بىشك هر يك از ما واژهها و جملههايى مانند« x (مثل راستگويى) خوب است»،« y (مثل دروغگويى) بد است»، «بايد به x عمل كرد» و« x وظيفه است» را به تكرار بر زبان مىرانيم. هدف ما از به كارگيرى اين جملهها چيست و با آنها چه كارى انجام مىدهيم; آيا مخاطب را از وصفى واقعى و خارجى به نام «خوبى» كه مصاحب و قرين عمل x است، آگاه مىكنيم؟ آيا مىخواهيم با گفتن« x خوب است» او را به انجام دادن عمل x دعوت كنيم؟ آيا مىخواهيم با اين جمله احساسات وى را به انجام x برانگيزيم؟ آيا مىخواهيم موافقتخود را با عمل x ابراز كنيم، يا مىخواهيم از موافقتخود با عمل x خبر دهيم; آيا ممكن استبا گفتن يكى از اين جملهها، همه اين كارها را انجام داد؟ آيا ممكن است غرض از بهكارگيرى اين جملهها چند هدف در طول هم باشد؟
اساسا «خوبى» چگونه مفهومى است؟ آيا مفهومى است ناظر به وصفى طبيعى و تجربى، يا وصفى ماوراى طبيعى كه به هر حال در خارج موجود است؟ آيا مفهوم «خوبى» خالى از هر گونه محتواى ناظر به واقع، و خالى از هر گونه ارتباط با امور ناظر به واقع است؟ اين پرسشها درباره مفاهيم ديگر اخلاقى نيز بجاست. از سوى ديگر، همان طور كه بيان جملههايى همچون جملههاى مذكور بخشى از زندگى اخلاقى ما را تشكيل مىدهد، توجيه آنها نيز جزء ديگرى از آن است. اگر تلاش در جهت پرسشهاى ياد شده به ثمر بنشيند و قرين توفيق باشد، مسائل ديگر همچون مسائل معرفتشناختى اخلاق نيز پاسخ خود را مىيابند; مسائلى همچون:
چگونه بايد پاسخ مسائل اخلاقى را به شكل معقولى سامان دهيم؟ آيا اخلاقيات از جمله امورى است كه هيچگاه راهى را براى استدلال و تفكر عقلى برنمىتابد و حوزه آن تنها به دست احساسات سپرده مىشود؟ بر فرض كه استدلال عقلى در اخلاقيات راه داشته باشد، آيا لازم است كه وراى مسائل اخلاقى، مجموعه امور ناظر به واقعى باشد تا تلاشها و كوششها مصروف كشف آنها شوند، يا اين كه مقوم اخلاقيات فقط جعل و اعتبار است و، مستقل از جعل و اعتبار آدميان، اخلاقيات هويتى ندارند؟
پژوهش در پاسخ به چنين پرسشهايى منجر به پيدايش نظريههايى مىشود كه با نظريههاى دستورى متفاوت است; زيرا مقصود از اين نظريهها هدايت رفتار و عمل نيست. بدين جهت اين بخش از فلسفه اخلاق، به فرااخلاق معروف است; واژهاى كه صريحا بيان مىدارد كه نظريههاى فرااخلاقى خود را درگير موضعگيريهاى خاص اخلاقى نمىكنند، بلكه با نظر بدانها به بررسى دقيق اين امر مىپردازند كه اخلاقيات چيستند و چه نوع استدلالى بر آنها قابل تطبيق است و چه مبنايى مىتوان براى آنها در نظر گرفت. به تعبير ديگر، فرااخلاق با پرسشهايى رودرروست كه درباره اخلاقيات است نه پرسشهايى كه در اخلاق مطرح است. از اين رو گاه به آن اخلاق درجه دوم گفته مىشود.
لازم است توجه كنيم كه نظريهاى در حوزه فرااخلاق موفقتر است كه تمام امور موجود در زندگى اخلاقى را به شايستگى در خود جاى دهد و مرز هر كدام را مشخص كند و طرحى با اجزاء سازگار براى زندگى اخلاقى به نمايش بگذارد. زيرا تجربه «ارزشهاى اخلاقى» جايگاه مهمى در زندگى ما دارند و هر فهم شايستهاى از ما و جهان بايد اين تجربه را جدى گرفته، تفسير مناسبى براى آن ارائه دهد. حذف هر يك از اين امور تنها به غرض جاانداختن نظريه، از ارزش آن مىكاهد و راه را بر انتقادها مىگشايد. پارهاى از امور ياد شده را مىتوان به اين قرار برشمرد:
۱) فرق آراء اخلاقى با ساير قضايا همچون قضاياى علوم تجربى.
۲) حق آدمى در انتخاب و گزينش نظام اخلاقى.
۳) حساسيت آدمى به گزينش بهترين پاسخ در برخورد با معضلات پيچيده و در عين حال مهم اخلاقى.
۴) طلب توجيه و استدلال در پذيرش يك حكم يا نظام اخلاقى، و به تعبير ديگر، جريان فرآيند استدلال عقلانى در حوزه اخلاقيات.
۵) ارتباط نزديك ميان آراء اخلاقى و عمل.
۲. همان طور كه از بند۱ برمىآيد، مباحث متنوع و متعددى در حوزه فرااخلاق قرار مىگيرد. از جمله مهمترين اين مباحث، مىتوان به دو بخش ذيل اشاره كرد:
الف) تحليل مفاهيم اخلاقى; هدف اين بخش غالبا تعيين محتوا و معناى جزء محمولى گزارههاى اخلاقى است.
ب) بررسى جملههاى اخلاقى از حيث معرفتشناختى; هدف اين بخش حكم به اخبارى يا انشائى بودن گزارههاى اخلاقى است.
ارتباط اين دو بخش با بخشهاى ديگر فرااخلاق يك ارتباط منطقى است و بدين جهت موضعگيرى در بخش اول تاثير بسزايى در جهتگيريهاى بخش دوم و بخشهاى ديگر بر جاى مىگذارد.
توصيهگرايى، كه غرض از اين نوشتار بررسى اجمالى «زبان اخلاقيات» از اين منظر است، ديدگاه نسبتا جديدى است كه در بخش اول و دوم فرااخلاق، طرحى نو در سامان دادن اخلاقيات افكنده است. اين طرح محصول نقادى نظريههاى ديگر و سنتزى از نقاط قوت آنهاست، به طورى كه چارهساز ضعف و كاستيهاى آنها نيز باشد. مبتكر و حامى اصلى اين نظريه «ريچارد مروين هير» است. براى معرفى شايسته اين ديدگاه، ناگزيريم بحث را از نقطهاى آغاز كنيم كه مختصات آن پيشتر گزارش شد و با توجه كردن به نظرگاههاى پيش از توصيهگرايى و بررسى زبان اخلاقيات از ديدگاه آنها، زمينه، علت و چگونگى ظهور توصيهگرايى در حوزه اخلاق را هرچه روشنتر نمايان سازيم.
۳. نظريههاى فرااخلاقى عموما به دو بخش توصيفى و غير توصيفى تقسيم مىشوند كه هر بخش مشتمل بر چند نظريه است. غالبا در كتابهاى فلسفه اخلاق، اين دو بخش به شيوههاى متفاوتى از يكديگر تفكيك مىشوند:
الف) گاه مىگويند نظريههاى توصيفى برآنند كه احكام اخلاقى صدق و كذبپذيرند و نظريههاى غير توصيفى منكر اين مطلباند.
