حكماى اسلامى و قضاياى اخلاقى

مقدمه

افعال آدمى به حسن و قبح متصف مى‏شود، اما اين حسن و قبح‏چيست و قضايايى كه برآنها مشتمل‏اند، چه ماهيتى دارند، ازمسائلى است كه ذهن فيلسوفان را قرنها به خود مجذوب ساخته‏است. از زمان سقراط حكيم وحتى فيلسوفان قبل از سقراطمساله حسن و قبح افعال به طور قابل اعتنايى مطرح بوده وارسطو دو كتاب عمده در باب اخلاقيات تدوين نموده است:كتاب «اخلاق‏»، [Ethics] كه اخلاق نيقوماخس هم خوانده‏مى‏شد. و «اخلاق‏» اودموس، [Eudemian Ethics] متكلمان‏اسلامى اين مباحث را با شدت هرچه تمامتر دنبال كرده‏اند وآثار فراوانى از خود به جاى گذاشته‏اند.

دراين ميان موضع حكماى اسلامى، نياز به تامل بيشترى‏دارد. موضع حكيمانى چون فارابى، بوعلى و خواجه نصيرالدين‏طوسى مورد تفسيرهاى مختلفى واقع شده‏است. پاره‏اى ازمحققين براين رايند كه حكيمان، قضاياى اخلاقى مشتمل بر«حسن‏» و «قبح‏» و «بايد» و «نبايد» را از سنخ مشهورات مى‏دانندكه در آنها معيار، تطابق با آراء عقلاست نه با عالم واقع، چه آنكه‏براى آنها واقعيتى جز تطابق مذكور وجود ندارد. در مقابل‏حكيمان ديگرى معتقدند كه از مشهورات دانستن قضاياى حسن‏و قبح، منافاتى با اولى بودن آنها و جزء مقدمات برهان واقع‏گشتن آنها، ندارد.

محقق لاهيجى - قدس سره‏الشريف - از اين دسته حكيمان‏است، و تا آنجا كه وقوف داريم، وى اولين كسى است كه درتفسير كلام حكما، اين نكته را مطرح كرده و از آن دفاع نموده‏است.

هدف مقاله حاضر، پيگيرى بحث فوق است. صبغه بحث‏تاريخى - تحليلى است. در فصل اول كلام پاره‏اى ازحكما(ومنطق دانان) اسلامى را نقل مى‏كنيم سپس در فصل دوم دوتفسير مختلف از كلام آنان را بررسى مى‏كنيم و به محاكمه اين‏دو تفسير مى‏نشينيم و در فصل سوم پاره‏اى از سؤالات پيرامون‏موضع حكما مطرح مى‏كنيم كه در فهميدن كلام ايشان مؤثراست. هدف اين مقاله گزارش تاريخى و نقادانه است و لذا ازبحث مستقل پيرامون مسائل فلسفه اخلاق احتراز جسته‏ايم، كه‏اين مهم را در كتاب «فلسفه اخلاق‏» به نحوى مستوفى، به انجام‏رسانيده‏ايم.

الف - نقل اقوال حكما

۱- شيخ الرئيس بوعلى سينا در اشارات آورده است:

«... و از آنها آرايى است كه محموده و گاهى هم مشهوره‏بخصوص ناميده مى‏شود... و مراد آرايى است كه اگر انسان باشدو عقل مجردش يا وهمش يا حسش و به قبول آن قضايا واعتراف بدانها تربيت نشده‏باشد و از كثرت جزئيات، استقراء وى‏را به حكم كلى سوق ندهد و امورى مثل رحمت و خجلت وحميت كه در طبيعت انسان به وديعت نهاده شده، وى را بدان‏قضايا سوق ندهد، در اين صورت انسان از جهت عقل و يا وهم‏و يا حس خويش، بدانها حكم نمى‏نمايد مثل حكم انسان به اين‏كه «اخذ اموال مردم قبيح است‏» و اين كه كذب قبيح است وارتكاب آن شايسته نيست. (۱)

اين سخن بوعلى صراحت تام دارد كه قضاياى اخلاقى درنزد او از اوليات نيست ولى اين‏كه آيا از نظريات هم نيست، وپشتوانه قضاياى اخلاقى همان تطابق آراء عقلاء و شهرت است،مطلبى است كه نياز به تامل دارد. محقق اصفهانى درنهاية‏الدراية [فى شرح كفاية الاصول] به عبارات فوق استشهاد مى‏كند در اثبات اينكه قضاياى اخلاقى در نزد حكما ازمشهورات است و واقعى جز بناء عقلا و تطابق آراء ايشان ندارد.

