سنخ قضاياى حسن و قبح در ديدگاه محققان اسلامى

بسيارى از صاحب نظران چون ابن سينا، خواجه، محقق اصفهانى، علامه‏ى مظفر و... قايل به اين نظريه‏اند كه قضاياى حسن و قبح عقلى را از سنخ مشهوراتندو واقعى غير از تطابق آراى عقلا، براى آن نمى‏پذيرند.

آنچه كه در ابتدا مهم است، نگاه به سخنان صاحبان اين نظريه و فهم و تحليل دقيق آن مى‏باشد و اين كه مراد از مشهورى بودن يا آراى محموده بودن اين قضايا چيست؟

نقل سخنان صاحبان نظريه

الف. سخن مرحوم مظفر

مرحوم مظفر در بحث مستقلات عقليه براى حل نزاع بين عدليه و اشاعره چند مقدمه را ذكر مى‏كند كه در طى آن، مراد از احكام عقلى‏اى كه در اينجا مطرح است و سنخ قضاياى آن را بيان مى‏كند. ايشان ابتدا به بيان معانى حسن و قبح مى‏پردازد و سه معنا براى آن ذكر مى‏نمايد :۱. حسن و قبح به معناى كمال و نقص. ۲. حسن و قبح به معناى ملايمت ومنافرت با نفس.۳. حسن و قبح به معناى مدح و ذم. سپس درباره‏ى معناى سوم از حسن و قبح بر اين عقيده است كه اين معنا فقط وصف براى افعال اختيارى واقع مى‏شود. عبارت ايشان در اين قسمت چنين است:

«...ان الحسن ما استحق فاعله عليه المدح و الثواب عند العقلاء كافة. والقبيح ما استحق عليه فاعله الذم والعقاب عندهم كافة. وبعبارة اخرى ان الحسن ما ينبغي فعله عند العقلاء. اي ان العقل الكل يدرك انه ينبغي فعله، والقبيح ما ينبغي تركه عندهم، اي ان العقل عند الكل يدرك انه ينبغي فعله او ينبغي تركه. وهذا الادراك للعقل هو معنى حكمه بالحسن والقبح...». (۱)

«حسن آن چيزى است كه نزد همه‏ى عقلا، فاعل آن مستحق مدح و ثواب مى‏باشد. و قبيح چيزى است كه نزد همه‏ى عقلا، فاعل آن مستحق ذم‏وعقاب مى‏باشد. و به عبارت ديگر : حسن چيزى است كه فعل آن نزد عقلا شايسته است، يعنى عقل كل عقلا شايسته بودن انجام آن را درك مى‏كند. و قبيح چيزى است كه ترك آن نزد عقلا شايسته است، يعنى عقل همه شايسته نبودن انجام آن را يا شايسته بودن ترك آن را درك مى‏كند. و همين ادراك عقل معناى حكم عقل به حسن و قبح است...».

مرحوم مظفر در ادامه ى مقدمه‏ى سوم مى‏فرمايد: «اين معنا از حسن و قبح، واقعيتى غير از ادراك عقلا يا تطابق آراى آنان ندارد». و وعده مى‏دهد كه معناى تطابق عقلا بر مدح و ذم‏را به تفصيل بيان خواهد كرد، كه در امر ثالث و رابع از كلامشان به اين وعده وفا مى‏كند.

وى در مقدمه‏ى سوم، وارد عقل عملى و نظرى مى‏شود و گوشزد مى‏كند كه مراد از عقلى كه حسن و قبح اشيا را درك مى‏كند وحكم بر آن مى‏نمايد عقل عملى است كه در مقابل عقل نظرى قرار دارد. سپس به تعريف اين دو عقل مى‏پردازد، با قيد اين نكته كه ما دو گونه عقل نداريم. بلكه اختلاف تنها بين مدركات است كه موجب اختلاف دو عقل شده است. در تعريف عقل عملى مى‏گويد:

«فان كان المدرك مما ينبغي ان يفعل او لا يفعل، مثل "حسن العدل" و "قبح الظلم" فيسمى ادراكه عقلا عمليا » (۲) ; «اگر مدرك ما شايستگى انجام يا عدم انجام را داشته باشد، عقل عملى خوانده مى‏شود، مثل حسن عدل و قبح ظلم‏» . و در تعريف عقل نظرى هم مى‏گويد:

«و ان كان المدرك مما ينبغي ان يعلم، مثل قولهم: "الكل اعظم من الجزء" الذي لا علاقة له بالعمل فيسمى ادراكه عقلا نظريا (۳) »; «و اگر مدرك ما شايستگى علم پيدا كردن را داشته باشد، عقل نظرى خوانده مى‏شود، مثل كل بزرگتر از جزء است كه هيچ نشانه‏اى و ارتباطى با عمل ندارد».