ب) گاه مىگويند نظريههاى توصيفى بر اين باورند كه ما مىتوانيم به صدق پارهاى از احكام اخلاقى معرفت پيدا كنيم و از اين رو به اين نظريهها، نظريههاى «شناختى» مىگويند; برخلاف نظريههاى غير توصيفى كه اين معرفت را روا نمىدارند و از اين جهتبه آنها «غير شناختى» مىگويند.
ج) گاه مىگويند نظريههاى توصيفى برخلاف غير توصيفىها بر اين باورند كه كيفيات يا واقعيات اخلاقى در جهان موجودند.
از آنجا كه پارهاى از طرفداران نظريههاى غير توصيفى، مثل آقاى هير، اين شيوههاى تفكيك را غلطانداز مىدانند نه وافى به مقصود، ما نيز در حال حاضر به اين دو دسته با نام «توصيفى» و «غير توصيفى» اشاره مىكنيم. هير با هشدار نسبتبه اين كه دعواى نظريههاى توصيفى و غير توصيفى ناظر به مساله معناشناختى است نه وجودشناختى، پيشنهاد مىكند كه فرق ميان اين دو، براساس نظريه شرط صدق Truth - Coundition كه نظريهاى در باب معناست، تبيين شود. براساس اين نظريه، فهميدن معناى يك جمله همانا فهميدن شرايط صدق آن است. يعنى آنچه لازم است، وضع از آن قرار باشد تا اين جمله صادق خوانده شود. بنابراين جملههاى ناظر به واقع محض [ جملههايى كه هيچ بار ارزشىاى ندارند] ملاك معنادارى ياد شده را استيفا مىكنند و توصيفى بودن اين جملهها مورد قبول همه است. ادعا اين است كه جملههايى وجود دارند كه با جملههاى مذكور تفاوت دارند و بدين جهت اين سؤال پيش مىآيد كه آيا شرايط صدق، معناى كامل آنها را تعيين مىكند يا نه; به تعبير ديگر، آيا مىتوان معناى آنها را در طبقه معانى صرفا توصيفى قرار داد يا نه؟
نظريههاى توصيفى اخلاقى بر اين باورند كه جملههاى بيانگر احكام اخلاقى كاملا توصيفىاند; يعنى تمام معناى آنها از راه شرايط صدق معين مىشود. ادعاى نظريههاى غير توصيفى اين است كه در محتواى احكام اخلاقى ركن يا عنصرى وجود دارد كه معناى آن از راه شرايط صدق معين نمىشود. براى مثال، توصيهگرايى هر چند مىپذيرد كه ركن يا عنصرى در احكام اخلاقى وجود دارد كه معناى آن از راه شرايط صدق آشكار مىشود، اما بر اين ادعاست كه ركن ديگرى نيز در معناى احكام اخلاقى هست; به نام ركن ارزشى يا توصيهگر، كه شرايط صدق از استيفاى معناى آن قاصر است. (۱)
۴. با توجه به فرق ياد شده، اينك مىتوان به انواع نظريههاى توصيفى و غير توصيفى پرداخت. نظريههاى توصيفى به دو گروه عمده به نام طبيعتگرايى و شهودگرايى تقسيم مىشوند. اختلاف اين دو گروه بر اين اساس است كه آيا با تعريفهايى از مفاهيم اخلاقى، كه معرف صرفا به ويژگيها يا واقعيات غير اخلاقى اشاره دارد، مىتوان شرايط صدق آنها را كه معناى آنها را به دست مىدهد تعيين كرد يا نه. نظريههاى طبيعتگرايانه مدعى امكان اين امرند و بر اين باورند كه مىتوان مفاهيم اخلاقى را براساس مفاهيم غير اخلاقى تحليل يا تعريف كرد; به تعبير ديگر، مىتوان بدون مدد از مفاهيم اخلاقى، ركن جملههاى اخلاقى، يعنى محمول آنها، را با پارهاى از اوصاف ديگر يكى دانستيا بدانها تحويل كرد. از جمله نظريههاى طبيعتگرايانه، مىتوان به نظريههاى جامعهشناختى، زيستشناختى و روانشناختى اشاره كرد. در قسم اول، مفهوم اخلاقى بر اساس يك مفهوم جامعهشناختى و در قسم دوم، بر اساس يك مفهوم زيستى و در قسم سوم، براساس يك امر روانى تعريف مىشود. بنابراين زبان اخلاق در نزد طبيعتگرايان زبانى حكايت كننده از واقعيات خارجى است و مفاهيم اخلاقى بر بخشى از امور ناظر به واقع دلالت مىكنند، خواه اين امور ناظر به واقع در جهان آفاقى باشد يا انفسى. در مقابل طبيعتگرايان، شهودگرايان بر اين باورند كه چنين تعريفهايى هرگز نمىتواند معناى واژههاى اخلاقى را به دام اندازد. شهودگرايى نخست از طرف ريچارد پرايس و توماس ريد در قرن هيجدهم ارائه شد (شهودگرايى، حتى به افلاطون هم نسبت داده شده است) و مورد قبول سيجويك، رشدال، پريكارد، بلاك، براد، شيلر،هارتمان و... قرار گرفت. (۲) اما مهمترين نماينده آن در قرن بيستم، جى. اى. مور است. (۳) به نظر مور، اساسىترين مفهوم اخلاقى، مفهوم «خوب» است و اين مفهوم به علتبسيط بودنش، تن به هيچ تعريف و تحليلى نمىدهد. تصور اين مفهوم بديهى است و تصديق جملههاى اخلاقى مشتمل بر واژه خوبى نيز بديهى و شهودى است. بدين ترتيب جملههاى اخلاقى از نظر شهودگرايان از جمله قضاياى تركيبى پيشينى به حساب مىآيد.
۵. مىتوان نظريه شهودگرايى را به دو ادعا تحليل كرد:
الف) اصول اخلاقى از جمله امورى است كه مىتواند صادق و معلوم باشد و به تعبير بهتر در بحث ما، تمام محتواى آنها ناظر به واقع است.
ب) اين اصول به شيوه خاصى بر ما آشكار مىشود; به سبب قوهاى خاص به نام شهود اخلاقى.
ادعاى اول مورد پذيرش طبيعتگرايان است و اين دو گروه در ادعاى دوم نيز با هم اختلاف دارند. در اين جدال، توجه مور به زبان اخلاق صرفا مقدمى است; زيرا دلمشغولى اصلى وى اين است كه چه امورى ذاتا خوب است و به ناچار بايد خطاى ديگران را در تلقى مفهوم «خوب» برملا سازد. مهمترين اشكال مور بر طبيعتگرايان به «مغالطه طبيعتگرايانه» معروف است; اين مغالطه گاه به تعريف يك ويژگى غير طبيعى [مثل مفهوم خوب] به ويژگى طبيعى يا غير طبيعىاى [كه از سنخ اخلاقيات نيست] تفسير مىشود، و گاه به تعريف چيزى كه قابل تعريف نيست، و گاه به خلط يك گزاره تركيبى با يك گزاره تحليلى (۴) . به هر حال، مور در تبيين مغالطه بودن كار طبيعتگرايى اخلاقى به برهان سؤال گشوده متوسل مىشود كه خلاصه آن اين است كه: اگر وصفى را كه به ازاى «خوبى» قرار داده مىشود x بناميم، هميشه معنا دارد كه بپرسيم «آيا x خوب است؟» شواهد زبانى بر مفيد بودن گزاره« x خوب است» گواهى مىدهد، در حالى كه اگر «خوبى» به معناى x باشد با يك قضيه تحليلى رو به رو هستيم كه همچون گزاره «انسان بشر است» بىفايده خواهد بود. پس طبيعتگرايى اخلاقى يا بايد به بىمعنايى گزاره «آيا x خوب است؟» نظر دهد يا به بىفايدهگى گزاره« x خوب است» و به خود متناقض بودن گزاره« x خوب نيست». اما هيچ يك از اين پيامدها قابل قبول نيست، و از اين رو هر گونه تلاشى در جهت ارائه تعريفى براى «خوبى» محكوم به شكست است.
