شمه اى از اخلاق و صفات و كرامات امام چهارم ابومحمّد، على بن حسين ، زين العابدينعليه السلام

ابن طلحه در مناقب خويش مى گويد: (۸۴۹) آن حضرت يعنى ، زين العابدين ، سرآمد پارسايان ، سرور پرهيزگاران و رهبر مؤ منان است . نشان او گواهى مى دهد كه از دودمان رسول خدا صلى اللّه عليه و اله است و جهتگيرى او، مقام قريش را در پيشگاه خدا ثابت مى كند و پينه بستن مواضع سجده اش ‍ فزونى نماز و تهجدش را به ثبوت مى رساند و رو بر تافتنش از متاع دنيا، بيانگر زهد او در دنياست . او از پستان تقوا به وفور نوشيد تا سرآمد شد و انوار تاءييد الهى بر او تابيدن گرفت و بدان وسيله هدايت لازم را يافت . اذكار و اوراد عبادت همدم او بود و او با اين اذكار انس گرفت ، وظايف بندگى و طاعت خدا هم پيمان او گرديد و آن حضرت به زيور طاعت آراسته گشت . چه بسيار شبهايى را كه براى پيمودن راه آخرت بيدار خوابى كشيد و تشنگى روزهاى گرم تابستان را در طول اين سفر راهنماى خود ساخت ، امور خارق عادت و كراماتى داشت كه مردمان به چشم ديدند كه در آثار متواتره ثبت است و گواهى مى دهد كه وى در زمره بزرگوارانى است كه پادشاهان جهان آخرتند.

امام سجاد عليه السلام ، القاب زيادى دارد كه تمامى آنها بر آن حضرت اطلاق مى شود. مشهورترين آنها عبارتند: از (( زين العابدين ، سيد العابدين ، زكى ، امين و ذوالثفنات . )) بعضى گفته اند علت ملقب بودن آن حضرت به زين العابدين آن است كه شبى ميان محراب عبادت به حال قيام در تهجد بود، شيطان به صورت اژدهايى نمودار شد تا او را از عبادتش ‍ باز دارد امّا آن حضرت اعتنايى به او نكرد. اژدها نزديك شد و شست پايش ‍ را به دهان گرفت باز هم توجهى نكرد، او را آزرد ولى آن حضرت نمازش را نشكست . چون از نماز فارغ شد خداوند حقيقت را بر او آشكار ساخت و دانست كه او شيطان است ، او را ناسزا گفت و لطمه زد و فرمود: دور شو اى ملعون ! شيطان رفت و آن حضرت به ذكر خويش ادامه داد. آنگاه از گوينده اى ناپيدا ندايى شنيد كه ، سه مرتبه خطاب به او گفت : تو زين العابدين ! اين كلمه به زبانها افتاد و به عنوان لقبى براى آن حضرت مشهور شد.(۸۵۰)

امّا مناقب ، امتيازات و صفات امام عليه السلام فراوان است .

از جمله آن است كه وقتى براى نماز وضو مى گرفت ، رنگ چهره اش زرد مى شد، اطرافيانش مى پرسيدند: اين چه عاداتى است كه در وقت وضو شما داريد؟ مى فرمود: آيا مى دانيد كه در مقابل چه كسى مى خواهم بايستم ؟

از آن جمله است وقتى كه راه مى رفت ، دستهايش را جلو و عقب نمى برد و آنها را حركت نمى داد و از آرامش و فروتنى خاصى برخوردار بود. وقتى كه براى نماز مى ايستاد، بدنش مى لرزيد و در پاسخ كسانى كه از علت لرزش ‍ مى پرسيدند، مى فرمود: مى خواهم در حضور پروردگارم بايستم و با او مناجات كنم ، از اين رو بدنم مى لرزد، روزى در حال نماز بود كه آتش سوزى اتفاق افتاد و خانه آتش گرفت ، ديگران مى گفتند: يابن رسول اللّه ! يابن رسول اللّه ! آتش ! آتش ! امّا وى سرش را از سجده بلند نكرد تا اين كه آتش خاموش ‍ شد. عرض كردند: چه باعث شد كه به آتش توجه نفرموديد؟ فرمود: آتش ‍ دوزخ .

