فرا اخلاق (۱) (اخلاق تحليلى)

مطالعات فلسفى مربوط به اخلاق (۲) معمولا به دو حوزه فرعى به نام‏هاى فرااخلاق و اخلاق هنجارى تقسيم مى‏شوند. از آنجا كه تصور اينها به صورت حوزه‏هاى جدا از هم ظاهرا در قرن بيستم پديد آمده است، اين مقاله بر بحث‏هاى جديد تاكيد خواهد داشت.

مقاله حاضر مباحث اصلى فرااخلاق و روش‏هاى اساسى متفاوت براى پرداختن به آنها را ترسيم مى‏كند.

تمييز بين فرااخلاق و اخلاق هنجارى به دو جهت مساله‏اى جدالى است; به دليل مشكلات مربوط به تعريف و به دليل عدم توافق در اينكه اين دو كاملا مانعة‏الجمع و مستقل از هم باشند. معهذا فرا اخلاق مى‏تواند به صورت بررسى فلسفى از ماهيت، توجيه، معقوليت، شرائط صدق و منزلت نظام‏ها، معيارها، احكام و اصول اخلاقى، صرف‏نظر از محتواى خاص آنها، توصيف شود. چون فرااخلاق در اين مسير، اخلاق و اصول اخلاقى را موضوع بحث‏خود قرار مى‏دهد، گاهى اخلاق " درجه دوم" خوانده مى‏شود. در مقابل، نتايج و نظريه‏هاى اخلاق هنجارى، يا اخلاق "درجه اول" خودشان گزاره‏ها و نظريه‏هاى اصيل (Substantive) اخلاقى هستند.

اخلاق هنجارى، شامل دفاع فلسفى از مواضع و اصول مربوط به مباحث‏خاص اخلاقى نظير مجازات مرگ (اعدام)، (۳) و نيز تنسيق و دفاع از اصول عام و نظريه‏هاى هنجارى اخلاقى، نظير اشكال مختلف سودگروى، نظريه فضيلت و حقوق، است. (۴)

در دهه‏هاى ۵۰ و ۶۰ قرن بيستم، ديدگاه رايج در دنياى انگليسى زبان اين بود كه فلسفه عبارت است از تحليل مفهومى يا زبانى.

بدون دقت در جزئيات (Roughly speaking) ، بر حسب اين نظريه ما مى‏توانيم مسائل سنتى فلسفه را تنها از طريق واضح شدن مفاهيم فلسفى مربوط، حل (يا ابطال) كنيم و اين كار هم فقط از طريق واضح شدن معانى يا كاربردهاى واژه‏هاى مربوط قابل انجام است. بنابراين، در اين مورد خاص ما فقط با توضيح زبان اخلاقى مى‏توانيم مسائل فرااخلاق را حل كنيم.

در طول دوره مذكور، اين مساله رايج‏بود كه فرااخلاق را عبارت از تحليل زبان اخلاق تعريف كنند و آن را از اخلاق هنجارى بر اين اساس كه دومى دعاوى اساسى اخلاقى دارد و فقط به تحليل زبان نمى‏پردازد، جدا سازند. ازاين رو، ديدگاه رايج اظهار مى‏داشت كه اخلاق هنجارى جزو فلسفه نيست و بيان مى‏كرد كه فرااخلاق از لحاظ اخلاقى خنثى است و هيچ لوازمى براى نظريه اخلاق هنجارى يا باورهاى اخلاقى ما ندارد. (اما نگاه كنيد به nielsen ).

فيلسوفان، تا حد زيادى اين شيوه‏هاى انديشه درباره فلسفه و فلسفه اخلاق را رها كرده‏اند. اگر چه، هيچ فيلسوف خاصى اين تغيير نگرش را به ناگهان انجام نداد اما احتجاجهاى كواين بر ضد تفكيك تحليلى - تركيبى حائز اهميت‏بودند. زيرا اظهار مى‏كردند كه خطاست اگر فكر كنيم تحليل فلسفى مى‏تواند به شكل واضحى از تحقيقات اساسى مربوط به حقائق تركيبى متمايز شود. از اين رو، احتجاج‏هاى او از نقش اساسى‏تر و با ارزش‏ترى براى فلسفه اخلاق دفاع مى‏كردند. كار در اخلاق هنجارى ممكن است فلسفى به حساب آيد، حتى اگر يقينا (easily) در حوزه تحليل زبان سنتى قرار نگيرد و نظريه فرااخلاقى واقعا ممكن است لوازم اساسى اخلاقى داشته باشد و نبايد صرفا به تحليل زبان اخلاقى محدود شود.