و در ادامه تاكيد مى‏كند: «ومعنى حكم العقل على هذا ليس الا ادراك ان‏الشي‏ء مما ينبغي ان يفعل او يترك . و ليس للعقل انشاء بعث و زجر و لا امر و نهي الا بمعنى ان هذا الادراك يدعو العقل الى العمل، اي يكون سببا لحدوث الارادة في نفسه للعمل وفعل ما ينبغي، اذن المراد من الاحكام العقلية هي مدركات العقل العملي و آراؤه‏». (۴)

«معناى حكم عقل عبارت است از اين كه عقل مى‏فهمد اين كار، شايسته‏ى انجام يا ترك را دارد. و البته عقل در جايگاه انشاى بعث و زجر و يا امر و نهى نيست مگر به اين معنا كه اين ادراك، عقل را به عمل فرا مى‏خواند، يعنى سبب حدوث اراده براى انجام عمل و فعل شايسته مى‏باشد. بنابر اين مراد از احكام عقلى مدركات عقل عملى و آراى آن است‏».

در نهايت مرحوم مظفر ضمن بيان اسباب حكم عقل عملى در حسن و قبح دقيقا مراد خودشان را از ادراك عقل عملى و چگونگى حصول آن بيان مى‏دارند. ايشان ذيل سبب دوم از اسباب حكم عقل عملى، يعنى ادراك عقل بر ملايمت‏شى‏ء با نفس يا عدم آن، مى‏فرمايد: اين ادراك به دو نحو حاصل مى‏شود: ۱. ادراك واقعيت‏هاى جزيى و خاص; ۲. ادراك امور كلى; كه البته محل بحث ما نحوه‏ى دوم از ادراك عقل است كه عبارت‏هاى ايشان در اين قسمت، ديدگاهشان را به وضوح نشان مى‏دهد. كلام ايشان چنين است:

«ان يكون الادراك لامر كلي، فيحكم الانسان بحسن الفعل لكونه كمالا للنفس، كالعلم والشجاعة، او لكونه فيه مصلحة نوعية، كمصلحة العدل لحفظ النظام وبقاء النوع الانساني. فهذا الادراك انما يكون بقوة العقل بما هو عقل فيستتبع مدحا من جميع العقلاء وكذا في ادراك قبح الشي‏ء.

...فهذا المدح والذم اذا تطابقت عليه جميع آراء العقلاء باعتبار تلك المصلحة او المفسدة النوعيتين او باعتبار ذلك الكمال او النقص النوعيين فانه يعتبر من الاحكام العقلية التي هي موضع النزاع.

...وتسمى هذه الاحكام العقلية العامة"الاراء المحمودة والتاديبات الصلاحية" وهي من قسم القضايا المشهورات التي هي قسم براسه في مقابل القضايا الضروريات. فهذه القضايا غير معدودة من قسم الضروريات.

...و من هنا يتضح لكم جيدا ان العدلية اذ يقولون بالحسن و القبح العقليين يريدون ان الحسن و القبح من الاراء المحمودة والقضايا المشهورة المعدودة من التاديبات الصلاحية وهي التي تطابقت عليها آراء العقلاء بما هم عقلاء. والقضايا المشهورة ليس لها واقع وراء تطابق الاراء. اي ان واقعها ذلك. فمعنى حسن العدل او العلم عندهم ان فاعله ممدوح لدى العقلاء ومعنى قبح الظلم او الجهل ان فاعله مذموم لديهم‏». (۵)

«آن‏گاه كه در ترك عقل امر كلى باشد، پس انسان به حسن فعل حكم مى‏كند به خاطر آن كه كمال براى نفس است مانند علم و شجاعت. يا به خاطر آن كه در آن مصلحت نوعيه‏اى است، مانند مصلحت عدل براى حفظ نظام و بقاى نوع انسانى. و اين ادراك با عقل بما هو عقل صورت مى‏گيرد و لذا مدحى از جانب جميع عقلا را در پى خواهد داشت.

