ابن طلحه مى گويد: (۱۰۷۴) امّا القاب آن حضرت عبارت است از: ناصح ، متوكل ، فتّاح ، نقىّ و مرتضى و مشهورتر از همه متوكّل است ولى خود آن حضرت آن را مخفى مى داشت و به اصحابش دستور مى داد كه آن را به دليل اين كه در آن هنگام لقب خليفه عباسى ، متوكل بود، آن را به كار نبرند.
طبرسى مى گويد: از جمله القاب آن حضرت ؛ عالم ، فقيه ، امين ، طيب و نقى است (۱۰۷۵) و ديگران غير از ابن طلحه و طبرسى ، هادى را نيز افزوده اند كه در نزد شيعه از همه القاب مشهورتر است .(۱۰۷۶)
ابن طلحه مى گويد: (۱۰۷۷)امّا مناقب آن حضرت ، برخى چنان است كه به منزله گوشواره ، گوشها را زينت مى دهد و مردم از شدت اشتياق به وى چون صدفهايى كه درهاى گرانقيمت را در بردارند او را در ميان مى گرفتند، و شاهد بر عظمت ابوالحسن عليه السلام (امام دهم ) اين كه آن حضرت به ارزنده ترين اوصاف متصف بود و همچون ميوه شجره نبوت از اوج شاخساران و بلنداى آن سر بر آورده بود. - در توضيح مطلب مى گويد - روزى امام عليه السلام از شهر سامرا به خاطر مشكلى كه پيش آمده بود، راهى قريه اى شد مرد عربى به قصد ديدار سراغ آن حضرت را گرفت . گفتند: به فلان جا رفته است ، مرد عرب آهنگ آن جا كرد و وقتى كه به خدمت امام عليه السلام رسيد، آن حضرت ، فرمود: چه حاجتى دارى ؟ گفت : مردى از اهل كوفه هستم ، از متمسكان به ولايت جدت على بن ابى طالب عليه السلام ، وام زيادى بر ذمه دارم كه بر دوشم سنگينى مى كند و كسى را براى اداى آن جز شما نيافتم كه به سراغش بروم . امام عليه السلام فرمود: خوشدل و اميدوار باش ، سپس او را فرود آورد. صبح فردا كه شد، فرمود: من از تو چيزى مى خواهم و تو به خاطر خدا مبادا مخالفت كنى ، مرد عرب گفت : مخالفت نخواهم كرد. امام عليه السلام كاغذى را به خط خويش نوشت و در آن اقرار كرد كه آن مرد مالى را از وى طلبكار است . مقدارى را كه تعيين كرد از وامى كه او داشت بيشتر بود و فرمود: اين نوشته را بگير وقتى كه به سامرا رسيدى نزد من بيا در حالى كه جمعى نزد من هستند، از من مطالبه كن و بر من درشتى كن كه چرا وامت را ادا نكرده اى ، به خاطر خدا مبادا خلاف حرف مرا انجام دهى . آن مرد گفت : اطاعت مى كنم . نوشته را گرفت و وقتى امام عليه السلام به سامرا رسيد در حالى كه جمع زيادى از ياران خليفه و ديگران حاضر بودند، آن مرد حاضر شد و دستخط امام عليه السلام را در آورد و مال تعيين شده را مطالبه كرد و هرچه امام عليه السلام سفارش كرده بود بر زبان آورد. امام عليه السلام با نرمش و مدارا با او سخن گفت و شروع به عذرخواهى كرد و وعده داد كه دين خود را ادا و رضايت او را جلب خواهد كرد. جريان را به خليفه متوكل رسيد، دستور داد، سى هزار درهم خدمت امام عليه السلام ببرند. وقتى كه بردند، گذاشت تا آن مرد آمد، فرمود: اين مال را بگير و مقدار وامت را بردار و دينت را ادا كن و باقيمانده را براى عائله و خانواده ات خرج كن و عذر ما را بپذير. اعرابى گفت : يابن رسول اللّه به خدا سوگند كه من كمتر از يك سوم اين را انتظار داشتم ولى خداوند بهتر مى داند كه رسالتش را كجا قرار دهد. مال را گرفت و از خدمت امام عليه السلام رفت . ابن طلحه مى گويد: اين منقبتى است كه هر كس شنيده باشد به داشتن مكارم اخلاق و منقبتى كه فضيلتش مورد اتفاق است ، براى آن حضرت حكم خواهد كرد.
