پيش از اين گذشت كه كتاب «پايان فضيلت» نوشته السدير مكاينتاير بخشى از يك زنجيره متصل در باب فلسفه اخلاق است. ايشان دو كتاب « كدامين عدالت؟ كدامين عقلانيت؟» و «سه تقرير رقيب در پژوهش اخلاقى» را در يك سلسله تاليفى پس از كتاب «پايان فضيلت» تدوين نموده است. «پايان فضيلت»كتابى است كه فرهنگ معاصر غرب و آرمانهاى اخلاقى آن را به شدت مورد عتاب قرار مىدهد و در راستاى نوعى اعاده معنويت عميق به اخلاق جوامع نوين گام برمىدارد. قوت و عمق ادلهاى كه اقامه مىشود و نيز تيزبينى وى در كشف پيشفرضهاى بسيار خفى و ظريف مكاتب اخلاقى از نقاط قوت اين مجموعه سه جلدى و بخصوص كتاب «پايان فضيلت» است. (۱) نگارنده كتاب بر بررسى واقعيات تاريخى در تدوين تاملات اخلاقى اصرار فراوان دارد و پردازش تاملات اخلاقى را بدون در نظر گرفتن مسير تاريخى آن بىثمر بلكه گمراه كننده مىداند.
اين كتاب مشتمل بر نوزده فصل است كه تاكنون تلخيص نه فصل آن با عناوين زير از نظر خوانندگان گذشته است:
فصل اول: يك فرض نگران كننده;
فصل دوم: ماهيت نزاعهاى اخلاقى معاصر و ادعاهاى مذهب عاطفه گروى;
فصل سوم: عاطفه گروى ; محتواى اجتماعى و زمينه اجتماعى;
فصل چهارم: فرهنگ عصر روشنائى وطرح فراهم آوردن توجيهى عقلانى براى اخلاق فصل پنجم: علت ناكامى طرح عصر روشنگرى در توجيه اخلاق;
فصل ششم: برخى پيامدهاى شكست طرح عصر روشنگرى;
فصل هفتم: واقعيت، تبيين و تخصص;
فصل هشتم: ماهيت تعميم هاى علوم اجتماعى;
فصل نهم: نيچه يا ارسطو;
در فصل اخير ديديم كه آقاى مكاينتاير معتقد است كه نظريه اخلاقى ارسطو در فرهنگ يونانى، يهودى، مسيحى و اسلامى به تاييد رسيده است و به لحاظ فلسفى قويترين نظريه اخلاقى قبل از عصر جديد مىباشد. متفكران عصر روشنگرى و متفكران پس از ايشان غايتشناسى را طرد نمودند و تقدم را با قواعد دانستند. اما ارسطو ابتدا به فضائل توجه مىكند و اعتبار قواعد را با آن مىسنجد. به نظر ايشان، براى بررسى مجدد تفكر ارسطوئى بايد آن را به عنوان سنتى در نظر گرفت كه پيش از ارسطو آغاز شد و او با بهرهگيرى از آن توانست تفكرات بعدى را تحت تاثير قرار دهد و آن گذشته را به آينده پيوند زند. بنابراين، گرچه در اين سنت ارسطو جايگاهى محورى دارد ولى در عين حال، او فقط بخشى از اين سنت محسوب مىشود.
در تمام جوامع قهرمانى - يونان، قرون وسطى و رنسانس - كه تفكر و فعل اخلاقى در آن مطابق طرحىاستكه آن را«باستانى» (clssical) ناميدم، وسيله اصلى تعليم و تربيت اخلاقى همان نقل داستان است. هرجا كه مسيحيت، يهوديت و اسلام رواج داشته است، داستانهاى متون مقدس به اندازه ديگر داستانها اهميتيافته است. و طبعا هر فرهنگى داستانهايى دارد كه منحصرا اختصاص به آن دارد. اما علاوه براين، هر يك از اين فرهنگهاى يونانى يا مسيحيت داراى مجموعه داستانهايىاست كه از دوره قهرمانى زوال يافته خودش سرچشمه مىگيرد و در باره آن سخن مىگويد. به عنوان مثال، مىتوان از مواردى نام برد; در آتن قرن ششم انشاد منظماشعار هومر همچون مراسمى عمومى برقرار بود، در حالىكه اين اشعار نوعا در باره زمانى بسيار دورتر از قرن ششم سخن مىگويد. مسيحيان ايسلند نيز ساگاها (۲) را در قرن سيزدهم نگاشتهاند اما محتواى آن مربوط به زمانى است كه مردم اسكانديناوى هنوز به دين سابق خود پايبند بودهاند. البته، در هر مورد صدق وقايع منقول مورد بحث قرار گرفته است، ولى آنچه براى بحث ما داراى اهميت استيك واقعيت تاريخى نسبتا مسلم است و آن اينكه چنين رواياتى جدا خاطره (۳) تاريخى جوامعى را كه درون آن نگاشته شدهاند، خواه كافى يا ناكافى، فراهم مىآورد.
بعلاوه اين روايات، در جوامع باستانى يك زمينه اخلاقى را براى بحثهاى جديد آن زمان و شرحى از يك نظام اخلاقى متعالى يا تا حدودى متعالى را فراهم آورد كه باورها و مفاهيم آن هنوز تا حدى نافذ بوده، اما نظامى بود كه تفاوت بارزى با زمان حاضر دارد. از اينرو، فهم جامعه قهرمانىبخشى ضرورى براى فهم جامعه باستانى و جانشينان آن است. بايد ديدكه خصائصكليدى چنينجامعهاى چيست؟
اولين ويژگى، اين است كه در جامعه هومر و نيز در جامعه قهرمانى ايسلند هر فرد درون نظام معين و كاملا مشخص نقشها و موقعيتهاى اجتماعى، نقش و موقعيت اجتماعى خاص خود را داراست. در اين جوامع نظام فاميل و خانواده از اهميتبسزايى برخوردار است. در چنين جامعهاى انسان با شناخت نقش خود در اين نظامها تشخيص مىدهد كه كيست و با اين شناخت تشخيص مىدهد كه متصديان هر نقش و موقعيت اجتماعى ديگر چه چيز را مديون او هستند و او چه چيز را مديون آنهاست. انسان، در جامعه قهرمانى همان چيزى است كه انجام مىدهد. هرمان فرانكل، در باره انسانهاى زمان هومر مىنويسد: «انسان و افعال او عين يكديگر مىشوند، و او خود را بهطور كامل و كافى در افعال خود درمىيابد; او هيچ ژرفاى پنهانى ندارد...انسانها هر چه باشند در گزارش واقعى (حماسهها) از آنچه انجام مىدهند و مىگويند، ظهور مىيابند زيرا آنها چيزى بيش از كارها و گفتهها و رنجهايشان نيستند» (فرانكل ۱۹۷۵، ص.۷۹) بنابراين، قضاوت در باره يك انسان، قضاوت در باره افعال اوست. يك انسان با انجام نوعى افعال خاص در يك موقعيتخاص، توجيهى را براى قضاوت در باره فضائل و رذائلش ارائه مىدهد. زيرا فضائل فقط اوصافى هستند كه يك انسان آزاد را در نقشش نگه مىدارند و خودشان را در افعالى كه آن نقش نيازمند استبروز مىدهند.
ويژگى ديگر، مربوط به مفهوم فضائل در اين جوامع است. واژه آريته (arete) كه بعدا به «فضيلت» ترجمه گرديد، در اشعار هومر براى هر نوع مزيتى بهكار رفته است. يك دونده سريع آريته پاهاى خود را به نمايش مىگذارد.(ايلياد ۲۰ - ۴۱۱) يك پسر در تمامى انواع آريته - به عنوان ورزشكار، بهعنوان سرباز و در فكر (mind) - بر پدرش مزيت دارد.(ايلياد ۱۵ - ۶۴۲) اين مفهوم فضيلتيا مزيتبراى ما غريبتر از آن است كه ما در ابتدا آماده پذيرش آن بوديم. روشن است كه در اين مفهوم قدرت بدنى جايگاه ويژهاى دارد. اما اين امر در آن جامعه چندان براى ما عجيب نيست.آنچه براى ما غريب است رابطه تنگاتنگى است كه در جامعه قهرمانى بين مفهوم شجاعت و فضائل وابسته بدان از يك سو و مفاهيم دوستى، سرنوشت و مرگ از سويى ديگر وجود دارد.
شجاعت، نه صرفابه عنوان يك صفت فردى، بلكه به عنوان صفتى لازم براى حفظ خانواده و جامعه اهميت دارد. ستايش يا كودوس، (۴) به عنوان نشانى براى قدردانى از طرف خانواده و جامعهاش، از آن فردى است كه در جنگ يا در مسابقه زيتيابد و نيز شايسته است همگان صفات ديگرى مثل مكر (cunning) را كه با شجاعت پيوند دارد، به دليل نقشى كه در حفظ نظم عمومى ايفامىكند، پاس دارند. در اشعار هومر، مكر يك چنين صفتى است زيرا مكر مىتواند در جايىكه شجاعت فاقد دستاوردى باشد، يا شجاعت ناكام بماند، بدان دستيابد. در ساگاهاى ايسلند فهمى كاملا نادرست از شوخ طبعى (humor) با شجاعتپيوند خورده است و همانگونه كه گفته شد اين ارتباط بين شجاعت و ديگر اوصافى كه در جامعه قهرمانى فضيلت تلقى شده است، براى ما غرابت تام دارد.
نكته ديگر اينكه، شجاع بودن آن است كه شخص طورى باشد كه بتوان به او اتكا نمود. از اينرو، شجاعتيك عنصر مهم در دوستى است. در جوامع قهرمانى پيوندهاى دوستى از پيوندهاى خويشاوندى الگو گرفتهاند. گاهى، رسما پيمان دوستى مىبندند تا با اين پيمان وظائف برادرى را بطور متقابل متحمل شوند. اينكه، چه كسانى دوستان من و چه كسانى دشمنان من هستند، به همان وضوحى كه چه كسانى خويشان من هستند مشخص مىگردد.
عنصر ديگر در دوستى، وفادارى است. شجاعت دوست من، به من اطمينان مىدهد كه قدرتش به كمك من و خانوادهام بيايد. وفادارى دوست من، در مورد خواستههاى او به من اطمينان مىدهد. به هميننحو وفادارى خانواده من ضامن اصلى براى توافق خانوادگى است. بنابراين، وفادارى براى زنان كه رابطهاى سرنوشتساز را در خانواده به وجود مىآورند، يك فضيلت كليدى است.
در نظام اجتماعى دوره قهرمانى نبايد فضائل را از محيط آن مجزا كرده و آنگاه در باره آن قضاوت كنيم. در واقع، اخلاق و نظام اجتماعى در جامعه قهرمانى با هم متحدند و اخلاق چيزى متمايز از آن نيست. هر انسانى در اين نظام اجتماعى داراى جايگاه خاصى است و بدون در نظر گرفتن اين جايگاه اجتماعى هيچ انسانى قابل شناخت نبوده، بلكه او خود نيز نمىفهمد كهكيست!اين دقيقا بدان دليل است كه جوامع قهرمانى عموما براى هر غريبهاى كه از خارج وارد شود داراى جايگاه معينى است.
بنابراين، كسى كه داراى شجاعت و فضائل وابسته به آن بوده و علاوه بر آن دوستانى دارد كه در مواقع لزوم از او حمايت كنند، اميدهايى براى ادامه حيات دارد. در حالىكه، انسانى كه نه تنها شجاع نيستبلكه خويشان ودوستانى نيز ندارد فاقد آن اميدهاست. اين تقابل بين اميدها، يكى ديگر از ويژگيهاى اين جوامع است. با اين همه يك مساله عمده نيز در جوامع قهرمانى اين است كه مرگ بطور يكسان در انتظار هر دو مىباشد. حيات زود گذر است، انسانها آسيبپذيرند و اين از طبيعتشرائط انسانى است كه چنين باشند. زيرا حيات در جوامع قهرمانى، معيار ارزش است. اگر كسانى تو را كه دوستيا برادرم هستى بكشند، انتقام از اين قتل بر عهده من مىآيد، و وقتى من دين خود را به تو ادا كردم، قتل من بر عهده دوستان و برادران آنها خواهد افتاد. هرچه نظام دوستى و خويشاوندى من گستردهتر باشد تعهداتى كه من بهنوعى متحمل مىشوم كه مىتواند منجر به قتل من شود، بيشتر خواهد شد.
بهعلاوه، قدرتهايى در دنيا وجود دارد كه هيچ كس نمىتواند آنها را مهار كند. حيات انسان با احساساتى كه گاهى به صورت نيروهاى غيرشخصى و گاهى به صورت خدايان بروز مىكنند، پايمال مىشود. اين نيروها و قواعد خويشاوندى و دوستى در كنار هم نوعى الگوهاى اجتنابناپذير تشكيل مىدهند كه هيچكس نمىتواند از آن بگريزد. سرنوشت، يك حقيقت اجتماعى است و كشف سرنوشتها يك نقش اجتماعى مهم تلقى مىشود. اتفاقى نيست كه پيشگويان يا غيبگويان نيز در يونان عهد هومر، در ساگاى ايسلند و جوامع مشابه آن رشد مىكنند.
بنابراين، انسانى كه آنچه بايسته است انجام مىدهد به سرعتبسوى سرنوشت و مرگش در حركت است. و اين شكست است كه در نهايت قرار دارد و نه پيروزى. ولى درك اين امر خود يك فضيلت است. در واقع، درك اين امر جزء لاينفكى از شجاعت است. اگر ما ارتباط بين شجاعت، دوستى، وفادارى، خانواده، سرنوشت، و مرگ را درك كنيم مطمئنا اين امر را فهميدهايم كه حيات بشرى شكل معينى دارد، يعنى شكلى كه يك نوع داستان خاصى است. اشعار و ساگاها فقط اتفاقاتى را كه براى مردان و زنان روى مىدهد روايت نمىكنند بلكه شكل روايتى اشعار و ساگاها به نحوى است كه از قبل در مسير زندگىهايى كه روايت مىكنند حضور دارد. اما در جامعه قهرمانى، هر نوع منشاخلاقى مربوط فقط مىتواند در يك توالى وقايع عرضه گردد و اين توالى خود بايد متمثل الگوهاى خاصى باشد. پس، فهم شجاعتبهعنوان يك فضيلت فقط به اين نيست كه بفهميم شجاعت چگونه مىتواند در منشهاى اخلاقى نمايان شود، بلكه علاوه بر آن، بايد بفهميم كه شجاعت در نوع خاصى از داستانهاى بنمايش درآمده چه جايگاهى مىتواند داشته باشد. زيرا شجاعت در جامعه قهرمانى عبارت است از قابليت رويارويى نه فقط با صدمات و خطرات جزيى بلكه رويارويى با الگوى خاصى از صدمات و خطرات است، الگويى كه در آن حيات افراد جايگاه خود را مىيابد و به نوبه خود چنين حياتى متمثل آن الگو مىباشد.
پس حماسه و ساگا جامعهاى را به تصوير مىكشدكه خودازقبل،آن شكلخاصازمحاسبه و ساگا را مجسم ساخته است و اشعار آن جامعه شكل خود رادرحيات فردى و اجتماعى ظاهر مىسازد البته اين به معناى واقعيت داشتن چنين جوامعى نيستبلكه منظور آن است كه اگر چنين جوامعى وجود داشته باشد، آنها را تنها از طريق اشعارشان بطور مناسبى مىتوان شناخت و نمىتواناز خارج آن جامعه، بدان نظرافكند و در باره آن قضاوت نمود.
با اين همه، قطعا حماسه و ساگا صرفا تصاوير آئينهوار جامعهاى كه ادعاى بهتصوير كشيدنش را دارند، نيستند. زيرا كاملا روشن است كه خود شعرا و نويسندگان ساگا ادعاى يك نوع دركى را دارند كه شخصيتهاى داستانى آنان دارا نيستند. شاعر از محدوديتهايى كه وضع اساسى شخصيتهايش را تعيين مىكند، رنج نمىبرد. قهرمانان ايلياد دانستن اينكه چه چيزهايى را مديون يكديگرند، دشوار نمىيابند. هر كسى بوسيله اقوام خود مورد احترام قرار مىگيرد و انسان بدون احترام انسانى بىارزش است. در واقع، در قاموس شخصيتهاى هومر راهى وجود ندارد تا به فرهنگ و جامعه خود از خارج آن نظر كنند. اظهارات ارزشى كه آنان به كار مىگيرند به نحوى متقابل همديگر را توصيف مىكند و هر يك را بايد بر حسب ديگرى تبيين نمود.
دراين حال، مىبينيم كه بين «خود» (self) عاطفهگراى عصر جديد (modernity) و «خود» دوره قهرمانى تفاوت بارزى وجود دارد. «خود» دوره قهرمانى، دقيقا همان ويژگيهايى را فاقد است كه برخى فيلسوفان اخلاق عصر نوين آن را ويژگى اساسى «خوديت» (selfhood) انسانى مىانگارند; يعنى قابليت جدايى خويشتن از هر موضع يا ديدگاه خاص خود، به نحوى كه به عقب بازگشته و به آن موضع يا ديدگاه از خارج نظر كرده و در باره آن قضاوت كند. در جامعه قهرمانى، جز براى افراد غريبه هيچ خارجى (outside) ديگرى وجود ندارد وانسانىكه سعى كند خويشتن را از جايگاه معين خود بيرون كشد درحقيقت،براى نابودى خود اقدام مىكند.
هويت در جامعه قهرمانى، متضمن خصوصيت و مسؤليتپذيرى است. من، مسؤول فعل يا تركى هستم كه دوستان من از ناحيه دوستانشان بر دوش دارند و اين مسؤوليتپذيرى تنها با مرگ خاتمه مىيابد ومن بايد تا دم مرگ آنچه را كه بايسته است انجام دهم. بهعلاوه، اين مسؤوليتپذيرى خاص است، نسبتبه افراد خاصى است كه بايد آنچه را لازم است، در حق آنان و برايشان و با آنها انجام دهم و من در برابر همين افراد ديگر كه اعضايى از همان جامعه محلى مىباشند مسؤول هستم. «خود»، در جامعه قهرمانى، به خودى خود، سوداى «كليت» ندارد، گرچه در بازنگرى بتوانيم ارزشى كلى را در دستيابى به اين «خود» تشخيص دهيم.
از اينرو، عمل به فضائل قهرمانى هم محتاج يك نوع انسان خاص و هم يك نوع نظام اجتماعى خاص است. درستبه دليل همين امر، ممكن است در نگاه اول، بررسى فضائل قهرمانى با هر تحقيق عامى در نظريات و اعمال اخلاقى بىارتباط بهنظر آيد. اگر براى عمل به فضائل قهرمانى به حضور نوعى نظام اجتماعى محتاج باشيم كه اينك بهنحو برگشت ناپذيرى از بين رفته باشد، كه چنين نيز شده است، حال، اين فضائل چه ارتباطى با ما مىتواند داشتهباشد؟ پاسخ ايناست كه مىتوان آنچه را كه بايد از جوامع قهرمانى بياموزيم داراى دو جنبه دانست: اول اينكه تمامى اخلاق همواره تا حدى با امور اجتماعى خاص و محلى پيوند خورده است و آرمانهاى اخلاق عصر جديد مبنى بر «كليتى» ( universality) كه از تمامى خصوصيتها عارى باشد توهمى بيش نيست; و دوم اينكه به هيچ وجه نمىتوان فضائل را كسب نمود مگر اينكه آنها را به عنوان بخشى از سنتى تلقى كنيم كه ما فضائل و درك خود از آنها را - از مجموعه اسلافى كه در آن، جوامع قهرمانى جايگاه نخستين را داراست - در آن (سنت) به ارث بردهايم. اگر چنين است، تقابل بين آزادى انتخاب فضائلى كه ديدگاه نوين بخاطر آن به خود مىبالد و بين عدم چنين انتخابى در فرهنگهاى قهرمانى به نظر بسيار عميق مىنمايد. زيرا آزادى انتخاب فضائل از ديدگاه يك سنت كه درنهايت، ريشه در جوامع قهرمانى دارد به نظر بيشتر شبيه آزادى ارواح; يعنىآزادى آنان كه ماهيت انسانىشان به نقطه نابودىنزديك شدهباشد، است تا آزادى انسانها.
در ايلياد آنچه آريته (arete) (فضيلت) است و آنچه نيستبه سهولت معين شده است و هيچ ناهماهنگى در باره چنين مسائلى وجود ندارد. در عين حال، با مطالعه فضائل دوره قهرمانى، سؤال مشكلى نيز بروز مىكند. در اديسه ( ، پنهلپ (۵) در باره فضيلتخود (آريته خود) سخن مىگويد در حالى كه مىبايست از جذابيتش سخن بگويد. ولى آنچه بيشتر بر تحير ما مىافزايد اينكه در اديسه از تنعم (prosperity) به عنوان يك مزيتياد شده است. همانگونه كه قبلا ديديم وحدت مفهوم يك آريته (فضيلت) در مفهوم چيزى قرار دارد كه انسان را قادر مىسازد تا نقش خود را ايفا كند و به سادگى مىفهميم كه در اشعار هومر، تنعم و سعادت، داراى نقش ديگرى نيز مىباشند. وقتى سارپدون (Sarpedon) در زمان مشقات جنگ در كشتيها، در پشتسر باغها و مزارع ذرت خويش را در ليشيا (۶) بهياد مىآورد، مىانديشد كه چون او و گلاوكوس (Glaucus) در بين جنگجويان، عاليرتبه هستند، شايسته چنين چيزهاى خوبى محسوب مىشوند. از اينرو، تنعم پيامد جانبى موفقيت در جنگ است و از آن يك تناقضگويى ( paradox) بيرون مىآيد. كسانىكه مسيرى را دنبال مىكنند كه آنان را در معرض سعادتى قرار مىدهد كه مظهر آن باغها و مزارع ذرت و زندگى با آندروماخ يا پنهلپ مىباشد، مسيرى را طى مىكنند كه ويژگى پايانى آن مرگ است.
مرگ در نزد هومر يك شر صرف (unmixed) است. شر، واپسين مرگ است كه بىحرمتى به بدن را در پى دارد. شر بعدى مصيبتى است كه علاوه بر جسد، بر خويشان و خانواده شخص مرده وارد مىآيد. برعكس، خانواده و جامعه مىتوانند بعد از مرگ آنكه پارهاى از خودشان بود، از طريق انجام مراسم تدفين، انسجام خود را بازيابند. از اينرو، مراسم تدفين در طرح اخلاقى، وقايعى كليدى (key) هستند، و اندوه كه آن را توانايى عزادارى مىدانيم يك احساس كليدى بشر است.
همانطور كه سيمون ويل (Simone Weil) بهوضوح مىديد، وضع بردگى در ايلياد بسيار شبيه به وضع مرگ است. برده كسى است كه درهرلحظه ممكناست كشته شود. او از جامعه قهرمانى خارج است. فقير هم كه مجبور است آنچه را لازم دارد گدايى كند، خود را در معرض رحمت ديگران قرار داده و خود را يك جسد يا برده بالقوة مىگرداند. لذا مىبايست نقش فقرا را تنها تحتشديدترين حوائج فرض نمود.
فقير بودن، برده بودن يا كشته شدن در ميدان جنگ، شكستخوردن است و شكست افق اخلاقى قهرمانان هومر است كه وراى آن نه چيزى ديده مىشود و نه چيزى قرار دارد. اما شكست افق اخلاقى شعرايى، مانند هومر نيست، و دقيقا به دليل همين تفاوت است كه هومر در ايلياد از محدوده جامعهاى كه بهتصوير مىكشد فراتر مىرود. زيرا آنچه را هومر مورد بحث قرار مىدهد، گرچه شخصيتهاى او چنين نمىكنند، آن است كه چه چيز را بايد برد و چه چيز را بايد باخت.
آنچه سراينده ايلياد مىبيند و شخصيتهاى آن نمىبينند، اين است كه برد نيز ممكن استشكلى از يك باختباشد. اين سراينده، يك نظريهپرداز نيست. او هيچ دستور عمل كليى را عرضه نمىدارد. معرفتخود او در واقع حتى نسبتبه بصيرترين شخصيتهايش در يك سطح كلىتر و انتزاعىترى قرار دارد. از اينرو، ايلياد چيزى را مورد بحث قرار مىدهد كه نه آشيل و نه هكتور هيچيك نمىتوانند مورد بحث قرار دهند. اين سروده، يك نوع دركى را از آن خود مىداند كه از كسانى كه توصيفشان را مىكند سلب مىنمايد.