از آن جمله است داستانى كه سفيان نقل كرده و مى گويد: مردى خدمت على بن حسين عليه السلام رسيد، عرض كرد: فلانى تو را بد گفت و به شما تعرض كرد. فرمود: مرا نزد او ببر. همراه آن حضرت رفت با اين تصور كه وى مى خواهد انتقام بگيرد، همين كه نزد آن مرد آمد فرمود: فلانى اگر گفته هاى تو درباره من حق است خدا از من بگذرد و اگر درباره من ناحق است خدا از گناه تو بگذرد.(۸۵۱)

بين آن حضرت و عموزاده اش حسن بن حسن عليه السلام اختلاف جزئى پيش آمد. حسن خدمت على بن حسين عليه السلام رسيد در حالى كه آن حضرت با اصحابش در مسجد بود، وى از گفتن آنچه باعث ناراحتى او شد فرو گذار نكرد، در حالى كه آن حضرت ساكت بود تا اين كه حسن برگشت . همين كه شب فرا رسيد، در خانه او آمد و در زد، حسن بيرون آمد، على بن حسين عليه السلام فرمود: اگر آنچه گفتى راست بود خدا مرا بيامرزد و اگر دروغ بود خدا تو را بيامرزد و درود و رحمت خدا بر تو باد! آنگاه برگشت ، حسن دنبال او آمد و همچنان پشت سر آن حضرت مى رفت و مى گريست تا اين كه دل امام عليه السلام به حال او سوخت ، حسن عرض كرد: به خدا سوگند بعد از اين كارى كه باعث رنجش تو شود انجام نخواهم داد. امام عليه السلام فرمود: از آنچه درباره من گفته بودى تو را بخشيدم .(۸۵۲)

از جمله ، وقتى كه على بن حسين عليه السلام از دنيا رفت فهميدند كه آن حضرت صد خانواده از اهل مدينه را غذا مى داده و شخصا نيازمنديهاى آنها را مى برده و به آنها مى رسانده است .(۸۵۳)

محمّد بن اسحاق مى گويد: گروهى از مردم مدينه بودند كه امرار معاش ‍ مى كردند و نمى دانستند كه زندگيشان از كجا تاءمين مى شود. امّا وقتى كه على بن حسين عليه السلام از دنيا رفت ديدند آن كه هر شب به سراغ آنها مى آمد، نيامد.(۸۵۴)

ابوحمزه ثمالى مى گويد: زين العابدين عليه السلام شب هنگام ، انبانى از نان بر پشتش حمل مى كرد و به مستمندان صدقه مى داد و مى فرمود: صدقه پنهانى ، آتش خشم پروردگار را فرو مى نشاند.(۸۵۵)

وقتى كه امام عليه السلام از دنيا رفت به هنگام غسل دادن ، حاضران آثارى را در پشت آن حضرت ديدند پرسيدند: اينها چيست ؟ گفته شد: امام عليه السلام خود شبانه انبان آرد بر دوش مى گرفت و دور از انظار مردم به در خانه فقراى مدينه مى رساند (اينها آثار آن انبانهاست .)(۸۵۶)

ابن عايشه مى گويد: از مردم مدينه شنيدم كه مى گفتند: صدقه نهانى را از دست نداديم مگر وقتى كه على بن حسين عليه السلام از دنيا رفت .(۸۵۷)

سفيان مى گويد: على بن حسن عليه السلام آهنگ رفتن سفر حج را داشت سكينه بنت الحسين عليه السلام خواهر آن حضرت ، توشه راهى با هزينه هزار درهم برايش فراهم كرد وقتى كه امام عليه السلام پشت حرّه بود، توشه را به نزد او فرستاد. امام عليه السلام تمام آنها را بين مستمندان تقسيم كرد.(۸۵۸)

مردى به سعيد بن مسيب گفت : مردى را پرهيزگارتر از فلان كس - مردى را نام برد - نديده ام . سعيد پرسيد: تو على بن حسين عليه السلام را نديده اى ؟ گفت : نه ، گفت : من كسى را پرهيزگارتر از او نديده ام .

