فقه و اخلاق

اشاره

هدف اين نوشتار بررسى رابطه فقه و اخلاق است و از آنجا كه مباحث‏گوناگونى در اين راستا مطرحند تلاش شده است تا مقايسه‏اى بين فقه و اخلاق‏داشته و مبادى تصورى و تصديقى هر يك از آن دو را برشمرده و از اين طريق‏چگونگى رابطه بين دو علم فقه و اخلاق را به نحو اجمال تبيين كند.

بنابراين براى بررسى اين موضوع، در نوشتار حاضر نخست‏برآن است تاكليات هر يك از دو عنوان را بيان نموده، سپس به مقايسه گزاره‏هاى فقهى واخلاقى از جهت ماهيت، اخبار، انشاء و منشاء الزام بپردازد و در خاتمه نگاهى‏گذرا به شباهت‏ها و تفاوت‏هاى اين دو علم خواهد داشت.

مقدمه

۱- فقه

الف - تعريف فقه: فقه از نظر مشهور اهل لغت‏به معناى‏فهم (۱) است و در اصطلاح از نظر مشهور اصوليون شيعه واهل سنت عبارت است از احكام شرعى و فرعى از راه ادله‏تفصيلى آن. (۲)

ب - موضوع فقه: موضوع علم فقه عبارت است از افعال‏مكلفين و موضوعات خارجى كه به نوعى با افعال مكلفين‏ارتباط پيدا مى‏كند همانند: نماز، روزه، حج، و... . (۳)

ج - هدف علم فقه: هدف فقه علاوه بر پرورش روح‏انسان در سايه تامين سعادت دنيا و آخرت، اصلاح فرد وجامعه، ايجاد عدالت اجتماعى و حفظ حقوق امت اسلامى‏است. (۴)

د منابع فقه: امر يا امورى هستند كه از طريق آنها احكام‏و مقررات اسلامى كشف و در اختيار افراد و جامعه گذاشته‏مى‏شود.

۲- فلسفه فقه

انديشيدن درباره مبانى، اهداف، منابع احكام و تمهيدديدگاههاى كلى در زمينه شيوه تحقيق و تفسير در علم فقه را«فلسفه فقه‏» يا «فقه‏شناسى‏» گويند كه از خارج نگاه ثانوى به‏فقه داشته و به سؤال از چيستى علم فقه پاسخ مى‏دهد. (۵) سه مسئله مهم به فلسفه فقه مربوط مى‏شود: ۱- موضوعات‏احكام فقهى، ۲- محمولات احكام فقهى، ۳- تصديقات‏گزاره‏هاى فقهى.

۱- اخلاق

واژه اخلاق از خلق و خلق به معناى «خوى‏» و «سرشت‏»است چنانكه در مصباح‏المنير آمده است: «الخلق بضمتين‏السجيه‏» (۶) : «خلق با دو ضمه به معنى سرشت است‏» وعلماى اخلاق نيز تعريفى كه در اصطلاح براى خلق و اخلاق‏كرده‏اند قريب به معنايى است كه اهل لغت نموده‏اند. ابوعلى‏مسكويه در اين باره مى‏گويد: «خلق حالى است‏براى جان‏انسانى كه او را بدون فكر و تامل به سوى كارهايى‏برمى‏انگيزد» (۷)

۲- علم اخلاق

الف - در تعريف علم اخلاق مرحوم نراقى مى‏گويد:«علم اخلاق دانش صفات مهلكه و منجيه و چگونگى‏موصوف شدن و متخلق گرديدن به صفات نجات‏بخش ورها شدن از صفات هلاك‏كننده مى‏باشد.» (۸)

به نظر مى‏رسد كه اين تعريف، جامع‏ترين تعريفى است‏كه از سوى علماى اخلاق درباره علم اخلاق ارائه شده‏است (۹) زيرا در اين تعريف، روش از بين بردن اخلاقيات‏ناپسند و كيفيت‏بدست آوردن صفات و ملكات خوب وزيبا، جزئى از علم اخلاق شمرده شده است. امر مهم نزدعالمان اخلاق اسلامى آراستن نفس به خلق‏هاى پسنديده‏است كه خود وسيله‏اى است‏براى تحقق صفات راسخ نيكودر جان آدمى، (۱۰) برخلاف برخى از فيلسوفان و دانشمندان‏غربى كه علم اخلاق را مربوط به رفتار آدمى دانسته‏اند، نه‏سجاياى او. ژگس مى‏گويد:

«علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى، بدان‏گونه كه بايد باشد.» (۱۱)

ب - موضوع علم اخلاق: علم اخلاق از صفات خوب وبد كه از طريق كارهاى اختيارى و ارادى در انسان قابل كسب‏است، بحث مى‏كند. چنين صفاتى موضوع علم اخلاق‏مى‏باشند. (۱۲)

به نظر مى‏رسد موضوع علم اخلاق علاوه بر صفات وملكات، شامل انديشه‏ها، كردارها و گفتارهاى انسان نيزمى‏باشد.