آنچه در باره ايلياد گفتهام قطعا در باره تمام اشعار قهرمانى صادق نيست اما در باره بعضى از ساگاهاى ايسلند صادق است. از اينرو، اين نوع اشعار قهرمانى شكلى از يك جامعه را ارائه مىكند كه در باره نظام اخلاقى آن مىتوان دو نكته محورى را ادعا نمود. اول اينكه، اين نظام طرحى مفهومى را مجسم مىدارد كه داراى سه عنصر محورى و مربوط به هم است: اول، كارى كه لازمه نقش اجتماعى هر فردى است كه آن را دارا مىباشد. دوم، مزيتها يا فضائل به عنوان آن اوصافى كه فرد را قادر مىسازد آنچه لازمه نقش اوست انجام دهد. سوم، وضعيت ناپايدار و آسيبپذير بشر نسبتبه سرنوشت و مرگ به نحوى كه فضيلت مند بودن پرهيز از آسيبپذيرى و مرگ نبوده بلكه تاديه حق آن دو است. هيچيك از اين سه عنصر بدون ارجاع به دو عنصر ديگر نمىتواند كاملا معقول گردد. ولى ارتباط بين آن سه فقط ارتباطى مفهومى نيست، بلكه هر سه عنصر مىتواند جايگاه مربوط به خود را تنها در يك چهارچوب وحيد و بزرگترى بيابد كه با محروميت از آن نمىتوانستيم اهميت هر يك را نسبتبه ديگرى درك كنيم. اين چهارچوب، شكل روايى حماسه يا ساگا است، شكلى كه در حيات اخلاقى افراد و در نظام اجتماعى و گروهى تجسم يافته است. پس نظام اجتماعى دوره قهرمانى، يك وايتحماسى به نمايش درآمده (enacted) مىباشد.
نكته دوم، اينكه درنزد شخصيتهاى اين حماسهها، واقعيت همانگونه است كه آنان مىبينند. آنان بينشى از جهان را به ما عرضه مىدارند كه ادعاى حقيقى بودنش را دارند. معرفتشناسى ضمنىدنياىقهرمانىيك واقع - گرايى (realism) تمام عيار (thoroughgoing) است.
وقتى نيچه فردگرايى قرن نوزدهم خويش را، به زمان گذشته باستان نسبت مىدهد، نشان مىدهد كه آنچه شبيه پژوهشى تاريخى بهنظر آمده در واقع يك ساختار ادبى اختراعى بوده است. نيچه، داستانهاى فردگرايانه عصر روشنگرى را كه بسيار از آن متنفر بود با مجموعهاى از داستانهاى فردگرايانه به سبك خودش جايگزين مىكند. اهميت نيچهگرا بودن در اين موفقيت قرار دارد كه درنهايت، غيرخيالى (undeceived) و آنگونه كه نيچه مىانگارد در نهايت درست ( truthful) است. فقط ممكن است كسى وسوسه شود و چنين نتيجه بگيرد كه هر طالب واقعى نيچهگروى، در نهايت، بايد فراتر از نيچه گام بردارد.
نيچهگرايان معاصر با رد محيط فرهنگى اطرافشان، همانگونه كه خود نيچه، آلمان ويلهلمى (Wilhelmine Germany) را رد كرده است، و با كشف اين امر كه دوران گذشتهاى كه نيچه مىستايد بيشتر داستان است تا واقعيت، محكوم به زندگىاى هستند كه در سوداى تنزه (transcend) از هر ارتباطى با گذشته است. اما، چه بپذيريم يا نپذيريم، ما چيزى هستيم كه گذشته ساخته است و نمىتوانيم آن بخش از خود را كه از ارتباط ما با مراحل شكل دهنده تاريخمان، به وجود آمده است از خود ريشه كن (eradicate) كنيم. اگر چنين است، پس حتى جامعه قهرمانى نيز به نحوى اجتنابناپذير بخشى از وجود همه ما مىباشد، و وقتى ما گذشته تاريخ خود را در مورد تكوين فرهنگ اخلاقى خود شرح مىدهيم، تاريخى را روايت مىكنيم كه منحصرا تاريخ خود ما است.(۷)
پيش از اين، تلخيص ده فصل از كتاب "پايان فضيلت" از نظر خوانندگان گذشت. ديديم كه السدير مكاينتاير چگونه اخلاقيات حاكم بر فرهنگ غرب را انحطاطى از سنت ارسطويى تلقى نموده و اشكالات نظريات گوناگون و رقيب را مورد ارزيابى قرار داده بود. در فصل دهم، با تشريح فضايل دوره قهرمانى، ويژگيهاى جامعه هومرى را متذكر گرديد.
ممكن است جوامع قهرمانى، آنگونه كه اشعار هومر يا ساگاهاى ايسلند يا ايرلند به تصوير مىكشند، وجود نداشته باشند; اما براى جوامع باستانى و مسيحى، كه خود را برآمده از نزاعهاى جوامع قهرمانى مىدانند و موضع خود را تا حدى برحسب اين برآيند تعريف مىكنند، باور داشتن وجود اين جوامع سرنوشتساز است. هيچيك از اهالى آتن در قرن پنجم نمىتواند آنگونه كه آگاممنون يا آشيل رفتار مىكرد عمل نمايد. هيچيك از اهالى ايسلند در قرن سيزدهم نمىتواند درست مانند انسانهاى قرن دهم رفتار كند. با اينهمه، ادبياتدورهقهرمانىبخشاصلىمكتوباتاخلاقى در اين جوامع متعاقب را فراهم آورد و بسيارى از چهرههاى اخلاقى و اصلى در اين جوامع، به دليل مشكلاتى كه در ارتباط اين مكتوبات با عمل واقعى قرار داشتبه منصه ظهور رسيدند.
در بسيارى از محاورات سابق افلاطون، سقراط از يك يا چند تن از آتنيان در باره ماهيتبعضى از فضايل- شجاعت در محاوره لاخس، پرهيزگارى در محاوره اتوفرون و عدالت در جمهورى اول - بهنحوى سؤال مىكند كه گويى ديگران را به دليل ناسازگارى مجرم مىداند. خوانندگان بىتوجه عصر جديد ممكن استبهسادگى در ابتدا چنين بپندارند كه افلاطون در حال مقايسه بين حدت نظر سقراط با بىدقتى آتنيان معمولى است; اما هرچه اين موارد تكرار مىشود تفسير ديگرى خود را نمايان مىسازد، و آن اينكه افلاطون در استفاده يونانيان از زبان ارزشى فرهنگشان به يك حالت عدم انسجام كلى اشاره دارد. وقتى افلاطون در جمهورى شرح منسجم و كاملا يكپارچه خود را از فضايل عرضه مىدارد، بخشى از تدابير او ايناست كه ميراث هومرى رااز دولت-شهر (۸) بيرون ببرد. مىتوان يكى از نقاط آغازين تحقيق درباره فضايل جوامعباستانى را ايجاد ارتباطبين موارد اصلى عدم انسجام در جوامع قهرمانى و پيشينه هومرى آن دانست. اما خواهيمديدكهاين وظيفه،بهطورچشمگيرى،احتمالا توسسوفوكلس در نمايشنامه فيلوكتتوس (Philoctetes) ، قبلا به انجام رسيده است.
اديسههمراهنيوپتالموس (Neoptolemus) ، پسر آشيل، به يك ماموريت فرستاده شدند تا كمان جادوئى فيلوكتتوس را بهدست آورند و به فتح تروى كمك نمايند. اديسه در اين نمايشنامه، دقيقا طبق همان معيارهايى رفتار مىكند كه در نمايشنامه اديسه بر رفتارش حاكم است. او به دوستانش نيكى مىكند، و به دشمنانش آسيب مىرساند (يكى از تعاريف عدالت را، كه افلاطون در آغاز جمهورى رد مىكند، او مىپذيرد.) اگر او نتواند با شيوهاى صادقانه به آن كمان دستيابد، قوه مكر او شيوههاى فريبكارانه را طراحى مىكند.
در نمايشنامه اديسه اين مكر بدون هيچ ابهامى يك فضيلت تلقى شده است و البته يك قهرمان به دليل بهكار بستن اين فضايل مورد احترام قرار مىگيرد. اما در نظر نيوپتالموس ترفند اديسه براى گول زدن فيلوكتتوس مايه ننگ است. يونانيان، كه فيلوكتتوس را رها كردند تا به مدت نه سال طولانى در ليمناس (۹) متحمل رنجشود، به او ظلم بزرگى كردند; اما در مقابل، فيلوكتتوس به نيوپتالموس و اديسه اعتماد كرد. با اينكه او در آن حال نپذيرفت كه براى كمك به يونانيان به تروى بيايد، با وجود اين، گول زدن او اشتباه بود. سوفوكلوس با بهكارگرفتن اديسه و نيوپتالموس، ما را با دو مفهوم ناسازگار از رفتار شرافتمندانه و دو معيار متضاد در رفتار مواجه مىگرداند.
سوفوكلوس هيچ راه حلى براى اين تعارض عرضه نمىدارد و اين امر در ساختار مصيبتنامه او سرنوشتساز است; اين اقدام با مداخله هركول (۱۰) نيمه خدا، كه اين اشخاص را از بن بست نجات مىدهد، به جاى اينكه تكميل گردد، دچار وقفه مىشود. مداخله يك خدا- يا دست كم، توسل به مداخله يك خدا- در مصيبتنامههاى يونان غالبا از عدم انسجام در قاموس و معيارهاى اخلاقى خبر مىدهد. در نمايشنامه اورستيس، (۱۱) قواعد قهرمانى و كهن خصومت، (۱۲) اورستيس را در مورد كشتن كلايتمنسترا، هم امر و هم نهى مىكند. مداخله آتنا (۱۳) و حل مساله بين او و آپلو مفهومى از عدالت را به اثبات مىرساند كه مركز مرجعيت در مسائل اخلاقى را از فاميل و خانواده به شهر منتقل مىكند. در نمايشنامه آنتيگون به نظر مىرسد كه خواستههاى فاميل و خواستههاى شهر دقيقا با هم متضاد و ناسازگارند. از اينرو، اولين اقعيتبرجستهاى كه بايد به حساب آورد تفاوتى است كه اين نمايشنامه بين مفهوم فضايل قايل است، در زمانى كه نخستين اجتماع اخلاقى طبقه خويشاوندان نبوده، بلكه دولت-شهراست، آن هم نه فقط شكل كلى دولت-شهر، بلكه شكل خاص دموكراسى دوره آتن. با اينهمه، بسيار سادهانگارى است كه در مورد فضايل، تفاوت بين ديدگاه هومر و ديدگاه عهد باستان را در انتقال از يك شكل اجتماعى به شكلى ديگر بدانيم و اين مساله دست كم، به دو دليل كاملا متفاوت است:
اول اينكه شكلها و حقوق خويشاوندى به صورت اوليه خود بر جاى مانده بود، هرچند در آتن اجمالا تفاوتهايى بين قرون اوليه و قرن پنجم بهچشم مىخورد.
دوم اينكه مفهوم يك فضيلت در آن زمان به نحوى چشمگير از مفهوم هر نقش اجتماعى خاص مجزا بود.
نيوپتالموس در نمايشنامه سوفوكلس به شكلى با فيلوكتتوس برخورد مىكند كه با رفتار پدرش با آگاممنون در «ايلياد» كاملا فرق دارد. در نظر هومر سؤال از شرافتسؤال از چيزى است كه شايسته يك پادشاه مىباشد و در نظر سوفوكلس سؤال از شرافتبه سؤالى در باره آنچهشايستهيكانسانمىباشد،تبديلشدهاست.
با وجود اين، به نظر مىرسد اتفاقى نباشد كه سؤال از آنچه شايسته يك انسان است در يك محيط آتنى بروز كرده است - يا كورينسى (۱۴) تا چه رسد به محيط بربرها. توصيف يك انسان خوب تا حد زيادى توصيف ارتباطى است كه اين انسان با ديگران دارد و شعرا و فلاسفه، هر دو، غالبا در شروح خود، بين ارتباطى كه كلى و انسانى استبا ارتباطى كه محلى و آتنى است، تمييزى نمىگذارند. مدعا غالبا صريح است; آتن ممدوح است; چون حيات بشر را به تمام معنى، آنگونه كه بايد، عرضه مىكند. ولى در همين عمل مدح، خصوصيت آتنى از خصوصيت هومرى متمايز است. ممكن استبراى يك انسان هومرى هيچ معيارى بيرونى براى اعتراض به آنچه در بنيادهاى جامعه خودش جارى است، يافت نشود، ولى براى يك انسان اهل آتن مساله پيچيدهتر است. درك او از فضايل براى او معيارهايى فراهم مىآورد كه به وسيله آن مىتواند زندگى در جامعه خود را زير سؤال ببرد و تحقيق كند كه آيا اين عمل يا سياست عادلانه استيا آن ديگرى. بهعلاوه، او تشخيص مىدهد كه درك خود از فضايل را تنها به ايندليلداراستكهعضويتاودرآنجامعه چنين دركى در اختيار او قرار مىدهد. از اينرو، سؤال دربارهارتباطبين«يكشهروندخوببودن» و «يك انسان خوب بودن» سؤالى مهم است.
البته همه شواهد اين مساله از اين قرار است كه بيشتر يونانيان، خواه اهل آتن باشند يا جز آن، اگر هم سؤالى برايشان پيش مىآمد، روشزندگىشهرخودشانرابهطورترديدناپذيرى بهترين روش زندگى براى انسان مىانگاشتند و يونانيان نيز آنچه را در آن سهيم بودند بهوضوح،برترازروشزندگىبربرهامىانگاشتند.
ماهيت «ديكايسون» (dikaiosune) - كه ما آن را به «عدالت» ترجمه مىكنيم- از مواردى است كه داراى مفاهيم متضادى مىباشد. ديكايسون داراى اشارات هومرى نيز مىباشد، هرچند خود اين لفظ در اشعار هومر نيامده است. واژههاى «ديك» (dike) و «ديكايوس» (dikaios) ، كه در اشعار هومر آمدهاند، ريشه آن هستند. ممكن است در فرهنگ خودمان واژه «عادل» را بدون هيچ ارجاع يا اعتقادى به يك نظم اخلاقى در جهان، استعمال كنيم، اما حتى در قرن پنجم، ماهيت ارتباط بين عدالت (dikaiosune) و نظمى كيهانى بهنحوى كه در اشعار هومر بود، روشن نيست. براى اينكه در نزد هومر، عادل (dikaios) باشيم بايد اين نظم را زير پا نگذاريم. از اينرو، فضيلتيك عادل در نزد هومر آن است كه كارى انجام دهد كه نظم مقبول، آن را لازم دارد و در اين امر، فضيلت او شبيه هر فضيلت هومرى ديگر است. اما تا اواخر قرن پنجم مىتوان اين سؤال را مطرح كرد كه آيا عدالت همان كارى است كه نظم تثبيتشده لازم دارد يا نه و مىتوان از اساس با آنچه بايد بر طبق «ديك» (dike) عمل كرد تا عادل (dikaios) بود، مخالفت كرد. به همين دليل، در نمايشنامه فيلوكتتوس، هم نياپتالموس و هم اديسه هر يك ادعا دارند كه برهان خودش داراى عدالت است و در همان چند سطر، در مورد آنكه حكيم بودن (sophos) و شرمگين بودن (aischros) چيست نيز با هم اختلاف نظر پيدا مىكنند.
در يونان قرن پنجم مجموعهاى از فضيلت-واژههاى (۱۵) مقبول از قبيل دوستى، شجاعت، خويشتندارى، حكمت و عدالت وجود داشت. اما در باره لوازم هريك و در باره اينكه چرا هر كدام را فضيلت دانستهاند، اختلاف گستردهاى وجود دارد، بهگونهاى كه كسانى كه در استعمال متعارف، بدون تامل، بر آنچه آموختهاند، تكيه دارند، همه به سادگى خود را در دام ناسازگارى خواهند يافت.
دودز (Dodds) ، آدكينز، لويد جونز- كه فهرست اسامىشان را مىتوان به يك فهرستبسيار طولانى بسط داد- همه عمدتا تصوير منسجم و در عين حال، متفاوتى از نگرش اخلاقى يونانيان ارائه مىدهند. ولى آنچه هيچكدام به شايستگى بدان توجه ندارند اين احتمال است كه قاموس و نگرش اخلاقى يونانيان تا حد زيادى نامنسجمتر از آن باشد كه ما درك آن را آسان بيابيم. يك دليل آن روشن است: بسيارى از منابع، متونىاند كه در آنها تعريف و تنظيم مكرر و سنجيده واژگان اخلاقى بهچشم مىخورد; متونى كه براى لغات، معانى روشنى در نظر مىگيرند كه قبلا دارا نبودهاند. فيسلوفان، شعرا و مورخان همه آمادهاند كه به اين صورت ما را گمراه كنند و ما منابع بسيار كمى در اختيار داريم كه از طريق غير آنها به دست ما رسيده باشد.
بنابراين، ما بايد مراقب بيش از حد ساده سخن گفتن در باره «فضايل از ديدگاه يونانيان» باشيم; نه فقط به دليل آنكه در جايى كه بايد كلمه «آتنيان» را بهكار بريم غالبا كلمه «يونانيان» را بهكار مىبريم، بلكه همچنين به دليل آنكه آتنيان ديدگاههاى متعددى دارند. در اينجا بايد دست كم، به چهار ديدگاه اشاره كرد: ديدگاه شكاكان، ديدگاه افلاطون، ديدگاه ارسطو و ديدگاه سوگنامهنويسان، بخصوص سوفوكلس.
البته همه آنها مسلم مىدانند كه محيطى كه فضايل بايد در آن بهكار گرفته شود و بر حسب آن تعريف گردد همان «شهر» است. در نمايشنامه فيلوكتتوس، اين امر براى داستان ضرورى است كه فيلوكتتوس با رهاشدن در يك جزيره متروك به مدت ده سال، نه فقط از مجالستبا انسانها، بلكه علاوه بر آن، از مقام انسانى خود نيز محروم شده است: «شما مرا بدون يار، تنها، بدون شهر، و جسدى در بين احيا گذاشتيد.» اين تنها سخنپردازى (۱۶) نيست. تصور اين مساله كه مفهوم دوستى، مجالست و دولت-شهر مؤلفاتى ضرورى براى انسانيتباشند براى ما غريب است و بين ما و اين مفهوم شكاف تاريخى عميقى قرار دارد; مثلا، واژه معادل «تنها» اريموس (eremos) ، ريشه كلمه انگليسى hermit (به معناى گوشهنشين و معتكف) است و در نزد مسيحيان، حيات يك معتكف (hermit) مىتواند از مهمترين انواع حيات بشر باشد. مفهوم دوستى نيز در ازمنه بعد، در معرض گشتارهاى (۱۷) مداوم قرار گرفت. اما در دنياى سوفوكلس- جايىكهبسيار اختلافبرانگيز (۱۸) است اين دوستى، مجالست و شهروندى جنبههاى ضرورى انسانيت مىباشد و اختلافبرانگيز نيست. در اين امر، دست كم، سوفوكلس با ديگر يونانيان همراه است.
پس فرض معمول آتنيان اين است كه فضايل در محيط اجتماعى دولت-شهر جايگاه خود را داراست. طبق همه ديدگاههاى يونانى، انسان خوب بودن، دست كم بهنحو تنگاتنگى، با شهروند خوب بودن وابسته است. اكنون بايد ببينيم فضايلى كه انسانهاى خوب و شهروندان خوب را مىسازند و رذايل مقابل آن كدامند.
وقتى ايسقراط پريكل را مدح كرد او را شخصى توصيف نمود كه در خويشتندار بودن (sophren) ، عادل بودن ( و حكيم بودن (sophos) بر همه شهروندان تفوق دارد. سخنوران و شعراى فكاهى عموما بخل و فقدان سخاوت را تقبيح مىكنند. در بين يونانيان اين يك امر عادى است كه انسان آزاد، بدون ترس، حقيقت را بگويد و مسؤوليت افعال خود را بر عهده گيرد. بعضى از نويسندگان يكرو بودن (صاف و سادگى) شخصيت را مدح مىكنند. فقدان حساسيت (۱۹) و فقدان پرهيزگارى غالبا مورد ملامت است; بىنزاكتى (۲۰) نيز همينطور، ولى شجاعت همواره ممدوح است. اما اگر اينها برخى از مهمترين فضايلاند چه چيزى آنها را تبديل به فضيلت مىكند؟
ما در تلاش براى پاسخ به اين سؤال، در صورتى كه تنها به آن اوصافى توجه كنيم كه ما نيز آنها را فضيلت فرض كردهايم يا آنگونه كه قبلا بيان كردم، در صورتى كه گستره عدم توافق يونانيان را با يكديگر ناديده بگيريم در خطر گمراهى فرو مىرويم. بنابراين، من با بيان دو نكته مطلب را شروع مىكنم: اول اينكه تواضع، (۲۱) صرفهجويى (۲۲) و با وجدان بودن (۲۳) را نمىتوان در هيچيك از فهرستهاى فضايل يونانى يافت. ديگر اينكه يكبار ديگر بر تفاسير بديلى كه براى يگانه فضيلت وحيد محتمل است، تاكيد نمايم.
نه فقط شرافت و عدالت، بلكه فضيلتى را كه نامش «سوفرسون» (sophrosune) - خويشتندارى استبايد مورد توجه قرار داد. اصالتا اين يك فضيلت اشرافىگرى است. اين فضيلت متعلق به انسانى است كه مىتواند از قدرتش سوء استفاده كند، ولى اين كار را نكرده است. بخشى از اين خوددارى، توانايى مهار عواطف خويش است و وقتى اين كلمه به زنان نسبت داده شود آن توانايى و تنها آن است كه به طور متداول آن را مدح مىكنند. اما بسيار روشن است كه اين چيزى نيست كه ابتدا ايسقراط براى آن پريكل را مدح مىكرد.
در واقع، مدح ايسقراط از پريكل با عنوان «سوفرون» (خويشتندار) را بايد با اوصافى كه در تقرير توسيديدس، خود پريكل به آتنىها نسبت مىدهد سازگار بدانيم; يعنى فعاليتبىوقفه در طلب منافع خودشان كه انگيزهاى براى كار بيشتر و تلاش زيادتر است. از اينرو، سوفرسون (خويشتندارى) را مىتوان با «پلوپراگمسون» (polupragmosuen) - ابو المشاغل دموكراسى آتنيان و نيز با آرمانهاى اشرافىگرى كف نفس و «هيسوچيا» (hesuchia) يا رفاه همساز دانست. با وجود اين، دو آرمان «پلوپراگمسون» (ابو المشاغل) و «هيسوچيا» (رفاه) قطعا خودشان بهنحو بارزى با هم در تضادند، به طورىكه «سوفرسون» (خويشتندارى) اينك در دو طرح اخلاقى به تنها متفاوت، بلكه ناسازگار جاى مىگيرد.
اينك جايگاه «آگون» يا مبارزه را در جامعه يونان باستان بررسى مىكنيم. البته «آگون» سبك خود را در طول زمان تغيير داده است. ابتدا از سال۷۷۶ ق.م به بعد با شروع بازيهاى المپيك، هر چهار سال يكبار جنگ واقعى بين دولت-شهرها با يك آتشبس موقتبه تعويق مىافتاد و هر جامعه يونانى با قطع نظر از محدوده پراكندگىاش، نمايندگانى را به آنجا اعزام مىكرد. كشتى، دو، اسبدوانى و پرتاب ديسك با شعر و مجسمه مورد تحسين قرار مىگرفت. در اطراف اين مركز مهارتهاى ديگرى نيز رشد كرد و المپيا، كه از اساس و همواره معبد زئوس بود، محلى براى بايگانى ركوردها و حفظ توافقنامهها شد. تعريف ضمنى يك يونانى در برابر يك بربر عبارت شد از عضوى از يك جامعه كه حق شركت در بازيهاى المپيك را دارد. اما «آگون» (مبارزه) يك نهاد اساسى نه فقط براى متحد كردن تمامى يونانيان از دولت-شهرهاى مختلف بود، بلكه علاوه بر آن، براى خود دولت-شهرها نيز امرى اساسى بود، جايى كه يكبار ديگر شكل «آگون» دستخوشتغييرگرديد.بحثدرمجالسقانونگذارى در دموكراسى يونان، مشاجره در باره يك مصيبتنامه، يك قطعه بذلهگويى نمادين (و بسيار جدى) در يك داستان طنز و بالاخره برهانى فلسفى به صورت يك مكالمه از جمله مبارزاتى است كه «آگون»بدانهاتغييرشكليافت.