زهرى مى گويد: هيچ فرد هاشمى را برتر از على بن حسين عليه السلام نديدم .(۸۵۹)

ابوحازم نيز چنين گفته است : هيچ فرد هاشمى را برتر از على بن حسين عليه السلام و هيچ كسى را فقيه تر از او نديده ام .(۸۶۰)

طاووس مى گويد: على بن حسين عليه السلام را در حجر اسماعيل به حال سجده ديدم ، با خود گفتم : مرد صالحى از خاندان پاك است بايد گوش ‍ بدهم ببينم چه مى گويد، پس گوش فرا دادم ، شنيدم كه مى گفت : ((خدايا بنده ات در آستانه تو، مسكينت در پيشگاه تو، گدايت بر در خانه تو، نيازمندت بر درگاه تو ايستاده است .)) به خدا سوگند در هيچ گرفتاريى با اين عبارات خدا را نخواندم مگر اين كه خداوند گرفتارى ام را بر طرف كرد.(۸۶۱)

امام سجاد عليه السلام در هر شب و روز هزار ركعت نماز مى خواند و وقتى صبح مى شد بى هوش مى افتاد و (از ضعف جسمى ) چنان بود كه وزش باد همانند خوشه گندمى وى را (از سمتى به سمتى ) حركت مى داد.(۸۶۲)

روزى آن حضرت در بيرون از منزل بود، مردى او را ديد و دشنامش داد. غلامان و خدمتكاران به او حمله بردند، على بن حسين عليه السلام فرمود: آرام بايستد و كارى به او نداشته باشيد. سپس رو به آن مرد كرد و فرمود: آنچه را خداوند از امور ما بر تو پنهان داشته بيشتر از آن است كه تو مى دانى . آيا حاجتى از ما دارى كه تو را يارى كنيم ؟ آن مرد شرم كرد، على بن حسين عليه السلام عبايى را كه بر دوشت داشت روى شانه او انداخت و دستور داد تا ده هزار درهم به او دادند. از آن پس ، همواره آن مرد مى گفت : گواهى مى دهم كه تو از اولاد پيامبرانى .(۸۶۳)

روزى جمعى از مردم در خانه آن حضرت مهمان بودند؛ به خدمتگزار دستور دادند كه بشتابد و مقدارى گوشت در تنور بريان كند. خدمتگزار با عجله آن را مى آورد، كه سيخهاى كباب از دستش افتاد و به سر بچه اى از امام عليه السلام كه زير پله بود، اصابت كرد و سبب مرگ او شد. امام عليه السلام رو به آن غلام كه سرگردان و نگران بود كرد و فرمود: تو آزادى زيرا تو از روى عمد اين كار را نكردى . آنگاه پيكر پسرش را تجهيز و دفن فرمود.(۸۶۴)

روزى امام عليه السلام بر محمّد بن اسامة بن زيد كه بيمار بود، وارد شد. محمّد شروع به گريه كرد، على بن حسين عليه السلام فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ عرض كرد: وامى دارم ، فرمود: چقدر وام دارى ؟ عرض كرد: پانزده هزار دينار. على بن حسين عليه السلام فرمود: بر عهده من كه بپردازم ، و از طرف او قبول كرد.(۸۶۵)

فصل :