امّا كرامات آن حضرت ، خيلى زياد است و ما به نقل بخشى از آن بسنده مى كنيم .
در ارشاد مفيد - رحمه اللّه - از قول وشّاء به نقل از خيران اسباطى آمده است (۱۰۷۸) كه : در مدينه خدمت ابوالحسن على بن محمّد عليه السلام رسيدم ، به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟ عرض كردم : فدايت شوم ، در وقت آمدن من تندرست بود و من بعد از هر كس او را ديده ام ، ديدار ما ده روز قبل بود. امام عليه السلام فرمود: مردم مدينه مى گويند او مرده است . گفتم : من از همه كسى او را نزديكتر ديده ام . مى گويد: امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: مردم راست مى گويند: او مرده است . وقتى كه امام فرمود: مردم مى گويند، من دانستم كه مقصود، خود آن حضرت است . سپس فرمود: جعفر (متوكل ) چه مى كرد؟ عرض كردم : وقت آمدنم او را در بدترين حال زندانى بود. فرمود: او زمام امور را به دست گرفت . سپس پرسيد: ابن زيات چه مى كرد؟ گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست . فرمود: بدان كه فرمانروايى براى او بد يمن بوده است . راوى مى گويد: آنگاه امام عليه السلام سكوت كرد و به من گفت : ناگزير مقدرات و احكام الهى بايد اجرا شود، اى خيران ! واثق از دنيا رفت ، جعفر متوكل به جاى او نشست و ابن زيات كشته شد. پرسيدم : فدايت شوم چه وقت او را كشتند؟ فرمود: شش روز پس از بيرون شدن شما.
از جمله به نقل از على بن ابراهيم و او از ابن نعيم بن محمّد طاهرى روايت كرده ، مى گويد: متوكل مريض شد، دملى در آورد و بيمارى او را به آستانه مرگ كشاند و هيچ كسى جراءت نداشت كه نيشترى به آن برساند. مادرش نذر كرد كه اگر بهبود يابد مال ارزنده اى از اموال خود را براى ابوالحسن على بن محمّد عليه السلام بفرستد. فتح بن خاقان به متوكل گفت : اگر كسى را نزد اين مرد يعنى ابوالحسن عليه السلام مى فرستادى و از او درخواست مى كردى ، بسا او به چيزى تو را راهنمايى مى كرد كه خداوند به خاطر آن گرفتارى تو را بر طرف مى كرد. گفت : كسى را نزد او بفرستيد، قاصد رفت و برگشت و گفت : روغن گوسفند را با گلاب مخلوط كنيد و روى دمل بگذاريد كه اگر خدا بخواهد، به اذن او سودمند خواهد بود. كسانى كه در كنار متوكل بودند اين سخن را به مسخره گرفتند. فتح بن خاقان به ايشان گفت : گفته او را آزمودن ضررى ندارد، به خدا سوگند كه من اميد بهبودى بدان وسيله دارم .