نظريه اخلاق هنجارى و فلسفه اخلاق كاربردى هنجارى، (۵) امروز جزو پرجنب و جوش‏ترين حوزه‏هاى تحقيقات فلسفى هستند و اين فكر رايج است كه فرااخلاق و مسائل هنجارى به صورت‏هاى پيچيده‏اى با هم ارتباط دارند. مثلا نظريه‏هاى فرااخلاقى درباره توجيه معيارهاى اخلاقى همراه با اطلاعات تجربى مربوط، احتمالا معيارهاى خاصى را اثبات يا بى‏اعتبار مى‏سازد، كه با صرف‏نظر از آن، ممكن است آماده پذيرششان باشيم.

ارتباطات بيشتر ميان اين دو حوزه در ادامه مقاله بررسى مى‏شود. فهرستى رايج از انواع ظاهرا معقول نظريه فرااخلاقى در قرن بيستم شامل طبيعت‏گرايى، غيرطبيعت‏گرايى يا شهود گرايى، احساس گرايى و توصيه‏گرايى است. اين مقاله، درباره نظريه‏هاى مذكور به تفصيل بحث نمى‏كند.

سرشت نظام‏هاى اخلاقى متمايز از پديده‏هاى ديگر

پرداختن به فرا-اخلاق، نيازمند راهى براى تمييز اخلاق از پديده‏هاى ديگر مانند حقوق، آداب معاشرت و مصلحت است كه هركدام از آنها در مفاهيم خاص هنجارى همچون مفهوم "ارزش" يا "الزام" با اخلاق مشترك مى‏نمايند.

توضيحى درباره آنچه كه يك نظام، معيار و يا اصل اخلاقى را از ديگر نظامها، معيارها و يا اصول، متمايز مى‏كند لازم است. بسيارى از مكتوبات از راه زبان اخلاقى با مساله برخورد مى‏كنند و واقعا اگر فرا اخلاق، تحليل زبان اخلاقى باشد، كليد حل مساله بررسى جداگانه زبان اخلاقى است.

«نظريه‏هاى صورى،» مى‏گويند احكام اخلاقى را مى‏توان براساس ويژگى‏هاى صورى يا منطقى آنها از احكام ديگر جدا كرد. هير در كتاب انديشه اخلاقى، نشان مى‏دهد كه داورى‏هاى اخلاقى شخص، لااقل آنها كه مربوط به تشخيص وظيفه با رعايت همه جوانب مساله است، بر اين اساس از ديگر داورى‏هاى او جدا مى‏شود كه داورى‏هاى اخلاقى، توصيه‏اى، قابل تعميم و درجه اول (۶) هستند. در واقع، هير نظام اخلاقى يك فرد را مجموعه توصيه‏هاى قابل تعميمى مى‏داند كه فرد روا مى‏دارد تا تمام توصيه‏هاى ديگرش را ناديده گرفته و كنار بگذارند. در نتيجه، هر مجموعه‏اى از توصيه‏ها بدون توجه به محتواى آنها، بر حسب قاعده مى‏تواند يك نظام اخلاقى براى فرد بسازد.

اين نظريه، از دو جهت مورد اعتراض قرار گرفته است: يكى اينكه سه شرط لازم(مذكور)، هر كدام جداگانه مورد اشكال قرار گرفته است. مثلا "قابليت تعميم" خيلى عجيب به نظر مى‏رسد، چون مستلزم آن است كه اگر يك نظام اجتماعى برخورد متفاوت با اعضاى جامعه خود و بيگانگان را، به دليل بيگانگى آنها، روا بدارد ديگر يك نظام اخلاقى به حساب‏نيايد. درحالى‏كه، برعكس، به نظر مى‏رسد چنان نظامى اگر نقش يك نظام اخلاقى اجتماعى را به عهده گيرد، بايد آن را نظام اخلاقى اجتماعى به حساب آورد، اگر چه قابل نقد و اعتراض باشد. ديگر اينكه فيليپا فوت، نشان داده كه برخى از معيارها به تنهايى قادر به تشكيل نظام‏اخلاقى فرد نيستند، صرف‏نظر از اينكه فرد با آنها بعنوان توصيه‏اى، قابل تعميم و درجه اول برخورد كند (يا نه). مثلا راى اخلاقى شخص نمى‏تواند اين باشد كه در نور ماه به خارپشت نگاه كردن غلط است.