در (( كشف الغمه )) (۸۶۶) از سعيد بن كلثوم نقل شده كه مى گويد: نزد امام صادق ، جعفر بن محمّد عليه السلام بودم . نام اميرالمؤ منين ، على بن ابى طالب عليه السلام را بر زبان آورد و آن حضرت را بسيار ستود، و بدانچه شايسته بود وصف كرد. سپس فرمود: ((به خدا سوگند، على بن ابى طالب عليه السلام هرگز از دنيا حرامى را نخورد تا وقتى كه از دنيا رفت و هيچ گاه در برابر دو امر رضاى خدا را جلب نكرد، مگر اين كه به خاطر دينش آن را كه دشوارتر بود برگزيد و هيچ پيشامدى براى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نشد مگر به دليل اعتماد به او، او را طلبيد و هيچ كس از اين امت تاب عمل رسول خدا صلى اللّه عليه و اله را جز او نداشت و اگر مى بايست كارى را بمانند مردى انجام دهد كه در يك طرف او بهشت قرار دارد و در طرف ديگر آتش دوزخ ، او اميدوار به پاداش اين و هراسناك از مجازات آن بود و از مالى كه با عرق چين و دسترنج خود، فراهم كرده بود هزار برده را در راه رضاى خداى عزوجل و به خاطر نجات از آتش دوزخ آزاد كرد، در حالى كه قوت خانواده اش از روغن زيتون ، سركه و خرماى خشك بود و لباسش ‍ چيزى جز كرباس نبود و هرگاه چيزى از آبستن دستش زياد مى آمد، قيچى مى طلبيد و آن را قيچى مى كرد. و از فرزندان و اهل بيتش هيچ كس در لباس ‍ پوشيدن و فقاهت بيشتر از على بن حسين عليه السلام به او شباهت نداشت . روزى پسرش ، امام باقر عليه السلام بر آن حضرت وارد شد در حالى كه از عبادت به حدى رسيده بود كه هيچ كس به پاى او نمى رسيد، ديد رنگ پدرش از بيدار خوابى زرد و چشمها از گريه رنجور شده و پيشانى (در اثر سجده ) زخم ، و بينى اش آزرده گشته است و از بس كه در قيام نماز ايستاده ، ساقها و پاها ورم كرده است . امام باقر عليه السلام مى گويد: وقتى كه پدرم را به آن حال ديدم نتوانستم جلو گريه را بگيرم ، دلم به حال او سوخت و گريستم و او از حالت تفكر به در آمد و توجهى به طرف من كرد، پس خوشامد گويى فرمود: پسرم يكى از آن كتابهايى را كه عبادت على بن ابى طالب در آن آمده است به من بده كتاب را آوردم ، اندكى از آن را قرائت كرد سپس بابى قرارى و تاءثر آن را كنارى گذاشت ، فرمود: چه كسى را ياراى عبادت على بن ابى طالب عليه السلام است ؟!

از ابراهيم بن على به نقل از پدرش آمده است كه مى گويد: با على بن حسين عليه السلام سفر حج مى رفتيم . شتر آن حضرت كند حركت كند، امام عليه السلام با چوب دستى اش اشاره اى به شتر كرد و سپس فرمود: آه ، آه ، اگر جزائى در كار نمى برد! - اين جمله را گفت - و دستش را عقب كشيد.(۸۶۷)

و با همان اسناد، مى گويد: على بن حسين عليه السلام پياده راهى مكه شد و بيست روز از مدينه تا مكه ، پياده رفت .(۸۶۸)

از زرارة بن اعين نقل شده كه مى گويد: شنيدم سؤ ال كننده اى در دل شب مى گويد: كجايند پارسايان در دنيا و دلبستگان به آخرت ؟ سروش غيبى از طرف بقيع ندا داد: - صدايش را مى شنيد، ولى شخص او را نمى ديد - آن كسى على بن حسين عليه السلام است .(۸۶۹)

كنيزى آب مى ريخت تا آن حضرت وضو بگيرد، چرت زد، ظرف آب از دستش افتاد و سر مبارك را زخمى ساخت ، امام عليه السلام سر بلند كرد، كنيز عرض كرد: خداى تعالى مى فرمايد: (( و الكاظمين الغيظ )) ، فرمود: من خشم خود را فرو خوردم . عرض كرد: (( و العافين عن الناس ، )) فرمود: خداوند از تو بگذرد! عرض كرد: (( واللّه يحب المحسنين ، )) فرمود: برو، تو در راه خدا آزادى .(۸۷۰)

نقل شده كه دوبار غلامش را صدا زد و او جواب نداد و در نوبت سوم كه صدا زد، جواب داد، فرمود: پسرم آيا صداى مرا نشنيدى ؟ گفت : چرا شنيدم ، فرمود: پس چرا جواب ندادى ؟ عرض كرد: چون از طرف تو در امان بودم ، فرمود: سپاس خداى را كه غلامم را از ناحيه من در امان قرار داده است .(۸۷۱)