اگر «خوبى» به ازاى هيچ وصف طبيعى يا غير طبيعى ديگر كه در قالب زبان اخلاق نيست نمىباشد، چگونه مىتوان اين وصف خارجى را درك كرد؟ پاسخ مور اين است كه ما خوبى را يا مستقيم و بلاواسطه درمىيابيم يا با واسطه و غير مستقيم; استدلال سؤال گشوده راهى براى تعريف يا تحليل اين واژه باقى نمىگذرد تا بتوانيم كسى را از معناى «خوبى» آگاه كنيم كه از درك مستقيم آن عاجز است. البته بايد توجه داشت كه شهودگرايان در اين كه مفاهيم و جملههاى اخلاقى كدام يك قابل تعريف و استدلالپذيرند و كدام يك چنين نيستند با هم اتفاقنظر ندارند. آنچه گذشت تنها نظر مور در اين زمينه بود; اما مىتوان امور ذيل را مورد پذيرش مور و ساير شهودگرايان دانست:
الف) مفهوم اخلاقى «خوب» كيفيتى بسيط و غير قابل تحليل است و با هيچ روش تجربىاى نمىتوان وجود آن را دريافت. تنها راه معرفتبه خوبى، شهود است. در نتيجه، گزارههاى اخلاقى به هيچ نوع گزاره ديگرى، همچون گزارههاى علوم تجربى، تحويلپذير نيستند و اگر پارهاى از مفاهيم اخلاقى تعريفپذير باشند، اين امر فقط با زبان اخلاق يعنى مفاهيم اخلاقى ديگر قابل بيان است.
ب) باور به عينيت مقولههاى اخلاقى; ما به ازاى مفاهيم اخلاقى بخشى از آرايش جهان خارجى است و ما در بخش استدلالپذير جملههاى اخلاقى ، براى كشف چهرهاى موجود در خارج تلاش مىكنيم.
ج) جملههاى اخلاقى از سنخ جملههاى خبرىاند كه تمام محتواى آن اخبار از يك امر عينى است. پس براى مثال، جمله «راستگويى خوب است» مثل جمله «آسمان آبى است» جملهاى اخبارى است و از وصفى عينى خبر مىدهد; منتهى «خوبى» وصفى است عينى كه نه از سنخ مفاهيم طبيعى و تجربى است مثل «آبى» و نه از سنخ ديگر كه بيرون از اخلاقيات باشد.
۶. همان طور كه ملاحظه شد، شهودگرايى و بيشتر نظريههاى طبيعتگروانه و به طور كلى نظريههاى توصيفى، جملههاى اخلاقى را بيانگر باورهاى اخلاقى ما قلمداد مىكنند. گزارههاى اخلاقى چه قابل تحويل به گزارههايى چون گزارههاى علمى باشند يا نباشند در حوزه باورهاى ما قرار مىگيرند; و اين حوزه تمام محتواى گزارههاى اخلاقى را استيفا مىكند و چيزى را براى حوزههاى ديگر، همچون احساسات و عواطف، باقى نمىگذارد. و از آنجا كه قضاياى خبرى ترجمان لفظى باورهاى ماست، پس قضاياى اخلاقى نمايشگر باورها و، در نتيجه، قضاياى اخبارى خواهند بود. اين قضاياى اخلاقى مانند ساير قضاياى اخبارى مطابقى دارند كه اگر با آن جور درآمدند، صادق وگرنه كاذب خواهند بود. (۵) پس اين ويژگى كه «تمام محتواى قضاياى اخلاقى به حوزه باور تعلق دارد و صدق و كذبپذير است»، مىتواند شناسه نظريههاى توصيفى قرار گيرد.
همين شناسه، نظريههاى توصيفى را در مقابل مشكلى قرار داده كه منشا پافشارى نظريههاى غير توصيفى بر موضع خود گشته است. اگر گزارههاى اخلاقى صرفا ناظر به قلمرو باورهاست چگونه مىتوان رابطه عميق آنها را با عمل توجيه كرد. اين مسلم است كه اخلاقيات دلايل عمل كردن به شيوههاى گوناگون را در اختيار ما مىنهد; از اينروست كه ما نمىپذيريم كسى ادعاى يك راى اخلاقى را داشته باشد اما هرگز براساس آن عمل نكند و از همينروست كه ما تلاش مىكنيم تا آراء اخلاقى ديگران را تغيير دهيم تا شيوه عمل آنها عوض شود. بنا بر يك نظريه، بخشى از دليل عمل آدمى، متعلق به ميل اوست و ميل امرى است ذهنى و خصوصى، و بايد در نظريه اخلاقى جايى براى آن باز شود. پس نظريههاى توصيفى از عهده توضيح ارتباط مستحكم ميان اخلاقيات و عمل برنمىآيند، هر چند در طرح خود ساير امور مندرج در بند۲ را لحاظ كردهاند.
غير توصيفىها مىگويند: يك حالت «شناختى و معرفتى» محض، همچون باور يا شك، ذاتا ارتباطى با احساسات و عواطف ما ندارد. هرچند ممكن است كسى نسبتبه باورهاى خود دغدغه داشته باشد و بخواهد كه باورهايش مطابق با واقع باشد، اما از سوى ديگر، كاملا معقول و بلكه مطلوب است كه در صورت كشف خطا، دست از آنها بردارد. باورها در مرتبه حدوث و بقا مبتنى بر هدفگيرى آنها نسبتبه واقعيت است و باوركننده به هيچ وجه احساسات خود را پايه و مبناى آنها قرار نمىدهد. اما آيا چنين وضعى در اخلاقيات وجود دارد؟ به نظر مىرسد احساسات ما مستقيما در آراء اخلاقى ما حضور دارند به طورى كه ممكن نيست كسى عميقا به يك راى اخلاقى پايبند باشد و درباره آن دغدغه نداشته باشد. شاهد اين مدعا به كارگيرى واژههاى احساسى در توصيف اعمالى است كه اخلاقا آنها را مثلا تقبيح مىكنيم، مثل واژههاى غير قابل تحمل، وحشتناك، و مانند آن.