... بنابر اين، اين مدح و ذم آن‏گاه كه همه‏ى عقلا توافق بر آن بكنند، به اعتبار همان مصلحت‏يا مفسده‏ى نوعيه يا به اعتبار همان كمال يا نقص نوعيه از احكام عقلى‏اى كه محل نزاع است‏شمرده مى‏شود.

...و اين احكام عقلى عام «آراى محموده وتاديبات صلاحيه‏» خوانده مى‏شود كه از قسم قضاياى مشهورى است كه به تنهايى قسمى در مقابل ضروريات مى‏باشد. بنابر اين، اين قضايا از قسم قضاياى ضرورى شمرده نمى‏شود.

...و از اين جا به خوبى روشن مى‏شود كه عدليه قايلان به حسن و قبح عقلى مرادشان اين است كه حسن و قبح از آراى محموده و قضاياى مشهوره‏اى كه از تاديبات صلاحيه شمرده مى‏شود مى‏باشد. و اين تاديبات صلاحيه امورى هستند كه آراى عقلا (به مقتضاى حكم عقل)، بر آن تطابق دارد. و قضاياى مشهورى داراى واقعى وراى اين تطابق نمى‏باشد; يعنى واقع اين قضايا همين است. بنابر اين حسن عدل يا علم نزد عدليه عبارت است از ممدوح بودن فاعل حسن نزد عقلا و معناى قبح ظلم يا جهل هم عبارت است از مذموم بودن فاعل قبيح نزد عقلا».

مرحوم مظفر در پايان كلامشان جناب شيخ الرئيس را نيز با خويش همراه دانسته و كلامى از او نقل مى‏كنند مبنى بر اين كه، اين گونه قضايا داخل در مشهورات صرفه هستند كه هيچ واقعى برايش نيست مگر شهرت. عبارت ابن سينا به نقل از اصول الفقه بدين شرح است:

«ومنها الاراء المسماة بالمحمودة وربما خصصناها باسم الشهرة اذ لا عهدة لها الاالشهرة. و هي آراء لو خلى الانسان و عقله المجرد و وهمه وحسه و لم يؤدب بقبول قضاياها و الاعتراف بها... لم يقض بها الانسان طاعة لعقله او و همه اوحسه، مثل حكمنا بان سلب مال الانسان قبيح، وان الكذب قبيح لاينبغي ان يقدم عليه...». (۶)

ب. كلام ابن سينا رحمه‏الله

مانيز به مناسبت كلام ديگرى از ابن سينا در كتاب «النجاة‏» نقل مى‏كنيم كه لالت‏بر همين امر دارد. ايشان مى‏گويد:

«واما الذائعات فهي مقدمات و آراء مشهورة محمودة اوجب التصديق بها اما شهادة الكل مثل «ان العدل جميل‏» و اما شهادة الاكثر و اما شهادة العلماء او شهادة اكثرهم او الافاضل منهم فيما لا يخالف فيه الجمهور و ليست الذائعات من جهة ما هي هي مما يقع التصديق بها من الفطرة فان ما كان من الذائعات ليس باولى عقلي، فانها غير فطرية، و لكنها متقررة عند الانفس، لان العادة تستمر عليها منذ الصبا، و بما دعا اليها محبة التسالم والاصلاح المضطر اليهما الانسان، او لشي‏ء من الاخلاق الانسانية مثل الحياء و الاستئناس او لسنن قديمة بقيت و لم تنسخ، اوالاستواءالكثير».