براى درك هر يك از اين موارد به عنوان مظهرى از يك «آگون»، بايد دانست كه در دنياى آتنيان مقولات سياسى، نمايشى (۲۴) و فلسفى بسيار تنگاتنگتر از دنياى ما با هم مرتبط بودند. سياست و فلسفه شكلى نمايشنامهاى گرفته بودند، تمركز نمايشها بر فلسفه و سياستبود و لازم بود كه فلسفه ادعاهاى خود را در عرصه سياسى و نمايشى عرضه كند. مخاطبان هر كدام در شهر آتن، يكسان و متحد بودند، خود مخاطب يك بازيگر نمايش گروهى و تهيه كننده آن نيز صاحب يك منصب سياسى بود. فيلسوف تا حد نقش هنرپيشه طنز و تا حد مجازات سياسى خود را به مخاطره مىافكند. آتنيان مانند ما با مجموعهاى از دستگاههاى سازمانى احاطه نشده بودند; آنان اهداف سياسى را از طريق عرضه نمايشها دنبال مىكردند و مسائل فلسفى را از هر دو طريق زير سؤال مىبردند، ولى ما بر خلاف آنان، هم براى عرضه مشاجرات سياسى و هم براى طرح سياسيات خودمان در درون مسائل فلسفى، فاقد هرگونه شيوه همگانى و عموما مشترك و گروهى هستيم.
سوفيستهايى همچون تراسيماخوس، آنگونه كه افلاطون به تصوير مىكشد، موفقيت را تنها هدف فعل مىانگارند و همه موفقيت را همان كسب قدرت براى رسيدن به هر چه مىخواهند، مىپندارند. بنابراين، فضيلت طبعا به عنوان صفتى تعريف مىشود كه موفقيت را تضمين خواهد كرد. اما موفقيت نزد سوفيستها و ديگر يونانيان بايد موفقيت در شهر خاصى باشد. از اينرو، اخلاقيات موفقيتبا نوع خاصى از نسبيتگروى يكى مىشود.
موفق بودن موفقيت مخصوص شهر خاصى است و ممكن است در شهرهاى گوناگون، تصورات گوناگونى از فضايل وجود داشته باشد. ممكن است آنچه در شهر دموكراتيك آتن عدالت انگاشته مىشود با آنچه در شهر اشرافىگراى تيبه يا در شهر نظامى اسپارت عدالت تلقى مىگردد، متفاوت باشد. نتيجه سوفسطايى اين امر آن است كه فضايل در هر شهرى مخصوص همان شهر است. وقتى اين نسبيتگروى با اين راى تركيب شود كه يك فضيلت صفتى است كه ما را به موفقيت فردى رهنمون مىسازد، پيروانش را دچار چند اشكال مربوط به هم مىسازد.
ظاهرا بخشى از محرك اصلى در پس آن راى سوفسطايى اين است كه در يونان قرن پنجم، تمايل داشتند كه تعريفى سازگار و منسجم از اصطلاحات ارزشى اصلى فراهم آورند تا بنيانى براى تربيت جوانان، بخصوص جوانان اشرافى، در موفقيتهاى سياسى باشد. اما گاهى سوفيستبا پذيرش قاموس ارزشى شهر خاص خويش، خود را در حال استعمال اصطلاحاتى مىيابد كه خود، تجسم يك ديدگاه غير نسبيتگرايانه بوده و با نسبيتگرويى، كه او را به استعمال اين واژگان سوق داده، ناسازگار است. سوفيستى كه اصطلاحاتى همچون «عدالت»، «فضيلت» و «خير» را بهنحوى تعريف مىكند كه به اوصافى كه هادى به موفقيت فردى هستند دلالت كنند، اما در عين حال، دوست دارد كه براى دستيابى به موفقيت از واژگان متداول استفاده كند، ممكن است متوجه شود كه در بعضى احوال، عدالت را مىستايد; چون منظور از عدالتنبايد چيزى فراتر از «آنچه به نفع اقوياست»باشدو در حالاتى ديگر، بىعدالتى را در مقابل عدالت مىستايد; چون در واقع عمل به بىعدالتى (آنگونه كه عرف مىفهمد) به نفعاقويامىباشد.
در محاوره گرگياس افلاطون، خود گرگياس و شاگردش پلوس (Polus) به طور پياپى، در بحثبا سقراط به دليل همين نوع ناسازگارى از او شكست مىخورند، در حالى كه كاليكلس (Callicles) را نمىتوان به اين شكل شكست داد; زيرا كاليكلس آماده است تا ديدگاه خود را با قطع نظر از نتايج قياسى و با قطع نظر از درجه تخطى آن نسبتبه عرف اخلاقى معمول، به طورى نظاممند تبيين كند. اين ديدگاه انسانى را تمجيد مىكند كه عقل خود را براى تسلط بهكار بسته و سلطه خود را براى ارضاى خواستههاى خود بدون هيچ محدوديتى بهكار مىبرد. سقراط قادر است تا اشكالات اين نظر را مطرح كند، اما هيچيك از اين اشكالات به قاطعيت ايرادهاى او به گرگياس و پلوس نيست.
از اينرو، به نظر مىرسد كه كاليكلس در فراهمآورى راهى براى حل ناسازگاريهاى افكار عادى يونانيان موفق باشد. آيا دلايل موجهى وجود دارد كه ما اين راه حل را بپذيريم؟ برخى از نويسندگان بعدى- رواقيون در دنياى باستان و كانتىها در دنياى جديد- تصور كردهاند كه تنها پاسخ ممكن به كاليكلس در استدلال بر قطع هر ارتباطى بين خواستههاى بشرى و آنچه خير (يا آنگونه كه نويسندگان جديد مىگويند خير اخلاقى) مىباشد، نهفته است. آنان چنين مىانگارند كه اگر آنچه بايد انجام دهيم همان چيزى است كه خواستههاى ما را برمىآورد پس بايد حق با كاليكلس باشد. البته افلاطون از اين موضع به كاليكلس حمله نمىكند. در واقع، اين امر مورد ترديد است كه يك يونانى قرن چهارم يا پنجم بتواند بهنحوى نظاممند چنين كارى را انجام دهد; زيرا افلاطون مىپذيرد كه مفهوم فضيلت و خير از يك سو و مفهوم خوشبختى، موفقيت و رسيدن به خواستها از سويى ديگر، بهنحوى انفكاك ناپذير، به هم پيوستهاند. بنابراين، او نمىتواند اين اشكال را بر كاليكلس وارد كند كه لزومى ندارد كه آنچه خير استبه خوشبختى و ارضاى خواستها منجر شود; در عوض او بايد به مفهوم خوشبختى و ارضاى خواستهها از نظر كاليكلس اشكال كند. لزوم پيگيرى اين اشكال اخير است كه مستقيما به علمالنفس (۲۵) محاوره فيدو و جمهورى مىانجامد و علمالنفس اين محاورات، بنيانى را براى مفهوم متفاوتى از فضيلت و فهرست تابع آن فراهم مىآورد.
اگر از نظر كاليكلس ارضاى خواستها در زمان حكومتيك ظالم را بايد با تسلط بر شهر تامين كرد، از نظر افلاطون، نمىتوان خواستهاى عقلانى را در هيچ شهرى كه بالفعل در دنياى مادى موجود باشد واقعا ارضا نمود، بلكه اين امر تنها در يك دولت آرمانىبايكقوام آرمانى ميسور است. ازاينرو،بايددقيقابينخيرى كه خواستهاى عقلانى سوداى آن را دارند و حيات فعلى در دولت-شهر تفاوت قايل شد.
توصيف افلاطون از انسان با فضيلت را نمىتوان از توصيف او از شهروند بافضيلت جدا نمود. در واقع، اين تفكيك نوعى نقص در بيان است. يك فرد نمىتواند به عنوان يك انسان، ممتاز (۲۶) باشد، ولى به عنوان يك شهروند ممتاز نباشد و بالعكس. ولى يك شهروند ممتاز در هيچيك از شهرهاى واقعى، آتن باشد يا تيبه يا حتى اسپارت، يافت نمىشود. در هيچيك از اين شهرهاعقلبر خود آن كسانى كه حاكم بر شهر هستند، حاكم نيست. اما بايد ببينيم كه(ازنظرافلاطون) عقل به چه چيزى امر مىكند؟
يكى از حكمهاى عقل اين است كه هر بخش از نفس بايد نقش خاص خود را ايفا كند. بهكار بستن هر نقش خاصى فضيلتى مخصوص است. بنابراين، شهوات جسمانى بايد خويشتندارى تحميلى از سوى عقل را پذيرا باشند; فضيلتى كه به اين نحو بروز مىكند «سوفرسون» (خويشتندارى) است. ديگر اينكه فضيلت تهورآميزى كه در مقابله با خطرات واكنش نشان مىدهد، وقتى چنان كه عقل حكم مىكند، واكنش نشان دهد، به عنوان فضيلتشجاعتيا «آندريا» (andreia) خود را عرضه مىدارد. خود عقل وقتى با تحقيقات دقيق و ديالكتيكى انتظام يابد، بهگونهاى كه بتواند تميز دهد عدالتيا زيبايى بنفسه چيست و بالاتر از همه صور، صورت كلى خير (۲۷) چيست، فضيلتخاص خويش، يعنى حكمتيا «سوفيا» را عرضه مىدارد.
اين سه فضيلت تنها وقتى قابل عرضه است كه فضيلت چهارم، يعنى فضيلت «ديكايسون» (عدالت) نيز ارائه گردد; زيرا «ديكايسون» - كه مفهوم آن در شرح افلاطون با تمام مفاهيم عصر جديد از عدالتبسيار تفاوت دارد، هر چند «عدالت» ترجمهاى است كه تقريبا تمامى مترجمان آثار افلاطون آن را بهكار بردهاند - دقيقا عبارت از فضيلت واگذارى وظايف مخصوص هر بخش نفس به خود آن و نه به بخش ديگر است.
وقتىبعضىازسوفيستهاتنوعوناسازگاريهاى عادى را با نسبيتگروى، به تصور خود، سازگار تعبير مىكنند، افلاطون نه تنها نسبيتگروى و ناسازگارى، بلكه تنوع را نيز انكار مىكند.
افلاطون نظريه خود را قادر به تبيين تعارضات و ناهماهنگىهاى دولتهاى واقعى و نيز تبيين هماهنگىها و ناهماهنگىهاى منشهاى واقعى مىداند. هم در قلمرو سياسى و هم در قلمرو شخصى، درگيرى و فضيلتبا يكديگر مانعةالجمع و ناسازگارند. شايد همين، منشاى براى اين نظر افلاطون باشد كه هنرهاى نمايشى را دشمنى براى فضايل مىانگاشت. البته براى نظر افلاطون منشاهاى ديگرى نيز وجود دارد كه از آن مىگذريم.
افلاطون عميقا به اين نظر ملتزم بود كهيك فضيلت، نه درون شهرونهدرونانسان،نمىتواند با فضيلتى ديگر در تعارض بوده و خيرهاى متعارض نمىتوانند در نزاع باهم موجود باشند. با اينهمه، درست آنچه افلاطون آن را محال مىانگاردنمايشهاىمصيبتوارراممكنمىسازد.
پيش از اين، نمايشهاى مصيبتوار، تعارضاتى را كه مىتوانست در يك شالوده پس از هومر روى دهد كشف كرده بود. آسخيلوس (Aeschylus) به وظايف متناقض در باره وفادارى به خويشان و وظايف به همان اندازه متناقض در باره الهياتى كه خويشاوندى را ابقا مىنمود، تكيه داشت. اما سوفوكلس بهنحوى روشمند، تعهدات متضاد خيرهاى ناسازگار را، بخصوص در نمايشنامههاى آنتيگون و فيلوكتتوس آشكار كرد و مجموعهاىازسؤالات پيچيده و اساسى را در باره فضايل مطرح نمود.
سؤال ديگر اين است كه آيا ممكن است در اوضاع و احوال خاصى، دست كم، دستيابى به يك فضيلتبا دستيابى به فضيلتى ديگر مانعةالجمع باشد؟ آيا يك فضيلت مىتواند با فضيلتى ديگر، هرچند به صورت موقت در نزاع باشد و در عين حال هر دو وصف را اصالتا فضيلتبه حساب آورد؟ در اينجا دو مجموعه جواب روشمند براى چنين سؤالاتىوجوددارد.
ريشه يكى از اين مجموعه جوابها افلاطون است; كسى كه در نظرش فضايل نه تنها با هم سازگارند، بلكه حضور هريك حضور تمام فضايل را لازم دارد. اين نظريه محكم در رابطه با وحدت فضايل توسط ارسطو و آكوئيناس بازگويى شد، هرچند آنان با افلاطون- و با هم- در وجوه مهمى اختلاف داشتند. ولى پيشفرضى كه هر سه در آن مشترك بودند اين بود كه يك نظم جهانى وجود دارد كه جايگاه هر فضيلت را در يك شاكله كامل و هماهنگ در حيات بشرى معين مىسازد. در حوزه اخلاق، حقيقت، عبارت از انطباق احكام اخلاقى با نظم اين شاكله است.
يك سنت متجدد و متضاد عقيده دارد كه تنوع و ناهمگنى خيرهاى بشرى به گونهاى است كه طلب آن در يك نظم اخلاقى واحد قابل رفع و رجوع نسيت و در نتيجه، هر نظم اجتماعىاى كه به چنين رفع و رجوعى مبادرت ورزد يا برترى يك مجموعه از خير را بر ديگر مجموعهها تحميل كند، مجبور مىشود وضعيتبشر را به يك حالت مقيد و به احتمال زياد يك تقييد مستبدانه تبديل كند.
اين نظرى است كه سر عيسائيا برلين (SirIsaiahBerlin) سرسختانه بر آن اصرار دارد و همانگونه كه قبلا تذكر دادم، ريشه آن در مكتوبات وبر (Weber) است. اين نظر مستلزم ناهمگنى فضايل و نيز به طور كلى، تمامىخيرهاستونزدچنيننظريهپردازانى گزينش از بين مدعيات متضاد مربوط به فضايل همان جايگاهمحورىرادرحياتاخلاقىداراست كه گزينش از بين تمامى خيرها به طور كلى دارا مىباشد. و هر جا كه احكام، گزينههايى از اين قبيل را ابراز مىدارند ما نمىتوانيم آنها را به درستيا نادرست توصيف كنيم.
كوشش براى حل تعارضات موجود در مصيبتنامه سوفوكلس منجر به توسل به يك خدا و حكم او مىشود، ولى حكم الهى همواره به جاى آنكه تعارضات را حل كند، آنها را به پايان مىرساند. بين اذعان به حجيت و به نظم جهانى و به ادعاهاى مربوط به حقيقت كه منجر به پذيرش فضايل مىشود از يك سو و احكام و تصورات خاص ما در مواضع گوناگون از سوى ديگر، ناهمخوانى وجود دارد و حكم الهى اين ناهمخوانى را بدون ايجاد هماهنگى رها مىكند. بجاستيادآور شويم كه اين جنبه از نظريه سوفوكلس تنها بخشى از شرح او در باره فضايل است; شرحى كه دو ويژگى محورى ديگر نيز دارد كه قبلا متذكر شدهام:
اولاينكه قهرمان (۲۸) اخلاقى(سوفوكلس) با جامعه و نقشهاى اجتماعىاش رابطهاى دارد كه نه رابطه قهرمانان حماسى با آن يكسان است و نه رابطه فردگروى متجدد; زيرا قهرمان اخلاقى سوفوكلس مانند قهرمانان حماسى بدون ملاحظه جايگاهش در نظم اجتماعى، در خانواده، در شهر و در ارتش شهر تروى هيچ چيز نيست. او چيزى است كه جامعهاش مىانگارد و در آن نظم اجتماعى، هم به جايگاهى تعلق دارد و هم از آن فراتر مىرود. اين تعلق و فراتررفتن او دقيقا با مواجهه و اذعان به نوعى تعارضى كه اكنون مشخص كردم، صورت مىپذيرد.
دوم اينكه حيات قهرمانان سوفوكلس درست مانند قهرمانان حماسى داراى صورت خاص روايى خود مىباشد. در اينجا نمىخواهم به اين نكته سطحى و واضح اشاره كنم كه قهرمانان داستانى سوفوكلس در نمايشنامهها چه چهرههايى هستند; بلكه مىخواهم عقيدهاى را به سوفوكلس نسبت دهم كه شبيه عقيدهاى است كه رايتر (Righter) به شكسپير نسبت داده است و آن اينكه: او حيات بشر را به صورت روايات نمايشىتصوير كرده است; چون او حيات بشر را پيش از اين داراىصورتروايى-نمايشىخاصىمىانگارد.
بنابر اين، تفاوت بين شرح قهرمانى از فضايل و شرح سوفوكلس دقيقا به اين اختلاف مىانجامد كه ويژگيهاى اساسى حيات و عمل بشرى كدام شكل روايى را به بهترين وجه، به خود مىگيرد. و از اين مطلب مىتوان به اين فرضيه رسيد كه عموما اتخاذ يك موضع در مورد فضايل اتخاذ موضعى در مورد ويژگى روايى حيات بشر است. (۲۹)
تاكنون تلخيص يازده فصل از كتاب پايان فضيلت، نوشته السدير مكاينتاير به محضر اهل معرفت تقديم گرديده است. بايد توجه داشت كه از نظر بعضى از فيلسوفان معاصر تلخيص آثار او كارى بس دشوار، بلكه محال مىنمايد; زيرا جاى جاى عبارات او تلميح يا اشاره به مطلب خاصى است. اينك تلخيصگونهاى از فصل دوازدهم كتاب مزبور تقديم مىگردد.
مكاينتاير در اين فصل به آراء ارسطو درباره فضايل مىپردازد. از آنجا كه مصنف ديد تاريخنگرى دارد، پرداختن به چنين كارى را به شيوه خود، غير ارسطويى مىداند; زيرا او به ارسطو به عنوان فردى مىنگرد كه در گستره تاريخ علم اخلاق داراى اسلاف و اخلافى بوده، اين علم را از گذشتگان تلقى كرده و پس از پردازش آن با الگوهاى خويش، به فيلسوفان اخلاق پس از خود واگذار نموده است. ولى از نظر خود ارسطو، زمانى كه اثر او به انجام رسيد، مىتوان آثار اسلاف او را بىكم و كاستبه كنارى نهاد.
مكاينتاير مىگويد: اين كه گذشته هرگز چيزى نيست كه صرفا آن را به كنارى نهيم، بلكه در مقابل، حال تنها به عنوان تفسيرى از گذشته و واكنشى نسبتبه آن معقول است، براى سنتى كه من تصوير نمودم بسيار اساسى است، به نحوى كه اگر گذشته در صورت لزوم و امكان تصحيح شده و تعالى يافته، اين تصحيح و تعالى به نحوى است كه حال را در معرض اين امر قرار مىدهد كه با ديدگاههاى مناسبترى در آينده تصحيح شود و تعالى يابد. لذا، مفهوم يك سنت، نظريهاى كاملا غير ارسطويى از شناخت را مجسم مىكند كه بر طبق آن، هر نظريه خاص يا مجموعه باورهاى اخلاقى يا علمى (تا حدى كه قابل توجيه باشد) تنها به عنوان عضوى از يك سلسله تاريخى معقول و موجه است. در عين حال، ارسطو در اين گستره داراى جايگاهى ويژه است كه او را از ديگران متمايز مىكند. ممكن استخود ارسطو براى بعضى از سؤالات اساسى در سنتباستانى هيچ پاسخى نداشته باشد. با اينهمه، اين ارسطو است كه شرحش در باب فضايل، به طور قاطعانه، سنتباستانى را به صورت يك تفكراخلاقى پايهريزى نمود وبا استوار ساختن بسيارى از چيزهايى كه اسلاف شاعرگونه او تنها قادر بودند بگويند يا پيشنهاد دهند و بدون تن در دادن به بدبينى افلاطون نسبتبه دنياى اجتماعى، يك سنتباستانى را به يك سنت عقلانى تبديل نمود.
اهميت كار ارسطو را تنها مىتوان به وسيله نوعى سنت معين نمود كه وجود آن مورد تصديق خود ارسطو نبوده است و نمىتوانستباشد. درست همانگونه كه فقدان حس تاريخى ارسطو - از نظر ما - او را مانند ديگر متفكران يونان از اين تشخيص،كهاو نيز جزئى از يك سنتبوده است، محروم مىسازد; گفتنىهاى او در مورد روايت را نيز جدا محدود مىسازد.
اخلاق نيكوماخوس برجستهترين مجموعه يادداشتهاى خطابى مىباشد كه تاكنون نوشته شده است. اين مجموعه فقط به دليل اينكه يادداشتهايى خطابى است، مىتوان با تمامى معايبى كه چون ايجاز، تطويل و ارجاعات داخلى نادرستى كه داراست، از برخى كلمات آن آهنگ صداى ارسطو را شنيد. اين آهنگ، استادانه و منحصر به فرد است، ولى فراتر از صداى فقط خود ارسطو است.
ارسطو خود را ابداع كننده شرح نوينى از فضايل ندانسته است، بلكه خود را تبيينكننده شرحى مىداند كه در پندار و گفتار و كردار يك آتنى تحصيل كرده رسوخ دارد. او در صدد آن است كه صداى عقلانى بهترين شهروند در بهترين دولت - شهر باشد; زيرا او بر اين عقيده است كه دولت - شهرشكلسياسىمنحصر به فردى است كه فقط در آن مىتوان فضايل حيات انسانىرابهنحوىكامل وحقيقى ارائه نمود.
بنابر اين، يك نظريه فلسفى درباره فضايل، نظريهاى است كه موضوع بحثش عبارت است از ديدگاه ماقبل فلسفى كه قبلا در بهترين عمل كنونى به فضايل، رسوخ يافته و مسلم دانسته شده است. البته اين مستلزم آن نيست كه عمل و نظريه ماقبل فلسفى رسوخ يافته در عمل، در فلسفه و عمل، نظريهاى هنجارى محسوب گردد و ضرورتا يك سرآغاز جامعهشناختى يا آنگونه كه شايد ارسطو گفتهاستيك سرآغاز سياسى داشته باشد.
برهاناصلىارسطودراخلاقنيكوماخوس اين امر را مسلم مىگيرد كه آنچه جى. اى. مور بنا بود «مغالطه طبيعتگرايانه» بنامد به هيچ وجه، يك مغالطه نبوده و آن گزارهها درباره آنچه خير است دقيقا نوعى گزاره مربوط به واقع مىباشد. افراد بشر همچون ديگر انواع موجودات،طبيعتى خاصدارند و براساس آن طبيعت، داراى مقاصد و اهداف معينى هستند و بالذات به سوى غايتخاصى حركت مىكنند. خير نيز برحسب ويژگىهاى مميزه آنان تعريف مىشود. از اينرو، پيشفرض فلسفه اخلاق ارسطو،آن گونه كه او شرح داده، زيستشناسى متافيزيكى او است. بنابراين، ارسطو وظيفه ارائه نوعى شرح درباره خير را بر دوش خود مىگذارد كه هم محلى و هم خاص است - يعنى در شهر قرار داشته و به طور جزئى و خاص، به وسيله منشهاى شهرى تعريف شدهاند - و با وجود اين، جهانى و عمومى است. اما تنش بين اين شهرها در سراسر براهين كتاب مزبور محسوس است.
چه چيزى براى انسان «خير» محسوب مىشود؟ ارسطو براهين مستدلى دارد كه خير با مال يا با مقام يا با لذت يكى نيست. او آن را اودايمونيا مىنامد - كه نوعا با مشكلاتى در ترجمه به «خوشبختى»، «نيكبختى» يا «سعادت» تعبير مىشود - كه عبارت است از حالتخوب بودن و در حال خوبى، خوب عمل كردن انسانى كه خودآراسته و مرتبط با خداست. اما وقتى كه ارسطو در ابتدا اين نام را بر انسان مىنهد، مساله محتوايى اودايمونيا را به بحث نمىگذارد.
فضايلدقيقاآناوصافىاستكهتحصيل آن، فرد را قادر خواهد ساخت تا اودايمونيا را به دست آورد و فقدان آن او را از حركتبه سوى آن غايتباز مىدارد. هرچند نادرست نيست كه به كار بستن فضايل را بهوسيلهاى براىهدفى كه موجب دستيابى انسان به خير است، توصيف كنيم، اما اين توصيف مبهم است. ارسطو در مكتوباتش به صراحت، تمايزى بين دو نوع ارتباط گوناگون بين هدف و وسيله نمىگذارد:
۱- وقتى ما هر حادثه يا حالتيا فعاليتى را وسيلهاى براى چيز ديگرى مىدانيم، ممكن است از يك جهت منظورمان اين باشد كه جهان به عنوان واقعيتى ممكن تا حدى منظم است كه اگر قادر باشيد حادثه يا حالتيا فعاليتى را از نوع اول ايجاد كنيد، واقعه يا حالتيا فعاليت ديگرى از نوع دوم پيش خواهد آمد. هدف و وسيله، هر يك، مىتوانند به شايستگى، بدون ارجاع به ديگرى توصيف شوند و تعدادى از وسايل كاملا متفاوت را مىتوان براى دستيابى به يك هدف واحد به كار گرفت.