ج - هدف علم اخلاق: علماى اخلاق مهمترين هدف‏علم اخلاق را تغيير خلق انسانها و تحول روحى آدميان‏دانسته‏اند. به عبارت ديگر غايت علم اخلاق مصون داشتن‏سلوك و رفتار انسانها از خطايا و انحرافات مى‏باشد به‏نحوى كه در افعال و مقاصدش معتدل و از تقليدهاى‏كوركورانه و هواهاى نفسانى دور باشد. (۱۳)

د - منابع علم اخلاق: منابع اخلاق در اسلام عبارتند از:۱- قرآن، ۲- سنت معصومين(ع)، ۳- عقل،۴- فطرت. (۱۴)

۳- فلسفه اخلاق

فلسفه اخلاق علمى است كه از مبادى تصورى وتصديقى علم اخلاق بحث مى‏كند; يعنى فلسفه، اخلاق هم‏تصورات و مفاهيمى را كه در علم اخلاق و گزاره‏هاى آن به‏كار مى‏روند و هم مسائلى را كه تصديقات و جمله‏هاى‏اخلاقى، متوقف بر بررسى و حل آنها مى‏باشد، مورد بحث‏و بررسى قرار مى‏دهد. (۱۵)

۴- اخلاق اسلامى

اخلاق اسلامى عبارت است از اخلاقى كه براساس‏وحى الهى و تعاليم انبيا و معصومين(ع) استوار باشد وداراى ويژگيهايى از قبيل جامعيت، مطلق بودن، ضمانت‏اجرايى و... باشد. مطالعه درباره اخلاق اسلامى را علم‏اخلاق اسلامى مى‏گويند.

مقايسه گزاره‏هاى فقهى و اخلاقى

۱- مقايسه‏گزاره‏هاى فقهى و اخلاقى از جهت‏ماهيت

الف - ماهيت گزاره‏هاى فقهى:

از جمله مباحث مهم در مورد گزاره‏هاى فقهى اين است‏كه حقيقت آنها چيست و چه ماهيتى دارند.

اما قبل از ورود به اين بحث لازم است مقدمتا مفاهيمى‏كه در جمله‏ها و گزاره‏هاى فقهى به كار مى‏روند را موردتجزيه و تحليل قرار دهيم. مفاهيمى كه در قضاياى فقهى به‏كار مى‏روند دو قسم هستند:

۱- مفاهيمى كه در موضوع گزاره‏هاى فقهى مورد استفاده‏قرار مى‏گيرند مثل مفهوم صلوة، زكات، صوم، اجاره، بيع،رهن، حدود و... .

۲- مفاهيمى كه به عنوان محمول در گزاره‏هاى فقهى‏استعمال مى‏شوند مثل: واجب، حرام، مستحب و... .

در مورد الفاظ مستعمل در ناحيه موضوع، بين اصوليون‏بحثهاى مفصلى مطرح شده است. آنچه در اين مقام مورداهتمام است آنكه برخى از اصطلاحاتى كه در فقه كاربرددارند، هرچند ممكن است از عرف متداول اخذ شده باشند،ولى به علت داشتن يك مفهوم خاص در شرع، آنها را«حقيقت‏شرعى‏» مى‏نامند. (۱۶) حقيقت‏شرعى يعنى اينكه‏لفظى در لسان شرع از معناى لغوى و عرفى خود عارى شده‏و مفهوم خاص شرعى پيدا كرده است.