از عبداللّه بن عطا نقل كرده اند كه مى گويد: يكى از غلامان على بن حسين عليه السلام گناهى مرتكب شد كه بايد مجازات مى شد. امام عليه السلام تازيانه را برداشت و فرمود: (( قل للذين آمنوا يغفروا للذين لايرجون ايام اللّه . )) (۸۷۲) غلام عرض كرد: من آن طور نيستم بلكه به رحمت خداوند اميدوارم و از عذاب او بيم دارم . امام عليه السلام با شنيدن اين سخن ، تازيانه را انداخت و فرمود: تو آزادى .(۸۷۳)

مردى نسبت به على بن حسين عليه السلام جسارتى كرد. حضرت چنان وانمود كرد كه نشنيده است . آن مرد گفت : با تو هستم ! على بن حسين عليه السلام فرمود: و من از تو چشم پوشى كردم .(۸۷۴)

پسرش به چاه افتاد. مردم مدينه تا وقتى كه او را از چاه در آوردند، نگران و مشوش بودند امّا آن حضرت در محراب عبادت همچنان مشغول نماز بود. از علت پرسيدند، فرمود: من متوجه نشدم زيرا با پروردگار بزرگ مناجات مى كردم .(۸۷۵) آن حضرت پسر عمويى داشت ، امام عليه السلام شب هنگام به طور ناشناس مى آمد و مبلغى پول به او مى داد ولى او مى گفت : على بن حسين عليه السلام به ما نمى رسد، خدا او را از طرف من جزاى خير ندهد! امام عليه السلام حرف او را مى شنيد، تحمل و صبر مى نمود و خود را به او معرفى نمى كرد، وقتى كه امام عليه السلام از دنيا رفت و پول نرسيد، دانست كه كسى كه هر شب مى آمد و كمك مى كرد على بن حسين عليه السلام بوده از اين رو كنار قبر وى آمد و بر او گريه كرد.(۸۷۶)

به آن حضرت ، ابن الخيرتين مى گفتند، به اين دليل كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرموده است : ((همانا از بندگان خدا دو طايفه بهترين ها هستند)) منظور آن كه بهترين طايفه از عرب ، قريش و از عجم ايرانيان هستند، و مادر امام عليه السلام دخترى كسرى بود.(۸۷۷)

از آن حضرت پرسيدند: چگونه صبح كرديد؟ فرمود: ((ما به خاطر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بيمناكيم در حالى كه تمام مردم مسلمان به وسيله او در امانند.))(۸۷۸)

به امام عليه السلام عرض كردند: چرا وقتى كه مسافرت مى كنيد، نام و نسب خودتان را از همسفران پنهان مى داريد؟ فرمود: من دوست ندارم كسى به خاطر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به من چيزى بدهد كه من نظير آن را به او نداده باشم .(۸۷۹)

شخصى به مردى از آن زبير سخن ناسزايى گفت ، زبير صورتش را از او برگرداند، سپس سخن به درازا كشيد و زبيرى به على بن حسين عليه السلام دشنام داد، امام عليه السلام اعتنايى نكرد و پاسخ نداد، زبيرى پرسيد: چرا جواب مرا نداديد؟ فرمود: به همان دليل كه شما جواب آن مرد را نداديد.(۸۸۰)

يكى از پسران آن حضرت از دنيا رفت . كسى بى تابى امام را نديد. علت آن را پرسيدند، فرمود: كارى است كه ما انتظار آن را داشتيم اكنون كه پيش آمده نبايد ناراضى باشيم .(۸۸۱)