۲- به كار بستن فضايل در اين معنى وسيلهاى براى آن هدف - يعنى خير انسان - نمىباشد; زيرا آنچه كه خير را براى انسان به وجود مىآورد يك حيات كامل بشرىدربهترين وجهآن است وبه كار بستن فضايل،بخشى ضرورى ومحورىدر چنين حياتىبوده وفقط يك عمل مقدماتى براى تامين آن نيست. از اينرو، ما نمىتوانيم خير انسان را بدون اينكه قبلا آن را به فضايلارجاعدهيم به خوبى توصيف كنيم.
بعضى افرادسرشتى طبيعى و موروثى دارند و گاهى آنچه را كه يك فضيلتخاص اقتضا دارد، انجام مىدهند. اما نبايد اين اقبال و موهبت مبارك را با حصول فضيلت مطابق آن خلط نمود; زيرا حتى اينخوش اقبالىاشخاص نيز اسير عواطف وخواستهاىخودشاناست;چوناينعمل از روى اصول و تعليمات منظم شكل نگرفته است. فضايل تنها تمايل به عمل كردن به طرز خاصى نيست، بلكه احساس به طور خاصى نيز مىباشد. بافضيلت عمل كردن، آنگونه كه كانتبنا بود بعدها درك كند، عبارت از عمل در برابر گرايشات نيست، بلكه عبارت است از عمل كردن از روى گرايشاتى كه به وسيله پرورش فضايل به وجود آمده است.
عامل اخلاقى تربيتيافته بايد بداند كه وقتى از روى فضيلت، عمل يا حكمى مىكند چه كارى انجام داده است. او آنچه را بافضيلت است، چون بافضيلت است، انجام مىدهد. اين واقعيت است كه به كارگيرى فضايل را از به كارگيرى اوصافى كه فضيلت نبوده، بلكه فضيلت نماست، تمييز مىدهد; مثلا يك سرباز آزموده ممكن است در وضعيتخاصى كارى را كه شجاعت لازم دارد، انجام دهد، ولى نه بدان دليل كه او شجاع است، بلكه به دليل اينكه آزموده استيا شايد چون او از افسران مافوق خود بيش از دشمنش ترس دارد. اما عامل اصالتا بافضيلتبر اساس يك حكم درست و عقلانى عمل مىكند.
بنابراين، يك نظريه ارسطويى در باب فضايل بين آنچه كه يك فرد براى خود خير مىانگارد و آنچه كه واقعا براى او خير مىباشد، فرقى اساسى قايل است. به دليل دستيابى به خير نوع دوم است كه ما به فضايل عمل مىكنيم و اين كار را به وسيله گزينش وسايل براى دستيابى به آن هدف انجام مىدهيم. چنين گزينشهايى حكم لازم دارد. بنابراين، به كارگيرى فضايل، مستلزم توانايى حكم و عمل به امور صحيح در مكانىصحيح، درزمانىصحيح و به نحوى صحيح مىباشد.بهكارگيرى چنين احكامى به طور كامل، بر اساس قواعد نيست.
لذا، شايد براى يك خواننده معاصر واضحترين و عجيبترين غفلتى كه براى ارسطو رخ داده است اين باشد كه او در اخلاق نيكوماخوس توجه نسبتا كمى به قواعد مىنمايد. علاوه بر آن، ارسطو بخشى از اخلاق را، كه همان اطاعت از قواعد است، اطاعت از قوانينى مىانگارد كه به وسيله دولت - شهر به اجرا در آمده است; البته وقتى كه دولت - شهر آنگونه كه بايسته است، عمل كند. چنين قانونى اعمال مشخصى را اكيدا دستور مىدهد و يا ممنوع مىكند. چنين اعمالى در بين آنچه كه يك انسان بافضيلت انجام مىدهد يا از انجام آن خودارى مىكند نيز وجود دارد. لذا، اين امر بخشى اساسى در ديدگاه ارسطو است كه اعمال مشخصى، بدون ملاحظه شرايط يا نتايج آن، اكيدا مورد امر يا نهى قرار گرفتهاند.
ديدگاه ارسطو يك ديدگاه غايتگرايانه است، ولى نتيجهگرايانه نيست. گذشته از آن، مثالهايى كه ارسطو در باب آنچه اكيدا ممنوع است، ارائه مىدهد هماننداندرزهايى است كه در نظر اول، نوعى نظام اخلاقى كاملا متفاوت يعنى نظام اخلاقى آيين يهود را ارائه مىدهد. آنچه او درباره قانون مىگويد بسيار خلاصه است، هرچند اصرار دارد كه در باب عدالت قواعدى طبيعى و عام و نيز قواعدى قراردادى و محلى موجود است. احتمالا چنين به نظر آيد كه مقصود او اصرار بر اين مساله است كه عدالت طبيعى و عام، اعمال مشخصى را اكيدا ممنوع مىكند; اما اينكه براى هر جرمى چه مجازاتى را در نظر بگيريم، ممكن است در هر شهر نسبتبه شهرى ديگر متفاوت باشد. با اينهمه، آنچه او در اين باب گفته آنقدر خلاصه است كه اسرارآميز مىنمايد.
بنابر اين، مناسب است كه به جاى نسبت دادن چيزى به ديدگاه ارسطو، كه بيش از حد فراتر از محتواى متن است، به نحو كلىترى بپرسيم كه چگونه ممكن است ديدگاههايى مانند ديدگاه ارسطو در باب جايگاه فضايل در حيات بشرى محتاج ارجاعاتى به ممنوعيتهاى اكيد در عدالت طبيعى باشد. اين نكته با ارزش را نيز درباره اين مساله بايد به خاطر آوريم كه ارسطو اصرار داشت فضايل جايگاه خود را نه فقط در حيات فردى، بلكه در حيات كل شهر بيابند و اينكه افراد تنها به عنوان حيوان سياسى (۳۰) معقولاند.
اين نكته اخير نشان مىدهد كه از يك سو، يك راه براى توضيح ارتباط بين فضايل و از سوى ديگر، اخلاقيات قوانين اين است كه بررسى كنيم اگر مجتمعى تاسيس شود تا به خيرهايى دستيابد، چه لازم مىآيد. به عنوان مثالى جديد براى چنين طرحى، مىتوان تاسيس و تامين يك مدرسه، يك بيمارستان يا يك نمايشگاه هنرى را مد نظر قرار داد. در جهان باستان مىتوان مثالهاى ويژهاى چون يك فرقه مذهبى يا يك هئيت اعزامى يا يك شهر را مثال زد. لازم است آنان كه در چنين مجتمعى فعاليت مىكنند دو نوع كاملا متفاوت از اعمال ارزشى را انجام دهند; لازم استخصوصيات روحى و منشى را كه به تحقق خير يا خيرهاىمشتركشانكمكمىكند،ارزيابى نمايند و آن امور خير را به عنوان حسنات ستايش كنند; يعنى لازم است فضايل را از رذايل تمييز دهند.
ولى علاوه بر اين، همچنين لازم است اعمالى را به عنوان فعل يا محصول مضرى بدانند كه موجب از بين بردن تعهدات درون جامعه مىشود، به طورى كه عمل يا دستيابى به خير را از بعضى جهات و دست كم، براى مدتى ناممكن مىسازد. مثال براى چنين جرمهايى مىتواند اعمالى چون قتل نفس زكيه، دزدى، شهادت به دروغ و خيانتباشد. فهرستى از فضايل كه در چنين جامعهاى ترويجيافته استبه شهروندانش مىآموزد كه كدام قسم از اعمال موجب كسب شايستگى و شرف است. فهرست جرمهاى قانونى نيز به آنان مىآموزد كه كدام قسم از اعمال نه تنها صرفا بد، بلكه غير قابل تحمل مىباشد.
واكنش نسبتبه چنين جرمهايى اين است كه مرتكب شونده آن جرم را طورى تلقى كنند كه گويا او با اين كار، خود را از آن جامعه اخراج كرده است. جامعه در صورتى كه خود در اشتباه نباشد بايد نقض تعهدات به وسيله افراد متخلف را تشخيص دهد. لذا، متخلفانى كه با عمل خويش، خود را از جامعه اخراج كردهاند با اين كار عقوبتى را جلب نمودهاند. اينكه آيا اخراج آنها دايمى باشد (از طريق اعدام يا تبعيد برگشتناپذير) يا موقتى (از طريق حبس يا تبعيد در مدتى معين) بستگى به سنگينى آن جرم خاص دارد.
هر يك از اعضاى چنين جامعهاى مىتواند در نقش خود به عنوان عضوى از اين جامعه به دو نحو كاملا متفاوت با شكست مواجه شود: از يك سو، ممكن است صرفا به حد كافى خوب نباشد; يعنى ممكن است تا آن حد كمبودهايى در فضايل داشته باشد كه يارى او به جامعه براى تحصيل خير مشترك، ناچيز باشد. بدين ترتيب، ممكناست فردىشكستبخورد، بدون اينكه مرتكب جرم خاصى شود كه در قوانين آن جامعه معين گرديده است. در واقع، ممكن استيك فرد دقيقا به دليل رذايلشاز ارتكاب جرم سرباز زند.
در مقابل، شكستخوردن به دليل ارتكاب جرمى بر خلاف قانون با شكستخوردن به دليل اينكه فرد به حد كافى خوب نيست متفاوت است. اين دو شكست كاملا با هم متفاوتاند. در واقع، هرچند فردى كه به حد اعلايى فضايل را كسب كرده است آمادگى بسيار كمى نسبتبه ديگران براى ارتكاب جرمهاى سنگين دارد، ولى يك انسان شجاع و فروتن نيز گهگاه مىتواند مرتكب قتل شود و جرم او درستبه اندازه جرم يك بزدل يا يك لافزن باشد. هر دو، تا حدى به جامعه لطمه وارد آوردهاند و احتمال موفقيت طرح مشترك در آن جامعه را كمتر مىكنند و هر دو به دليل محروميت از خير بد هستند، اما اين محروميتها با هم كاملا متفاوتاند. ارسطو مىداند كه شرحش در باب فضايل بايد به وسيله شرحى در مورد آن نوع افعال كه اكيدا ممنوع است، تكميل گردد، هرچند آن تكمله مختصر باشد.
ولى پيوند اساسى ديگرى بين فضايل و قانون وجود دارد; زيرا اينكه بدانيم چگونه قانون را به كار ببنديم تنها براى فردى ممكن است كه داراى فضيلت عدالتباشد. عادل بودن عبارت است از اينكه به هر فرد آنچه را استحقاق دارد عطا كنيم. بنابراين، شكوفايى فضيلت عدالت داراى دو پيشفرض اجتماعى است:
۱-استحقاقداراى ملاكهاى عقلانى است.
۲- در اينكه آن ملاكها كداماند، توافق اجتماعى ريشهدارى وجود دارد.
البته بخش فراوانى از تعيين خيرها و مجازاتهاى مطابق استحقاق، تابع قاعدهاند; هم تقسيم وظايف عمومى درون شهر و هم كيفرهاى مطابق با افعال جنايى بايد توسط قوانين شهرى معين گردند. (بايد توجه داشت كه از نظر ارسطو قانون و اخلاقيات، آنگونه كه اكنون در دنياى جديد وجود دارد، دو حوزه مجزا از هم نيستند.) اما چون قوانين تا حدودى، عامهستند،هميشه مواردخاص به صورتى پديد مىآيند كه چگونگى تطبيق قانون نسبتبه آنها واضح نبوده و مقتضاى عدالت روشن نيست. از اينرو، در بعضى مواقع، محدوديتى داريم كه پيشاپيش راه حلى براى آنها نيست. در چنين مواقعى بايد بر طبق عقل سليم عمل كنيم.
در واقع، حكم كردن بر طبق «عقل سليم» عبارت است از حكم كردن در مورد كمتر يا بيشتر. ارسطو سعى دارد تا مفهوم يك حد وسط بين كمتر و بيشتر را به كار ببرد تا يك توصيف كلى از فضايل ارائه دهد; شجاعتبين شتابزدگى و بزدلى، عدالتبين ظلم كردن و مظلوم بودن و سخاوت بين اسراف و بخل قرار دارد. بنابر اين، براى هر فضيلتى دو رذيلت متقابل وجود دارد و آنچه بايد تحتيك رذيلت مندرج باشد بدون در نظر گرفتن اوضاع و احوال، به خوبى قابل تشخيص نيست. همان فعلى كه مىتواند در يك وضعيتسخاوت باشد در وضعيتى ديگر، اسراف و در وضعيتسوم بخل است. لذا، داورى، نقشى حياتى در زندگى يك انسان بافضيلت داراست كه مثلا آن را يك انسان صرفا قانونمدار يا قاعدهمند دارا نيست.
بنابراين، يك فضيلت اصلى، فرونسيس (بصيرت، عقل نظرى) است. فرونسيس مثلسوفرسون (خويشتندارى، عقل عملى) در اصل يك واژه تحسين اشرافى است. اين ويژگى كسى است كه مىداند چه چيزى حق است و به گرفتن حق مباهات مىكند. به طور كلىتر، بدان معناست كه او مىداند چگونه در موارد خاص داورى كند. فرونسيس يك فضيلت عقلانى است; اما فضيلتى كه بدون آن هيچيك از فضايل اخلاقى را نمىتوان به كار بست. تمايزى كه ارسطو بين اين دو نوع فضيلت قايل است در اصل از تقابل بين روش تحصيل آنها به دست مىآيد. فضايل عقلانى از طريق آموزش و فضايل اخلاقى از سرعادت بهدست مىآيد.
بر طبق نظر ارسطو، علو اخلاقى و عقلى را نمىتوان از هم جدا نمود. در اين مورد، ارسطو نظرى ابراز مىدارد كه به نحو بارزى با نظرى كه اكنون بر دنياى جديد حاكم است، متضاد مىباشد. نزد كانتيك فرد مىتواند هم خوب باشد و هم احمق; اما نزد ارسطو نوع خاصى از حماقت مانع خوب بودن است. به علاوه آنكه عقل عملى اصيل، كه به نوبه خود محتاج شناخت «خوب» است، در واقع، خودمحتاج همان نوع خوبى در صاحبش مىباشد: «...روشن است كه يك انسان نمىتواند داراى عقل عملى باشد، مگر اينكه خودش خوب باشد.» (۳۱)
قبلا ذكر كردم كه تعجبى ندارد كه در اين امر نظريات و اعمال اجتماعى دنياى جديد بيشتر تابع كانتباشد تا ارسطو. ارسطو استدلال نمود كه يك فرد نمىتواند يكى از فضايل اخلاقى را به صورتى ريشهدار كسب كند، مگر اينكه تمامى فضايل ديگر را نيز كسب نمايد. (۳۲)
ولى واضح است كه فرد مىتواند واقعا شجاع باشد، بدون اينكه از لحاظ اجتماعى، فردى خوشمشرب باشد، با اينكه ارسطو خوشمشربى را درست مانند شجاعت از فضايل شمرده است. با اينهمه، آسان مىتوان فهميد كه چرا ارسطو عقيده دارد كه فضايل اصلى عميقا به هم متصلاند.
اين اتصال بين فضايل توجيه مىكند كه چرا اين فضايل به جاى معيارهاى واضحى كه به وسيله آن بتوانيم به خوب بودن يك فرد خاص حكم كنيم يك مقياس پيچيده در اختيار ما قرار مىدهد. كاربرد اين مقياس در جامعهاى كه هدف مشتركش تحقق خير انسان مىباشد پيشفرض آن حتما توافق دامنهدارى در مورد فضايل و امور خير در آن جامعه است. اين توافق نوعى تعهد را بين همشهريانى كه در نظر ارسطو يك شهر را تشكيل مىدهند، ممكن مىسازد. اين تعهد عبارت از تعهد نسبتبه دوستى است ودوستى خوديكفضيلت مىباشد. ارسطومىگويد:«بهنظرمىرسدقانونگذاران، دوستى را هدفى مهمتر از عدالت قرار مىدهند.» (۳۳) دليلآنهمروشناست.عدالت فضيلتى است مبتنى بر جزاى استحقاق و جبران قصور در جزاى استحقاق در اجتماعى كه قبلا تشكل يافته و دوستى براى اين تشكيل اوليه لازم است.
در نظر ارسطو، بايد دوستى را شركت همه در طرح مشترك براى ايجاد و ادامه حيات يك شهر دانست. مفهوم اين جامعه سياسى در قالب يك طرح مشترك در جهان فردگراى آزاديخواه جديد مفهومى غريب است. ما دست كم، گاهى درباره مدارس، بيمارستانها يا سازمانهاى امور خيريه اينگونه فكر مىكنيم، ولى هيچ تصورى از چنين جامعهاى كه مرتبط با سراسر زندگى باشد - آنگونه كه ارسطو شهر را مرتبط با سراسر زندگى مىدانست نداريم. لذا، تعجبى ندارد كه دوستى به زندگىخصوصىتنزليافتهودرمقايسهباآنچه كه در روزگارى بوده، تضعيف شده است.
البته دوستى در نظر ارسطو متضمن «محبت» است. اما اين محبت در ارتباطى پديد مىآيد كه بر حسب يك وفادارى مشترك نسبتبه امور خير و تعقيب مشترك آن تعريف شود. اين محبتيك امر ثانوى است كه به هيچ وجه نمىتوان آن را بىاهميت دانست. از چشمانداز عصر جديد، محبت غالبا مسالهاى اساسى است. «دوستى» بيشتر اسم نوعى حالت احساسى است تا نوعى ارتباط سياسى و اجتماعى. يك روز، فورستر اظهار داشت كه اميدوارم اگر در معرض انتخاب بين خيانتبه كشورم و خيانتبه دوستم قرار گيرم، شجاعت آن را داشته باشم تا به كشورم خيانت كنم. از نظرگاه ارسطو، هركس چنين تقابلى را بيان كند متعلق به هيچ كشورى نيست و شهرى ندارد; او تبعه هيچ جانيست، هرجازندگىكنددريكتبعيد درونى به سر مىبرد. در واقع، از ديدگاه ارسطويى، يك جامعه سياسى آزاديخواه متجدد فقط به صورت تودهاى از مردم ظاهر مىشود كه تبعه هيچ جا نيستند. البته در جوامع آزاديخواه فقدان تعهد دوستى، كاملاباكثرتانگارىاخلاقى،كهخود بدان معترفاند، پيوند خورده است. آنها وحدت اخلاقى ارسطوگرايانه را به شكل باستانى و قرون وسطايىاش رها كردهاند.
مدافع نظرات آزاديخواهانه جديد در نظر اول، يك جواب ساده به ارسطوگروى خواهد داد: ارسطو صرفا نظرى بيش از حد ساده و وحدت يافته از پيچيدگىهاى خير انسان ارائه مىدهد. اگر به واقعيات جامعه آتن بنگريم آنچه مىيابيم شناختى است از اختلاف در ارزشها و از تعارض بين امور خير، لكن تصوير ارسطو يك تصوير ايدهآل است و او همواره به مبالغهگويىدر باره وحدت و هماهنگى اخلاقى تمايل دارد. بنابراين، مثلا، در باب وحدت فضايل به نظر نمىرسد بحثى كه او بايد درباره انواع ارتباط متقابل بين فضايل و رذايل گوناگون مطرح مىنمايد وحدت و جداناپذيرى تمامى فضايل را توجيه كند.
شايد آنگونه كه قبلا بيان نمودم، به سختى، بتوان با اين اشكال اخير مخالفت نمود. اما بايد بپرسيم كه چرا ارسطو در اين مورد خاص، اصرار بر نتيجهگيرى تندى داشته است كه حتى از ديدگاه خودش غير لازم مىنمايد. اعتقاد ارسطو به وحدت فضايل، يكىازچند بخش فلسفه اخلاق او مىباشدكه مستقيماازافلاطون به ارث برده است. نزدافلاطوناينعقيده يكحالتتنفر نسبتبه نزاع و ردآن در حياتفردى انسان خوب و يادر حيات يك شهر خوب است.
افلاطون و ارسطو، هر دو، نزاع را يك شر تلقى مىكردند; ارسطو آن را شرى رفعشدنىمىدانست. فضايل همه با هم سازگارند و سازگارى اخلاق افراد در سايهسازگارىدولتحاصل مىگردد.
نتيجه آنكه نزاع صرفا يا حاصل نواقص اخلاقى افراد و يا حاصل برنامههاى سياسى غيرمعقول است. اين مساله نه تنها براى علم سياست ارسطو، بلكه براى صناعتشعر او و حتى شناختشناسى او پيامدهايى دارد. در هر سه، آگون (مبارزه) جايگاه محورى عهد هومر را از دست داده است. ديگر، نزاع براى حيات شهرامرى اساسى نيست، بلكه به خطرى براى آن حيات تنزل مقام يافته است. قهرمان تراژدى در نظر ارسطو، به آن دليلشكستمىخوردكهخودداراىنواقصى است، نه به دليل اينكه موقعيت انسان گاهى به نحوى علاجناپذير، فاجعهآميز است. به هيچ وجه، جدل راه به سوى حقيقتنبرده، بلكهبيشتر يك دستورالعمل نيمه رسمىوثانوىبراى تحقيق است. جايى كه سقراط به نحوى جدلى با افراد خاص به استدلال مىپردازد و افلاطون مكالمات را مىنگارد، ارسطو رسالهها وگفتارهاىتفصيلىخود را ارائه مىدهد.
بين ديدگاه ارسطو درباره خداشناسى و بينديدگاه آسخيلوس يا سوفوكلس تقابلچشمگيرى وجوددارد. نزد ارسطو توسل به خدا، كه در (آثار) آسخيلوس و سوفوكلس،هردو،بهشناسايى بنبستى فاجعهآميز اشاره دارد، نمىتواند هيچ معناى واقعبينانهاى داشته باشد.
اشكال ديگر در تفكر ارسطو آن است كه چون چنين تاملاتى غايت نهايى بشر استبين نظر ارسطو در باره انسان ضرورتا سياسى و نظر او در باره انسان ضرورتا مابعدالطبيعى، تنش مسلمى وجود دارد. براى سعادتمند شدن، وضعيت مادى و وضعيت اجتماعى ضرورىاند. خانواده و دولت - شهر برنامه مابعدالطبيعى انسان را ممكن مىسازند; اما امور خيرى كه فراهم مىآورند هر چند ضرورى و هر چند خود بخشى از كل آن حيات بشرىاند، ولى نسبتبه ديدگاه مابعدالطبيعى در رتبه دوم قرار دارند. با اينهمه، در بسيارى از عباراتى كه ارسطو از فضايلفردى بحث مىكند، اين تصور كه كسبفضايلوعمل بهآنها درنهايت، نسبتبه تاملات مابعدالطبيعى در رتبه دوم قرار دارد،بهطورعجيبى، بىموردبهنظرمىرسد.
مثالى كه مىتوان براى اين مورد ذكر كرد بحث ارسطو درباره دوستى است. ارسطو سه نوع دوستى را از هم تمييز داده است: دوستى ناشى از منفعت طرفينى، دوستى ناشى از لذت طرفينى و دوستى ناشى از يك علقه مشترك به امور خيرى كه براى هر دو خير است و از اينرو، به طور انحصارى براى هيچكدام خير نيست. دوستى نوع سوم دوستى اصيلى بوده و سرمشق خوبى براى رابطه بين زن و شوهر در خانواده و نيز براى رابطه بين دو شهروند در يك شهر است.
لذا، خير نهايى انسان، كه دستاوردش خودكفايى در تاملات او در باب استدلال مدام است، مستلزم آن نيست كه انسان خوب، احتياج به دوست نداشته باشد، همانگونه كه مستلزم آن هم نيست كه او احتياج به حد خاصى از رفاه مادى نداشته باشد. به همين نحو، شهرى كه بر اساس عدالت و دوستى بنيان يافته است تنها در صورتى مىتواند بهترين نوع شهر باشد كه شهروندانش را قادر سازد تا از حيات همراهبا تاملات مابعدالطبيعى لذت ببرند.