مطلب ديگرى كه در مورد مفهوم موضوعهاى به كاررفته در گزاره‏هاى فقهى بايد به آن توجه شود آنكه مشهوراصوليون مى‏گويند رابطه الفاظ با معانى و اينكه با شنيدن ياديدن الفاظ، انسانها به معانى منتقل مى‏شوند، از نوع ارتباطذاتى، مثل ارتباط دود با آتش، نيست‏بلكه رابطه لفظ ومعنى، رابطه‏اى است اعتبارى و قراردادى. يعنى چنين اعتبارو قرارداد شده است كه هرگاه گوينده كلمه‏اى را استعمال‏كند، شنونده از آن كلمه معناى آن را برداشت نمايد. در بين‏اصوليون اين عمل; يعنى قراردادن الفاظ براى انتقال به‏معانى و مقاصد را، وضع گويند. (۱۷)

گروهى از اصوليون بر اين باورند كه وضوع الفاظ براى‏معانى شرعى، تعيينى است; يعنى شارع مقدس لفظى را درزمان مشخصى براى يك معناى خاص شرعى وضع نموده‏است و ديگران از او تبعيت نموده‏اند. مثلا كلمه «صلوة‏» راكه از جهت لغوى به دعا اطلاق مى‏شد، توسط شارع براى‏مفهوم اعمال مخصوصه - نماز - وضع گرديد.

برخى ديگر عقيده دارند كه وضع اين الفاظ، تعينى‏است; يعنى در اثر كثرت استعمال، كم كم به گونه‏اى شد كه‏وقتى شنونده اين لفظ را مى‏شنود، ذهن او به معناى شرعى‏آن منتقل مى‏گردد. به هرحال الفاظ استعمال شده در ناحيه‏موضوع گزاره‏هاى فقهى، براى مفاهيم شرعى وضع شده‏اندو اين معنى را حقيقت‏شرعى گويند.

اكنون بايد مفاهيم اتخاذ شده در ناحيه محمول را موردبررسى قرار دهيم. آنچه بر موضوعات شرعى بار مى‏شود«حكم شرعى‏» گفته مى‏شود و آن عبارت است از قانون‏صادره از سوى خداوند تعالى براى سامان بخشيدن به‏زندگى مادى و معنوى انسانها. فرقى هم نمى‏كند كه جعل‏حكم مستقيما به فعل مكلف تعلق گيرد يا به خود او و ياچيزهاى ديگرى كه به نوعى با او ارتباط داشته باشند. (۱۸)

ازآنجاكه قبل از ظهور اسلام و بعثت رسول خدا(ص) هم‏اديان و شرايع ديگرى وجود داشته و هم بين مردم قواعد وقوانينى حاكم بوده است كه با ظهور اسلام برخى از آنها موردتاييد واقع شده و برخى تغيير داده شده و احكام جديدى نيزانشاء گرديده است، مى‏توان احكام موجود در شريعت‏اسلام را به دو دسته كلى تقسيم كرد:

۱- احكام تاسيسى: احكامى كه فاقد سابقه بوده وتوسط قانون‏گذار و شارع مقدس اسلام وضع گرديده‏اند.

۲- احكام امضايى: احكامى كه در شرايع سابق يا در بين‏مردم آن زمان مرسوم بوده و شارع مقدس يا عينا آنها راپذيرفته و يا با تغييرات مناسب آنها را امضاء و ابقاء نموده‏است. اكثر احكام عقود و ايقاعات در اسلام از اين قبيل‏هستند.

حاصل آنكه شارع مقدس با اراده تشريعى خود، احكام‏را طى مراحلى (۱۹) تاسيس يا امضاء نموده است.

احكام شرعى در تقسيم ديگرى به دو دسته تقسيم‏مى‏شوند:

۱- احكام تكليفى: احكامى هستند كه مستقيما به افعال‏مكلفين تعلق مى‏گيرند و رفتار انسان را در جوانب مختلف‏زندگى شخصى، عبادى، اجتماعى و... تقبيح و توجيه‏مى‏كنند احكام تكليفى پنج نوع هستند: (۲۰) ۱- وجوب،۲- استجاب، ۳- حرمت، ۴- كراهت، ۵- اباحه.

۲- احكام وضعى: احكامى هستند كه مستقيما به رفتارو گفتار مكلف مربوط نمى‏شوند بلكه با قانون‏گذارى خاص‏به طور غيرمستقيم بر اعمال و رفتار انسان، اثر مى‏گذارند،مانند زوجيت كه پيوند زناشويى بين زن و مرد را نظم‏مى‏بخشد و طبعا به صورت غيرمستقيم بر اعمال انسان اثرمى‏گذارد. (۲۱)

در تعداد احكام وضعى اختلاف است، برخى آن را درسببيت، شرطيت و مانعيت منحصر دانسته‏اند و عده‏اى به‏اين سه، عليت را نيز افزوده‏اند و برخى نيز تعداد آن را نه‏حكم دانسته‏اند و به جز آنچه ذكر شده، صحت، فساد، رخصت و عزيمت را نيز حكم وضعى دانسته‏اند. (۲۲) باروشن شدن مفهوم اجمالى موضوعات و محمولهاى‏قضاياى فقهى، بايد ديد اين مفاهيم از چه سنخ مفاهيمى‏هستند.