نظريه‏هاى محتوايى، درباره تفكيك نظام‏هاى اخلاقى از امور ديگر، مى‏گويند كه احكام و باورهاى اخلاقى نوعى محتوا يا كاركرد متمايز ويا ويژگى خاص حاصل‏از تركيب محتوا و كاركرد مناسب دارند. مثلا فرانكنا، ثابت مى‏كندكه‏اخلاق نقش ممكن ساختن تعاون اجتماعى را دارد و نظام اخلاقى در برگيرنده اصولى است كه فرد را به ملاحظه آثار كارهايش بر ديگران از نقطه نظر خودشان فرا مى‏خواند. متاسفانه از يك سو،به‏نظر مى‏رسد يك نظام محض آداب و رسوم هم بتواند شرايط فرانكنا را داشته باشد.(تعريف مانع نيست. م) و از سوى ديگر، يك نظام اخلاقى تعصب‏آميز قادر به تامين شرايط مذكور نباشد. (تعريف جامع نيست.م). درباره اين ايده، كه كاركرد اخلاق ممكن كردن تعامل اجتماعى‏است،به‏نظر مى‏رسدكه‏برخى‏نظام‏هاى‏اخلاقى منفور (على‏رغم اينكه نظام اخلاقى هستند.م) موجب افزايش تعارض اجتماعى هستند.

بااين حال، اگر اسناد كاركردى به چيزى فراهم كننده مبنايى براى ارزيابى موفقيت آن در ارتباط با كاركردش باشد در آن صورت راى فرانكنا، اين عقيده آشكارا موجه را كه نظام اخلاقى قابل قبول (Credible) موجب ممكن شدن تعاون اجتماعى است، مطرح مى‏كند.

مساله اساسى اين است كه آيا نظام‏ها و معيارهاى اخلاقى، درست همانند نظريه‏ها و گزاره‏ها، داراى ارزش صدق‏اند، مثل نظريه‏هاى علمى و شايد نظريه‏هاى رياضى يا اينكه به صورت سيستمى از ارزش‏ها و قواعد فاقد ارزش صدق‏اند نظير نظامهاى آداب و رسوم (etiquette) و آداب مناظره (debating rules) .

گزينش هر يك از اين دو شق، تاثير بنيادى بر انتخاب روش‏هاى كاملا متفاوت براى بررسى عقلى ( Conceptualizing) مساله توجيه نظام اخلاقى، خواهد داشت. زيرا اگر نظام اخلاقى يك نظريه، و خود و اجزاى آن، داراى ارزش صدق باشند درآن صورت موضوع‏هاى بالقوه‏اى براى توجيه معرفتى خواهند بود. به اين معنا كه امكان دارد مويد (شاهد) يا دليلى در دفاع از صدق آنها يافت. اما اگر نظام اخلاقى يك سيستم مركب از قواعد بوده و خود آن قواعد و همينطور نظامهاى حاصل از آنها فاقد ارزش صدق باشند، در آن صورت دفاع از صدق آنها ممكن نخواهد بود، به اين معنا كه نظامها و معيارهاى اخلاقى در معرض توجيه معرفتى قرار نخواهند گرفت. اما همانطور كه در بخش بعدى روشن خواهد شد آنها هنوز مى‏توانند از جهات ديگرى مورد ارزيابى عقلانى و توجيه قرار گيرند.

توجيه نظام‏هاى اخلاقى و نظريه‏هاى هنجارى اخلاق

معيارها و نظام‏هاى متعددى متصور است كه بسيارى از آنها پذيرفتنى نيست.همچون‏بسيارى‏ازآداب‏مناظره ممكنى‏كه‏پذيرفتنى‏نيست.هرنظريه توجيه، بايد ملاكى براى جدا كردن مقبول از نامقبول طرح و در دفاع از درستى‏آن‏بكوشد.اين‏بايد ملاكى‏باشدبراى‏توجيه همه معيارهاى‏اخلاقى، از جمله معيارهاى مطرح در نظريه اخلاق هنجارى. دو دسته مختلف از نظريه‏ها را مى‏توان تمييز داد: نظريه‏هاى معرفتى و نظريه‏هاى عملى.