غير توصيفىها بر ارتباط ميان احساسات و آراء اخلاقى پافشارى مىكنند و مدعىاند كه نه فقط ايشان مىتوانند از عهده تبيين اين ارتباط بر آيند، بلكه نظريههاى توصيفى را از اين كار عاجز مىدانند; چرا كه باورها چنين ارتباط نزديكى با احساسات ما ندارند. براساس نظريههاى توصيفى، كاملا قابل تصور است كه كسى باورهاى اخلاقى داشته باشد، اما هيچ احساسى نسبتبه آنها نداشته باشد و چنين نتيجهاى ممكن نيست. در توضيح اين مطلب، فرض كنيم شاهد صحنهاى هستيم كه در آن سه كودك به يك حيوان زخمى سنگ مىزنند. در اينجا چند باور وجود دارد: سه كودك وجود دارد; اين سگ زخمى است، سه كودك به اين حيوان زخمى سنگ مىزنند و.... من از آنچه مىبينم و باور دارم وحشت كرده، رفتار آنها را خشن و خطا به حساب مىآورم. اما چه چيزى حكم اخير را حكم اخلاقى مىكند؟ به نظر غير توصيفىها ما در اينجا يك باور ديگر ترتيب نمىدهيم كه مثلا كار اين بچهها خطاست، بلكه به آنچه مىبينيم عكسالعمل احساسى نشان مىدهيم. تقبيح اخلاقى من واكنشى است احساسى به اعتقادات و باورهايم. چيزى را بد دانستن يعنى عكسالعمل منفى به آن داشت. (۶)
خلاصه آن كه، توصيفىها راى اخلاقى را يك هويت صرفا معرفتى مىدانند. يعنى آراء اخلاقى باورهايى هستند درباره يكى از ويژگيهاى جهان خارج; اما مخالف آنها مدعى است كه آنچه آراء اخلاقى را از ساير آراء متمايز مىسازد، اشتمال انها بر يك عنصر غير معرفتى است; عنصرى كه از احساسات يا عواطف طبيعى ما سرچشمه مىگيرد. در توصيف اين عنصر غير معرفتى مىتوان از واژه طرز تلقى Attitude استفاده كرد. اتخاذ يك طرز تلقى تشكيل باورى ناظر به واقع نيست، بلكه ارزيابى آن وقايع است; كه اين ارزيابى يا مثبت استيا منفى. از اين رو كاملا معقول است كه دو نفر در باورها توافق داشته باشند و در طرز تلقى اخلاقى اختلاف.
اين بيان، منجر به تفكيك حوزه ارزشها از حوزه واقعيات شد. مسائل ارزشى مسائل عملىاند و براى فيصله دادن يك مساله ارزشى بايد تصميم گرفت كه چه كرد; از اين رو براى دريافتن اصول اخلاقى يك شخص بايد ببينيم كه او چه مىكند نه چه مىگويد. (۷) اين ارتباط دقيق ميان آراء اخلاقى شخص و عمل او با توسل به اين نكته روشن مىشود كه آراء اخلاقى طرز تلقىاند نه باور.
همين ارتباط محكم ميان اخلاقيات و عمل است كه گره از مشكل تبيين عمل مىگشايد. ما در تبيين اين كه چرا فرد الف به شيوه خاصى عمل كرده استبه آراء اخلاقى او توسل مىجوييم. اما چرا تمسك به آراء اخلاقى، ما را در فهم علت عمل يارى مىكند؟ اگر اين سؤال زير پوشش سؤال كلىترى قرار گيرد كه: چگونه مىتوانيم اعمال عمدى را تبيين كنيم؟ در هر رفتار فاعلانه و در هر عمل قصدى، فاعل براى كار خود دليلى دارد و تبيين عمل وى با ارائه اين دلايل صورت مىگيرد; بنابراين، چه تبيينى لازم است تا عمل يك عامل را معقول جلوه دهد؟ يك پاسخ اين است كه عامل، وقتى دليلى براى عمل خود دارد كه هم از باور و هم از ميل مناسبى برخوردار باشد. فقدان هر يك از اين دو، دليل عمل كردن به يك شيوه خاص را از ميان برمىدارد و يك تبيين كامل بايد هر دو مؤلفه را دارا باشد. اين نظريه در تبيين عمل، را مىتوان به نظريه ميلباور تعبير كرد كه هيوم از طرفداران آن است. در توضيح اين نظريه مىتوان گفت: ميل به خوردن سيب موجب تحريك عامل و راندن او به سوى عمل خوردن است، اما اين ميل هيچگونه اطلاعاتى درباره چگونگى برآورده شدن خود به عامل نمىدهد; مانند اين كه «از كجا سيب تهيه كنم؟» و «آيا سيب براى بدن مفيد استيا ضرر دارد؟». باورها، كه نيروى احساسى از آنها خالى است، اين اطلاعات را در اختيار نهاده آن سائقه و نيرو را به جهات مناسب هدايت مىكند. تركيب ميل و باور در تحريك عامل به عمل لازم است. زيرا ميلها بدون باورها، كور و باورها بدون ميلها بىحركت و ساكنند. نتيجه آن كه، تركيب ميل و باور را مىتوان حالتى در نظر گرفت كه با هريك از باورها و ميلها به تنهايى فرق دارد.
با اين مبنا، مىتوان در پاسخ به طلب دليل براى عمل، به رابطه محكم آراء اخلاقى با عمل متوسل شد. يك راى اخلاقى همراه با باورهاى مناسب آن دليل عمل عامل را فراهم مىآورد. مثلا راى اخلاقى من كه «من بايد به ملاقات دوستبيمارم بروم»، وقتى با اين باور من كه «او در شهر ديگرى زندگى مىكند» همراه شود دليل سفر مرا توضيح مىدهد. اين نظريه كه راى اخلاقى همراه با باورهاى مناسب دليل عمل عامل را در اختيار مىنهد و موجب تحريك او به عمل مىشود به درونگرايى، (Internalism) موسوم است. زيرا اين نظريه، ارتباطى درونى و مفهومى را ميان طرز تلقى اخلاقى عامل و انتخاب عمل از سوى او مسلم مىگيرد. بر اين اساس، نمىتوان بدون تناقض يا ناسازگارى گفت: «من بايد فلان كار را انجام دهم، اما هيچ تمايلى به انجام آن ندارم». درونگرايى موجه به نظر مىرسد; زيرا آراء اخلاقى ذاتا هدايتگر عملاند. تركيب نظريه درونگرايى و نظريه ميلباور در باب عمل، استدلال غير توصيفىها را بر نظريه خود رقم مىزند. نظريه درونگرايى مىگويد كه آراء اخلاقى همراه با باورها، تبيينكننده رفتار عاملند و نظريه ميلباور مىگويد كه تركيبى از ميل و باور بيانگر رفتار عامل است و چون ميل در باورهاى عينى ما جايى ندارد، به ناچار بايد آن را در آراء اخلاقى جستجو كرد. پس آراء اخلاقى نمىتوانند معرفتى محض باشند و حكم درباره اين كه چه بايد كرد، بايد عنصرى غير معرفتى را در بر داشته باشد. (۸) خلاصه آن كه، با توجه به سه قضيه ذيل، در مىيابيم كه فقط دو تاى از آنها با يكديگر سازگارند و هر سه با هم جمع نمىشوند:
الف. نظريه ميلباور در باب عمل معتبر است.
ب. يك راى اخلاقى، وقتى با باورهاى ديگر عامل تركيب شود، مىتواند با فراهم ساختن دليلى براى عمل، عامل را به انجام آن تحريك كند، (Internalism)
ج. آراء اخلاقى صرفا معرفتىاند.
غير توصيفىها (الف) و (ب) را پذيرفته، (ج) را رد مىكنند. نظريههاى توصيفى كه (ج) را مىپذيرند، يا بايد به انكار (الف) مبادرت كنند يا به انكار (ب)، در حالى كه، دستكم به عقييده غير توصيفىها، اين دو كاملا موجهند.
۷. به طور خلاصه، آنچه درباره نظريههاى غير توصيفى بيان شد، بدين قرار است كه:
الف) واقعيت اخلاقى وجود ندارد.
ب) آراء اخلاقى طرز تلقىاند نه باور.
ج) طرز تلقيهاى اخلاقى نه صادقند و نه كاذب.