اين مفاهيم از مفاهيم اعتبارى و فلسفى محسوب‏مى‏شوند زيرا حاكى از حيثيات و ويژگيهاى اشياى خارجى‏هستند كه از متن ذات آنها گرفته مى‏شود و به آنها حمل‏مى‏گردد، بدون آن كه خود داراى ذاتى مستقل در كنار آنهاباشند. همچنانكه وابسته به اعتبار و پندار افراد نيستند، چراكه اگر حقيقت اين مفاهيم وابسته به پندار و اعتبار انسانهابود، مى‏بايست در صورت فقدان دستگاه ادراكى و نيروى‏جعل، موجود نباشد. (۲۳) در نتيجه اعتبار اين مفاهيم گرچه‏در گرو جعل و قرارداد است ولى به عنوان سمبلى براى‏روابط عينى و حقيقى ميان اعمال و رفتار انسانها و نتايج‏مترتب بر آنها در نظر گرفته مى‏شوند و در حقيقت، آن روابطتكوينى و مصالح حقيقى، پشتوانه اين مفاهيم تشريعى وقراردادى است. (۲۴)

ب - ماهيت گزاره‏هاى اخلاقى

مفاهيم به كار گرفته شده در موضوع جمله‏هاى اخلاقى،همانند موضوعات جمله‏هاى فقهى، از جمله مفاهيم‏فلسفى هستند; يعنى پس از ملاحظه رابطه افعال اختيارى‏انسان با امر واقعى از آنها انتزاع مى‏شوند. بدين ترتيب سنخ‏مفاهيم موضوع در جمله‏هاى فقهى و اخلاقى يكسان است.

اينك براى مقايسه محمولها در جمله‏هاى فقهى واخلاقى بايد محمول جمله‏هاى اخلاقى را مورد بررسى قراردهيم.

فلاسفه اخلاق بر اين باورند كه هفت واژه است كه درشرايط خاصى يك جمله را اخلاقى مى‏كند. اين هفت واژه‏خود به دو دسته تقسيم مى‏شوند. دسته اول، مفاهيم‏وظيفه‏اى و الزامى است كه عبارتند از: ۱- بايد، ۲- نبايد، ۳-درست، ۴- نادرست، ۵- وظيفه.

دسته دوم، مفاهيم ارزشى است كه عبارتند از: مفهوم‏خوب و بد.

شرط نخست اخلاقى بودن يك جمله آن است كه‏واژه‏هاى مذكور در طرف محمول واقع شوند و اگر در طرف‏موضوع قرار گيرند جمله اخلاقى نيست. شرط ديگر آنكه‏واژه‏هاى مذكور در معناى اخلاقى خود به كار روند نه معناى‏ديگر. مثلا اگر گفته شود: «ورزش خوب است‏» اين يك‏جمله اخلاقى نيست، زيرا واژه خوب در مفهوم اخلاقى‏خود به كار نرفته است. (۲۵)

با توجه به تقسيم‏بندى مفاهيم به كار رفته در علوم به‏مفاهيم منطقى، مفاهيم ماهوى و مفاهيم فلسفى، بايد ديدكه هر يك از واژه‏هاى اخلاقى فوق جزو كدام دسته ازمفاهيم هستند.

در مورد مفاهيم ارزشى مثل مفهوم خوب، بد، حسن وقبيح اين مطلب مسلم است كه اين مفاهيم وقتى درجمله‏هاى اخلاقى به كار مى‏روند مربوط به افعال اختيارى‏انسانند. تنها در اين صورت است كه مذمت و سرزنش به‏خاطر انجام كارهاى قبيح و بد و ستايش و تحسين به دليل‏انجام كارهاى خوب و حسن مفهوم پيدا مى‏كند. به عبارت‏ديگر وقتى مى‏گوييم عملى خوب يا بد است، در واقع‏تناسب يا تغاير عمل ارادى و اختيارى انسان با هدف ومطلوب اصلى اخلاق لحاظ مى‏گردد و از آنجاكه اين تناسب‏و تغاير، رابطه‏اى واقعى ميان افعال و هدف مورد نظر اخلاق‏است و نيز به اين لحاظ كه اين مفاهيم داراى منشا انتزاع‏واقعى هستند، بايد آنها را جزو مفاهيم فلسفى شمرد.

