبرى و از خداوند هدايت مى طلبيد و مى گفت : (( اللهم
ارنى الحق حقا فاتبعه و اءرنى منكرا و ارزقنى اجتنابه و اءعذنى من اءن يشتبه على
فاتبع هواى بغير هدى منك و اجعل هواى تبعا لطاعتك ، و خذ رضا نفسك من نفسى فى عافية
و اهدنى لما اختلف فيه من الحق باذنك انك تهدى (من تشاء) الى صراط مستقيم . ))
در بيان اخلاق و آداب غذا خوردن آن حضرت
پاورقى ها :
۴۴۵- عراقى گويد: اين حديث را
ابوالحسن بن ضحاك در كتاب (( الشمائل )) و ابن جوز در (( الوفاء )) به اسناد ضعيف
از قول بريده نقل كرده اند كه : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فصيحترين عرب بود،
سخنى را مى گفت و آنها نمى فهميدند، آن حضرت توضيح مى داد و آنان را مطلع مى ساخت .
۴۴۶- اين حديث را ابن سعد در (( طبقات )) از يحيى بن
يزيد سعدى به طور مرسل با سند صحيح چنين نقل كرده است : (( من عربترين شما از قريشم
)) در (( جامع الصغير )) همين طور است به (( موضوعات الكبير، )) مولى على قارى ، ص
۴۰ مراجعه كنيد.
۴۴۷- اين حديث را طبرانى ، ابوالشيخ و
حاكم در مستدرك و ابن مردويه و بيهقى در (( الشعب )) از قول ابن عباس چنين نقل كرده
است : (( زبان اهل بهشت عربى است )) به (( درالمنثور، )) ج ۴، ص ۲ مراجعه كنيد.
۴۴۸- ام معبد سخن پيامبر را در حديث هجرت پيامبر به
مدينه چنين نقل كرده ، به مستدرك حاكم ، ج ۳، ص ۹، تاريخ طبرى و تاريخ خميس و
كتابهاى ديگر مراجعه كنيد.
۴۴۹- اول اين حديث را بخارى
در ج ۴، ص ۲۳۱ و به گفته عراقى دو جمله آخر را خلعى در فوائد خود با اسناد منقطع
نقل كرده است .
۴۵۰- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل
)) از قول هند بن ابى هاله و صدوق در (( المعانى ، )) ص ۸۱ نقل كرده اند.
۴۵۱- به سند اين حديث برخورد نكردم اما حديثى به اين
مضمون از مسلم خواهد آمد.
۴۵۲- اين حديث را ترمذى در
(( الشمائل )) از قول هند بن ابى نقل كرده است .
۴۵۳-
اين حديث را حاكم در (( المستدرك ، )) ج ۱ / ۱۰۵ و ابوداوود در (( السنن )) ، ج ۲ /
۲۸۶ از عبداللّه بن عمر نقل كرده گويد: من هر چه از رسول خدا صلى اللّه عليه و اله
مى شنيدم ، مى نوشتم ؛ زيرا مى خواستم آنها را حفظ كنم ولى مردم قريش مانع شدند و
گفتند: تو همه چيز را مى نويسى در حالى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بشر است و
در وقت ناخشنودى و خشنودى سخنانى بر زبان مى آورد. اين بود كه من از نوشتن خوددارى
كردم ، بعدها اين مطلب را به پيامبر صلى اللّه عليه و اله عرض كردم ، با انگشت به
دهان مباركش اشاره كرد و فرمود: (( بنويس ، به خدا قسم كه از اين دهان جز حرف حق
بيرون نمى آيد.))
۴۵۴- اين حديث را ترمذى ضمن حديث
طولانى با اين عبارت آورده است : (( (( يتغافل عمالا يشتهى .)) )) .
۴۵۵- حديثى را بخارى در كتاب (( الطلاق )) از صحيح خود، ج ۷، ص ۵۵ نقل
كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله در مورد همسر رفاعه قرطنى فرمود: (( نه ،
مگر اين كه تو حلاوت او را بچشى و او حلاوت تو را)) كنايه از همبستر شدن زن و شوهر.
۴۵۶- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) نقل كرده است
.
۴۵۷- مسلم در ج ۳، ص ۱۱ از قول جابر نقل كرده است كه
پيامبر صلى اللّه عليه و اله وقت سخنرانى چشمانش قرمز و صدايش به قدرى بلند مى شد
كه گويى (فرمانده ) به سپاه هشدار مى دهد. مى فرمود: (( صبح و شامتان ...))
۴۵۸- اين حديث را طبرانى از حديث عبداللّه بن عمر با
سندى حسن نقل كرده است . (( كه قرآن نازل نشده تا شما قسمتى را با قسمتى مخلوط
كنيد.)) و در روايتى (( آيا چنين دستورى داريد كه قسمتى از كتاب خدا را با قسمتى در
آميزيد.))
۴۵۹- در (( الشمائل )) ترمذى در حديثى از
على عليه السلام نقل شده : (( از آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه تعجب مى
كردند، تعجب مى كرد)) و مسلم در ج ۷، ص ۷۸ از قول جابر بن سمره آورده است : آنها
حرفهاى جاهليت را مى زدند و مى خنديدند ولى او تبسم مى كرد.
javascript¦history.go(-۱)"> ۴۶۰- اين حديث را مسلم
در ج ۸، ص ۱۲۵ ضمن داستان آمدن دانشمند يهود خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله نقل
كرده است .
۴۶۱- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل ))
از قول هند نقل كرده است .
۴۶۲- در هيچ جا به اين
داستان برخورد نكردم .
۴۶۳- اين حديث را طبرانى در
مكارم از قول جابر چنين نقل كرده : هرگاه بر آن حضرت وحى نازل مى شد، هشدار دهنده
قوم بود و چون غمش بر طرف مى شد، از همه مردم لبخندش بيشتر بود. احمد از سخن على يا
زبير نقل كرده كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله خطبه مى خواند و ايام اللّه را ياد
مى كرد به طورى كه در چهره اش نمودار بود و گويى هشدار دهنده قوم است كه صبح زود
آنها را در جريان كار قرار مى دهد؛ )) (المغنى ) )) .
بازگشت