طاووس (يمانى ) مى گويد: در مسجد الحرام مردى را ديدم كه زير ناودان نماز مى خواند و دعا مى كند و در حال دعا مى گريد. وقتى از نماز فارغ شد، نزد او آمدم ، ديدم على بن حسين عليه السلام است . عرض كردم : يابن رسول اللّه ! من شما را در آن حالت ديدم در حالى كه شما سه امتياز داريد كه من اميدوارم خوفى بر شما نباشد، يكى اين كه شما پسر پيغمبر خداييد؛ دوم شفاعت جدتان و سوم رحمت خدا را داريد. فرمود: ((طاووس ! امّا اين كه من پسر پيغمبرم باعث ايمنى من نمى شود زيرا من اين سخن خداى تعالى را شنيده ام كه مى فرمايد: (( فلا انساب بينهم يومئذ )) (۸۸۲) و امّا شفاعت جدم نيز مرا ايمن نمى سازد زيرا خداى تعالى مى فرمايد: (( و لا يشفعون الا لمن ارتضى . )) (۸۸۳) و امّا رحمت خداوند مى فرمايد: (( ان رحمة اللّه قريب من المحسنين . )) (۸۸۴) و من نمى دانم كه نيكوكار هستم يا نه )).(۸۸۵)

فصل :

امّا كرامات آن حضرت ، در (( كشف الغمه )) از كتاب (( الدلائل )) تاءليف ابوالعباس عبداللّه بن جعفر حميرى نقل كرده ، و در دلائل مى گويد: ابو محمّد على بن حسين عليه السلام در مسافرتى غذا ميل مى كرد و در نزد او مردى بود، ناگهان آهويى پيدا شد كه در گوشه اى به دنبال غذا مى گشت . مسافران كنار سفره ها در آن جا غذا مى خوردند. على بن حسين عليه السلام (۸۸۶) - رو به آن حيوان كرد - و فرمود: نزديك شو و غذا بخور، تو در امانى ! آهو نزديك شد و آمد و مشغول خوردن از غذاى سفره شد. آن مردى كه هم خوراك امام عليه السلام بود از جا برخاست و با سنگ ريزه اى به پشت آهو زد، آهو رم كرد و رفت . على بن حسين عليه السلام رو به آن مرد كرد و فرمود: تو پيمانى را كه با من داشتى شكستى ؛ هرگز با تو سخن نخواهم گفت .

در همان كتاب از قول امام باقر عليه السلام نقل كرده كه مى گويد: ((پدرم به قصد (مزرعه اى كه داشت ) از شهر بيرون شد و همراه ما جمعى از غلامان و ديگر مردم بودند. پس سفره گسترده شد تا غذا بخوريم . آهويى آمد، به امام عليه السلام نزديك شد، فرمود: اى آهو! من على بن حسينم و مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله است ، بيا غذا بخور، آهو آمد به مقدارى كه خدا خواسته بود با آنها غذا خورد سپس فاصله گرفت ، يكى از غلامان عرض كرد: آهو را نزد ما برگردانيد. فرمود: به شرط آن كه پيمان شكنى نكنيد، عرض كردند: پيمان نمى شكنيم . پس رو به آهو كرد و فرمود: اى آهو من على بن حسين بن على بن ابى طالبم و مادرم فاطمه دختر رسول خداست ؛ بيا غذا بخور و تو در پيمان من و در امانى . آهو آمد تا كنار سفره ايستاد با آنها غذا مى خورد. پس مردى از اهل مجلس دستش را روى پشت آهو گذاشت آهو رم كرد. على بن حسين عليه السلام فرمود: تو پيمان شكنى كردى ، هرگز با تو صحبت نخواهم كرد.(۸۸۷)

شتر آن حضرت ميان كوه هاى رضوى از راه رفتن باز ايستاد. امام عليه السلام شتر را خوابانيد سپس تازيانه و چوبدستى را به او نشان داد و مى فرمود: راه مى روى با اينها را به كار ببرم ! شتر به راه افتاد و بعد از آن تنبلى نكرد.(۸۸۸)

در همان كتاب با اسناد نقل كرده و مى گويد: در آن ميان كه على بن حسين عليه السلام با اصحابش نشسته بود ناگاه آهويى از سمت بيابان آمد و در مقابل آن حضرت ايستاد، و دمش را حركت مى داد و همهمه مى كرد. يكى از اصحاب پرسيد: يابن رسول اللّه اين آهو چه مى گويد؟ فرمود: او معتقد است كه فلان شخص قرشى ، ديروز نوزادش را گرفته است در حالى كه هنوز هيچ شير به او نداده است . در دل