درايننظاماجتماعى ومابعدالطبيعى جايگاه آزادى كجاست؟ در ساختار برهان طولانى ارسطو، اين امر بسيار مهم است كه فضايل براى بردگان يا بربرها قابل وصول نيست و بنابراين، خير انسان نيز همينطور است. يك بربر چه كسى است؟ او تنها يك غير يونانى نيست (كه زبانش براى گوشهاى يونانيان صدايى چون «با،با،با» مىدهد.) بلكه فردى فاقد شهر است و از نظر ارسطو، به همين دليل در روابط سياسى ناتوان مىباشد. روابط سياسى چيست؟ روابط انسانهاى آزاد با يكديگريعنى روابط بين اعضاى جامعهاى كه هم حكمرانى مىكنند و هم بر آنان حكمرانى مىشود. نفسآزاد تواما فرمانبر سياسى و فرمانرواى سياسى است. لذا، درگير روابط سياسى شدن، مستلزم رهايى از هر موضعى است كه تنها از روى فرمانبردارى باشد. آزادى، پيشفرض به كارگيرى فضايل و دستيابى به خير است.
آنچه كه ما را شرمسار مىسازد بىارزش دانستن غير يونانيان (بربرها و بندگان) نه فقط به عنوان غير واجدين روابط سياسى، بلكه به عنوان عاجزان از آن روابط است. مىتوان اين سخن ارسطو را با اين نظر او پيوند داد كه فقط اغنيا و والامقامان مىتوانند به فضايل كليدى مشخصى دستيابند; آنان كه داراى سخاوت و كرامت هستند. صنعتگران و دكانداران هرچند برده نيستند، ولى طبقه مادون را تشكيل مىدهند. لذا، مزيتبه كاربستنمهارت درصنعت و كارهاى دستى در فهرست فضايل ارسطو ديده نمىشود.
البته اين بىدقتى اختصاص به ارسطو نداشت، اين بخشى از بىدقتى عمومى - و نه كلى - فرهنگش بود. اين امر عميقا به يك شكل، با نقطه ضعف ديگرى مرتبط بود. ارسطو درباره بربرها و يونانيان چنان مىنويسد كه گويى هر دو داراى طبيعتى ثابتاند و او با اين تفكر، يكبار ديگر ويژگى غيرتاريخى فهم خود از طبيعتبشر را براى ما معلوم مىدارد. افراد، به عنوان اعضاى يك نوع، داراى غايتى هستند، ولى هيچ تاريخى درباره شهر يا درباره يونان يا درباره بشرى كه به سوى يك غايت در حركت است، وجود ندارد. در واقع، تاريخ شكل معتبرى از تحقيق نيست، كمتر از شعر، فلسفى است; چون اصالتا تاريخ در صدد آن است كه به افراد بپردازد، در حالى كه از نظر ارسطو حتى شعر به انواع مىپردازد.
ارسطو خوب متوجه بود كه آن نوع معرفتى كه او واقعا علمى مىانگارد و اپيستمه را تشكيل مىدهد (يعنى معرفت ماهيات اصلى كه از طريق حقايق كلى ضرورى فهميده مىشود و منطقا از اصول اوليه خاصى قابل اقتباس است) به هيچ وجه نمىتوان آن را به نحو بارزى در باب مسائل بشرى دارا شد. او مىدانست كه تعميمات مناسب آنهايى هستند كه فقط در «اپىتو پلو» (بيشتر موارد) معتبرند و آنچه او درباره آن تعميمات مىگويد با آنچه من قبلا درباره تعميمات دانشمندان علوم اجتماعى جديد بيان داشتم وفق دارد.امابهرغماينتشخيص او، بهوضوح هيچ نيازى براى تعقيب بيشتر مساله ماهيت اين تعميمات احساس نمىكرد.
احتمالا منشا اين امر متناقضنما آن بود كه ارسطو، كه شكلهاى حيات اجتماعى دولت - شهر را براى ماهيت ذاتى انسان بهنجار مىديد، خود خدمتگزار آن قدرت سلطنتى مقدونى بود كه دولت - شهر را به عنوان يك جامعه آزاد از بين برد. ارسطو به موقتى بودن شهر پى نبرد; چون عموما او فهمى از اصالت تاريخ (۳۴) نداشتيا فهم اندكى داشت. از اينرو، به طور كلى، يك سلسله مسائل نمىتوانستبراى او بروز كند; از جمله مسائلىكهبه راههايى مىپردازد كه انسانها مىتوانند از بردگى يا بربريت گذر كنند و شهروند يك شهر شوند. از نظر ارسطو، بعضى انسانها «ذاتا» بردهاى بيش نيستند.
ولى هنوز اين امر صادق است كه اين نقاط ضعف در شرح ارسطو در باب فضايل، لزوما آسيبى به طرح كلى او در باره درك جايگاه فضايل در حيات بشرى نمىرساند تا چه رسد به اينكه نظراتمتعددخاصتر او را معيوب كند. در اينجا مناسب استبه دو مورد از اين نظرات اشاره شود; اولين آن مربوط به جايگاه لذت در حيات بشر و دومين آن مربوط به تفسير عقل عملى است.
توصيف ارسطوازلذتبه «رويدادى بر اثر كارى موفقيتآميز»، ما را قادر مىسازد تا هم بفهميم كه چرا مجازيم لذت (يا مسرت يا خوشى) را غايتحيات بشر تلقى كنيم و هم بفهميم كه چرا با اين حال، اين امر مىتواند يك اشتباه باشد. لذتى كه ارسطو مىشناسد همان است كه به طور مشخص همراه دستيابى به مزيت در يك عمل است. چنين عملى مىتواند داراى انواع گوناگون و بسيارى باشد; مانند: سرودن يا توضيح اشعار، انجام بازىها و اجراى طرحهاى پيچيده اجتماعى. ما سعى داريم كارى را انجام دهيم كه ما را مسرور مىكند و بنابر اين، آن لذت يا مسرت يا خوشى غايت كار ماست. اما اين نيز مهم است كه توجه كنيم دقيقا همان ملاحظات ارسطويى كه ما را به سوى اين نتيجه رهنمون ساخت ما را از پذيرش هر نظرى كه لذت يا مسرت يا خوشى را معيارى براى هدايت افعال ما تلقى كند، باز مىدارد. تنها به اين دليل كه يك نوع لذت خاص بر اثر نوعى كار خاص، كه با موفقيتبهدستآمدهاست،روىمىدهددليل مبادرتبهكارى كهكردهايم نمىشود. علاوه بر آن، آنچه من شخصا از آن لذت مىبرم، بستگى به اين دارد كه من چه جور آدمى هستم واينكه منچهجور آدمى هستم قطعا مربوط به فضايل و رذايل من مىشود.
پس از رختبر بستن ارسطوگروى از فرهنگ ما، دورهاى در قرن هجدهم پيش آمد كه اين نظر، كه فضايل چيزى نيست جز اوصافى كه ما عموما آن را خوشايند يا مفيد مىيابيم، امرى عادى شد. غرابت اين نظر در اين واقعيت نهفته است كه آنچه ما همه خوشايند يا مفيد مىيابيم بستگى به اين دارد كه ما عموما چه فضايلى را دارا هستيم و در فرهنگمانترويج مىكنيم.لذا، نمىتوان فضايل را بر حسب خوشايندى يا مفيد بودن تعريف نمود يا تشخيص داد.
مىتوان به اين اشكال پاسخ گفت كه مطمئنا اوصافى وجود دارد كه براى بنىآدم به عنوان اعضاى يك نوع خاص زيستشناختىبا يك نوع محيط خاص، خوشايند يا مفيد باشد. معيار منفعتيا لذت به انسان جايگاه يك موجود حيوانى مىدهد، انسانى كه قبل از هر فرهنگخاصى، فاقد آن لحاظ گرديده است. ولى انسان بدون فرهنگ يك اسطورهاست. قطعا ماهيت زيستشناختى ما محدوديتهايى بر تمامى امكانات فرهنگى ما قرار مىدهد.
مطمئنا شرح ارسطو از عقل عملى در كليات درست است. اين شرح داراى چند ويژگى مهم مىباشد. اول اينكه ارسطو نتيجه يك قياس عملى را يك نوع فعل خاص مىانگارد. البته اين تصور، كه يك برهان مىتواند به يك عمل منتهى شود، برخلاف پيشداورىهاى فلسفى هيوم و ماقبل هيوم است كه بر طبق آن، تنها گزارهها مىتوانند داراى ارزش صدقباشند و در نسبتسازگارى و ناسازگارى، كه تا حدىبراهينقياسىرامشخصمىكند،داخل شوند. خود گزارهها، چون قابليت ابراز باورها را دارند، داراى اين ويژگىها مىگردند وقطعا افعال هرچند همواره نه به روشنى و وضوح اقوال، ولىباقطعيتى به اندازه اقوال مىتوانند باورها را ابراز دارند.
درستبه همين دليل است كه ناسازگارى بين افعال يك عامل مفروض است و گزارههايش مىتواند ما را متعجب سازد; مثلا، بايد از كسى كه درباره او سه چيز را مىدانيم متعجب شويم: اول اينكه او مىخواهد سلامتخود را حفظ كند. دوم اينكه او صادقانه ابراز داشته است كه خيسشدن و يخكردن در يك زمان، مىتواند براى سلامتى او مضر باشد و نيز ابراز نموده است كه تنها راه گرم و خشك ماندن در زمستان اين است كه پالتويش را بپوشد. و سوم اينكه او عادتا در زمستان بدون پالتويش بيرون مىرود; چون ظاهرا فعل او باورى را ابراز مىدارد كه با ديگر باورهاى ابراز شدهاش ناسازگار است.
اگر فردى به طور منظم بدين نحو، در ناسازگارى باشد به زودى، نزد اطرافيانش فردى نامعقول جلوه خواهد كرد.ما نخواهيم دانست اينگونه افراد چه كارى انجام مىدهند يا مقصودشان از آنچه گفتهاند چيست و يا هر دو.
پس در نظر ارسطو استدلال عملى داراى چهار ركن اساسى است: پيش از همه، خواستها و اهداف عامل است كه در استدلال او مسلم فرض شده، ولى بيان نشده است. بدون اينها هيچ زمينهاى براى استدلال وجود نخواهد داشت و مقدمات كبرى و صغرى نمىتوانند به خوبى تعيين كنند كه عامل مىخواهد چه نوع كارى را انجام دهد. ركن دوم، مقدمه كبرى است. بيانى كه ابراز مىدارد انجام فلان كار يا داشتن فلان چيز يا در جستجوى آن بودنكارىاست كهبراى فلان چيز خوب يا لازم است. ركن سوم مقدمه صغرىاستكهدرآنعاملبااتكابهيكحكمنظرى بيان مىكند كه اين يك مصداق يا يك مورد از آن نوع لازم است و همانگونه كه قبلا گفتم نتيجه آن فعل است.
اين شرح ما را به اين سؤال ارجاع مىدهد كه ارتباط بين عقل عملى و فضايل چيست; زيرا احكامى كه مقدمات قياس را براى عقل عملى يك عامل فراهم مىآورد شامل احكامى مىباشد مانند اينكه براى شخصى چون او، خوب است چه كارى انجام دهد و چگونه باشد. قابليت عامل نيز براى تغيير و عمل بر طبق اين حكم بستگى به فضايل و رذايل اخلاقى و عقلانى او دارد. ماهيت دقيق اين ارتباط را تنها مىتوان به وسيله شرحى از عقل عملى تبيين نمود كه از آنچه ارسطو به ما ارائه داده است كاملتر باشد.
شرح او به حد قابل توجهى گنگ بوده و محتاج بازنويسى و تفسير است، ولى او به خوبى به ما نشان داده است كه از ديدگاه ارسطويى، چگونه عقل نمىتواند خادم احساسات باشد; زيرا تربيت احساسات در انطباق با طلب چيزى كه عقل نظرى آن را غايت مىداند و عقل عملى آن را فعلى صواب مىداند، كه در هر زمان و مكان خاصىانجاممىگيرد، همانچيزى است كه اخلاق درباره آن سخن مىگويد.
ما در جريان اين شرح چند نكته را مشخص كرديم كه مىتوان در شرح ارسطو از فضايل، زير سؤال برد. بعضى از آنها مربوط به بخشهايى از نظريه ارسطو است كه بايد آنها را رد كرد; مانند دفاع توجيهناپذير ارسطو از بردگى. ولى دست كم، در سه مورد اعتراضاتى پيش مىآيد كه اگر نتوان به نحو مناسبى، بدانها پاسخ گفت كل نظام ارسطو به خطر مىافتد:
اولاينكه زيستشناسى متافيزيكى ارسطو زمينهساز غايتگروى او مىشود. آيا اگر ما آنگونه كه بايسته است، آن زيستشناسى را رد كنيم راهى براى حفظ آن غايتگروى داريم؟
بعضى از فيلسوفان اخلاق جديد، كه عميقا با شرح ارسطو از فضايل موافقاند، هيچ مشكلى در اينجا نمىبينند. لذا، دليل آوردهاند كه آنچه لازم استبراى توجيه شرحى از فضايل و رذايل فراهم آوريم، شرحى استبسيار كلى درباره چيزى كه شكوفايى و بهبود بشر را در بر دارد. پس به خوبى مىتوان فضايل را به اوصافى كه براى ترقى چنين شكوفايى و بهبودى لازم است، توصيف نمود; زيرا اختلاف نظر ما در جزئيات آن موضوع، هر چه باشد، بايد بتوانيم به طور معقولى، درباره آنچه فضيلت و رذيلت است توافق داشته باشيم. اين نظر، جايگاه اختلاف عميق موجود در تاريخ فرهنگ ما بر سر آنچه كه واقعا شكوفايى و بهبود بشر را در بر دارد و شيوهاى كه در آن باورهاى رقيب و ناسازگار در اين موضوع، فهرستهاى رقيب و ناسازگار از فضايل را به وجود مىآورند، ناديده مىگيرد.
ارسطو و نيچه، هيوم و عهد جديد نامهايى هستند كه نماينده قطبهاى مخالف در اين مسايلاند. لذا، هر شرح غايتگرايانه خوبى بايد براى ما شرحى واضح و قابل دفاع از غايت فراهم آورد و هر شرح خوبى كه در مجموع ارسطويى هستبايد شرحى غايتگرايانه تهيه كند كه بتواند جايگزين زيستشناسى متافيزيكى ارسطو شود.
دوم، درباره رابطه اخلاق با نظام شهر، اگر ارسطو در موارد بسيارى در شرح خود از فضايل، زمينه روابط اجتماعى را كه مدتها پيش در دولت - شهر باستانى از بين رفته است، پيشفرضمىگيرد، چگونه ارسطوگروى مىتواند به نحوى تدوين شود كه در دنيايى كه هيچ دولت - شهرى وجود ندارد حضور اخلاقى داشته باشد؟
سوم، وارثان ارسطو، كه داراى فكرى افلاطونى بودند، اعتراضاتى در مورد وحدت و هماهنگى بين نفوس افراد و دولت - شهر و در مورد فهم عقلانى ارسطو از تعارضات به عنوان چيزى كه بايد از آن اجتناب كرد يا آن را كنترل نمود مطرح كردهاند. اشكالى كه در صدد طرح آن هستيم در اصل به بهترين وجه، در طى يك برخورد بين ارسطو و سوفوكلس بيان شده است. همانگونه كه قبلا بيان داشتم، نزد ارسطو تنها وقتى شكل سوگناك يك روايت تثبيت مىشود كه قهرمانى همراه با نقصى باشد، نقصى در عقل عملى كه از در اختيار داشتن يا به كار بستن نامناسب يك فضيلت ناشى مىشود. بنابراين، در دنيايى كه هر كس به حد كافى خوب باشد هيچ قهرمان سوگبارى تصوير نمىشود.
ارسطو به وضوح، بخشى از اين نظر را از روانشناسى اخلاقى خود اقتباس كرده است، ولى بخشى را هم خود از خواندن نمايشنامههاى سوگناك و بخصوص از پادشاه اوديپوس اقتباس نموده است. با اين حال، اگر شرح قبلى من از سوفكلس درستباشد، روانشناسى اخلاقى ارسطو موجب سوء تعبير او از سوفوكلس شده است; چون قطعا تعارضات سوگنامه مىتواند تا حدى شكلى به خود بگيرد كه به دليل نقايص آنتيگون و كروئن، اديسه و فيلوكتتوس به خود گرفته بودند. ولى آنچه موجب اختلاف و تعارض سوگبار آن افراد مىشود تعارض خير با خير در برخوردهايشان است كه سابق بر هر خصوصيت فردىو مستقل از آن مىباشد و ارسطو نسبتبه اين جنبه سوگنامه در مجموعه سرودهها ديد درستى ندارد و نبايد داشته باشد. فقدان اين ديد نسبتبه محور بودن اختلاف و تعارض در حيات بشرموجب گرديده كه يك منبع مهم دانش بشرى درباره فضايل و يك زمينه مهم عمل به فضايل نيز از ارسطو مخفى بماند.
فيلسوف بزرگ استراليايى، جان اندرسون اصرار مىورزد كه «درباره يك نهاد اجتماعى سؤال نكنيم كه چه غايتيا هدفى را برآورده مىسازد، بلكه به جاى آن، بايد سؤال كنيم كه اين نهاد چه اختلافاتى را در بردارد؟» (۳۵) اگر ارسطو اين سؤال را هم درباره شهر و هم درباره فرد عامل بپرسد، مىتواند منبع ديگرى براى فهم ويژگى غايتگرايانه فضايل و نيز شكلهاى اجتماعى، كه زمينهاى براى آن فضايل فراهم مىآورد، داشته باشد; چون ديد اندرسون، سوفوكلسى بود كه مىگفت: ما از طريق تعارضات مىآموزيم كه غايات و اهدافمان چيست.
(۳۶)تا كنون تلخيص دوازده فصل از كتاب پايان فضيلت، نوشته السدير مكاينتاير به محضر اهل معرفت تقديم گرديده است. اينك تلخيصگونهاى از فصل سيزدهم كتاب مزبور تقديم مىگردد.
پيش از هر چيز لازم است دو نكته اساسى گوشزد گردد:
اول اينكه در باب فضايل، نبايد سنتى را كه در صدد تبيين آن هستيم، با سنت ارسطوگرايانه خاصترى، كه صرفا در شروح و تفاسير متون ارسطو آمده است، خلط كرد. مفهوم «سنتى» بيش از حد، عام است، درست همانگونه كه مفهوم «ارسطوگرايانه» بيش از حد، خاص است. سنتى كه در اينجا در صدد تبيين آن هستيم همواره دو متن اخلاق نيكوماخوس (۳۷) و سياست مدن (۳۸) را به عنوان متون اصلى به كارمىبرد، ولى هرگز خود را كاملا به ارسطو تسليم نمىكند; زيرا اين سنتى است كه همواره به جاى تاييد ارسطو با او به بحث و گفتگو مىپردازد.
دوم آنكه قطعا جهان قرون وسطى نسبتا دير با ارسطو آشنا شد و حتى آكويناس نيز فقط از راه ترجمه با او آشنا گرديد. وقتى هم اين آشنايى صورت پذيرفت، ارسطو حداكثر يك راه حل نسبى براى مشكل قرون وسطى ارائه داد كه قبلا به طور مكرر، بيان شده بود. مشكل اين بود كه چگونه بايد در فرهنگى كه حيات انسان به وسيله تعارض آرمانهاى بسيار زياد و شيوههاى مختلف زندگى در خطر از هم گسيختگى است، نوع انسانى را تعليم و تربيت داد.
بايد توجه داشت كه در بين تمامى شيوههاى تفكر اسطورهاى، كه قرون وسطى را براى ما در پس پرده ابهام قرار داده است، هيچيك گمراه كنندهتر از آنچه فرهنگ يكنواخت و يكپارچه مسيحى را به تصوير كشيده، نيست. و اين نه فقط به اين دليل است كه دستاوردهاى قرون وسطى علاوه بر اين، يهودى و اسلامى نيز بود، بلكه فرهنگ قرون وسطى به عنوان يك واحد مجموعى، موازنه ناپايدار و پيچيدهاى از عناصر متعدد، مجزا و متعارض بود.
خاطره جامعه قهرمانى در سنتى كه من در نظر دارم، دوبار حضور دارد: يكبار به عنوان پيشينهاى براى جامعه آتن قرن چهارم و پنجم و ديگر بار در پيشينهاى براى اوج قرون وسطى. اين دوبار حضور، ديدگاه اخلاقى در جامعه قهرمانى را تبديل به يك سرآغاز ضرورى براى تاملات اخلاقى در سنتى كه مورد علاقه ماست، مىكند. در نتيجه، نظام قرون وسطى نمىتواند فهرست فضايل قهرمانى را رد كند. وفادارى به خويشان و دوستان، شجاعت لازم براى نگهدارى از خانواده يا براى يك بسيج نظامى و تقوايى كه محدوديتها و تحميلهاى اخلاقى را در نظم جهانى پذيرا شود فضايلى اساسى هستند و تا حدى بر حسب نهادهايى چون اصل انتقام در ساگاها تعريف شدهاند.
به عنوان مثال، در قوانين آلمان اوايل قرون وسطى، جنايت تنها در صورتى يك جرم است كه قتل مخفيانه يك فرد ناشناس باشد. وقتى يك فرد، آشنايى را مىكشد، پاسخ مناسب به اين قتل، انتقام خويشاوندان است، نه قانون جزائى. ظاهرا اين تمايز بين دو نوع قتل تا زمان فرمانروايى ادوارد اول در انگلستان به جاى ماند. اين تنها بيان نكتهاى درباره قانون نيست، بلكه با اخلاقيات در تقابل است. نگرش اخلاقى جامعه قرون وسطى دقيقا در خلق مقولات عام صواب و خطا و شيوههاى عام فهم صواب و خطا (كه از درون آن يك اصل قانونى استخراج مىشود) نهفته است كه مىتوان آنها را جايگزين محدوديتها و نواقص خاص يك بىدينى اسبق نمود. بازجويى با وسايل شكنجه ابتدايى براى بسيارىازنويسندگان متجدد خرافى به نظر مىرسد، اما وقتى كه اين كار براى اولين بار شروع شد، حاصلش اين نيز بود كهخطاهاى زندگى خصوصى و محلى به شيوهاى كاملا جديد در يك موقعيت علنى و جمعى قرار گرفت.
بنابر اين، وقتى در قرن دوازدهم مساله ارتباط ملحدان با فضايل مسيحى صريحا توسط متكلمان و فلاسفه عنوان شد، بسيار فراتر از يك مساله نظرى بود. در واقع، كشف دوباره متون سنتى و مجموعه غريبى از متون باستانى (ماكروبيوس (۳۹) ، سيسرو (۴۰) ، ويرجيل (۴۱) ) براى اولين بار موجب اينمشكل نظرى مىشد.اما الحادى كه محققانى چون جان ساليسبورى (۴۲) ، پيتر آبلارد (۴۳) يا ويليام كونچز (۴۴) با آن در افتادند تا حدى ، در بين خود آنها و از جامعه خودشان بود، هر چند شكل جامعه آنها كاملا غير از جامعه دنياى باستان بود. علاوه بر اين، راه حلى كه آنان پيشنهاد كردند بايد نه فقط براى مدارس كشيشان، بلكه علاوه بر آن، بهطور متناوب براى دانشگاهها نيز بهيك برنامه آموزشى تبديل مىشد. حتى بعضى از آنان معلمان توانايى نيز شدند.
پذيرش سنتباستانى، حتى در اين حد جزئى و پراكنده، شكلى يافت كه مسيرش كاملا با نوعى تعليمات مسيحى، كه به درجات متفاوت در طول قرون وسطى بانفوذ بود و تمامى تعليمات الحادى را به عنوان آثار شيطان به كنارى نهاد و در صدد يافتن راهنمايى تمام عيار در كتاب مقدس بود، مخالفت داشت. لوتر در واقع وارث اين سنت قرون وسطايى بود. اما مشكلى كه به وجود آمد عبارت بود از تبديل پيام كتاب مقدس به مجموعهاى خاص و مفصل از تمايزات بين راههاى جديد ديگر. و براى اين كار احتياج به انواعى از مفاهيم و تحقيقات است كه خود كتاب مقدس آنها را در اختيار نمىگذارد.
مسلما مواردى وجود دارد كه وقتى دنياى بىدين معاصر خود را در آن ارائه مىكند تنها شايسته رد صريح است، همان نوع ردى كه جوامع يهودى و مسيحى زير سلطه امپراتورى روم بايد در مواجهه با اين خواسته، كه امپراتور را بپرستيد، از خود نشان دادند. اينها همان لحظات شهادتاند. ولى براى دوران طولانى تاريخ مسيحيتحاصل اين يا آن، گزينهاى نيست كه جهان، كليسا را با آن روبرو كرده باشد. مساله اين نيست كه چطور بايد شهيد شد، بلكه بايد ديد چطور با شكلهاى زندگى روزمرهاى كه مسيحيان بايد بياموزند رابطه برقرار كرد.