مقدارى روغن آوردند و با گلاب مخلوط كردند و روى دمل گذاشتند، سر باز كرد و آنچه در داخل آن بود بيرون شد به مادر متوكل مژده دادند كه متوكل خوب شد. ده هزار دينار در كيسه گذاشت و با مهر خود ممهور كرد و براى امام عليه السلام فرستاد. چون متوكل از بستر بيمارى برخاست و چند روزى گذشت ، بطحائى از ابوالحسن عليه السلام نزد متوكل سخن چينى كرد و گفت : اموال و اسلحه دارد! متوكل به سعيد حاجب دستور داد شبانه به خانه امام هجوم برد و اموال و اسلحه اى كه نزد اوست بگيرد و به بغداد بفرستد. ابراهيم بن محمّد عليه السلام مى گويد: سعيد حاجب به من گفت : همان شب به منزل ابوالحسن عليه السلام رفتم همراهم نردبانى بود بالاى بام رفتم ، در تاريكى شب چند پله اى پايين آمدم ، نمى دانستم چگونه وارد منزل شوم ، صداى ابوالحسن عليه السلام از داخل منزل بلند شد كه : اى سعيد همان جا بايست تا شمعى بياورند، طولى نكشيد كه شمعى آوردند و من پايين آمدم ، ديدم لباس و كلاهى پشمينه بر تن دارد و جانمازش روى حصيرى در جلواش گسترده و آن حضرت رو به قبله ايستاده است ، رو به من كرد و فرمود: خانه ها را ببين ، رفتم بازرسى كردم ، در آنها چيزى جز يك بدره و يك كيسه ممهور به مهر مادر متوكل نيافتم . ابوالحسن عليه السلام به من فرمود: جانماز را بردار، آن را بلند كردم ، شمشيرى داخل غلاف بود، برداشتم رفتم نزد متوكل ، وقتى كه مهر مادرش را روى برده ديد دنبال مادرش فرستاد و راجع به بدره پرسيد (راوى مى گويد:) يكى از خدمتگزاران ويژه برايم نقل كرد، كه مادر متوكل گفت : من در وقت بيمارى تو نذر كردم كه اگر بهبود يابى ده هزار دينار از مال خودم براى او بفرستم و فرستادم و اين مهر من است كه او بر نداشته است . كيسه ديگر را گشود در آن چهارصد دينار بود، متوكل دستور داد بدره ديگرى نيز ضميمه كنند و به من گفت اينها را براى ابوالحسن ببر و اين شمشير را هم با آن كيسه و موجودى اش نزد او برگردان . آنها را به خدمت امام عليه السلام بردم در حالى كه خجالت مى كشيدم گفتم : سرورم بر من گران است كه بدون اجازه شما وارد منزلتان شدم ولى ماءمور بودم . فرمود: ((و بزودى ستمكاران خواهند دانست كه بازگشت آنها به كجاست .))(۱۰۷۹)
از جمله محمّد بن فرج رخجى مى گويد: ابوالحسن عليه السلام در نامه اى به من نوشت : اى محمّد! كارهايت را جمع و جور كن و آماده شو. محمّد مى گويد: من مشغول سر جمع كردن كارهايم بودم در حالى كه نمى دانستم مقصود از اين نوشته امام عليه السلام چيست . تا اين كه ماءمورى آمد و مرا با غل و زنجير از مصر برد و تمام اموالم را از من گرفتند. هشت سال در زندان ماندم تا نامه اى از آن حضرت در زندان به دستم رسيد. در آن نامه نوشته بود: محمّد، در جانب غربى منزل نكن . من نامه را خواندم و با خود گفتم : با اين كه من در زندانم امام عليه السلام اين طور مى نويسد! چيز عجيبى است ! چند روزى نگذشته بود كه غل و زنجير را برداشتند و آزادم كردند و من به راه خود رفتم . مى گويد: پس از آزادى نامه اى نوشتم و از امام تقاضا كردم از خدا بخواهد املاكم را به من برگردانند. مى گويد: در نامه اى به من نوشت : بزودى املاكت بر مى گردد و اگر برنگردد هم ضررى به حال تو ندارد. على بن محمّد نوفلى مى گويد: محمّد بن فرج رخجى وقتى ميان سپاه برگشت نامه برگشت اموالش را نوشته بودند امّا نامه به دستش نرسيد از دنيا رفت .(۱۰۸۰)