نظريه‏هاى معرفتى معيارهاى معتبر و مورد قبول را صادق و يا امورى كه كاملا موجه و صادق انگاشته شده‏اند، مى‏دانند. و مساله تمييز بين آنها و معيارهاى غيرمعتبر را يك مشكل معمولى معرفت‏شناختى مى‏دانند. بر اساس اين برداشت، يك نظام اخلاقى مى‏تواند به صورت نظريه‏اى درباره حقايق اخلاقى لحاظ شود البته نه به آن خوش ساختى (Well Articulated) كه در يك نظريه هنجارى فلسفى از قبيل سودگرايى است.

مساله‏اصلى توجيه رابايدبه صراحت مساله جستجوى دليل‏و شاهد براى دفاع از صدق يك نظريه اخلاقى دانست. طبق اين نظر، مسائلى مشابه با معرفت‏شناسى ساير امور در معرفت‏شناسى اخلاقى نمايان مى‏شود، مثلا يك مساله اين است كه آيا هيچ عقيده اخلاقى وجود دارد كه به صورت غيراستنتاجى توجيه شود يا خود توجيه (بديهى) باشد. بنيادگرايى اخلاقى مدعى است كه چنين باورهايى وجود دارند، در حالى‏كه، هماهنگى‏گرايى (Coherentism) اخلاقى، آن را انكار مى‏كند.

يك شكاك درخصوص معرفت اخلاقى هم احتمالا وجود باور پايه اخلاقى رامنكر خواهدشد. روابطپيچيده‏اى ميان مسائل‏معرفت‏شناسى اخلاقى‏ومعرفت‏شناسى‏عام وجوددارد،مثلا ممكن‏است‏كسى‏بنيادگرايى دركل معرفت‏بشرى را قبول كند اما بنيادگرايى اخلاقى را انكار كند.

معرفت‏شناسى‏اخلاقى طبيعت گرايانه، به‏اين عقيده ملتزم است كه اگر بناست نظريه يا حكم‏اخلاقى توجيه شود، (تنها) به صورت تجربى قابل توجيه است. طبيعت‏گرايى، متهم به استنتاج نادرست احكام اخلاقى، از گزاره‏هاى تجربى غيراخلاقى و غيرارزشى شده است. اين، همان مساله "هست" و "بايد" است كه كشف آن گاهى به دليل عبارت موجود در كتاب "بحثى درباره طبع آدمى" (۱۷۳۷) هيوم،با شك و ترديد به او اسناد داده مى‏شود.

طبيعت گرايى، در صورتى كه هر ادعاى اخلاقى واقعا از لحاظ معنايى قابل تحليل به گزاره‏اى تجربى باشد، بر حق خواهد بود ولى چنين تحليلى قبول عام نيافته است.

جى اى مور (۱۹۵۸ -۱۸۷۳)، در كتاب "مبانى اخلاق" (۱۹۰۳) عبارت «مغالطه طبيعت‏گرايانه‏» را براى توصيف روشى كه به اعتقاد خودش نقص آن را آشكار ساخته و عبارت «استدلال سؤال گشوده‏» را براى تعريف «خوب‏» برحسب مفاهيم طبيعى، وضع كرده است. منظور (ازاستدلال مذكور) هر تحليل ارائه شده به صورت «خوب بودن عبارت‏است از الف بودن‏» است، كه همواره امكان دارد سؤالهاى نظير «اين الف است، اما آيا خوب است؟» را (درباره آن) تنسيق كرد.

روشن است كه چنين سئوال‏هايى بجاست، در حالى كه، اگر تحليل فوق درست‏باشد ديگر جايى براى طرح اينگونه سؤالها نيست، زيرا سؤال فوق نظير اين سؤال خواهد بود كه «اين الف است اما آيا الف است؟»، پس هيچ تحليل اين چنينى درست نخواهد بود.