اين سؤال براى نويسندگان قرن دوازدهم نسبتبه فضايل مطرح بود. چگونه عمل به چهار فضيلت عمده عدالت، دورانديشى، اعتدال و شجاعت را بايد با فضايل كلامى (ايمان، توكل (۴۵) و محبت (۴۶) ) ارتباط داد؟ از۱۳۰۰ سال پيش تاكنون اين طبقهبندى فضايل هم در محاورات مردم و هم در آثار نويسندگان لاتين يافت مىشده است.
در كتاب اخلاق آبلارد كه در حدود ۱۱۳۸ ميلادى نگارش يافته است، نكته اصلى كه پاسخ اين سؤال را در اختيار قرار مىدهد عبارت است از تمايز بين يك رذيلت و يك گناه. آنچه در نظر آبلارد، تعريف ارسطو از فضايل است و توسط بوئتيوس (۴۷) به او انتقال يافته، براى به دست دادن يكتعريف متناظر از رذيلتبه كار رفته است. جاى ديگر در اثر آبلارد به نام گفتگويىبينيكفيلسوف، يكيهودى و يكمسيحى، فيلسوف، كه صداى دنياى باستان است، فضايل عمده را طبق نظر سيسرو و نه ارسطو فهرست كرده است و آنها را تعريف مىكند. اتهام آبلارد بر آن فيلسوف عمدتا قصور نظر اخلاقى ملحدان و ناتمامى شرح فضايل توسط ملحدان، حتى در بهترين نمونههايش، بود. اين ناتمامى هم به نارسايى مفاهيم فلسفى در مورد خير اعلى و هم به نارسايى باورهاى فلسفى در باره ارتباط اراده انسان با خير و شر مربوط مىشود.
آنچه مسيحيت لازم مىداند مفهومى است نه فقط درباره نقصان منشها يا رذايل، بلكه درباره نقض قانون الهى - يعنى گناهان. منشهاى افراد در هر زمان مفروضى مىتواند تركيبى از فضايل و رذايل باشد و اين ملكات راه اراده را در ركتبه اين سو يا آن سو سد مىكند. ولى اراده همواره آزاد است تا با اين تحريكات مخالفتيا موافقت كند. حتى واجد بودن يك رذيلت موجب ضرورت انجام عمل نادرستخاصى نمىشود. هركارى موكول به خصيصه عمل درونى اراده است. بنابر اين، منش، كه عرصه فضايل و رذايل است، صرفا شرط ديگرى مىشود كه نسبتبه اراده، بيرونى است. عرصه حقيقى اخلاق فقط عبارت است از عرصه اراده و بس.
اين درونى شدن در حيات اخلاقى با تاكيدى كه بر اراده و قانون دارد، ظاهرا نه تنها به متون خاصى از عهد جديد، بلكه همچنين به رواقىگروى باز مىگردد. خوب استبراى روشن شدن تنش بين هر اخلاق مبنى بر فضايل و نوع خاصى از اخلاق مبنى بر قانون، نظر نياكان رواقىاش را مورد بررسى قرار دهيم.
اساسا يكاصطلاحبسيط (۴۸) است و واجد بودن آن براى يك فرد مسالهاى استبه نحو همه يا هيچ، يك فرد يا همه كمالى كه آريته (ويرتوس (۴۹) و هانستاس (۵۰) هر دو به عنوان ترجمههاى لاتيناين لفظ به كار رفتهاند) اقتضا دارد، واجد است و يا هيچ بخشى از آن را واجد نيست. يك فرد بافضيلت داراى ارزش اخلاقى است و بدون آن، افراد از حيث اخلاقى بىارزشاند. هيچ درجه متوسطى وجود ندارد. از آنجا كه فضيلت مستلزم حكم درست است، در نظر رواقيان يك انسان نيك، انسانى خردمند هم هست. اما او در افعالاش لزوما موفق يا كارآمد نيست. انجام آنچه درست است لزوما احتياجى به ايجاد لذت يا خوشى، سلامت جسمانى يا مادى يا در واقع، موفقيتهاى ديگر ندارد.
از سوى ديگر، هيچيك از اينها خيرهاى اصيل نيستند، اينها تنها مشروط به مساعدت در اعمال درستيك عامل با ارادهاى درستشكليافته، خير هستند. تنها چنين ارادهاى است كه به نحوى غير مشروط خير است. لذا، رواقىگروى هر مفهوم حاكى از غايت را رها مىكند.
معيارى كه يك اراده فعال بايد بر آن تطبيق كند اراده قانونى است كه در خود طبيعت مجسم است; يعنى اراده نظم جهانى. از اينرو، فضيلت عبارت است از منتطبق گرديدن با قانون جهانى، هم در ملكات درونى و هم در اعمال بيرونى. اين قانون براى تمامى موجودات عقلانى واحد و يكسان است و شروط و ويژگىهاى محلى هيچ دخالتى در آن ندارد. انسان نيك، شهروندى در اين جهان است و رابطه او با تمامى طبقات ديگر، با شهر، پادشاهى يا امپراتورى ثانوى، عرضى است.
بنابراين، رواقىگروى درست در همان لحظهاى كه از ما مىخواهد تا منطبق با طبيعت عمل كنيم، ما را مىخواند تا در مقابل وضع سياسى و مادى جهان ايستادگى كنيم.
در چنين مواردى، علايمى از تناقضنمايىبهچشممىخورد; زيرا از يك سو، فضيلت، هدف و نكتهاى بيرون از خود مىيابد; زندگى خوب زندگى با حيات الهى است زندگى خوب اين نيست كه هر كس به دنبال اهداف شخصى خود باشد، بلكه آن است كه هر كس بايد به دنبال نظم جهانى باشد. با اين حال، در هر مورد خاص، بايد به آنچه درست است، عمل كرد; يعنى عمل كردن بدون هيچ نگاهى به هدفهاى ديگر. و اين صرفا عمل به هر چيزى است كه فىنفسه، درست است. تعدد فضايل و ترتيب غايتمندانه آنها در زندگى نيك (آنگونه كه افلاطون و ارسطو هر دو و پيش از آنان، سوفوكلس و هومر فضايل را فهميده بودند) محو مىشود و يك وحدتانگارى بسيط در باب فضايل جايگزين آن مىگردد. تعجبى ندارد كه رواقيان و تابعان متعاقب ارسطو هرگز قادر نبودند با هم در يك صلح مشاجرهآميز زندگى كنند.
مسلما رواقىگروى فقط يك رويداد در فرهنگ يونان و روم نيست; بلكه الگوبى براى تمام اخلاقيات اروپاى متعاقب تعيين مىكند كه به نحوى، به مفهوم قانون به عنوان يك محور توسل مىجويد تا آن را جايگزين مفاهيم فضايل گرداند. اين نظر نوعى نظر مخالف است كه بايد موجب تعجب شود، هر چند تاريخ اخلاق متاخر ما را به حدى با آن آشنا كرده است كه در واقع، بعيد است متعجب شويم.
دربخش خلاصه اظهار نظرهاى ارسطو درباره عدالت طبيعى مطرح كردم كه جامعهاى كه حيات خود را چون حركتى جهتدار به سوى يك خير مشترك ترسيم مىكند تا وظايف عمومى آن جامعه را تدارك ببيند، محتاج خواهد بود تا حيات اخلاقى خود را، هم بر حسب فضايل و هم بر حسب قانون تبيين كند. اين طرح شايد سر نخى براى آنچه در رواقىگروى رويداد باشد; چون با فرض محو شكل چنين جامعهاى، درست همانگونه كه ابتدا پادشاه مقدونى و سپس امپراتور روم شكل جامعه زمان خود را محو كرد و دولت-شهر را به عنوان شكل حيات سياسى جايگزين آن نمود، هرگونه ارتباط معقولى بين فضايل و قانون نيز محو مىگردد.
دراين حال، ديگر هيچ خير عمومى مشترك و اصيلى وجود ندارد و تنها خيرهاى فردى خير هستند و طلب هر خير شخصى در حالى كه غالبا و ضرورتا در اين شرايط در معرض برخورد با خير ديگران است، در ظاهر، با لوازم قانون اخلاقى ناسازگار است. لذا، اگر من به قانون وفادار باشم بايد از منافع خود دستبشويم. قانون نمىتواند براى دستيابى به خيرهايى وراى قانون مفيد باشد; زيرا در اين حال، چنين خيرهايى وجود ندارد.
اگر اين سخن درستباشد بنابر اين، رواقىگروى واكنشى نسبتبه نوع بخصوصى از تحول اجتماعى و اخلاقى است; نوعى تحول كه به شكل جالب توجهى، در بعضى جهات بر نوينگروى پيشى گرفته است. لذا، بايد در انتظار تكرار رواقىگروى بود و بواقع نيز چنين خواهد شد.
در واقع، هرگاه فضايل جايگاه اساسى خود را از دست مىدهد، ناگهان الگوهاى فكرى و عملى رواقىگروى دوباره ظهور مىكند. اينكه رواقىگروى تنها الگو يا حتى مهمترين الگو را در اختيار آن فيلسوفان اخلاقى قرار نداد كه بعد بايد تقريبا كل اخلاقيات را از مفهوم قانون اخلاقى بسازند، مبتنى بر اين واقعيت است كه اخلاق قانونمدارانه ديگر و حتى خشكترى، مانند يهوديت، دنياى باستان را به دين جديدى درآورد.
پس چگونه مىتوان يك اخلاق مبتنى بر قوانين انعطاف ناپذير را با هر مفهومى از فضايل مرتبط ساخت؟ عقبنشينى آبلارد به يك درونانگارى (۵۱) از ديدگاه معاصران او امتناع ازرويارويى با وظايفى است كه زمينهاى معين را فراهم آورد تا آنان اين سؤال را مطرح كنند. همانگونه كه ملاحظه كرديم از ديدگاهآبلارد، دنياىاجتماعى بيرونىفقطمجموعهاى از شرايطى امكانى و عرضى بود. اما از نظر بسيارى از معاصران آبلارد، همينشرايط وظيفه اخلاقىراتعيينمىكند; زيراآنان در جامعهاى سكونت ندارند كه وضع نهادينش را بتوان كمارزش شمرد; قرن دوازدهم زمانى است كه نهادها بايد به وجود مىآمدند.
بدين ترتيب، اين سؤال در مورد فضايل اجتناب ناپذير مىگردد: چه نوع انسانى مىتواند بدان عمل كند؟ چه نوع تعليم و تربيتى مىتواند اين انسان را پرورش دهد؟ شايد در سايه چنين سؤالاتى است كه تفاوت بين آبلارد از يك سو و مثلا آلن اهل ليل (۵۲) از سوى ديگر را مىتوان فهميد. مكتوباتآلن در دهه ۱۱۷۰، نويسندگان ملحد را در حد ارائه كنندگان يك طرح اخلاقى رقيبى كه منابعى براى پاسخ به مسائل سياسى فراهم آورند، نمىبيند. فضايلى كه آن نويسندگان ملحد بدان پرداختهاند، اوصافى سودمند در ايجاد و بقاى نوعى نظم اجتماعى دنيوى است. محبت مىتواند اين اوصاف را به فضايل اصيلى كه عمل به آنها انسان را به غايت فوق طبيعى و ملكوتيش رهنمون مىسازد، تبديل كند. بدينسان، آلن حركتى را براى تلفيق بين فلسفه باستان و عهد جديد آغاز نمود. تلقى او از متون افلاطون و سيسرو متقدم بر استفاده آكويناس از بخشهايى از آراء ارسطو بود كه تنها در اواخر قرن دوازدهم و در قرن سيزدهم در دسترس قرار گرفت، بود. اما بر خلاف آكويناس، آلن بر نكات سياسى و اجتماعى فضايل تاكيد داشت.
چه مشكلات سياسىاى وجود داشت كه حل آن محتاج عمل به فضايل بود؟ اينها مشكلات جامعهاى است كه در آن، مجريان منصفعدالت، دانشگاههاوديگر راههاى تداوم آموزشوفرهنگ و زندگى شهرى همه هنوز در روند ايجاد شدن قرار دارند. هنوز بيشتر نهادهايى كه بدانها تداوم مىبخشند بايد ساخته شوند. منابعى كه براى اين كار در اختيار است اندكاند; نهادهاى زميندار،اصل صومعهنشينى،زبان لاتين، افكار قديم روم در باب نظم و در باب قانون و فرهنگ جديد عصر نوزايى قرن دوازدهم. چگونه جامعهاى به آن كوچكى قادر خواهد بود تا چنين رفتارهايى را كنترل كند و چنين نهادهاى بسيارى را ابداع نمايد؟
قسمتى از پاسخ اين است: با ايجاد چند نوع تنش درستيا حتى نزاع، كه در كل و در درازمدت به جاى اينكه مخرب باشد سازنده است، نزاعى بين دينى و دنيوى، محلى و ملى، زبان لاتين و زبان محلى، روستايى و شهرى روى مىدهد. در سياق چنين نزاعهايى، تعليم و تربيت اخلاقى تداوم مىيابد و فضايل ارزيابى و دوباره تعريف مىشوند.
سپس مكاينتاير با بررسى فضيلت وفادارى و عدالت، فضيلت جوانمردى و سلحشورى و فضيلت عفت و شكيبابى به ترتيب، بر سه بعد اين روند تاكيد مىنمايد.
تشخيص جايگاه ويژهاى كه وفادارى بايد در سلسله مراتب يك جامعه فئودال دارا باشد، آسان است، همانگونه كه فهم نياز به عدالت در جامعهاى كه داراى ادعاهاى متضاد و گوناگون است و به آسانى مىتوان در آن ظلم كرد، آسان است. اما به چه كسى وفادار بود؟ و در مقابل چه كسى به عدالت رفتار كرد؟ نزاع بين هنرى دوم، پادشاه انگلستان، و اسقف اعظم، توماس بكت، را ملاحظه كنيد. هر دو توانمند، پرشور و پرتلاطم بودند. هر يك مظهر آرمان بزرگى بودند، هرچند هنرى عمدتا به فزونى قدرت سلطنتى علاقمند بود و اين كار را با جايگزينى يك نظام داراى دادگاهها و مقامات رسمى، كه باثباتتر، متمركزتر، منصفانهتر و عادلانهتر از هر نظامى كه تاكنون وجود داشته است، به جاى سنت فئودالى، خوديارانه و محلى، انجام داد و به يك معناى بنيادى، نقش قانون را گسترش داد. بكت نيز به نوبه خود، چيزى بيش ازقدرتنمايىهاى كليساارائه نمود ولى اين قدرتنمايىها ذهن او را به خود مشغول كرده بود. اين ادعا كه قانون بشرى سايهاى از پرتو قانون الهى است و اينكه نهادهاى مربوط به قانون، فضيلت عدالت را مجسم مىنمايند در ابراز وجود (۵۳) قدرت اسقفها و پاپها ريشهداشت.
بكت مظهر توسل به معيار مطلقى است كه وراى تمامى قانونگذارىهاى دنيوى و جزئى قرار دارد. در اين ديد قرون وسطايى، مانند عهد باستان هيچ جايى براى تمايز آزاديخواهانه نوين بين قانون و اخلاق وجود ندارد و از اين حيث، هيچ جايى براىاين تمايز وجودنداردكهپادشاهى قرونوسطى با شهرى (۵۴) كه ارسطو تصور كرده بود، درچيزى با هم شريك بودند. هر دو به عنوان جوامعى متصور بودند كه در آن انسانها با هم، به دنبال خير بشر هستند و نه فقط به عنوان فراهم آورنده عرصهاى كه در آن هر فرد در جستجوى خير شخصى خود باشد; يعنى چيزى كه دولتهاى آزاديخواه نوين خود را مىانگارند.
وقتى كه هنرى دوم و بكتبا هم مواجه مىشوند، هر يك نه فقط بايد يك اراده فردى را بر ديگرى، بلكه بايد يك فردى را كه يك نقش يا اعتبارى را داراستشناسايى كند. بكتبايد آنچه را كه او در تشكيلات قضايى مرهون پادشاه بود شناسايى كند. و وقتى كه در ۱۱۶۴ پادشاه درخواست اطاعتى كرد كه او نمىتوانستبرآورد، بكت اين بينش را داشت كه نقش فردى را به خود بدهد كه در حال شهيد شدن است. قدرت غير مذهبى در برابر اين بينش دست كم، بخود لرزيد; نمىتوانستند كسى را بيابند جسارت اين را داشته باشد كه حكم خصمانه دادگاه سلطنتى را به اين اسقف اعظم تحويل دهد. وقتى هنرى سرانجام باعث مرگ بكتشد، او نتوانست در نهايت، از لزوم انجام توبه طفره برود. درگيرى هنرى با بكت در يك چهارچوب مشترك و توافق تفصيلى در باب عدالتبشرى و الهى اتفاق افتاد. دعواى هنرى با بكت تنها ممكن بود به اين دليل باشد كه آنها در مورد چيزهايى كه موجب پيروزى و شكست دشمنان است و تاريخ گذشتهشان آنها را به اين نقطه سوق داده است و در مورد كسى كه منصب پادشاهى و اسقف اعظمى را بر عهده دارد، به طور مشترك و عميق توافق داشتند. بنابر اين، وقتى بكتبه جايى كشيده شد كه نقش يك شهيد را به نحوى نمايشپردازانه به عهده بگيرد، او و هنرى درباره معيار، معنى و نتايجشهادت در اختلاف نبودند. از اينرو، تفاوتى اساسى بين اين درگيرى و درگيرى بعدى بين هنرى هشتم و توماس مور (۵۵) وجود دارد كه در آن، آنچه مورد نزاع مىباشد دقيقا ايناست كه وقايع را چگونه بايد تفسير نمود.
هنرى دوم و توماس بكت در يك ساختار روايى واحد قرار دارند، در حالى كه هنرى هشتم و توماس كرامول (۵۶) از يك سو وتوماس مور و رينالد پل (۵۷) از سوى ديگر در دنياهاى مفهومى (۵۸) متضادى قرار دارند و در حين فعل و پس از فعلشان، داستانهاى متفاوت و مغايرى درباره اعمال خود مىگويند. در درگيرىهاى قرون وسطى، توافق نسبتبه فهم روايى در توافق نسبتبه فضايل و رذايل نيز متجلى بود. در درگيرى سلسله تودر (۵۹) آن چهارچوب توافق قرون وسطايى قبلا ازدست رفته بود. همان چهارچوب بود كه ارسطوگرايان قرون وسطى سعى در بيان آن داشتند.
البته آنها با اين عمل، بايد فضايلى را كه ارسطو درباره آن هيچ نمىدانست، شناسايى كنند. يكى از اينها قابل ملاحظه خاص است و آن فضيلت كلامى محبت است. ارسطو با ملاحظه ماهيت دوستى به اين نتيجه رسيده است كه يك انسان نيك نمىتواند دوستيك انسان بد باشد. اين امر از آن نظر تعجبآور نيست كه التزام به يك دوستى وثيق، وفادارى مشترك نسبتبه خير است. اما در دين و كتاب مقدس، مفهوم عشق به گناهكاران وجود دارد. چه چيزى موجب شده است كه مفهوم چنين عشقى در نظام فكرى ارسطو غير قابل تصور باشد و ارسطو آن را از قلم بيندازد؟
من قبلا ابراز نمودم كه در جريان كوشش براى فهم ارتباط بين اخلاق مبتنى بر فضايل با اخلاق مبتنى بر قانون، زمينهاى را كه لازم است، فراهم آورد تا اين ارتباط را معقول گرداند عبارت است از جامعهاى كه بر اساس طرح مشترك براى دستيابى به خير عمومى به وجود آمده است و از اينرو، هم محتاج شناسايى مجموعهاى از انواع صفات اخلاقى (فضايل) است كه هادى دستيابى آن خير باشد و هم محتاج شناسايى مجموعهاى از انواع اعمالى است كه رابطه ضرورى با چنين شكل جامعهاى را نقض مىكند (يعنى جرمهايى كه توسط قانون آن جامعه تحت پيگرد قرار مىگيرد.)
پاسخ مناسب به امر اخير مجازات بود و عموما جوامع بشرى به چنين اعمالى به همين صورت پاسخ مىدهند. اما در فرهنگ كتاب مقدس، در مقابل فرهنگ ارسطويى، پاسخ بديلى آماده گرديد كه همان «عفو» است.
شرط عفو چيست؟ براى عفو لازم است تا متخلف قبلا نظر قانون را درباره عمل خود به عنوان عدالتبپذيرد و چنان رفتار كند كه عادلانه بودن مجازات مناسب را بپذيرد. ريشه مشترك توبه و مجازات از همينجا سرچشمه مىگيرد. پس متخلف را مىتوان عفو كرد، اگر كسى كه ذىحق است چنين بخواهد. پيشفرض عفو، عدالت است، ولى اين تفاوت اساسى وجود دارد كه عدالت مانند هميشه توسط يك قاضى كه يك حجت غير شخصى و نماينده كل جامعه استبه اجرا در مىآيد. اما عفو تنها مىتواند توسط ذىحق عرضه شود. فضيلتى كه در عفو ارائه مىگردد محبت است. هيچ واژهاى در يونان عهد ارسطو وجود ندارد كه به درستى به «گناه»، «توبه» يا «محبت» ترجمه گردد. از اينرو، اخلاق ارسطويى با اين مفاهيم بيگانه است.
البته از ديدگاه كتاب مقدس، محبت تنها يك فضيلت نيست كه بايد به فهرست اضافه نمود، گنجانيدن آن در كتاب مقدس مفهوم خير را از اساس، براى انسانها تغيير مىدهد; زيرا جامعهاى كه به خير دستيافته استبايد جامعهاى در حال توافق باشد. پس جامعهاى با نوعى تاريخ خاص است. من در بحث مفهوم فضايل و نقش آن در جوامع قهرمانى تاكيد كردم كه اين مفهوم و نقش، با درك حيات بشر به گونهاى، كه داراى يك نوع ساختار روايى خاص باشد، مرتبط است. اينك مىتوان اين فرضيه را تعميم داد. هر نظر خاصى درباره فضايل با تصور خاصى از ساختار يا ساختارهاى روايى در باب حيات بشر پيوند دارد.
مكاينتاير سپس به مفاد سير و سلوك اخلاقى در قرون وسطى مىپردازد و چنين مىنگارد:
يك سبك عمده در طرحهاى اوج قرون وسطى، توصيف يك سير يا سلوك است. انسان اساسا در راه (۶۰) است. غايتى كه جستجو مىكند چيزى است كه اگر به دست آيد مىتواند تمام اشتباهات زندگىاش را تا آن لحظه جبران نمايد. البته اين مفهوم غايت انسانى دست كم، از دو بعد اساسى، ارسطويى نيست:
اول اينكه ارسطو غايت (۶۱) حيات بشر را نوعى حياتخاص مىانگارد. غايت چيزى نيست كه در لحظه آيندهاى به دست آيد، بلكه غايتبا شيوهاى كه كل حياتمان را بنا كردهايم به دست مىآيد.
دوم اينكه مفهوم حيات بشر به عنوان يك سير يا سلوكى كه در آن با انواع شرور مواجهايم و بر آنها غلبه مىكنيم، به تصورى از شر نياز دارد كه در مكتوبات ارسطو فقط به آن اشاره شده است.
آگوستين در فهم تمامى شرور به عنوان محروميت از خير، تابع سنت نو افلاطونى بود ولى او شر طبيعتبشرى را در موافقت اراده با شر مىديد; موافقتى كه نسبتبه هر مجموعه روشن و معينى از گزينشها پيشينى است; چون در آن مجموعه پيشفرض گرفته مىشود.
شر و اراده به نحوى هستند كه اراده مىتواند از شر لذت برد. شر در تمرد از شريعت الهى و از قانون بشرى تا حدى كه آينه شريعت الهى است ظهور مىيابد; زيرا موافقتبا شر دقيقا اراده بر نقض قانون است.
بنابر اين، روايتى كه حيات بشرى در آن تجسم مىيابد داراى شكلى است كه در آن فاعل وظيفه دارد تا آنچه را كه موجب به دست آوردن خير بشر به طور خاص استبه انجام برساند و راه به سوى انجام اين وظيفه به وسيله شرور درونى و بيرونى سد مىشود.