د) مباحث اخلاقى، مسائلى ناظر به ارزشند، نه ناظر به واقع.
از همين روست كه نظريههاى غير توصيفى، پس از نفى عينيت اخلاقى، صدق اخلاقى و باور اخلاقى، معتقد شدند كه جملههاى اخلاقى گزارههاى خبرى نيستند يا صرفا براى تبادل اطلاعات به كار نمىروند. جستجوى تفسيرى مناسب براى جملههاى اخلاقى، تلاش فيلسوفانى همچون هير را مصروف بازشناسى زبان اخلاق كرد و وى را به نگارش كتاب زبان اخلاق وادار ساخت. نظريههاى غير توصيفى كه از طريق مفاهيم احساس و ميل، ارتباط وثيقى ميان گرايشهاى اخلاقى و عمل برقرار مىكنند، درباره كاركردهاى زبان اخلاق نيز پيشنهادهاى متنوعى دارند. آير و استيونسن جملههاى اخلاقى را بيانگر احساسات گوينده و برانگيزاننده احساسات شنونده مىخوانند. هير اين جملهها را توصيهاى مىداند در قبال سؤال «چه بايد كرد». مبناى مشترك اين ديدگاهها تفكيك واقعيات از ارزشهاست. اين تفكيك به تعبير زبانشناسانه به تفكيك قاطع دو نوع فعل گفتارى متفاوت مىانجامد: توصيف و ارزشگذارى، فعل گفتارى نخست، به مفهوم جمله خبرى وابسته است و امور ناظر به واقع را بيان مىدارد و از اين رو آن را بيان طبيعى و زبانى باور قرار داديم. اما در مقام ارزشگذارى، ما باورهاى خود را بيان نمىكنيم، بلكه طرز تلقيهاى خود را اظهار مىداريم. به تعبير ديگر، امور ناظر به واقع را وصف نمىكنيم، بلكه در قبال آنها واكنش مثبتيا منفى نشان مىدهيم. طرز تلقى مثبت نسبتبه يك عمل، يعنى ميل به اتخاذ آن عمل يا ترجيح آن بر ساير عملها. پس طبيعى به نظر مىرسد كه فرض كنيم هدف از ارزشگذارى، هدايتبه سوى عملى است كه بايد انتخاب شود. لذا مىتوان گفت كه ارزشگذارى دقيقا مرتبط به توصيه كردن يا فرمان دادن است. يعنى به مخاطب بگوييم كه چه بايد انجام دهد يا راهى را به او توصيه كنيم. (۹)
۸. نقد مور بر طبيعتگرايى و دفاعش از شهودگرايى، بحثهاى فراوانى را رقم زد كه منجر به پديد آمدن نظريههايى شد كه نه طبيعتگرايانه بود و نه شهودگرايانه. اين رهيافتهاى جديد در قلمرو فرااخلاق، كه در اينجا آنها را نظريههاى غير توصيفى خوانديم، نخست در سوئد و سپس در انگلستان و امريكا به ميان آمد. نظريههاى احساسگرايى و توصيهگرايى از اقسام نظريههاى غير توصيفى هستند. در جهان انگليسى زبان، نخستين كسانى كه نظريه احساسگرايى را بيان كردند اى. آ. ريچاردز و برتراند راسل بودند، اما در دنياى آنگلوساكسون آير و استيونسن آن را توسعه دادند.
آير تحت تاثير پوزيتيويسم منطقى بر اين باور بود كه هر گزاره معنادارى در ذيل يكى از اين دو مقوله مندرج است:
الف) گزارههاى تحليلى كه به نحو ضرورى صادقند، همچون قضاياى منطقى و رياضى.
ب) گزارههاى ناظر به واقع تجربى كه معنا و صدق آن را تحقيقپذيرى تجربى آشكار مىكند.
روشن است كه گزارههاى اخلاقى نه تحليلىاند و نه ناظر به واقع تجربى، زيرا خوبى يك عمل، به معناى واقعى كلمه، نه ديدنى است و نه شنيدنى. از اين رو، آير در مقام ارائه تفسيرى از «احكام ارزشى» برمىآيد كه هم با اصول تجربهگرايى سازگار باشد و هم به خودى خود رضايتبخش. وى نخست نظريههاى توصيفى طبيعتگرايانه را به نقد مىكشد كه مىخواهند با تحويل گزارههاى اخلاقى، آنها را به جرگه گزارههاى تجربى وارد كرده از بىمعنايى نجات دهند. از سوى ديگر، آير با ديد پوزيتيويستى خود راه شهود را در تحقيق گزارههاى اخلاقى سد مىكند. وى با شهودگرايى در اين حد موافق است كه مفاهيم اخلاقى تحليلناپذيرند; اما اين تحليل ناپذيرى بدان سبب است كه اين مفاهيم اساسا مفاهيمى حقيقى نيستند، بلكه مفهومنما هستند و محمول اخلاقى از آن جهت كه بر اوصاف تجربى دلالت ندارد، محمول واقعى نيست. (۱۰)
آير در مقام ارائه نظريه بديل، جملههاى اخلاقى را ابرازكننده احساسات در مقابل يك عمل دانست. واژههاى اخلاقى كلماتىاند كه جهتگيريهاى موافق يا مخالف را ابراز مىكنند. جمله «دروغگويى بد است»، از يك واقعيتخارجى خبر نمىدهد، بلكه گزاره اى انشائى است كه تنفر گوينده را نشان مىدهد و علاوه بر اين، تنفر مخاطب را نيز برمىانگيزد و همين نكته است كه ميان اخلاقيات و عمل، پيوند مستحكمى برقرار مىكند.
آير به بخش دوم اين تفسير اذعان داشت، اما اين استيونسن بود كه بر آن تاكيد فراوان ورزيد. روشن است كه تلقى مذكور از اخلاقيات با يكى از واقعيتهاى زندگى اخلاقى ما ناسازگار است: ما براى احكام اخلاقى دليل ارائه مىكنيم. اگر كسى بگويد« A كار صوابى كرد كه B را كشت»، كاملا حق داريم كه از او بپرسيم چرا چنين است. اگر آن كس در پاسخ بگويد «من دليلى ندارم و دليلى هم وجود ندارد، بلكه فقط مىدانم كه A كار صوابى انجام داده است»، سخن نامعقولى است. پس كسى كه ادعا مىكند عملى صواب استبايد هميشه براى مدلل كردن ادعاى اخلاقى خود آماده باشد. اخلاق با ترجيحات شخصى فرق دارد. اگر كسى بگويد: «من چاى دوست ندارم»، نه لازم است دليلى براى دوست نداشتن چاى بياورد و نه كسى از او طلب دليل مىكند. اما منطق حاكم بر اخلاق نه فقط داشتن دليل بر حكم اخلاقى را روا مىدارد، كه داشتن دليل را ضرورى مىداند و الا حكم، حكم اخلاقى نخواهد بود.