از جمله به نقل از زيد بن على بن حسين بن زيد، مى گويد: مريض شدم شبانه پزشك وارد شد و دارويى را تجويز كرد كه مى بايست آن دارو را در سحر آن روز مصرف كنم . براى من فراهم آوردن آن دارو در آن شب ميسر نبود. همين كه پزشك از در خانه بيرون رفت ، خدمتكار ابوالحسن عليه السلام با كيسه اى وارد شد كه همان دارو بعينه داخل كيسه بود. به من گفت : امام ابوالحسن عليه السلام به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: اين دارو امروز - روز معين - دريافت كن . من گرفتم و نوشيدم پس بهبود يافتم . محمّد بن على مى گويد: زيد بن على به من گفت : اى محمّد! غلاة كجا هستند تا اين داستان را بشنوند.!(۱۰۸۱)
از جمله به نقل از صالح بن سعيد مى گويد: روزى كه ابوالحسن عليه السلام به فرمان متوكل به سامرا وارد شد، به خدمتش رسيدم و عرض كردم : فدايت شوم در هر كارى مى خواهند نور شما را خاموش كنند و محدود سازند تا آن جا كه شما را در بدترين كاروانسراها (( - خان الصعاليك - )) منزل داده اند. فرمود: پسر سعيد تو اين جا را مى بينى ! سپس با دستش اشاره كرد، ناگهان باغهاى زيبا، رودهاى جارى و بوستانهايى با زنان خوشبو و كودكانى چون مرواريد پوشيده ظاهر شد. با ديدن اينها چشم خيره شد و تعجب زيادى كردم . پس رو به من كرد و فرمود: پسر سعيد، هر جا باشيم اين جا، جاى ماست ، ما در (( ((خان الصعاليك )) )) نيستيم .(۱۰۸۲)
مفيد - رحمه اللّه - مى گويد: (۱۰۸۳) ابوالحسن عليه السلام مدتى را كه در سامرا اقامت داشت به ظاهر محترم بود، متوكل مى كوشيد تا او را گرفتار كند ولى نتوانست . و داستانهايى با آن حضرت دارد كه مشتمل بر كرامات و معجزات است . آوردن آنها باعث طولانى شدن كتاب و دور شدن از هدف اصلى مى گردد.
در دلايل حميرى به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است كه مى گويد: امّ محمّد كنيز حضرت رضا عليه السلام نقل كرد كه روزى ابوالحسن عليه السلام (امام دهم ) آمد و روى دامن مادر پدرش ، دختر موسى بن جعفر عليه السلام نشست . آن بانو از وى پرسيد: تو را چه شده است ؟ فرمود: به خدا سوگند هم اكنون پدرم از دنيا رفت . عرض كرد: اين را بر زبان مياور! فرمود: به خدا قسم همان است كه من مى گويم . پس آن روز را يادداشت كرديم بعدها خبر وفات ابوجعفر عليه السلام آمد كه همان روز از دنيا رفته است .(۱۰۸۴)
از جمله فاطمه بنت هيثم مى گويد: در زمانى كه جعفر به دنيا آمد، من در سراى ابوالحسن عليه السلام بودم ، ديدم اهل خانه از تولد او شادمانند. خدمت امام عليه السلام رفتم اثر شادى در او نديدم ، عرض كردم : سرورم ! شما را ناشاد مى بينم ! فرمود: بر تو سهل است ، امّا اين مولود در آينده جمع زيادى را گمراه خواهد كرد.(۱۰۸۵)