اما مفاهيم وظيفه‏اى كه عبارت بودند از بايد، نبايد،درست، نادرست و وظيفه، نيز در واقع مفاهيم فلسفى‏هستند و بيانگر رابطه واقعى و ضرورى ميان فعل اختيارى‏انسان با نتيجه مطلوب در اخلاق كه از آن به ضرورت‏بالقياس تعبير مى‏شود. (۲۶) بدين ترتيب مفاهيم اخلاقى به‏يك معنى نه عينى هستند و نه ذهنى و به معناى ديگر هم‏عينى هستند و هم ذهنى.

عينى نيستند; يعنى داراى ماهيت و ذات مستقلى دركنار ساير ماهيات نمى‏باشند و اما به معناى ديگر عينى‏هستند; يعنى واقعا اين مفاهيم بيانگر واقعيت و حيثيت‏هستند كه در خارج و متن تكوين بر آن آثارى مترتب است‏كه به دلخواه انسان قابل تغيير نمى‏باشد و اين مفاهيم‏اوصاف خارجى اشياء مى‏باشند. ذهنى نيستند; يعنى فقطساخته و پرداخته نيروهاى ادراكى انسان نبوده و مخلوق‏محض ذهن نيستند، اما به معناى ديگر ذهنى هستند; يعنى‏بعد از دريافت مفاهيم اوليه و ماهيات متاصل، بايد در ذهن‏آنها را بررسى كرد و ويژگيهاى آنها را بازشناخت تا بتوان اين‏مفاهيم را از آنها انتزاع كرد و بدون يك فعاليت ذهنى‏نمى‏توان به اين مفاهيم دست‏يافت. (۲۷)

۲- مقايسه گزاره‏هاى فقهى و اخلاقى از جهت اخبار وانشاء

يكى از سؤالهايى كه هم در مورد گزاره‏هاى فقهى و هم‏در مورد گزاره‏هاى اخلاقى مطرح است اين است كه ماهيت‏اين قضايا از جهت اخبار و انشاء چگونه است؟

در ميان اصوليون درباره حقيقت انشاء و اخبار اختلاف‏است. به عنوان نمونه محقق خراسانى بر اين باور است كه‏تفاوت انشاء و اخبار در ناحيه مدلول تصديقى است و آن رااز مدلول استعمالى كلام خارج مى‏داند و مى‏گويد:

«اگر قصد از كلام دلالت‏بر ثبوت نسبت‏يا نفى آن درعالم خارج يا ذهن باشد خبر است و اگر قصد كلام ايجادمعانى به وسيله الفاظ باشد انشاء است‏». (۲۸) برخى ديگرهمانند آيت‏الله خويى بر اين عقيده‏اند كه اگر جمله به قصدحكايت از خارج گفته شود اخبار است و اگر به قصد طلب‏يا... باشد انشاء (۲۹) اينك براى روشن شدن مطلب هر يك‏از گزاره‏هاى فقهى و اخلاقى را جداگانه مورد بررسى قرارمى‏دهيم:

الف: اخبارى يا انشايى بودن گزاره‏هاى اخلاقى

گزاره‏ها و جمله‏هايى كه در علم اخلاق به كار مى‏روند دودسته‏اند:

۱- جمله‏هايى كه در قالب جمله‏ها و گزاره‏هاى اخبارى‏بيان مى‏شوند: مانند: «راستگويى خوب است‏».

۲- گزاره‏هايى كه به صورت جمله‏هاى انشايى بيان‏مى‏گردند مانند: «شجاع باش‏» و «دروغ‏نگو». (۳۰)

مى‏توان جمله‏هاى نوع اول را در قالب جمله‏هاى نوع‏دوم بيان كرد و گفت: «راستگو باش‏» و جمله‏هاى نوع دوم رادر قالب جمله‏هاى نوع اول بيان كرد و گفت «شجاعت‏خوب است‏»، «دروغگويى بد است.» (۳۱)

يكى از مباحث اساسى در فلسفه اخلاق اين است كه‏اصل در جمله‏هاى اخلاقى، اخبارى بودن آنهاست‏يا انشايى‏بودن آنها. آنچه مسلم است اصل در جمله‏هاى اخلاقى،اخبار است زيرا علاوه بر اينكه جمله‏هاى اخلاقى همواره‏ناظر به واقع بوده و خبر از واقعيتى مى‏دهند، اما اگر انشايى‏باشند پيامدها و نتايجى خواهد داشت:

۱- در هر انشايى، انشاء كننده‏اى لازم است. در اين‏صورت اين سؤال مطرح است كه انشاء و الزام كننده چه‏كسى مى‏باشد؟ خدا؟ عقل؟ فرد؟ يا جامعه؟

۲- اگر جمله‏هاى اخلاقى از سنخ جمله‏هاى انشايى‏باشند بايد بين «بايدها» و «نبايدها» و «هست‏ها» و«نيست‏ها» تفكيك قائل شد.