و لكن مساله به اين سهولت نيست. آنچه كه در كلام بوعلى‏در عبارات فوق و نظاير آن تكرار شده است، نفى «اولى‏» و«بديهى‏» بودن قضاياى اخلاقى است. اما نظرى بودن و اثبات‏صدق آن به برهان نفى نشده است. بلكه كلماتى وجود دارد كه‏صراحت در اثبات آن دارد.

بوعلى دراشارات در دنباله كلام فوق آورده است: «وهذه‏المشهورات قديكون صادقة و قديكون كاذبة، و اذا كانت صادقة‏ليست تنسب الى الاوليات و نحوها اذلم يكن بينة الصدق‏عندالعقل الاول الابنظر».

از اين عبارت اشارات مى‏توان استفاده كرد كه قضاياى‏اخلاقى صدق و كذب مى‏پذيرند ولى اين مقدار نفى ادعاى‏محقق اصفهانى نمى‏كند. چه آن‏كه «مشهورات‏» هم به اعتراف‏صريح وى صدق و كذب مى‏پذيرند [كمااينكه منطقيين به اين‏نكته تصريح كرده‏اند] غايت الامرمناط صدق و كذب درمشهورات، نه مطابقت‏با نفس‏الامراست‏بلكه مطابقت‏با آنچه‏كه عقلا برآن اتفاق كرده‏اند.

آنچه كه از عبارت فوق مى‏توان در رد محقق اصفهانى - قده -استفاده كرد، جمله اخير است كه شيخ در آن تصريح مى‏كند«صدق پاره‏اى از مشهورات به نظر ثابت مى‏شود» اين عبارت به‏روشنى دلالت مى‏كند كه در مشهورات مورد مثال: يعنى "قبح‏كذب و قبح اخذ اموال مردم" و امثال آن مى‏توان موارد صادقى‏يافت كه صدقش به نظر و برهان ثابت مى‏شود. و واضح است‏كه در مشهورات برهان و نظر جارى نيست مگر با توسعى درمعناى اين الفاظ.

۲- خواجه نصيرالدين‏طوسى در شرح اشارات مى‏فرمايد:

«والفرق بينها اى المشهورات - وبين الاوليات ماذكره الشيخ‏من ان العقل الصريح الذى لايلتفت الى شى‏ء غير تصور طرفى‏الحكم انما يحكم بالاوليات من غير توقف، ولا يحكم بها بل‏يحكم منها. بحجة تشتمل على حدود وسطى كساير النظريات‏ولذلك يتطرق‏التغييراليهادون الاوليات فان الكذب قديستحسن‏اذا اشتمل على مصلحة عظيمة والكل لايستصغر بالقياس الى‏جزئه فى حال من‏الاحوال...» (۲) در كلام خواجه، اين نكته كه درمشهورات ممكن است‏حجت منطقى قائم شود به طورى كه ازحدود وسطى در اثبات نتيجه استفاده شود همچون سايرنظريات، تقريبا صراحت دارد كه قضاياى اخلاقى صدق و كذب‏مى‏پذيرند و قابل اقامه برهان منطقى هستند.

خواجه در اساس الاقتباس كلامى دارد قريب به مضمون‏فوق كه در آن بر «برهان پذيرى‏» پاره‏اى از مشهورات از قبيل‏حسن عدل و قبح ظلم تصريح مى‏كند:

«مشهورات حقيقى مطلق، چنانكه عدل حسن است و ظلم‏قبيح، و اين حكم به حسب مصالح جمهور يا سبب عادت‏فاضله و اخلاق جميله كه در نفوس راسخ باشد يا به سبب قوتى‏از قوتهاى نفس ناطقه غير عقلى مانند رقت و حميت‏يا حياء ياغير آن مقبول بود نزديك همه كس و بر جمله به نزديك عقل‏عملى صحيح باشد و اما به نزديك عقل نظرى بعضى صادق بودو بعضى كاذب و آنچه كه صادق بود، باشد كه صدقش به برهانى‏معلوم شود و باشد كه حكمى به قيدى خاص صادق بود وبى‏آن‏قيد مشهور و مثال مشهور كاذب قبح ايذاى غير است‏به سبب‏منفعت‏خود، چه ذبح حيوان كه نوعى از آن است‏بحسب عقل‏قبيح نيست‏». (۳) از كلام بالا استفاده مى‏شود كه اولا مراد از «صدق‏پاره‏اى از مشهورات‏» كه در كلام منطقيين آمده است، نه تطابق باآراء عامه است، بلكه مرادشان در بحث‏حاضر، صدق و كذب به‏لحاظ عقل نظرى است و طبعا اين صدق و كذب به همان مناط‏عقل نظرى كه تطابق بانفس الامر است، مى‏باشد. از اينجا آن‏ادعاى محقق اصفهانى - قده - كه مى‏فرمود براى مشهورات‏محض واقعيتى جز تطابق آراء نيست و قضيه حسن عدل و قبح‏ظلم از آنهاست، رد مى‏شود.

البته مراد ما اين است كه گزارش تاريخى محقق اصفهانى ازآراء حكما صحيح نيست. اما اينكه حقيقت امر در ماهيت‏قضاياى اخلاقى چيست، خود داستانى ديگر دارد. آنچه ازكلمات فوق استفاده مى‏شود اين است كه قضاياى اخلاقى‏همچون قبح ظلم و حسن عدل، در نزد عقل نظرى مى‏توانندصادق باشند و اين مطلب كوچكى نيست.

و ثانيا كلام خواجه صراحتا برهان پذيرى پاره‏اى از قضاياى‏اخلاقى را اعلام مى‏كند. و واضح‏است كه اگر مشهورات واقعيتى‏جز تطابق آراء عقلا نداشتند، برهان پذيرى در آنها متصور نبود.امور بنايى و قراردادى برهان نمى‏پذيرد.

۳- شيخ‏الرئيس بوعلى سينا در منطق شفا در كلامى طويل پس‏از آنكه توضيح مى‏دهد چگونه مشهورات از اوليات عقل نظرى‏نيستند و انسان مى‏تواند در آنها تشكيك كند، مى‏گويد:«...كقولهم العدل جميل و ان الظلم قبيح وان شكرالمنعم واجب.فان هذه مشهورات مقبوله و ان كانت صادقه فصدقها ليس ممايتبين بفطره العقل المنزل منزلة المذكوره، بل المشهورات هذه‏و امثالها منها ماهو صادق و لكن يحتاج فى ان يصير يقينيا الى‏حجة و منها ماهو صادق بشرط دقيق لايفطن له الجمهور» (۴)

اين‏كلام شيخ - قده - هم صراحت دارد كه پاره‏اى از قضاياى اخلاقى‏مى‏توانند صادق باشند و مورد برهان واقع شوند وتبديل به‏قضاياى يقينى شوند. غايت‏الامر در اين جهت محتاج حجتى‏هستند كه واسطه شود. اگراخلاقيات چنانكه محقق اصفهانى‏ادعا مى‏كند در نزد حكيمان از مشهورات محضه باشد به طورى‏كه هيچ واقعيتى جز توافق آراء عقلا براى آن وجود نداشته باشدچگونه صدق و كذب به معناى عقل نظرى در مورد آن جريان‏مى‏يابد و چگونه برهان پذير مى‏شود.

۴- شيخ الرئيس در دانش نامه علايى بعد از توضيحى در سبب‏مشهورات فرموده‏است:

«ومثال مشهورات اينهاست: داد واجب است،دروغ را نشايدگفت، كشف عورت در نزد ديگران نبايد كرد و كسى را بدون گناه‏نبايد آزار داد و خدا بر هر چيز قادر است و همه چيز را مى‏داند.