از جمله به نقل از على بن محمّد حجال ، مى گويد: به ابوالحسن عليه السلام نوشتم من در خدمت شما هستم و امّا مرضى در پايم پيدا شده كه نمى توانم از جا بلند شوم تا وظايفم را انجام دهم . اگر صلاح بدانيد از خدا بخواهيد كه بيمارى مرا برطرف كند و مرا در انجام وظيفه و اداى امانت يارى دهد و كوتاهى مرا به حساب عمد از جانب من نگذارد و اگر مالى از طرف من ضايع شود به حساب فراموشكارى من بگذارد و بر من گشايشى ببخشيد و براى من دعا كنيد كه خداوند مرا بر دينى كه براى پيامبرش آن را پسنديده است ثابت قدم بدارد. امام عليه السلام در جواب نوشت : خداوند بيمارى تو و پدرت را بر طرف كرد، پدرم نيز بيماريى داشت كه من در نامه ننوشته بودم ولى امام عليه السلام بدون درخواست من ، براى او دعا فرمودند.(۱۰۸۶)
از كتاب راوندى (۱۰۸۷) نقل است كه جماعتى از مردم اصفهان ، از جمله ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمّد بن علويه نقل كردند و گفتند: در اصفهان مردى بود، به نام عبدالرحمن كه شيعه بود. پرسيدند، چه باعث شده كه به امامت على النقى عليه السلام معتقد شدى نه به كسى ديگرى از مردم اين زمان ؟ گفت : چيزى مشاهده كردم كه مرا بر اين عقيده واداشت ؛ من مرد تنگدستى بودم ولى زبان آور و با جراءت بودم سالى از سالها مردم اصفهان مرا با گروه ديگرى بيرون كردند و ما به در خانه متوكل جهت تظلم رفتيم و يك روز در خانه متوكل بوديم كه ناگهان ستور جلب على بن محمّد بن الرضا عليه السلام صادر شد. به يكى از حاضران گفتم : اين مردى را كه احضار كرده اند، كيست ؟ گفتند: مردى علوى است كه رافضيان او را امام خود مى دانند، سپس گفتند: ما احتمال مى دهيم كه متوكل او را جلب كرده تا بكشد. با خود گفتم از جايم حركت نمى كنم تا اين مرد را ببينم كه چگونه مردى است . مى گويد: سوار بر اسبى آمد، مردم در دو صف ، طرف راست و چپ راه ايستاده بودند و به او نگاه مى كردند. همين كه او را ديدم مهرش به دلم افتاد و در دل دعا كردم كه خداوند شرّ متوكل را از او دفع كند، در حال عبور از بين مردم به يال گردن اسبش چشم دوخته بود و به مردم نگاه نمى كرد و من همچنان براى او دعا مى كردم . وقتى كه نزديك من رسيد صورتش را به سمت من برگرداند و گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب كرد، عمرت را طولانى گرداند و مال و فرزندت را فزونى بخشيد. مى گويد: از شنيدن اين سخنان به خود لرزيدم و ميان همراهانم افتادم . از من پرسيدند: كه تو را چه شده است ؟ گفتم : خير است و آنها را از آنچه در دلم گذشته بود، مطلع نساختم . بعد از آن به اصفهان برگشتم ، خداوند چنان درهاى ثروت را به روى من گشود كه من در خانه ام را براى چيزهايى كه هزار هزار درهم بها داشت مى بستم . غير از مالى كه در خارج از خانه داشتم ، و ده فرزند نصيبم شد و عمرم به هفتاد و اندى سال رسيده من به امامت اين امامى قائلم كه از باطنم خبر داد و خداوند دعاى او را در حق من مستجاب ساخت .