۳- انشايى بودن جمله‏هاى اخلاقى بدين معناست كه‏اخلاق تابع نظر انشاء كننده آن است و اين مستلزم اعتقاد به‏نسبيت احكام اخلاقى و مطلق نبودن آن خواهد بود كه اين‏خود پيامدهايى دارد كه نمى‏توان آنها را پذيرفت.

ب - اخبارى يا انشايى بودن گزاره‏هاى فقهى

احكام و قوانين فقهى داراى دو مرحله تشريع وقانون‏گذارى هستند:

۱- مرحله تشريع: در اين مرحله خداوند متعال براساس‏مصالح، مفاسد و حكمتها در طى مراحلى; يعنى مراحل‏اقتضاء، انشاء، فعليت و تنجز، احكام شرعى را تاسيس و ياامضاء مى‏كند.

شكى نيست كه گزاره‏هاى فقهى در اين مرحله برخلاف‏گزاره‏هاى اخلاقى، انشايى هستند زيرا شارع اين احكام رابراى سامان بخشيدن فرد و جامعه انشاء و اعتبار مى‏كند واحتمال صدق و كذب در آن وجود ندارد.

۲- مرحله تبيين و تدوين: شكى نيست كه براى هر واقعه‏و رخدادى در نزد خداوند حكمى معين و ثابت محفوظ‏است و هر مجتهدى با تلاش و مجاهدت خويش از طريق‏ادله اربعه - كتاب، سنت، اجماع و عقل - درصدد كشف‏حكم واقعى است. در اين صورت اگر راى و عقيده مجتهد باحكم ثابت و واقعى خداوند، اصابت و موافقت كند او را«مصيب‏» گويند; يعنى به راى صواب دست‏يافته است وچنانچه راى و عقيده او با حكم ثابت و واقعى خدا اصابت‏و انطباق پيدا نكند مخطى; يعنى خطاكار و در عين حال‏معذور و ماجور است. (۳۲)

بدين ترتيب گرچه در مرحله تشريع احكام از جانب‏خداوند ميان قضاياى فقهى و اخلاقى از جهت انشاء و اخبارتفاوت است ولى در مقام بيان احكام توسط مجتهد،گزاره‏هاى فقهى همانند گزاره‏هاى اخلاقى ماهيت اخبارى‏دارند.

۳- مقايسه گزاره‏هاى فقهى و اخلاقى از جهت منشاالزام

يكى از مباحثى كه هم در گزاره‏هاى فقهى و هم درگزاره‏هاى اخلاقى قابل طرح است اين است كه منشا الزام دراين گونه قضايا چيست؟ چه عامل يا عواملى مكلف را واداربه انجام تكاليف فقهى و اخلاقى مى‏كند مثلا مكلف خود راملزم و موظف مى‏داندكه نماز بخواند، زكات بپردازد،راستگو باشد و... .

براى آشنايى بيشتر اين بحث لازم است كه در دو مقام به‏بررسى مسئله بپردازيم:

الف: منشا الزام در گزاره‏هاى فقهى: برخى از حقوق‏دانان‏مسلمان بر اين عقيده‏اند كه نيروهاى متعددى كه از منابع‏فطرت، عقل، عرف، مصالح و عدل سرچشمه مى‏گيرند،موجب الزام در احكام و قوانين حقوقى اسلام مى‏شوند. (۳۳) به نظر مى‏رسد كه اين سخن ناتمام است زيرا اولا: طبق آنچه‏بيان شد، خاستگاه احكام شرعى، اراده تشريعى خداونداست و اوست كه براساس علم و لطف خود، مصالح،مفاسد و حكمت‏ها، قوانينى را جعل مى‏كند كه تضمين‏كننده سعادت انسان در دنيا و آخرت باشد و هر انسانى كه‏داراى فطرت پاك و عقل سليم باشد درمى‏يابد كه بايد ازقوانينى پيروى كند كه سعادت او را در دنيا و آخرت تضمين‏كند و اين غير از