تاكيد بيش از حد كسانى چون آير بر احساسى بودن قلمرو اخلاق، راه هر گونه تفكر و گفتگوى عقلانى بر سر احكام اخلاقى را مسدود كرد. استيونسن كه متوجه اين نقص شده بود، با قرار دادن واژه «گرايش» به جاى واژه «احساس»، راه ورود عقل را به حوزه اخلاقيات هموار كرد. به نظر وى، احكام اخلاقى وسيلهاى براى ابراز گرايشهاى آدمى است كه مبتنى بر جهانبينى خاصى مىباشد و اين اتكا، راه مجادله بر سر آن جهانبينى را مىگشايد و از رهگذر آن، عقل به قلمرو احكام اخلاقى وارد مىشود. (۱۱) پس هر واقعيتى كه گرايشهاى ما را معين مىكند، مستلزم دليل معتبرى بر حكم اخلاقى است. اگر گزارهاى ناظر به واقع موجب شود كه شخص حكم اخلاقى A را ابراز كند، آن گزاره ناظر به واقع دليل معتبرى براى حكم A است. اما واضح است كه هر واقعيتى نمىتواند به عنوان دليل از حكمى حمايت كند. واقعيتبايد با آن حكم رابطهاى منطقى داشته باشد و حالتهاى روانشناختى، چنين مناسبتى را به بار نمىآورند. اگر بناست نظريهاى رابطه حكم اخلاقى و احساسس را بيان كند، بايد ارتباط ميان عقل و اخلاق را هم در نظر داشته باشد.
۹. نقطه ضعفهاى مكتب احساسگرايى موجب پيدايش نظريه توصيهگرايى شد. هير در رد نظريه احساسگرايى و بيان فرق آن با توصيهگرايى مىگويد: احساسگرايى به روايت قديمىترش پس از رد طبيعتگرايى، كه احكام اخلاقى را معادل گزارههاى ناظر به واقع غير اخلاقى مىگيرد، و شهودگرايى، كه احكام اخلاقى درباره واقعيات اخلاقى را از راه شهود قابل تشخيص مىداند، به سرعت نتيجه مىگيرد كه مسائل اخلاقى استدلالبردار نيست و احكام اخلاقى عبارت از بيان يا ابراز طرز تلقيهاى غير عقلانى تحسين يا تقبيح است. اين گروه از آن جهتبه اين نتيجه رسيدند كه مقدمه نادرستى را به مقدمات گذشته افزوده بودند و آن اين كه فقط مسائلى ناظر به واقع است كه مىتوان بر آن دليل اقامه كرد. منشا پيدايش توصيهگرايى در تشخيص اين مقدمه نادرست است و مىخواهد نشان دهد كه قواعد استدلال بر حوزه غير توصيفى هم مانند حوزه توصيفى حاكم است. پارهاى ديگر از احساسگرايان به همان نتيجه گذشته تن داده بودند، زيرا هم احكام اخلاقى را به اوامر تشبيه كردند و هم درباره اوامر خطايى كردند كه هنوز هم شايع است و آن اين كه گمان بردند معناى جملههاى امرى را علتيا معلولهاى روانشناختى وقوع آن تعيين مىكند. اين تفسير از معناى اوامر، كه مىتوان آن را نظريه «انگيزش لفظى» Verbal shove ناميد، ميان دو مقام فرق نگذاشته است:
الف) كارى كه به سبب گفتن جملهاى انجام مىشود) Perlocutionary act
ب) كارى كه در حين گفتن جملهاى انجام مىشود) Illocutionary act
آنچه بخشى از محتوا و معناى اوامر و گفتار اخلاقى را تشكيل مىدهد، انگيزش لفظى و تكانهاى روانشناختى نيست، و اگر كسى معناى اوامر را مرهون ويژگيهاى على و معلولى روانشناختى بداند به آسانى اوامر و همچنين احكام اخلاقى را بيرون از قواعد عقلانى مىپندارد. اما اگر اين خطا را كنار بگذاريم مىتوان احكام اخلاقى را از نوع توصيهگر دانسته (هرچند منطق آن بسيار پيچيدهتر از منطق اوامر ساده است) سازگاى آن را با قواعد استدلال حاكم بر تفكر اخلاقى نشان دهيم. توصيهگرايى به دنبال چنين قواعدى است و مدعى است كه اين قواعد را در تركيب قواعد حاكم بر اوامر ساده متعارف، و مجموعه قواعد حاكم بر «بايد» و ساير واژههاى ناظر به جهت در معناى اخلاقىشان يافته است. و چون اين واژهها مخصوص گفتارهاى اخلاقى نيستند به قواعد بيشترى نياز داريم تا گفتارهاى اخلاقى را از ساير گفتارها تفكيك كنيم. اين قاعده سرنوشتساز بهكليتپذيرى) Universalizability جملههاى حاوى «بايد» و ديگر جملههاى دستورى يا ارزشى معرفى مىشود.
هير در دو كتاب مهم خود به نام «زبان اخلاقيات» و «آزادى و عقل» كه به ترتيب در سالهاى ۱۹۵۲ و ۱۹۶۳ منتشر شد، زبان اخلاق را زير مجموعه زبان توصيهگر معرفى كرد. منظور از گفتار توصيهاى، گفتارى است كه در آن به پرسشهاى عملى پاسخ داده مىشود. مثلا جمله «بايد راست گفت» نه از واقعيتى خبر مىدهد و نه در صدد ابراز احساس گوينده يا برانگيختن احساس شنونده است، بلكه به مخاطب مىگويد كه چه كار بكند; گويى مخاطب از گوينده پرسيده است كه «چه كارى بكنم؟» و گوينده با جمله «بايد راست گفت» به او پاسخ داده است.
هير در تبيين ماهيت زبان اخلاق يعنى در تبيين جنس و فصل آن از دو مرحله گذر مىكند: اول، مقايسه زبان توصيهگر با ساير زبانها و دوم، مقايسه زبان اخلاق با ساير زبانهاى توصيهگر. از آنجا كه ساده ترين شكل زبان توصيهگر جمله امرى متعارف است، هير در كتاب «زبان اخلاقيات» بحث را از اوامر جزئى شروع مىكند و با بررسى اوامر كلى ادامه مىدهد. سپس به بررسى احكام ارزشى غير اخلاقى مىپردازد كه بيش از زبان امرى ساده با زبان اخلاق پيوند دارد. (۱۲) در تحليل جمله امرى، هير هر گونه بعث و برانگيختن را از محتواى آن خارج مىكند و مفاد آن را صرفا توصيه و هدايتگرى قلمداد مىكند. هم رد احساسگرايى و امرگرايى، و هم سرنوشت نظريه توصيهگرايى بر اين اساس است كه جملههاى امرى ارشادىاند. در نقد احساسگرايى و امرگرايى، ميان گفتن انجام كارى به يك شخص با وادار كردن او به انجام آن فرق گذاشته مىشود و بخش اول، مفاد جمله امرى معرفى مىشود. براى جا افتادن اين مدعا، هير جملههاى امرى را به جملههاى خبرى تشبيه مىكند كه مفادشان اين است كه به كسى بگوييم وضع از چه قرار است، نه اين كه او را به قبول آن متقاعد كنيم. از اين رو، فرآيند متقاعد كردن در جملههاى خبرى و وادار ساختن در جملههاى امرى با هيئت جملههاى مذكور به انجام نمىرسد و براى محقق ساختن آنها كار ديگرى لازم است. (۱۳)
احكام اخلاقى در اين خصوصيات، شبيه جمله امرى است. بنابراين اگر بخواهيم با اصطلاحات ارسطويى سخن بگوييم، جملههاى امرى و احكام اخلاقى در جنس منطقى يعنى «زبان توصيهگر» با هم شريكند، اما فصل احكام اخلاقى، مانند ساير احكام ارزشى، «تعميمپذيرى و كليت» آنهاست. به نظر هير، اگر در اوضاع و احوال خاصى به كسى بگوييم «برو» و بار ديگر در همان اوضاع و احوال به او بگوييم «نرو» هيچ محذور منطقىاى پيش نمىآيد. زيرا عوامل مختلفى، از جمله احساسات و اميال، توجيهگر چنين اوامرى است. اما وضع احكام اخلاقى از اين قرار نيست; زيرا هر حكم اخلاقى كه در موقعيتخاصى بيان مىشود مبتنى بر پارهاى از خصوصيات آن موقعيت است و از اين رو، در موقعيتهاى مشابه منطقا نمىتوان حكم ديگرى كرد. پس اگر در اوضاع و احوال A بگوييم «بايد راست گفت» منطقا متعهد شدهايم كه هر بار در وضعيت A قرار بگيريم به همين ترتيب عمل كنيم.