بعضى از مشهورات راست است مانند مثالهاى پيشين لكن‏راست‏بودن آن به دليل معلوم گردد و اگر مردم چنين بينگارند كه‏دفعة خلق شده‏اند... بدون تربيت و... و سعى درتشكيك در آنهاكنند مى‏بينند كه قابل شك است...» (۵)

اين كلام وى هم صراحت در صدق وكذب پذيرى قضاياى‏اخلاقى دارد و هم در برهان پذيرى آنها. نظير اين سخن را شيخ‏در «القصيدة‏المزدوجة‏»كه به همراه «منطق‏المشرقيين‏» طبع شده،آورده است. (۶)

۵- خواجه - عليه‏الرحمة - در تلخيص المحصل در مورد حكم‏به حسن عدل و قبح ظلم، بعد از نقل آراء اشاعره و معتزله‏مى‏فرمايد: «وقالت الفلاسفه ان‏الحكم بذلك مقتضى العقل‏العملى فان الاعمال لاتنتظم الا بعدالاعتراف بها و ليس بمقتضى‏العقل النظرى، فان الحكم بذلك ليس فى‏الوضوح عندالعقل‏النظرى كالحكم بان الكل اعظم مى‏الجزء» (۷)

آنچه از ذيل كلام بر مى‏آيد نفى بداهت و يقينى بودن‏قضاياى اخلاقى است، اما روشن نمى‏كند آيا قضاياى اخلاقى‏ماهيتى «بنايى‏» و «قراردادى‏» دارند يا نه. اينكه خواجه فرموده‏اعمال بدون اعتراف به قضاياى اخلاقى انتظام نمى‏يابند،مى‏تواند اشاره به ماهيت قراردادى و بنايى اصول اخلاقى باشدچنانكه محقق‏اصفهانى - قده - ادعا فرموده است ولكن اين‏امكان هنوز هم وجود دارد كه بگوييم قضاياى اخلاقى صرفابنايى و قراردادى نيستند ولى در عين حال ماهيتى عملى دارند،يعنى به عمل مربوط مى‏شوند ولذا بدون آنها افعال انسانهاانتظام نمى‏يابد. اين احتمال كاملا معقول است و لذا نمى‏توان به‏مرحوم خواجه خصوص احتمال اول را نسبت داد.

۶- شيخ اشراق در حكمه الاشراق فرموده است:

«والمشهورات ايضا قدلاتكون فطرية فمنها مايتبين بالحجة‏كحكمنا «بان‏الجهل قبيح‏» و منها باطل. و قد يكون الاولى‏مشهورا ايضا» (۸)

اين كلام به وضوح قضاياى اخلاقى را برهان پذير مى‏داند وطبعا بايد براى آنها ماهيتى خبرى قائل باشد.

۷- بهمنياردرالتحصيل درباب مشهورات‏كلامى آورده است كه بااندك اختلافى همان‏كلمات شيخ دراشارات است كه در ضمن آن‏بعداز مثال‏به «حكم‏به قبح سلب مال‏غير» و«قبح‏كذب‏» مى‏گويد:«...وهذه المشهورات قديكون صادقه و قديكون كاذبه...» (۹) كه‏كلامى‏بس صريح درصدق وكذب پذيرى قضاياى اخلاقى است.

۸- نظير كلام فوق، كلامى است كه نجم‏الدين كاتبى در رساله‏شمسيه آورده است:

«كقولناالظلم قبيح والعدل حسن وكشف العورة مذموم... ومن هذه مايكون صادقا و مايكون كاذبا...» (۱۰)

۹- ابن سهلان ساوى درالبصائر النصيرية، آورده است:

«واماالمشهورات فهى قضايا و آراء اوجب التصديق بهااتفاق الكافة اوالاكثر عند معتقديها عليها مثل ان العدل جميل والكذب قبيح... و من هذه المشهورات ماهو صادق و لكن يعرف‏صدقه بحجة...» (۱۱)

اين كلام هم خبرى بودن قضاياى اخلاقى و هم برهان‏پذيرى آنها را تاكيد مى‏كند.