از جمله از يحيى بن هرثمه روايت شده كه : متوكل مرا طلبيد و گفت : سيصد مرد را آنچنان كه مايلى انتخاب كن و به كوفه ببر، بارهاتان را در كوفه بگذاريد و از راه بيابان به مدينه برويد و على بن محمّد بن الرضا عليه السلام را با احترام و عزت نزد من بياوريد. يحيى مى گويد: من اين كار را كردم و حركت كرديم . در ميان همراهانم افسرى از خوارج بود و منشيى داشتم كه اظهار تشيع مى كرد و من خود از حشويّه بودم . در راه آن افسر خارجى با منشى مناظره مى كرد و من براى اين كه راه تمام شود، با آرامش مناظره آنها را گوش مى كردم وقتى بين راه رسيديم آن افسر خارجى به منشى گفت : آيا اين سخن رهبر شما على بن ابى طالب نيست كه گفته است : ((هيچ قطعه اى از زمين نيست مگر اين كه قبرى است يا قبر خواهد شد.)) اكنون بهاين دشت پهناور نگاه كن ، كى كسى در اين دشت مى ميرد تا خدا آن را - مطابق عقيده شما - پر از قبر سازد؟
مى گويد: به منشى گفتم : آيا اين از گفته هاى شماست ؟ گفت : آرى . گفتم : كجا در اين بيابان كسى مى ميرد تا پر از قبر شود. منشى در نزد ما سرافكنده شد و ما ساعتى خنديديم ! رفتيم تا به مدينه رسيديم و آهنگ در خانه ابوالحسن را كرديم . چون وارد شديم ، نامه متوكل را به آن حضرت داديم ، نامه را كه خواند، فرمود: پياده شويد، از طرف من مخالفتى نيست ، وقتى كه فردا شرفياب شديم ، يكى از روزهاى فصل تموز و هوار بسيار گرم بود، ديديم خياطى در نزد او است و جامه مخصوصى از نوع جامه هاى ضخيم براى آن حضرت و غلامانش مى برد. حضرت به آن خياط فرمود: جمعى از دوزندگان را گرد آور و هر كار ديگرى را رها كن و از همين لحظه دست بكار شو. و سپس نگاهى به من كرد و گفت : امروز هر كارى داريد در مدينه انجام دهيد، فردا همين وقت حركت خواهيم كرد. من از نزد امام عليه السلام بيرون آمدم در حالى كه از سخنان آن حضرت و پارچه هاى ضخيم در شگفت بودم و با خود مى گفتم : ما در فصل تموزيم ، با اين گرماى حجاز و ده روز راه تا عراق ، اين جامه ها را براى چه مى خواهد! و با خود گفتم : اين مرد سفر نكرده است ، تصور مى كند كه در هر سفرى به اين جامه ها نياز است . و از شيعيان تعجب مى كردم كه چگونه به امامت اين مرد با اين فهمش معتقدند! فردا همان وقت كه برگشتم ديدم جامه ها را آماده كرده اند. به غلامانش فرمود: بار كنيد و براى من چند لباده و چند بارانى برداريد. سپس رو به من كرد و فرمود: يحيى حركت كن ! با خود گفتم : اين دستورهاى امام عليه السلام از اولى بيشتر تعجب دارد! آيا مى ترسد كه بين راه زمستان به سراغ ما بيايد كه با خودش چند لباده و بارانى بر مى دارد. در حالى كه فهم آن حضرت را ناچيز مى شمردم بيرون رفتم و حركت كرديم تا به همان محل مناظره افسر خارجى با كاتب شيعى رسيديم ، ابرى تيره بالا آمد و شروع به رعد و برق كرد تا به بالاى سر ما رسيد، آن گاه تگرگهايى چون پاره سنگ بر سر ما ريخت . امام عليه السلام و غلامانش لباسهاى ضخيم را بر تن خود كردند و لباده ها و بارانيها را پوشيدند. آن حضرت به غلامانش فرمود: يك لباده به يحيى و يك بارانى به آن منشى بدهيد و همه ما را يك جا جمع كرد در حالى كه سرما، ما را فرا گرفته بود به طورى كه هشتاد تن از ياران من مردند، آنگاه سردى بر طرف شد و گرما به حال اول برگشت . پس فرمود: يحيى به بازماندگان اصحابت بگو بمانند و مرده ها را دفن كنند، اين چنين خداوند بيابان را قبرستان مى كند! يحيى مى گويد: خودم را از مركب به زير انداختم و به سمت او دويدم ، پا و ركابش را بوسيدم و گفتم : گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و محمّد صلى اللّه عليه و اله بنده و فرستاده اوست و شما خلفاى او در روى زمين هستيد، براستى كه من كافر بودم و هم اكنون به دست شما اى مولا