فضايل اوصافى هستند كه ما را به غلبه بر شرور قادر مىسازند; يعنى وظيفهاى كه بايد به اتمام برسد و سفرى كه بايد انجام گيرد. از اينرو، هرچند مفهوم فضايل به صورت غايتگرايانه باقى مىماند، ولى اين مفهومى بسيار متفاوت از يك مفهوم ارسطويى از فضايل و دست كم، در دو جهت فراتر و برتر از فهم مسيحى و آگوستينى در مورد شر است: اول اينكه ارسطو چنين مىانگارد كه امكان دستيابى به خير بشر يا اودايمونيا (۶۲) مىتواند توسط بد اقبالىبيرونى با شكست مواجه شود. او قبول مىكند كه فضايل، فرد را قادر مىسازد تا حد زيادى بر گرفتارىها فائق آيد، ولى بد اقبالىهاى بزرگ مانند آنچه براى پريام (۶۳) روى داد(همانگونه كه زشتى تولد از خانواده پست و بىفرزند بودن چنين است) انسان را از سعادت محروم مىسازد، در حالى كه آنچه در چشمانداز قرون وسطايى اهميت دارد فقط اين باور نيست كه هيچ انسانى با چنين ويژگىهايى از خير بشر محروم نمىشود، بلكه علاوه بر آن، اين باور نيز مىباشد كه مطلقا هيچ شرى براى ما اتفاق نمىافتد كه موجب محروميت ما باشد (البته در صورتى كه شريك جرم در آن محسوب نشويم.)دوم اينكه نظر قرون وسطايى به نحوى تاريخى است كه نظر ارسطو نمىتوانستباشد. اين ديد، جهتگيرى ما به خير را فقط در محيطهاى خاصى قرار نمىدهد (در حالى كه ارسطو اين هدفگيرى را درون يك شهر قرار مىدهد)، بلكه در محيطهايى قرار مىدهد كه خودشان داراى تاريخى هستند.
پس فضايل در اين نوع ديدگاه قرون وسطايى، اوصافى هستند كه انسانها را قادر مىسازد تا در سير تاريخىشان از شرور ايمن باشند.
مكاينتاير معتقد است نظرات قرون وسطى داراى انسجام كافى نيست و درباره آن هنوز سؤالاتى وجود دارد كه جواب آن محتاج تحقيق بيشتر است. او مىنويسد:
گذشته از حيات قرون وسطايى حتى افكار قرون وسطايى نيز مشكل استبه طور كلى نظاممند (۶۴) باشد.فقط مشكل هماهنگى طرفينى بين نظام فئودالى با به ميراث رسيده از عهد قهرمانى و مسيحى مطرح نيست، بلكه مشكل تنش بين كتاب مقدس و ارسطو نيز وجود دارد. آكويناس در رساله خود درباره فضايل، بر حسب طرحى از فضايل اصلى (دورانديشى، عدالت، خويشتندارى، شجاعت) كه متداول بوده استبه طرح فضايل كلامى سهگانه (۶۵) مىپردازد.
اما در اين صورت، مثلا صبر (۶۶) چه مىشود؟ اين سؤالى است كه تحقيق آن محتاج بررسى است. برنسون (۶۷) دليلمىآورد كه در نقاشىهاى ديوارى (۶۸) جياتو (۶۹) ، كه رذايلى ازقبيل طمع و بىعدالتى را به تصوير كشيده، او به اين سؤال پاسخ داده است كه فردى كه كاملا در سلطه هر يك از رذايل مىباشد در ظاهر، داراى چه خصايص مهمى است.
جوابهاى تجسمى او ديدگاهى از رذايل را ارائه مىدهد كه ظاهرا هم با طرح ارسطويى در جدال است و هم آن را پيشفرض مىگيرد. شواهد چشمگير بيشترى را نيز براى عدم تجانس (۷۰) افكار قرون وسطى مىتوان يافت. بنابر اين، حتى تركيبى ايدهآل از اين افكار نيز تا حدى متزلزل است.
در اعمال قرون وسطايى، ارتباط دادن فضايل با تعارضات و شرور زندگى قرون وسطى در شرايط گوناگون، چشماندازهاى كاملا متفاوتى را در مورد ترتيب درجات فضايل به وجود مىآورد. صبر و پاكى (۷۱) درواقع، مىتوانند بسيار مهم باشند. پاكى قطعا بسيار مهم است; چون دنياى قرون وسطى دنيايى است كه تشخيص مىدهد كه چه دركى از مفهوم خير اعلى مىتواند به سادگى با انحراف دنيوى از دستبرود. صبر هم بسيار مهم است; چون فضيلت استقامت در برابر شرور است.
در اينجا بايد يك سؤال سرنوشتساز را مطرح نمود. اگر اين تعداد زياد از اعمال و انظار قرون وسطايى با آراء ارائه شده از سوى ارسطو ناسازگار باشند، اين اعمال و انظار به چه معنى ارسطويىاند، به شرط آنكه اگر اصلا بتوان نام ارسطويى بر آن نهاد؟
در اينجا لازم است تا چند جنبه عمده در تلقى آكويناس از فضايل را برگزينيم كه از آكويناس چهرهاى مىسازد كه به طور غير متوقع، نسبتبه تاريخى كه آن را مىنگارم حاشيهنشين است. اين به معناى انكار نقش سرنوشتساز آكويناس به عنوان مفسر ارسطو نيست. شروح آكويناس بر اخلاق نيكوماخوس هرگز جايگزين بهترى نيافته است. اما در نكات كليدى يك شكل تلقى از فضايل را مىپذيرد كه سؤالانگيز است.
پيش از همه، طرح كلى طبقهبندى اوست كه قبلا آن را اظهار داشتم. آكويناس فهرستى از فضايل را در قالب آنچه كه يك طرح طبقهبندى جامع و منسجم است، عرضه مىدارد. چنين طرحهاى طبقهبندى شده وسيعى همواره بايد سوء ظن ما را برانگيزد. تلقى آكويناس از طبقهبندى فضايل و تلقى متعاقب او از وحدت آنها سؤالاتى برمىانگيزد كه در نوشتار او نمىتوان پاسخى برايشان يافت; زيرا از يك سو، پشتوانه نظرى براى طرح طبقهبندى او داراى دو قسمت است: يك بخش تكرار جهانشناسى ارسطويى و بخش ديگر به طور خاص، مسيحى و كلامى است; در حالىكه ما دليل كافى براى رد طبيعيات و زيستشناسى ارسطو داريم و بخشى از كلام مسيحى كه مربوط به غايتحقيقى انسانهاست و متافيزيك ارسطويى نيست، در شرح خود آكونياس، عقلى نبوده، بلكه ايمانى است.
ديدگاه آكويناس نيز مانند ارسطو، مصيبتى را كه از نقص بشر، يعنى گناه يا خطاى او نتيجه نشود، ممتنع مىسازد و بر خلاف ارسطو، اين نتيجه كلامى بر آن است كه جهان و انسان به خوبى خلق شدهاند و تنها در نتيجه عملكرد اراده بشرى نقص پيدا مىكنند. وقتى چنين الهياتى با شرح ارسطو از معرفت جهان طبيعى متحد شود، دانشى (۷۲) را در باب دونظم طبيعى و اخلاقى لازم دارند; شكلى از معرفت كه در آن هر موضوعى مىتواند در يك سلسله مراتبى قياسى جاى گيرد كه در آن بالاترين مقام را مجموعهاى از اصول اوليه دارا هستند كه حقيقتشان با يقين قابل شناخت است.
اما اين براى هر كسى كه اين نظر ارسطويى از معرفت را مىپذيرد يك مشكل دارد; مشكلى كه بسيارى از شارحان را به خود مشغول ساخته است; زيرا در شرح خود ارسطو، تعميمات سياسى و اخلاقى به نحوى نيستند كه با چنين شرح قياسى موافق باشند. آنها به نحو ضرورى و كلى نيستند، بلكه فقط به طور كلى و در اغلب موارد، معتبرند.
آنچه در اينجا مورد بحث استبعد اخلاقى و همجهتبا بعد معرفتشناختى مساله مىباشد. پىتى گيچ (۷۳) ، كه دستكم، در اين مساله يكى از تابعان معاصر آكويناس مىباشد، مشكل وحدت فضايل را به نحو ذيل ارائه كرده است. او مىگويد: فرض كنيد كه ادعا شده شخصى كه مقاصد و اهدافش عموما شر است; مثلا، يك نازى سرسپرده و زيرك، داراى ضيلتشجاعتباشد. ما يا بايد پاسخ دهيم كه آنچه او داراست «شجاعت» نيستيا اينكه در اين موارد، «شجاعت» يك فضيلت نيست.
اين نوع پاسخ بايد به وضوح، توسط هر كسى مثل آكويناس، كه در مورد وحدت فضايل داراى ديدگاهى است، داده شود. اين پاسخ چه اشكالى دارد؟ با توجه به لوازم اين سخن، آنچه در واقع، در تربيت اخلاقى دوباره نازى مزبور متضمن مىباشد اين است كه رذايل بسيارى وجود دارد كه او بايد از خود بزدايد و فضايل بسيارى هست كه بايد آنها را بياموزد. محبت و فروتنى در بيشتر موارد - اگر نگوييم كاملا در تمامى موارد - براى او امرى جديد است. ولى اين نكته سرنوشتساز است كه لازم نيست او آنچه در مورد پرهيز از بزدلى و شتابزدگى افراطى در برابر ضرر و خطر مىداند، دوباره فراگيرد يا آنها را از خود بزدايد.
علاوه بر آن، دقيقا چون چنين نازىاى فاقد اين فضيلت نيست; يك نقطه اتصال اخلاقى بين او و بين آنان كه وظيفه تربيت دوباره او را بر عهده دارند، وجود دارد و پايهاى است كه بايد بر آن بنا كنند. انكار اينكه اين نازى شجاع باشد يا شجاعت او فضيلتباشد، تمايز بين آنچه تربيت دوباره اخلاقى را در چنين فردى لازم دارد و آنچه لازم ندارد از بين مىبرد.
از اينرو، من چنين مىانگارم كه اگر هر تقريرى از ارسطوگروى اخلاقى لزوما قايل به يك راى تندى در ارتباط با وحدت فضايل شود (همانگونه كه نه فقط آكويناس، بلكه خود ارسطو نيز چنين بود)، اين موضع داراى يك نقص جدى است.
بنابر اين، اهميت دارد كه هم بر اين امر تاكيد كنيم كه تقرير آكويناس از ارسطو در مورد فضايل تنها تقرير ممكن نيست و هم بر اينكه آكونياس، هرچند بزرگترين نظريهپرداز قرون وسطى باشد، ولى يك متفكر ويژه در قرون وسطى نيست. تاكيد خود من بر تنوع و تفرق استفاده از ارسطو و ضمايم و اصلاحاتى كه نسبتبه نظريات او شده، براى فهم اين امر لازم است كه چگونه تفكر قرون وسطايى، نه فقط بخشى از يك پيشرفت اصيل در سنت اخلاق نظرى و عملى بود، كه در حال شرح دادن آن هستم، بلكه نشانه معرف آن نيز بود. با اينهمه، مرحله قرون وسطى در اين سنت، نه فقط به تقريرهاى مسيحىاش، بلكه به معناى وسيعترى ارسطويى بود. وقتى ابنميمون با سؤالى نظير اينكه چرا خدا در تورات اين همه تعطيلات ايجاد كرده است، مواجه مىشود در پاسخ، مىگويد: چون تعطيلات فرصتهايى براى ايجاد دوستى و رواج آن فراهم مىآورد و ارسطو متذكر شده است كه فضيلت دوستى پيوندى براى جامعه بشرى است. پيوند و اتصال ديدگاه تاريخى كتاب مقدس با يك ديدگاه ارسطويى در تلقى فضايل، دستاورد منحصر به فرد قرون وسطى در دوره يهوديت و اسلام و نيز در مسيحيت مىباشد. (۷۴)
پيش از اين گذشت كه كتاب «پايان فضيلت» نوشته السدير مكاينتار نقدى بر تفكر اخلاقى رايج در غرب است. از ويژگىهاى اين كتاب شيوه نگرش نقادانه آن بر مكاتبى است كه الگوهاى گزينش فردى را جايگزين فضايل اخلاقى و اصول ارزشى مىكنند. در فصل چهاردهم اين كتاب، او ضمن اشاره به نقد نظراتى همچون ذهنگروى و عاطفهگروى، فضايل مختلف را در چند مكتب بر شمرده و با هم مقايسه مىنمايد و سعى دارد با ايجاد نوعى سازگارى بين اين نظريات، اخلاق مبتنى بر فضيلت را از ديدگاه خود تبيين نمايد:
به قدرى تصورات متعدد از يك فضيلت وجود دارد كه نمىتوان اين مفهوم يا در واقع، تاريخ آن را داراى يك وحدت واقعى دانست. هومر، سوفوكلس، ارسطو، عهد جديد و متفكران قرون وسطى از جهات بسيار با هم فرق داشتند. آنان فهرستهاى گوناگون و ناسازگارى از فضايل به ما عرضه كردهاند. در سنتى كه من تبيين نمودم نيز مفهوم اصلى واحدى وجود ندارد.
در اينجا، ابتدا بعضى از جهات كليدى نظريات مختلف را دوباره ذكر مىنماييم و سپس براى مقايسه بيشتر، نظرى به فهرست فضايل از ديدگاه دو نويسنده غربى جديدتر، بنيامين فرانكلين (۷۵) و جين آوستين (۷۶) مىافكنيم.
امروزه به روشنى، بيشتر ما مىتوانيم دستكم، بعضى از عناوين موجود در فهرست فضايل هومر، را اصلا از فضايل (۷۷) به حساب نياوريم. «قدرت بدنى» بارزترين مثال از اين موارد است. هومر آن را يك مزيتيا «آريته» مىداند، در حالى كه ما آن را از فضايل محسوب نمىداريم.
فهرست فضايل هومر و فهرست ارسطو و فهرست ما - همه با هم متفاوتند. يكى از دلايل آن اين است كه بعضى از واژههاى يونانى فضيلتبه سادگى به انگليسى ترجمه نمىشوند. علاوه بر آن، مىتوان ملاحظه نمود كه «دوستى» به عنوان يك فضيلت در فهرست ارسطو تا چه حد اهميت دارد و تا چه حد با نظر ما تفاوت دارد! يا جايگاه فرونسيس (۷۸) (حكمت نظرى) چطور با نظر هومر يا با نظر ما متفاوت است. همان گونه كه ارسطو نفس را ستايش مىكند، به همان نحو هومر بدن را مىستايد.
فرق ديگر اين فهرستها در اولويتبندى فضايل است. طبق نظر ارسطو، فضايل تنها در دسترس كسانى است كه داراى ثروت زياد و موقعيت اجتماعى والا باشند; فضايلى وجود دارد كه براى انسانهاى فقير - هرچند آزاد هم باشند - قابل دستيابى نيست. در نظر ارسطو، اين فضايل براى حيات بشر فضايلى اساسى مىباشند. كرامت (۷۹) و سخاوت (۸۰) در طرح ارسطو تنها فضايلى معمولى نيستند،بلكه فضايلى مهم مىباشند.
فهرست ارسطو چشمگيرترين تقابل را نه با فهرست ما، بلكه با فهرست عهد جديد دارد. عهد جديد نه تنها فضايلى را ستايش مىكند كه ارسطو درباره آنها هيچ نمىداند (يعنى ايمان، اميد و عشق) و هيچ حرفى از فضايلى همچون حكمت نظرى (۸۱) كه در نزد ارسطو سرنوشتساز است، نمىزند، بلكه «تواضع» را به عنوان فضيلت مىستايد، در حالى كه ارسطو آن را يك رذيلت در مقابل «كرامت» به حساب مىآورد. به علاوه، از آنجا كه عهد جديد ثروتمندان را به روشنى تمام، مقدر به عذاب جهنم مىداند، روشن است كه فضايل كليدى نمىتواند در دسترس آنها باشد، ولى اين فضايل براى بردگان در دسترس است و عهد جديد نيز نه تنها در عناوين موجود در فهرستنامه خود، هم با هومر و هم ارسطو اختلاف دارد، بلكه علاوه بر آن، در ترتيب درجات فضايل نيز با آنها متفاوت است.
در فهرست جين آوستين، دو ويژگى برجسته وجود دارد. اولين ويژگى، اهميتى است كه او براى فضيلت «ثبات» (۸۲) قايل است.«ثبات» از بعضى جهات نزد جين اوستين نقشى مشابه نقش حكمت نظرى (۸۳) نزد ارسطو ايفا مىكند. كسب اين فضيلت لازمه كسب ديگر فضايل است. دومين ويژگى، اين است كه آنچه ارسطو فضيلت «همسازى» (۸۴) تلقى مىكند جين اوستين آن را فقط نماى دروغينى ازيك فضيلت اصيل (رافت) (۸۵) مىانگارد. از سوى ديگر، ارسطو شجاعت نظامى را نماى دروغينى از يك شجاعتحقيقى تلقى مىكند. از اينرو، هنوز مىتوان نوع ديگرى از عدم توافق در فضايل را در اينجا يافت; يعنى، عدم توافق در باره اينكه كداميك از فضايل اصيل و كداميك دروغين هستند.
بنيامين فرانكلين فضايل جديدى مانند پاكيزگى، سكوت و سختكوشى (۸۶) برمىشمارد. او به وضوح، انگيزش براى كسب را بخشى از فضيلتبه حساب مىآورد، در حالى كه نزد بيشتر يونانيان باستان اين همان رذيلتحرص (۸۷) است. او بعضى از فضايل فرعى در قرون قبل را به عنوان فضايل اصلى تلقى مىكند، بعضى از فضايل متعارف را نيز دوباره تعريف مىكند. در فهرستسيزده فضيلتى كه فرانكلين براى نظام خود گردآورى نموده است، هر فضيلت را به وسيله يك قاعده تبيين مىكند. در مورد «عفت» قاعده اين است: «به ندرت، از آميزش جنسى بهرهور شو، مگر براى سلامتى يا فرزنددار شدن و نه تا حد رخوت، ضعف و لطمه به آرامش يا آبروى خود يا ديگرى.» واضح استكهاين چيزى نيست كه نويسندگان پيشين از عفت منظور داشتهاند.
سؤالى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه با اين همه تفاوت در عناوين فضايل و نيز اختلاف نظر در ماهيت فضايل، چرا بايد فرض كنيم كه همه به دنبال فهرست واحد و يكسانى بودهاند؟
تا زمانى كه ما نقشهاى اجتماعى اصلى در جامعه زمان هومر و لوازم هر يك از آنها را نشناسيم، نمىتوانيم فضايل عهد هومر را به خوبى بازيابيم. مفهوم «فلان نقشى كه هر كس داراست و بايد انجام دهد» مقدم بر مفهوم يك فضيلت است; مفهوم دوم تنها از طريق مفهوم اول كاربرد دارد.
در شرح ارسطو مساله كاملا متفاوت است. هرچند بعضى از فضايل تنها براى عده خاصى از مردم قابل حصول است، با اين حال، فضايل نه به انسان به عنوان صاحب يك نقش اجتماعى، بلكه به انسان فى نفسه، متعلق مىشود. غايت انسان به عنوان يك نوع، تعيين مىكند كه كداميك از اوصاف بشرى فضيلتاند. هر چند ارسطو اكتساب فضايل و بهكارگيرى آنها را چون وسيلهاى براى يك هدف مىانگارد، ولى ارتباط وسيله با هدف يك ارتباط بيرونى نبوده، بلكه درونى (۸۸) است. منظور من از وسيلهاى درونى نسبتبه يك هدف مفروض اين است كه آن هدف نتواند به نحوى مناسب، مستقل از توصيف آن وسيله، توصيف گردد. بنابر اين، در شرح ارسطو، زندگى نيك براى بشر همراه با فضايل و غايت است. بهكارگيرى فضايل فى نفسه، يك مؤلفه سرنوشتساز در حيات نيك براى انسان است. اين تمايز بين وسايل درونى و بيرونى نسبتبه يك هدف، توسط خود ارسطو در اخلاق نيكوماخوس ترسيم نشده، بلكه اين تمايزى است كه بعدا توسط آكويناس تبيين گرديدهاست.
شرح عهد جديد از فضايل هرچند در محتوا با شرح ارسطو تفاوت بسيار دارد، ولى اين شرح داراى همان ساختار مفهومى و منطقى شرح ارسطو است. درست همانند ارسطو، در عهد جديد نيز فضيلت وصفى است كه بكارگيرى آن ما را به تحصيل غايت (۸۹) بشر رهنمون مىسازد. البته خير انسان يك خير ما فوق طبيعى است و نه فقط طبيعى، ولى فوق طبيعى كه طبيعت را جبران و تكميل مىنمايد. گذشته از آن، ارتباط فضايل به عنوان وسيله براى هدفى كه همان اتحاد بشر (۹۰) در حكومت الهى در عهد آتيه است، مانند نظر ارسطو، بيرونى نبوده، بلكه درونى است. مسلما همين تشابه است كه به آكويناس اجازه مىدهد تا تركيبى از ارسطو و عهد جديد را به دست دهد. يك ويژگى كليدى در اين وجه تشابه نحوه تقدم مفهوم «حيات نيك براى انسان» بر فضيلت است، درستبه همان شكل كه درشرح هومر مفهوم نقش اجتماعى مقدم بود.
مفاد نظريه جين آوستين در باره فضايل به نوعى ديگر است. سى اس لوئيس (۹۱) به حق تاكيد كرده است كه تا چه حد ديد اخلاقى او عميقا برگرفته از مسيحيت است. گيلبرت رايل (۹۲) نيز بر ميراثخوارى او از شافتزبورى (۹۳) و از ارسطو تاكيد نموده است. در واقع، نظرات او تركيبى از عناصر فكرى هومر نيز مىباشد، از آنجا كه به نحوى، به نقش اجتماعى علقه خاطر دارد كه نه عهد جديد و نه ارسطو هيچيك نداشتهاند. از اينرو، نظرات او به اين دليل داراى اهميت است كه او تاليف بين آنچه را كه در وهله اول شروح نظرى با فضايل ناهمخوان به نظر مىآيد، ممكن مى داند.
شرح فرانكلين مانند ارسطو غايتگرايانه است، ولى بر خلاف ارسطو سودانگارانه مىباشد. طبق آنچه فرانكلين در زندگينامه خود آورده است، فضايل وسيلهاى براى يك هدفاند، اما او ارتباط وسيله هدف را بهجاى يك ارتباط درونى به نحوى بيرونى تصوير مىكند. هدفى كه پرورش فضايل نسبتبه حصول آن مساعدت مىكند همان «سعادت» (۹۴) است، اما او از سعادت، موفقيت (۹۵) و تنعم (۹۶) در فيلادلفيا (۹۷) و در نهايت، در بهشت را درك مىكند. فضايل بايد سودمند باشند و شرح فرانكلين متناوبا بر سود (۹۸) به عنوان معيارى در موارد جزئى تاكيد مىكند.
از اينرو، ما با دست كم، سه مفهوم كاملا متفاوت از فضيلت مواجه هستيم: يك فضيلت وصفى است كه فرد را قادر مىسازد تا نقش اجتماعى خويش را انجام دهد (هومر); يك فضيلت وصفى است كه فرد را قادر مىسازد تا به سوى دستيابى يك غايت مشخصا بشرى، اعم از طبيعى و فوق طبيعى، حركت كند (ارسطو، عهد جديد و آكويناس); يك فضيلت وصفى است كه براى دستيابى به موفقيتهاى دنيوى و اخروى سودمند باشد (فرانكلين). آيا ما بايد اين سه شرح مختلف را رقيبى از يك شىء واحد بدانيم؟ يا در عوض، اينها شروحى بر سه شىء متفاوت مىباشند؟
آيا ما قادريم از اين ادعاهاى رقيب و گوناگون، يك مفهوم اصلى وحيدى از فضايل بيرون بكشيم كه بتوانيم شرحى متقنتر از ديگر شروح ارائه شده، ارائه دهيم يا خير؟ من برآنم تا استدال كنم كه ما مىتوانيم چنين مفهومى اصلى كشف نماييم و روشن مىشود كه اين مفهوم، سنتى را به دست مىدهد كه من تاريخ آن را همراه با وحدت مفهومى آن سنتبه تحرير درآوردهام. در واقع، اين مفهوم ما را قادر مىسازد تا آن باورهايى را كه مربوط به فضايلى است كه اصالتا متعلق بهآن سنت مىباشد از باورهايى كه چنين نيستند به وضوح تمييز دهيم.