مور، اعتقاد داشت كه اين احتجاج نشان مى‏دهد طبيعت‏گرايى قابل دفاع نيست. اين احتجاج، به صورت گسترده‏اى مورد بحث قرار گرفته، تعميم يافته و نقد و بررسى شده و هنوز هم مورد بحث است. (Hare ۱۹۵۲, Brink; Lewis) اما برخى طبيعت گرايان، به تازگى نظريه‏اى مطرح كرده‏اند كه راهى رانشان مى‏دهد كه در آن، توجيه تجربى اخلاق، مبتنى بر تحليل برابرى يا استنتاج، آن‏گونه كه بوسيله مور و هير مورد اعتراض و نقد قرار گرفت، نيست. اين رهيافت، كه ممكن است‏به نام نظريه تاييد خوانده شود، نظام‏هاى اخلاقى و نظريه‏هاى اخلاق هنجارى را مثل يك نظريه تجربى مى‏داند، درست مشابه نظريه‏هاى (ديگر) تجربى نظير نظريه‏هاى روانشناسى و شيمى. نظريه تاييد، مى‏گويد يك نظام يا نظريه‏اخلاقى، بر حسب ميزان فائده‏اى كه در توضيح پديده‏ها دارد، مورد تاييد است و بخشى از كلى‏ترين تبيين ما از جهان‏است.(بنگريد Sturgeon ) اين ايده، در دائرة‏المعارف مورد نقد واقع شده است. (بنگريد به copp ). از جمله نظريه‏هاى غيرطبيعت‏گرايى، صورت‏هايى از شهودگرايى است، مانند شهودگرايى مور، كه بر حسب آن، معرفت اخلاقى ريشه در درك مستقيم (بلاواسطه. م) عقلى از حقائق بنيادى اخلاق، دارد كه على‏رغم اينكه تركيبى ( synthetic) فرض شده‏اند اما به نحو پيشين (apriori) معلوم‏اند.

نظريه‏هاى حس اخلاقى (moral sense) ، توانايى روانى خاصى را منبع معرفت مستقيم حقائق اخلاقى مى‏دانند ولى معرفت‏هاى اخلاقى را پيشين نمى‏دانند. اعتراض‏هاى رايجى به اين رهيافت‏ها وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

نظريه‏هاى عملى ديدگاه متفاوتى درباره موضوع اصلى توجيه در نظرپردازى اخلاقى و نيز در خصوص ماهيت توجيه مربوط دارند. نظام‏هاى اخلاقى، به صورت سيستم‏هاى مركب از معيارها و (خود) معيارها به صورت قواعد يا ارزش‏ها تلقى شده‏اند، كه قواعد و ارزش‏ها هم خودشان فاقد ارزش صدق و غيرگزاره به حساب آمده‏اند.

بر اساس اين نظر، صدق نظام‏ها و معيارهاى اخلاقى را نمى‏توان ثابت كرد و آنها موضوع‏هاى بالقوه‏اى براى توجيه معرفتى نيستند، اما مى‏توانند در معرض ارزيابى عقلانى قرار گيرند. نظريه عملى، معتقد است معيارهاى درست آنهايى هستند كه ملاك ارزيابى ارائه شده از جانب نظريه را داشته باشند. به عنوان مثال، يك مجموعه قواعد براى بحث پارلمانى مانند قواعد روبرت (Robert|s Rules) ، اولا و بالذات داراى ارزش صدق نيست‏اما، چنان مجموعه‏اى ممكن‏است دراتباط بانيازها و اهداف پارلمان توجيه شود. (و) اگر توجيه شود، به صورت نظامى كه معقول است پارلمان آن را در مرافعات حاكم گرداند، توجيه مى‏شود. به بيان دقيق‏تر، نظريه عملى، يك ملاك ارزيابى براى معيارهاى اخلاقى طرح و آن را در قالب مفهومى از تصميم عقلانى يا عقل عملى تعريف مى‏كند. نظريه عملى مدعى‏است كه‏يك معيار اخلاقى‏بايك الزام واقعى اخلاقى، فضيلت‏يا خير مطابق است (و) يا منشا الزام‏هاى حقيقى بر اطاعت، درست در جايى كه آن معيار را تامين مى‏كند، است. مثلا، اين ايده وجود دارد كه معيارهاى معتبر آنهايى هستند كه براى "انتخابگران آرمانى" ،كه وارد عمل درموقعيت غيرجبرى شده‏اند، به صورت معقولى قابل قبول‏اند. در كل، يك نظريه عملى مى‏كوشد تا، از طريق مرتبط ساختن معيارهاى‏اخلاقى معين با شرائط تصميم عقلانى يا با معيارهايى كه معقول است عامل (براى غرض مربوط در يك مورد مربوط) آنها را برگزيند، ثابت كند كه معيارهاى اخلاقى خاصى قابل توجيه‏اند.

مانند نظريه ديويد گاثير ( David Gauthier) و برخى نظريه‏هاى انتخاب عقلانى، مانند(نظريه) ريچارد براندت (R.Brandt) است. امانوئل كانت (۱۸۰۴-۱۷۲۸) كوشيد تا ثابت كند الزامى اصيل به اطاعت از امر مطلق وجود دارد دقيقا به اين دليل كه فرد عاقل از آن اطاعت مى‏كند.

ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ ق.م) سعى كرد ثابت كند فرد عاقلى كه انتخاب خوب مى‏كند، ناچار بدين وسيله خيرهاى انسانى از جمله فضائل اخلاقى را مجسم مى‏كند. جان رالز (John Rawls) در (كتاب) نظريه عدالت، نظريه‏اى قراردادى از عدالت را طرح و با استفاده از ملاحظات مربوط به نظريه انتخاب معقول، به نفع آن استدلال كرده است. اما رالز، كار خود را بيشتر نظريه اخلاق هنجارى مى‏داند تا فرا-اخلاقى و باكى ندارد كه در تكميل استدلال خود متمسك به ملاحظات اخلاقى شود. به اين دلائل، نظريه او نمونه خوبى از نظريه عمل‏گرايى كه اكنون مورد بحث است نمى‏باشد.

شناخت‏گرايى، به اين معناست كه داورى‏هاى اخلاقى بيانگر گزاره‏ها هستند، و طبيعت‏گرايى در معناى عام و فراگير (خود) به اين معناست كه براى تبيين اخلاق نياز به هيچ موجود يا اصل معرفت‏شناختى فلسفى غيرطبيعى يا غيرتجربى نيست.

ممكن است‏بتوان نظريه عمل‏گرا را با شناخت‏گرايى و احتمالا طبيعت‏گرايى تركيب كرد، زيرا امكان دارد نظريه عمل‏گرا، معيارها يا ارزش‏هاى اخلاقى را از داورى‏هاى اخلاقى تفكيك كرده و دومى را گزاره‏هاى مربوط به معيارهايى كه به شايستگى توجيه شده‏اند، بداند و (نيز) امكان دارد شرائط صدق طبيعت‏گرايانه‏اى براى اين گزاره‏ها مطرح كند. مثلا براندت (۷) در (كتاب) نظريه‏اى درباره خوب و درست، نظريه‏عمل‏گرا را، با معناشناسى شناختى (و) طبيعت‏گرايانه از داورى‏هاى اخلاقى تلفيق كرده است.

نظريه‏هاى توجيه اخلاقى، از جهات مختلفى متفاوتند، مثلا برخى نظريه‏ها ممكن است مطلق‏گرايانه باشند، كه از اين جهت متضمن آنند كه حداكثريك نظام اخلاقى درست‏يا موجه وجود دارد، و (نظريه‏هاى) ديگرى ممكن است نسبى‏گرايانه باشند، به اين معنا كه وجود بيش از يك نظام اخلاقى موجه در زمينه اجتماعى واحد را مجاز مى‏دانند.

وجودشناسى و متافيزيك(فلسفه)

هر تبيينى از ماهيت اخلاق و توجيه آن، ممكن‏است پى‏آمدهاى فلسفى داشته باشد و نيز معناشناسى جملاتى كه در گفتار اخلاقى به كار مى‏گيريم، ممكن است داورى‏هاى اخلاقى را داراى پى‏آمدهاى فلسفى تفسير كند. در برخى موارد، اين پى‏آمدها نامعقول بوده و بنابراين نظريه معناشناسى يانظريه‏توجيه وياخود احكام اخلاقى نادرست‏خواهند بود.

جى.ال مكى(۱۹۸۲-۱۹۲۷)، ثابت كردكه احكام اخلاقى معمولى (نوع نمون) مستلزم آنند كه اوصاف عينى اخلاقى از قبيل خوبى، وجود دارند. به خصوص كه او اظهار مى‏دارد كه چنان احكامى مستلزم اين هستند كه اوصاف اخلاقى با اينكه مستقل از حقائق مربوط به روانشناسى فردند، (ولى) بر حسب ذات خود محرك هستند. او گمان مى‏كرد كه چنان اوصافى به لحاظ فلسفى عجيب و حتى ممكن است متناقض باشند. در نتيجه، مكى، مدعى شد كه احكام معمولى اخلاقى دروغ‏اند. در عوض، ممكن است كسى ادعا كند كه تحليل او (مكى) از شرائط صدق احكام اخلاقى و يا برداشت وى از اوصاف عينى اخلاقى اشتباه است.

خيلى بعيد است كه عقيده به "خوب بودن بعضى