پس هر چند زبان اخلاقيات يا مستقيما امرى است، يا منطقا به يك امر پيوند خورده است، اما ورود مقوله «كليت و تعميمپذيرى» در مفاد احكام اخلاقى از يك سو، راه ورود عقل به حوزه اخلاق را هموار مىكند، و از سوى ديگر، راه هر گونه هرج و مرج را در صدور احكام اخلاقى گزاف و دلبخواهانه مىبندد.
۱۰. اما چگونه مىتوان ويژگى تعميمپذيرى احكام اخلاقى را به اثبات رساند؟ هير در مقام انجام چنين كارى، به يكى از اصلىترين ويژگيهاى واژههاى ارزشى، يعنى ويژگى «تبعى») Supervenient or Consequential property بودن، متوسل مىشود. در بافتى غير اخلاقى، فرض كنيد در يك نمايشگاه نقاشى در مقابل تابلوى P ايستادهايم و مردديم كه آيا حكم« P نقاشى خوبى است» را تاييد كنيم يا نه. حال فرض كنيم تابلوى ديگرى در كنار تابلوى P وجود دارد به نام تابلوى Q كه يا تابلوى P نسخهبدل Q استيا تابلوى Q نسخهبدل P ،ولى به هر حال هر دو تابلو را يك نقاش تقريبا در يك زمان كشيده است. ما نمىتوانيم بگوييم «تابلوى P دقيقا در است، ولى تابلوى P تابلوى خوبى است و تابلوى Q خوب نيست». حتما بايد اختلاف ديگرى ميان اين دو تابلو باشد كه يكى را برخلاف ديگرى خوب گرداند. اين در حالى است كه اگر مىگفتيم «تابلوى P دقيقا در همه جهات مانند Q است، ولى P امضا شده و Q امضا نشده است» هيچ مشكل منطقىاى به وجود نمىآيد. پس منطق واژه «خوبى» و «امضا شده» فرق دارد. در تبيين علت اين ويژگى منطقى «خوبى»، مىتوان گفت: يك يا چند ويژگى در اين دو تابلو هست كه صفت «خوبى» منطقا بدانها وابسته است، به طورى كه يكى نمىتواند خوب باشد و ديگرى نباشد مگر اين كه اين ويژگيها نيز متفاوت باشند. حال همين ويژگى را در بافت اخلاقى ملاحظه مىكنيم. فرض كنيد مىگوييم «قديس فرانسيس انسان خوبى بوده است». منطقا ممكن نيست كه اين جمله را بگوييم و در عين حال معتقد باشيم كه امكان دارد مرد ديگرى دقيقا در همان شرايط قديس فرانسيس قرار گرفته و در آن شرايط دقيقا به همان روش او رفتار كرده باشد، اما صرفا در يك جهتبا قديس فرانسيس اختلاف داشته باشد و آن اين كه او مرد خوبى نيست.
طبيعتگرايى اخلاقى هيچ گاه از تبيين اين امتناع منطقى برنمىآيد. در اينجا وضع از اين قرار نيست كه تركيبى از ويژگيهاى توصيفى، مانند C ،مستلزم اين باشد كه او اخلاقا خوب است. زيرا اگر وضع از اين قرار باشد ما هرگز نمىتوانيم هيچ انسانى را به خاطر داشتن اين ويژگيها تحسين كنيم، بلكه صرفا مىتوانيم بگوييم او داراى اين ويژگيهاست. در عين حال، اين حكم كه انسانى اخلاقا خوب است، منطقا مستقل از اين حكم نيست كه او ويژگيهاى ديگرى دارد كه مىتوانيم آنها را ويژگيهاى خوبكننده بناميم; بين اين دو، ارتباطى هست، هرچند ارتباط استلزامى يا ارتباط وحدت معنايى نباشد. (۱۴)
بنابراين واژه «خوب»، آن طور كه در اخلاقيات به كار مىرود، معنايى توصيفى و معنايى ارزشى دارد و معناى دوم، معناى اصلى است. دانستن معناى توصيفى همان دانستن معيارهايى است كه متكلم براساس آن حكم مىكند. اين بار توصيفى، كه معيار اطلاق بار ارزشى است، ممكن است از يك بافتبه بافت ديگر تغيير كند. از اين رو، هرچند بتوان بار ارزشى را در يك درس آموخت، چنين كارى در آموختن بار توصيفى ممكن نيست. نتيجه آن كه، در احكام اخلاقى مشتمل بر واژه «خوب» ما هم توصيف مىكنيم و هم ارزشگذارى.
همين نكته سبب شده تا توصيهگرايى هيچ كدام از فرقهاى الف، ب و ج بند۳ را در تفكيك ميان نظريههاى توصيفى و غير توصيفى نپذيرد. هرچند توصيهگرايى مفاد جملههاى اخلاقى را از سنخ باورها نمىداند، اما اين موجب نمىشود كه جايى براى صدق و كذب اخلاقى نگشايد. زيرا بار توصيفى گفتارهاى اخلاقى، مانند گزارههاى خبرى، صدق و كذبپذير است; به تعبير ديگر، مثلا با اطلاق واژه «خوبى» اطلاعات ناظر به واقعى كه به شنونده خود القا مىكنيم ممكن است صادق يا كاذب باشد. (۱۵)
اما دليل تركيب بار ارزشى و توصيفى در واژههاى ارزشى را بايد در اهداف به كارگيرى اين واژهها جستجو كرد. بررسى اين اهداف، ارتباط بحث اوامر را با زبان ارزشى نشان مىدهد. مثلا معنا و كاركرد اصلى واژه «خوب»، تحسين كردن است. تحسين يا تقبيح، دست كم به طور غير مستقيم، هميشه كارى استبراى هدايت انتخابهاى خود يا ديگران در زمان حال يا آينده. ما تنها واژههاى ارزشى را به كار مىبريم كه موقعيتهاى معلوم يا محتملى وجود داشته باشد كه در آنها بايد، از ميان گونههاى مختلف عمل، دستبه انتخاب بزنيم. حتى انتخابهاى گذشته، صرفا به گذشته اشاره نمىكنند. زيرا همه احكام ارزشى، به معناى واقعى كلمه، كلىاند و حكم به نحو اجتنابناپذيرى درباره موقعيتهاى مشابه نيز هست. مثلا در واژه «خوب»، تحسين كردن به معنى راهنمايى كردن انتخاب است و براى راهنمايى يك انتخاب جزئى، زبان ابزار ديگرى در اختيار ما نهاده است كه غير از ابزار تحسين كردن است، يعنى زبان امرى جزئى.