يكى از ويژگىهاى اين مفهوم آن است كه كاربردش همواره محتاج پذيرش شرح پيشينى از جنبههاى خاصى از حيات اجتماعى و اخلاقى است. در شرح هومر مفهوم «فضيلت» نسبتبه مفهوم «نقش اجتماعى» يك مفهوم ثانوى است و در شرح ارسطو نسبتبه مفهوم «حيات نيك» براى انسان، كه به عنوان غايت فعل بشر تصوير شده، و در شرح بسيار متاخرتر فرانكلين نسبتبه مفهوم سود، يك مفهوم ثانوى است. اما در شرحى كه من در حال ارائه آن مىباشم اين امر به چه صورتى است؟ در پرتو پاسخ به چنين سؤالى است كه ماهيت مركب و تاريخى و چند لايهاى مفهوم اصلى فضيلت روشن مىگردد; زيرا تحول منطقى اين مفهوم دست كم، داراى سه مرحله است كه اگر بخواهيم مفهوم اصلى فضيلت را بفهميم بايد اين مراحل را به ترتيب، شناسايى نماييم و هر يك از آنها مراحل زمينههاى مفهومى خود را داراست:
مرحله اول محتاج شرح پيشين چيزى است كه آن را «عمل» (۹۹) خواهم ناميد. مرحله دوم محتاج شرح چيزى است كه قبلا آن را به عنوان «نظم روايى» (۱۰۰) يك حيات بشرى واحد توصيف نمودم و مرحله سوم محتاج شرح آن چيزى است كه يك سنت اخلاقى (۱۰۱) را تشكيل مىدهد و تا حد بسيارى، از آنچه كه تاكنون ارائه كردهام مبسوطتر باشد. هر يك از مراحل بعدى، مرحله قبل را پيشفرض مىگيرد، و نه بالعكس. هر يك از مراحل قبل در پرتو مراحل بعد هم منقح مىگردد و هم دوباره تفسير مىشود، ولى يك مؤلفه اساسى مرحله بعد را نيز فراهم مىآورد. روند تحول اين مفهوم بهطور تنگاتنگى، با تاريخ سنتى كه اساسش را اين مفهوم تشكيل مىدهد - هرچند دقيقا اين مفهوم، تلخيصى از آن نيست - مرتبط مىباشد.
در شرح هومر از فضايل، بهكارگيرى يك فضيلت نشانه اوصافى است كه براى متحمل شدن يك نقش اجتماعى و براى ارائه مزيت در حوزه تقريبا مشخص عمل اجتماعى لازم است. منظور من از «عمل» عبارت است از هر شكل منسجم و پيچيده از فعاليتهاى بشرى كه از حيث اجتماعى جمعى و بادوام بوده و از طريق آن، عمل خيرهايى كه نسبتبه آن شكل فعاليت درونىاند در جريان تلاش براى دستيابى به معيارهاى مزيتى كه با آن شكل فعاليت مناسباند و تا حدى در تعريف آنها اخذ مىشوند، شناسايى مىشود. با اين حال، توانايىهاى بشر براى دستيابى به مزيت و تصورات بشر از غايات و خيرات مشتمل در آن به نحوى روشمند، توسعه مىيابند. نه دوزبازى و نه پرتاب ماهرانه يك توپ فوتبال مثالى براى يك «عمل» به اين معنا نيست، اما بازى فوتبال مثالى براى آن است، شطرنج نيز چنين مىباشد. در جهان باستان و قرون وسطى، ايجاد و ابقاى جوامع بشرى (از قبيل خانواده، شهرها و ملتها) عموما به معنايى كه من تعريف كردم، يك عمل محسوب مىشود. اجازه دهيد تا بعضى از واژههاى كليدى را كه تعريف من مشتمل بر آنهاست، با شروع از مفهوم «خيراتى كه براى يك عمل درونىاند» توضيح دهم.
براى مثال، يك بچه هفتساله بسيار باهوش را در نظر بگيريد كه هرچند تمايل خاصى به آموختن بازى شطرنج ندارد، ولى من مايلم به او اين بازى را بياموزم. از سوى ديگر، اين بچه تمايل شديدى به آبنبات دارد و مجال كمى براى بهدست آوردن آن داشته است. بنابراين، به اين بچه مىگويم كه اگر يك بار در هفته با من شطرنجبازى كند به قدر پنجاه سنت، به او آبنبات مىدهم. به علاوه، به او مىگويم كه همواره طورى با او بازى مىكنم كه بردن براى او محال نبوده، ولى مشكل باشد و نيز مىگويم كه اگر او ببرد به قدر پنجاه سنت ديگر آبنبات خواهد گرفت. به اين ترتيب، اين بچه تحريك مىشود تا آن قدر بازى كند كه برنده شود. اما توجه داشته باشيد كه تا زمانى كه آبنبات به تنهايى دليل موجه شطرنجبازى او باشد، دليلى ندارد كه او تقلب نكند و براى تقلب دلايل فراوانى دارد، به شرطى كه بتواند آن را با موفقيت انجام دهد. اما آن طور كه ما اميدواريم، زمانى خواهد رسيد كه اين بچه در مورد مزاياى مخصوص شطرنجبا دستيابى به نوع كاملا خاصى از مهارتهاى تحليلى، قوه خلاقه طراحى و شور رقابتجويى، به مجموعه دلايل جديدى پى خواهد برد كه اينك نه تنها دليل بر پيروزى او در موارد خاصى است، بلكه علاوه بر آن، دليلى استبر سعى در برترى يافتن به روشهايى كه بازى شطرنج اقتضاى آن را دارد. اينك اگر اين بچه تقلب كند مرا مغلوب نكرده، بلكه خود را مغلوب كرده است.
بدين ترتيب، محتمل است كه با شطرنجبازى دو نوع خير بهدست آيد: نوع اول خيرهايى هستند كه به صورت بيرونى و امكانى، به شطرنجبازى و به اعمال ديگر به وسيله پيشامدهاى وضعيت اجتماعى پيوند (۱۰۲) خوردهاند (مثل آبنبات در مورد بچه فرضى و شهرت، مقام و ثروت در مورد بزرگسالان.) همواره روشهاى بديلپذيرى براى دستيابى به چنين خيرهايى وجود دارد و دستيابى به آنها هرگز فقط با شركت جستن در يك نوع عمل خاصى حاصل نمىشود. نوع ديگر خيرهايى هستند كه نسبتبه عمل شطرنج درونى هستند و به هيچ وسيلهاى، جز با بازى شطرنجيا بازى ديگرى مانند آن، حاصل نمىگردند. ما اين خيرها را «درونى» مىناميم.
يك عمل متضمن معيارهاى مزيت و تبعيت از قواعد و نيز دستيابى به برخى خيرها مىباشد. دخول در يك عمل يعنى، پذيرش اعتبار آن معيارها و عدم كفايت عملكرد خود من، آن گونه كه آن معيارها حكم مىكنند; يعنى، قرار دادن برداشتها، انتخابها، ترجيحها و علايق خود من در معرض اين معيارهايى كه به نحوى تقريبى و در حال حاضر، عمل را تعريف مىكند. البته اعمال آن گونه كه تذكر دادم داراى تاريخ هستند. بازىها، علوم و هنرها همه داراى تاريخ هستند. از اينرو، خود معيارها مصون از نقد نيستند، ولى با اينهمه، ما نمىتوانيم بدون اينكه اعتبار بهترين معيارهاى شناخته شده تا آن زمان را بپذيريم، عملى را شروع كنيم. در قلمرو اعمال، اعتبار خيرها و نيز معيارها به نحوى عمل مىكند كه تمام تحليل نظرهاى ذهنگرايان (۱۰۳) و عاطفهگرايان (۱۰۴) مردود مىشود.
اينك در موقعيتى هستيم كه مىخواهم تفاوت مهمى را بين آنچه كه من «خير درونى» و «خير بيرونى» ناميدم بيان كنم. از ويژگىهاى آنچه كه من «حسن بيرونى» ناميدم، اين است كه وقتى بدان دستيابند همواره خاصيت و وصف فردى خاص مىباشد. به علاوه، خير بيرونى مشخصا به نحوى است كه هر چه يك فرد بيشتر دارا باشد، سهم ديگر افراد كمتر خواهد بود. گاهى ضرورتا چنين است; مانند: قدرت و شهرت و گاهى به دليل پيشامدهاى اتفاقى; مانند: ثروت. بنابراين، خيرهاى بيرونى، مشخصا موضوع رقابتهايى هستند كه در آن برنده و بازنده - هر دو وجود دارند. خيرهاى درونى در واقع، نتيجه رقابتبراى برترى (۱۰۵) است. اما اين ويژگى آنهاست كه دستيابى بدانها خيرى استبراى تمامى جماعتى كه در آن عمل شركت دارند.
اكنون ما در موضعى هستيم كه اولين تعريف از فضيلت را هرچند به صورت ناقص و استعجالى ارائه نماييم: «يك ضيلتيك وصف مكتسب انسانى است كه كسب و بهكارگيرى آن باعث مىشود تا قادر شويم كه به آن خيرهايى كه سبتبه عمل درونى هستند دستيابيم و فقدان آن به نحو مؤثرى، ما را از دستيابى به هر يك از اين خيرها باز مىدارد.» اين تعريف بعدا نيازمند بسط و اصلاح است.
از مفهوم «عمل»، مىتوان دريافت كه فقط وقتى مىتوان به خيرهاى آن دستيافت كه در ظرف عمل براى خود نسبتبه ديگر عملكنندگان، اهميت كمترى قايل باشيم. ما بايد بياموزيم كه چه چيز حق چه كسى است; ما بايد آماده باشيم تا هر احتمالى را كه با به خطر انداختن خود در طول اين راه لازم است، پذيرا باشيم; و ما بايد بهدقت، به آنچه كه درباره عدم كفايتخودمان گفته مىشود گوش فرا دهيم و با همان دقت، به واقعيات پاسخ دهيم. به تعبيرى ديگر، ما بايد فضايل عدالت، شجاعت و صداقت را به عنوان اجزاى ضرورى براى هر عملى كه داراى خير درونى و معيارهاى مزيت است، بپذيريم; زيرا عدم پذيرش اين امور و خواستار تقلب بودن درست مانند آن بچه فرضى كه مىخواست در روزهاى اول بازى شطرنج، تقلب كند، ما را تا آن حد از دستيابى به معيارهاى مزيتيا خيرهاى درونى آن عمل باز مىدارد كه آن عمل جز به عنوان ابزارى براى دستيابى به خيرهاى بيرونى فايده ديگرى نخواهد داشت.
بامثالهايىروشنمىشودكه از موضع آننوع رابطهاىكه بدون آن، عملنمىتواند تداوم يابد، صدق، عدالت و شجاعت (و شايد چيزهاى ديگر) مزايايى اصيل هستند، فضايلى كه ما بايد خودمان و ديگران را در پرتو آن، توصيف نماييم; ديدگاه شخصى اخلاقى ما يا رسوم خاص جامعهمانهرچهمىخواهد،باشد;زيرااينتشخيصكهمانمىتوانيمازمعين نمودن روابط خودبرحسب چنينخيرهايى فرار كنيم، درستبااعتراف به اينكه جوامع مختلف در گذشته و حال، داراى رسوم مختلفى در باب صدق، عدالت و شجاعتبودهاند، سازگار است. ... پسعمل مىتواند در جوامعى كه داراى رسوم بسيار متفاوتى هستند شكوفا شود. آنچه از عمل برنمىآيد اين است كه در جوامعى شكوفا شود كه فضايل در آن ارزشمند نباشد، هرچند نهادها و مهارتهاى فنى با تامين هدفهايى وحدت يافته بتوانند بهخوبى، به شكوفايى خود ادامه دهند.
ورود در يك عمل، ورود در يك رابطه است، نه فقط رابطه با عمل كنندگان معاصر، بلكه علاوه بر آن، با كسانى كه در عمل بر ما مقدم بودهاند، بويژه آنان كه توفيقاتشان وصول عمل به نقطه كنونىاش را فراهم آورده است. از اينرو، آنچه اينك با آن ژمواجه هستيم و بايد از آن ياد بگيريم توفيق يك سنت و به طريق اولى، (۱۰۶) اعتبار آن است. فضيلتعدالت،شجاعتو صداقت، شروطى هستند لازم براى يادگيرى و رابطهاى كه با گذشته مجسم مىدارند، درستبه همان نحو و به همان دلايلى كه در تداوم روابط كنونى در عمل، شروطى لازم هستند.
البته نبايد عمل را فقط با مجموعهاى از مهارتهاى فنى فرق گذاشت; نبايد عمل را با نهاد نيز خلط نمود. شطرنج، فيزيك و طب عمل هستند. باشگاههاى شطرنج، آزمايشگاهها و بيمارستانها نهاد هستند. نهادها به نحوى بارز و لازم، با چيزهايى مرتبط هستند كه من آنها را «خير بيرونى» ناميدم. اين نهادها درگير به دست آوردن پول و ديگر خيرهاى مادىاند. آنها بر اساس قدرت و مقام ساخته شدهاند و پول، قدرت و مقام را به عنوان اجر توزيع مىكنند. اگر بناست كه نهادها نه فقط خود را، بلكه عملى را كه عهدهدار آنند، حفظ كنند، نمىتوانند جز اين عمل كنند; زيرا عملى كه در برههاى از زمان به وسيله نهادى حفظ نشده باشد، نمىتواند به حيات خود ادامه دهد. در واقع، ارتباط عمل با نهاد (و در نتيجه، ارتباط خيرهاى بيرونى با خيرهاى درونى عمل مورد بحث) آن قدر عميق است كه عمل و نهاد به نحو چشمگيرى يك ترتيب على واحدى را تشكيل مىدهند كه در آن، كمال و خلاقيت عمل همواره در برابر زيادهطلبى نهادها آسيبپذير است. در اين اوضاع و احوال، نقش اساسى فضايل روشن است. اعمال بدون فضايل - بدون عدالت، شجاعت و صداقت - نمىتوانند در برابر قدرت مخرب نهادها مقاومت كنند.
حال اگر نهادها واقعا قدرتى مخرب داشته باشند، ايجاد و ابقاى صور جامعه بشرى (و بنابر اين، نهادها) خود داراى تمام ويژگىهاى يك عمل است و آن هم عملى كه به دو صورت مهم، رابطهاى بسيار نزديك با بهكارگيرى فضايل دارد. بهكارگيرى فضايل خود با لزوم يك برداشت كاملا ثابت نسبتبه مسائل سياسى و اجتماعى تناسب دارد و همواره ما بهكارگيرى فضايل را درون يك جامعه خاص با اشكال نهادى خاص خودش مىآموزيم يا از آموختن آن بازمىمانيم. البته فرقى بسيار اساسى بين ديدگاه آزادىخواهى فردگرايانه عصر نوين و ديدگاه سنتى زمان باستان و قرون وسطى از فضايل - كه كليات آن را بيان كردم - در نحوه ارتباط ترسيم شده بين منش اخلاقى و جامعه سياسى، وجود دارد. از حيث اصالت آزادىخواهى فردى، يك جامعه صرفا عرصهاى است كه در آن هر يك از افراد مفهوم خود برگزيده زندگى نيك خويش را تعقيب مىكنند و نهادهاى سياسى براى اين به وجود مىآيند كه آن مقدار نظمى را فراهم آورند. كه چنين فعاليت از سوى خود تعيين شدهاى ممكن مىسازد. دولت و قانون در مورد مفاهيم رقيب از زندگى نيك براى انسانها بىطرف هستند يا بايد باشند و لذا، هرچند اين وظيفه دولت است كه قانونمندى (۱۰۷) را ترويج كند، ولى در نظر آزادىخواهان، تلقين نگرشهاى اخلاقى هيچ فردى، بخشى از وظايف قانونى دولت را تشكيل نمىدهد.
در مقابل، از ديد خاص عهد باستانى و قرون وسطايى، جامعه سياسى نه تنها در بقاى خود محتاج وجود فضايل است، بلكه اين يكى از وظايف مقام پدرى است كه فرزندان را طورى بزرگ كند كه بالغانى فضيلتمند گردند. بيان سنتى اين تمثيل در كريتو از سقراط نقل شده است. البته از قبول ديدگاه سقراط نسبتبه جامعه سياسى و حاكميتسياسى نتيجه نمىشود كه ما بايد وظيفه اخلاقى را كه سقراط به شهر و قانون آن اسناد مىداد، به دولتهاى امروزى اسناد دهيم. در واقع، قدرت موضع آزادىخواهان فردى تا حدى از اين واقعيتبديهى سرچشمه مىگيرد كه دولت امروزى به طور كلى، از عمل كردن به عنوان مربى اخلاق در جوامع ناتوان است.
پس فضايل رابطه متفاوتى با خيرهاى بيرونى و با خيرهاى درونى دارند. كسب فضايل براى دستيابى به خيرهاى درونى ضرورى است، ولى كسب فضايل ممكن است كاملا بهحق، مزاحم ما براى دستيابى به خيرهاى بيرونى باشند. در اين وهله، لازم است تاكيد كنم كه خيرهاى بيرونى نيز اصالتا خير هستند. آنها نه فقط معروض ويژه اشتياق انسان هستند كه توزيع آن به فضايل عدالت و سخاوت معنى مىبخشد، بلكه هيچكس نمىتواند از همه آنها بدون يك رياكارى خاص، متنفر باشد. ولى پرورش صداقت، عدالت و شجاعت تا زمانى كه دنيا اين طور است، غالبا به نحوى انگشتنما، راه ما را به ثروت يا شهرت يا قدرت مسدود خواهد نمود.
اين شرح، خوشبختانه در دو جهت كه در آن بسيارى با ارسطو مخالفت كردهاند، ارسطوگرايانه نيست; اولا، هر چند اين شرح فضايل، غايت گرايانه است، ولى اصلا محتاج طرفدارى از زيستشناسى متافيزيكى ارسطو نمىباشد. ثانيا، تعارض فقط از نقايص اخلاقى افراد ناشى نمىشود و اين درست، به دليل تنوع اعمال انسان و تنوع متعاقب خيرهايى است كه فضايل در راستاى طلب آنها، بهكار گرفته مىشوند. و دست كم، سه جهت وجود دارد كه طبق آن، شرحى كه من ارائه نمودم، به وضوح ارسطوگرايانه است: اولا، براى تكميلش محتاج توضيح مستدل همان تمايزات و مفاهيمى است كه شرح ارسطو محتاج بدان است: توضيح درباره اختيار، تمايز بين فضايل عقلانى و فضايل اخلاقى، رابطه با توانايىهاى طبيعى و احساسات و ساختار عقل عملى. اگر شرح من بخواهد موجه باشد، بايد در هر يك از اين موضوعات از چيزى بسيار شبيه به نظر ارسطو دفاع نمايد. ثانيا، شرح من مىتواند با يك ديدگاه ارسطويى از مسرت و لذت تطبيق كند، در حالى كه به نحو جالبى، با هر نظر سودانگارانه و به نحوى خاصتر با شرح فرانكلين از فضايل، آشتى ناپذير است. ... ثالثا، اين و تبيين (۱۰۸) دارد.
از يك موضع ارسطوگرايانه، افعال خاصى را تجلى يا عدم تجلى يك فضيلتيا فضايل دانستن هرگز فقط ارزيابى كردن آن نيست، بلكه بايد اولين گام بهسوى اين تبيين را نيز طى كرد كه چرا اين اعمال انجام شد و نه اعمالى ديگر. لذا، نزد يك ارسطوگرا درست مثل يك افلاطونگرا مىتوان سرنوشتيك شهر يا يك فرد را با نقل بىعدالتىهاى يك ظالم يا شجاعتهاى مدافعان شهر تبيين نمود. در واقع، بدون اشاره به جايگاهى كه عدالت و بىعدالتى، شجاعت و بزدلى در حيات بشر دارا هستند، چيزهاى كمى واقعا قابل تبيين خواهند بود. نتيجه مىگيريم كه بسيارى از طرحهاى تبيينى علوم اجتماعى نوين و معيار روششناختى، كه تفكيك «واقعيات» از تمامى ارزشيابىهاست، محكوم به شكست است; زيرا آنان كه اين معيار روششناختى را پذيرفتهاند، نمىتوانند اين واقعيت را كه كسى شجاع يا عادل بوده يا نبوده، «يك واقعيت» بدانند. آن شرح فضايلى كه من ارائه دادم كاملا در اين نكته با ارسطو موافق است.
قبلا تاكيد كردم كه هر شرحى از فضايل بر حسب عمل، فقط مىتواند شرحى ناقص و اوليه باشد. براى تكميل آن چه چيزى لازم است؟ تا اينجا مهمترين تفاوت قابل توجه بين شرح من و هر شرحى كه بتوان آن را ارسطوگرا ناميد اين است كه هرچند من به هيچ وجه، بهكارگيرى فضايل را به مقام عمل محدود نكردهام، ولى تنها بر حسب اعمال است كه فايده و نقش فضايل را معين نمودهام، در حالى كه ارسطو اين فايده و نقش را بر حسب مفهوم نوعى از تمام حيات بشر كه مىتوان آن را «حيات نيك» ناميد، تعيين كرده است. واقعا به نظر مىرسد اين سؤال كه «انسانى كه فاقد فضايل است در واقع فاقد چه چيزى است؟» بايد پاسخى دريافت كند كه فراتر از چيزى است كه تاكنون بيان داشتهام; زيرا ممكن است چنين شخصى نسبتبه آن نوع مزيت كه از طريق شركت در عمل مىتوان بهدست آورد و نسبتبه آن نوع رابطه انسانى كه براى بقاى چنين مزيتى لازم است فقط در شيوههاى مختلف خاصى با شكست مواجه نشده باشد. حيات خود او كهبهعنوان يككل ملحوظ شده، ممكناستحياتى ناقص باشد. اين آن نوع حياتى نيست كه بتوان در تلاش براى پاسخ به اين سؤال كه «براى اين نوع مرد يا زن چه نوع حياتى بهترين زندگانى است؟»، تبيين نمود. و نمىتوان به اين سؤال بدون پرسش اين سؤال خود ارسطو كه «حيات نيك براى بشر كدام است؟»، پاسخ داد. اينك سه وجه نقصان در حياتى راكهفقط مفهومفضايل،بدان شكل مىدهد، مورد ملاحظه قرار مىدهيم.
اولا، اين شكل زندگى تحت نفوذ تعارضات بسيار و دلخواهىهاى زيادى قرار خواهد گرفت. قبلا استدلال نمودم كه اين از شايستگىهاى يك شرح فضايل بر حسب خيرهاى متعدد است كه امكان تعارض حماسى را به نحوى تجويز مىكند كه شرح ارسطو مجاز نمىداند. ولى حتى در زندگى كسى كه فضيلتمند و منضبط است نيز ممكن است موارد فراوانى باشد كه يك وفادارى او را بهسويى سوق دهد و وفادارى ديگر بهسويى ديگر. ممكن است تعهد به حفظ يك نوع جامعهاى كه در آن فضايل مىتوانند شكوفا شوند، با دلبستگى به يك عمل خاصى (مثل هنر) ناسازگار باشد. بنابراين، ممكن است تنشى بين ادعاهاى زندگى خانوادگى و ادعاهاى هنر بهوجود آيد.
اگر حيات فضايل به صورت مدام با گزينشهايى كه در آن يك وفادارى مستلزم دست كشيدن به ظاهر دلخواهانه از وفادارى ديگرى است، خدشهدار شود، به نظر مىرسد كه خيرهاى درونى عمل نيز اعتبار خود را از گزينشهاى فردى ما اقتباس خواهند نمود.
ثانيا، تصور ما از فضايل خاص فردى، بدون يك مفهوم مقدم از غايت كل حيات بشر كه به عنوان يك واحد تصور شده است، بايد به صورت ناقص و ناتمام باقى بماند. به اين مثال توجه كنيد: «صبر» عبارت است از فضيلت انتظار با توجه و بدون شكايت، اما صبر هرگز فضيلت انتظار براى هر چيزى نيست. براى فضيلت انگاشتن صبر، لازم است تا جواب مناسبى براى اين سؤال از پيش، در نظر داشته باشيم كه: انتظار چه چيزى را بكشيم؟ در مقام عمل، مىتوان جوابى ناقص داد، هرچند براى بسيارى اهداف مناسب است; مثلا، صبر يك صنعتگر در برابر ديرگدازى مواد، صبر يك معلم در برابر يك شاگرد كند ذهن، صبر يك سياستمدار در مذاكرات - همه انواعى از صبر هستند. اما اگر مواد بيش از حد، ديرگداز بودند يا آن شاگرد بيش از حد، كند ذهن بود يا مذاكرات بيش از حد، مايوس كننده بود چطور؟ بايد قبول كرد كه فضيلت صبر، بايد خير مقدمى را تامين كند; غايتى كه تضمين كند خيرهاى ديگر در درجه دوم اهميت قرار گيرند. از اينرو، معلوم مىشود كه مضمون فضيلت صبر بستگى به اين دارد كه ما چگونه خيرهاى گوناگون را در يك سلسله مراتبى قرار دهيم.
ثالثا، دست كم، يك فضيلت وجود دارد كه به وسيله سنتى كه فقط با ارجاع به تماميت (۱۰۹) يك حيات بشر قابل تعيين است، شناختهمىشود و آن فضيلت، تماميت (۱۱۰) يا ثبات (۱۱۱) است.(۱۱۲)
ترجمه حجةالاسلام حميد شهريارى