۱۰- فارابى، فيلسوف و منطق‏دان بزرگ اسلامى، در كتاب‏الجدل در باب مشهورات چنين مى‏گويد:

«والمقدمات المشهورة عند الجميع ينبغى ان يكون المفهوم‏منها معنا واحدا بعينه فى العدد عندالجميع، و تقبل هذه‏المقدمات والآراء، وتستعمل من غير ان تمتحن و تسبر و يعلم‏هل هى مطابقة للامور الموجودة او غير مطابقة لها، بل يقبل‏على انها آراء فقط، من غير ان يعلم منها شى‏ء اكثر من ان جميع‏الناس يرون فيها انها كذلك او ليست كذا كما ان ما يخبره‏الثقة‏عندنا من امر رآه نقبله و نعمل فيه على انه بالحال التى اخبربها،من غير ان نكون نحن شاهدناه بتلك الحال... كما ان فى‏المحسوسات اشياء نحسها نحن كما يحسها غيرنا، و اشياء نتكل‏فيها على مااحسه غيرنا فيها، و نجتزى بما اخبروها به من غير ان‏نكون قد شاهدنا ذلك و احسناه، فنسنعملها على مثال مانستعمل ما نحسه و نشاهده نحن، كذلك يشبه ان يكون‏فى‏المعقولات اشياء نعلمها نحن بانفسنا... و اشياء نتكل فيهاعلى ما علمه غيرنا منها و رآه فيها و نجتزى بذلك... و بالجمله‏فان المقدمات المشهورة التى هى مبادى صناعة الجدل هى التى‏موضوعاتها معان كلية مهملة، وهى كلية يوثق بها، و تقبل ويعتقد فيها انها كذلك و تستعمل من غيران يعلم منها شى‏ء آخراكثر من ذلك...» (۱۲)

آنچه از كلام فوق در تحديد مشهورات بر مى‏آيد، اين است‏كه قضاياى مشهوره، فى حد ذاته صدق و كذب مى‏پذيرند،غايت الامر اعتماد انسان بدانها نه از اين باب است كه آنها رابانفس الامر مطابق ديده‏است، بلكه به خاطر عموم اعتراف مردم‏به آنها است. قبول قضاياى مشهوره در واقع نوعى اتكال به علم‏و اعتقاد ديگران است. و همين كه مشهورات «مورد علم‏» ديگران‏هستند، لازم مى‏آورد كه از سنخ قضاياى خبرى و واقعى باشندنه از سنخ بناءات عقلائيه. اگر قضاياى مشهوره ولو فى‏الجمله ازسنخ بناءات عملى عقلا بودند، نبايد بگوييم ما آنها رامى‏پذيريم اتكالا برعلم و اعتقاد عموم، چنان كه فارابى فرموده‏است، بلكه بايد گفت اتكالا بر بناء عموم. و فرق بين اين دوبسيار است: اولى امرى معرفتى و شناختى است و دومى امرى‏عملى و مربوط به افعال انسانها است.

اما هنوز اين نكته روشن نشده است كه موقف فارابى نسبت‏به قضاياى اخلاقى چيست؟ آيا آنها را از مشهورات محضه‏مى‏داند كه مستندى جز شهرت ندارند يا نه؟

حق اين است كه اين امر چندان روشن نيست، لااقل براى‏نگارنده با فحص عجولانه‏اى كه در مكتوبات فارابى به عمل‏آورده است. فارابى در همان كتاب جدل، قضاياى اصلى اخلاق‏را از مشهوراتى مى‏داند كه قابل تشكيك نيستند ولذا نمى‏توان‏قياس جدلى براى آنها تشكيل داد چون امر روشن‏ترى از آنهاوجود ندارد كه بتواند مقدمه قياس جدلى واقع شود. (۱۳) اين كلام‏صراحت دارد كه قضاياى اصلى اخلاقى از مشهورات‏اند. ولى‏اين سخن كافى نيست. بحث‏بر سر اين است كه آيا قضاياى‏اصلى اخلاق سواى شهرت، يقينى و بديهى هم هستند، يا نه؟ ازكلام فارابى نفى بداهت‏برنمى‏آيد تا اين كه قضاياى مذكورممحض در شهرت شوند. البته اين كه نفى تشكيك از آنهاكرده‏است، هم دلالتى بر بديهى بودن آنها نمى‏كند چون مقام،مقام تشكيل قياس جدلى است و نفى تشكيك به لحاظ تسلم‏عموم است، نه اين كه فى‏الواقع بديهى است. كلام وى چنين‏است:

«فاقول ان المقدمات المشهورة منها ما هى فى الاخلاق والافعال المشتركة التى هى واحدة باعيانها لجميع الامم و بمايتلاقون و ياتلفون اذا تلاقوا. و تلك هى التى يرى الجميع ان كل‏انسان ينبغى ان يؤدب بها و يعودها و يؤخذ بها و يحمل عليهاشاء او ابى، و انه متى امتنع من التادب بها او امتنع من التمسك‏بها بعد ان ادب بها عوقب... و هذه ليس ينبغى ان تعرض‏للتشكيك فيها و لاتجعل مطلوبات جدلية لانها من مبادى‏الاشياء العملية، و لانها لايمكن ان تثبت او تبطل بماهى ابين‏منها، بل بما هى دونها فى‏الظهور و الشهرة...» (۱۴)

و سپس به عنوان مثال مواردى ازاين‏اخلاقيات راذكر مى‏كند:

«وذلك مثل عبادة الله‏تعالى واكرام الوالدين وصلة الارحام ومؤاساة‏المحتاج والاحسان الى المحسن و شكرالمنعم...» (۱۵)

بنابراين، در اين نهايت نمى‏توانيم عقيده روشنى درباب‏بداهت و عدم بداهت قضاياى اخلاقى از كلام فارابى استفاده‏كنيم. ولى با تامل در نكته‏اى كه در باب مشهورات به طور كلى‏آورده است، مى‏توان به وى نسبت داد كه قضاياى اخلاقى ماهيتاصدق و كذب مى‏پذيرند واز امور بنايى كه صرفا به توافق آراءعموم در خارج حاصل مى‏شود، نيست. توافق آراء بر صدق يك‏قضيه، غير از توافق بر عمل خارجى است و اين نكته چه نتايج‏مهمى كه در بر ندارد.

ب - دو تفسير از كلام حكما و محاكمه بين آن دو

چنان كه در صدر اين مقال گفتيم، دو تفسير كاملا مختلف از كلام‏حكيمانى چون شيخ الرئيس و خواجه نصير طوسى توهماوجود دارد:

تفسير اول كه نماينده آن محقق اصفهانى - قده - است (والبته به لحاظ تاريخى كسانى هم بر او سبق داشته‏اند) و معتقداست اين كه حكما قضاياى حسن و قبح و بايد و نبايد اخلاقى‏را از مشهورات مى‏دانند از آن جهت است كه براى اين قضاياواقعيتى جز تطابق آراء عقلا و بناءات آنها وجودندارد.

اين تفسير به لحاظ تاريخى صحيح نيست. آنچه از كلمات‏بوعلى در شفا و اشارات و دانش‏نامه علايى و نجات و امثال آن‏و نيز كلمات خواجه در شرح اشارات و نقدالمحصل و اساس‏الاقتباس برمى‏آيد، چنانكه ديديم، خلاف مدعاى فوق است.اينان قضاوتهاى اخلاقى را اعم از آن‏كه به صورت حسن و قبح يابايد و نبايد باشد فى‏الجمله قابل براى صدق و كذب و بلكه‏برهان پذير مى‏دانند.

البته محقق اصفهانى درتعليقه مهم خويش بركفايه الاصول،بعدازآنكه تفسير خويش ازكلمات حكما رابه دست مى‏دهد،برهانى هم‏بر صدق‏اين تفسيرمى‏آورد كه درجاى خود بايد بدان‏پرداخت. غرض ما در اينجا در واقع بحثى تاريخى و تفسيرى‏است ولذاكارى به صحت و سقم‏اصل‏ادعاى حكمانداريم.

در مقابل تفسير اول، تفسير ديگرى وجود دارد كه مى‏توان‏محقق لاهيجى صاحب شوارق را نماينده آن دانست. حكيم‏سبزوارى در شرح «اسماء حسنى‏» از محقق لاهيجى تبعيت‏نموده و همين تفسير را از كلمات حكماارائه نموده‏است.

اما اصل تفسير: محقق لاهيجى - قده - مدعى است كه‏قضاياى اصلى اخلاق نظير قبح ظلم و حسن عدل و امثال آن‏بديهى و ضرورى است و اينكه حكما آن را جزو مشهورات‏دانسته‏اند منافاتى با اين جهت ندارد چه اين‏كه قضيه‏اى واحدمى‏تواند هم جزء مشهورات باشد و هم جزء يقينيات كه‏مقدمات برهان