به اعتقاد هير، احكام ارزشى راهنماى عملند و راهنماى عمل بودن مستلزم جمله امرى است; اما جملههاى اخلاقى با اوامر كلى هم فرق دارد. جمله امرى كلىاى، همچون «سيگار نكشيد»، يك جمله كلى به معناى واقعى كلمه نيست. زيرا به طور ضمنى به يك مورد جزئى اشاره مىكند; اين جمله، خلاصه شده جمله «هرگز در اين قسمتسيگار نكشيد» است. حكم اخلاقى «شما نبايد در اين قسمتسيگار بكشيد» نيز حاوى ارجاعاتى به موارد جزئى است; زيرا در آن، ضماير «شما» و «اين» موجود است. اما هدف حكم اخلاقى، توسل به يك اصل عام يا اشاره به نمونهاى از كاربرد آن مىباشد. اين اصل شايد «شما هرگز نبايد در قسمتى كه كودكان خردسال هستند، سيگار بكشيد» يا «شما هرگز نبايد در قسمتى كه اخطار «سيگار نكشيد» هست، سيگار بكشيد» باشد. هميشه تعيين اين اصل آسان نيست، اما پرسش از آن همواره جا دارد. بنابراين، در واقع تقريبا غير ممكن است كه يك كلى به معناى واقعى كلمه بر وجه امرى ساخته شود، و اگر هم ساخته شود جايى براى كاربرد آن نيست، و اگر هم به كار رود در معنا با حكم ارزشى حاوى «بايد» يكى مىشود. (۱۶)
۱۱. پارهاى از مشكلاتى كه نظريه توصيهگرايى با آن روبهروست، از اين قرار است:
الف) هرچند هير، توصيف نظريه توصيهگرايى به نظريه غير توصيفى را مىپذيرد، نه غير شناختى، اما با توجه به مكتبهاى توصيفى، به شايستگى مىتوان از توصيهگرايى به نظريه غير شناختى ياد كرد. زيرا جداكننده احكام اخلاقى از غير آن، بار توصيفى آنها نيست، بلكه اين بار ارزشى است كه عهدهدار چنين امرى است و همين بار ارزشى، محتوا و معناى اصلى واژههاى اخلاقى را تشكيل مىدهد. براساس توصيهگرايى، اين امر ارزشى، ديگر نمىتواند ارزش صدق داشته باشد. پس باز جايى براى صدق اخلاقى باقى نمىماند. چون تمام محتواى ارزشى احكام اخلاقى به طرز تلقى اخلاقى باز مىگردد و طرز تلقيها نه صادقند و نه كاذب. رئاليستهاى اخلاقى، تجربه ارزشهاى اخلاقى را جدى مىگيرند و ساختار انديشه عمومى را حامى خود مىشمارند. ما در كشف حقايق جهان از تجربه عمومى خود آغاز مىكنيم و نقطه شروع ديگرى قابل تصور نيست. از اين رو، رد تجربه عمومى محتاج دلايل محكمى است و ارائه اين دلايل بر عهده غيرشناختىهاست. هرچند پارهاى از تجربههاى اخلاقى، همچون اختلافها، ممكن است فرد را به نظريه غيرشناختى سوق دهند، اما وجود اختلاف نشان اين نيست كه جملههاى اخلاقى، اخبارى نباشند و صدق و كذب نپذيرند، بلكه مىتوان گفتبحث و استدلال در از ميان بردن اختلافها، در جايى متصور است كه احتمال صدق يكى از عقايد، در كار باشد.
ب) هيچ دليلى بر انحصار كاركرد جملههاى امرى در توصيه كردن وجود ندارد، بلكه با توجه به كاربرد جملههاى امرى در زبان متعارف، روشن مىشود كه اوامر براى اهداف مختلفى به كار مىروند. هرچند اوامر در پارهاى موارد ارشادىاند، اما در بسيارى از موارد ديگر چنين نيست و حتى مىتوان ادعا كرد كه حمل اوامر بر ارشاد نيازمند قرينه است.در مورد جملههاى اخلاقى، هير مىپذيرد كه گاهى اين جملهها احساسات گوينده را ابراز مىكنند و يا احساسات مخاطب را به انجام كارى برمىانگيزند، ولى او اين كارها را در محتواى جملههاى اخلاقى وارد نمىكند. اما چه دليلى وجود دارد كه مثلا برانگيختن احساسات مخاطب را در محتواى جملههاى اخلاقى وارد نكنيم و هدايتگرى را مقوم معناى آنها بدانيم، بخصوص با توجه به اين كه هير معناى كلمات و جملهها را كاركرد آنها تلقى مىكند.
ج) نظريه توصيهگرايى، مانند احساس گرايى، حقيقت استدلال اخلاقى را كنار مىنهد و نمىتواند اخلاقيات را از خطر فردگرايى و دلبخواهانه بودن برهاند. هرچند هير تلاش مىكند تا با «كليتپذيرى» جملههاى اخلاقى، استدلال را به حوزه اخلاق وارد كند، اما كليتپذيرى تنها سازگارى حكم در اوضاع و احوال مشابه را به بار مىآورد. حال اگر همه اصول اخلاقى فرد A از نظر شخص B قابل قبول نباشد، براساس توصيهگرايى، A در توجيه اصول اخلاقى خود و B در رد آنها چه فعاليت عقلانىاى مىتوانند انجام دهند. نظريه هير نهتنها تصميمگيرى در باب اصول اخلاقى را به فرد مىسپارد، كه دليل آن را نيز به تصميم شخص واگذار مىكند و همين موجب مىشود كه توصيهگرايى به فردگرايى در باب انتخاب نظام اخلاقى بينجامد، در حالى كه قواعد رفتارى لازم براى زندگى جمعى هرگز چنين نيست.
د) تجديدنظر در اصول اخلاقى و رفتارى و تغيير آنها بخشى از زندگى اخلاقى ماست. با توجه به اين واقعيت، «كليتپذيرى» اصول اخلاقى با توجه به ديدگاه توصيهگرايى چه فايدهاى دارد؟ زيرا هيچ اوضاع و احوالى دقيقا مانند موقعيت ديگر نيست و شخص مىتواند با وابسته دانستن حكم اخلاقى خود به يكى از ويژگيهاى اوضاع و احوال خاصى، حكم خود را نسبتبه ساير موارد تغيير دهد. تعميمپذيرى و كليت وقتى محتواى خود را به دست مىآورد كه راهى براى فهم آدمى از حقايق عينى اخلاقى و كشف آنها تلقى شود.
پىنوشتها:
۱. Peter Singer A, Companion to Ethics,p.۴۵۱-۲.
۲. Paul Edwards, Encyclopedia of philosophy,V.۳,p.۷۲.
۳. William.K.Frankena, Introductory Readings in Ethics,p.۳۸۱.
۴. محسن جوادى، مساله بايد و هست، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، ص۹۱۹۰.
۵. David.Mcnaughton, Moral Vision,p.۷,۲۴.
۶. Ibid,p.۹-۸.
۷. R.M.Hare,The language of Morals,p.۱.
۸. David McNaughton,Ibid,p.۲۰-۲۲; Peter Singer,Ibid,p.۴.
۹. David McNaughton,Ibid,p.۲۴-۲۵.
۱۰. Mary Warnock, Ethics since ۱۹۰۰,p.۴۵-۴۷.
۱۱. محسن جوادى، پيشين، ص۶۰
۱۲. R,H Hare,Ibid,p.۲-۳.
۱۳. Ibid,p.۱۲-۱۶.
۱۴. Ibid,p.۸۰-۸۱,۱۴۵-۱۴۸.
۱۵. Peter singer, Ibid, p.۴۵۸.
David McNaughton,Ibid,p.۳۰.
۱۶. R.H. Hare,Ibid,p.۱۷۵-۱۷۹.