«واذا اردت ان تعرف الفرق بين الذائع والفطري فاعرض قولك «العدل جميل‏» و «الكذب قبيح‏» على الفطرة التي عرفنا حالها قبل هذا الفصل وتكلف الشك فيهما تجد الشك متاتيا فيهما وغيرمتات في «ان الكل اعظم من الجزء» وهوحق اولى‏». (۷)

«اما شايعات، مقدمات و آراى مشهور و محموده‏اى هستند كه علت تصديق به آنها يا شهادت همه‏ى طوايف بشر است مثل «عدل نيكو است‏» و يا شهادت اكثر مردم و يا شهادت و پذيرش علما و يا اكثر علما و يا برجستگان آنها در مواردى كه نظر علما، مخالف جمهور مردم نباشد و هرگز اين قضاياى مشهوره از فطريات نيست. زيرا قضاياى مشهوره از اوليات عقليه نمى‏باشد بلكه علت تصديق آنها و سبب اين‏كه در نفس انسان استقرار دارند يا به جهت اين است كه انسان از كودكى به آنها عادت كرده است، و ممكن است‏به جهت مصلحت انديشى انسان باشد; و يا برخى از خصلت‏هاى نفسانى، چون حيا و انس و الفت‏به ديگران موجب تصديق آن است; و يا اين‏كه آن قضيه‏ى مشهوره از آداب و رسوم گذشتگان است (و يا دستورات دينى مذاهب گذشته است) كه نسخ نگرديده و بالاخره ممكن است‏سبب تصديق آن، استواء بسيار باشد».

«واگر شما بخواهيد فرق ميان قضيه‏ى مشهوره و فطرى (بديهى عقلى) را به دست آوريد پس دو قضيه‏ى «عدل نيكو ا ست‏» و«دروغ قبيح است‏» را بر فطرت، عرضه نماييد و تصميم بگيريد كه در آن شك كنيد، خواهيد ديد كه شك در آن راه مى‏يابد. در حالى كه اگر اين كار را در مورد قضيه‏ى «كل از جزء خود بزرگتر است‏» انجام دهيد، مى‏بينيد كه شك در آن راه نمى‏يابد».

ج. كلام محقق اصفهانى رحمه‏الله

با توجه به اين كه محقق اصفهانى‏رحمه الله سمت استادى علامه‏ى مظفر را داشته است اين‏گونه به نظر مى‏رسد كه فرمايشات مظفر رحمه الله تلقى شده از كلمات استاد باشد. خود محقق اصفهانى رحمه الله نيز در اين زمينه در چند جا از كتاب گرانسنگ نهاية الدراية سخن به ميان آورده است كه از ميان آنها در دو جا مفصل‏تر و واضحتر به بيان اين مطلب پرداخت. كه ما عبارات ايشان را از آن دو قسمت‏بيان مى‏كنيم:

۱. در بحث از اين كه «استحقاق عقاب برمعصيت‏حكم مولى از چه باب است‏» مى‏فرمايد: اين استحقاق عقاب از باب جعل شارع است و يا به حكم عقل مى‏باشد. و سپس در توضيح حكم عقل در اينجا و چگونگى آن مى‏فرمايد:

«وان كان الاستحقاق بحكم العقل كما هو ظاهر المشهور فحينئذ لا ينبغي الشبهة في استحقاق العقاب على التجري لاتحاد الملاك فيه مع المعصية الواقعية.

بيانه: ان العقاب على المعصية الواقعية ليس لاجل ذات المخالفة مع الامر والنهي، ولا لاجل تفويت غرض المولى بما هو مخالفة وتفويت. و لا لكونه ارتكابا لمبغوض المولى بما هو، لوجود الكل في صورة الجهل، بل لكونه هتكا لحرمة المولى وجرئة عليه... وهذا الحكم العقلي من الاحكام العقلية الداخلة في القضايا المشهورة المسطورة في علم الميزان في باب الصناعات الخمس، وامثال هذه القضايا مما تطابقت عليه آراء العقلاء لعموم مصالحها وحفظ النظام وبقاء النوع بها». (۸)

«و اگر استحقاق به حكم عقل باشد كه ظاهر قول مشهور همين است‏بنابر اين شبهه‏اى باقى نمى‏ماند در مستحق عقاب بودن متجرى به خاطر آن كه ملاك عقاب هم در تجرى و هم در معصيت واقعى واحد است. توضيح اين‏كه، عقاب كردن بر معصيت واقعى به خاطر نفس مخالفت‏با امر ونهى نيست و همچنين به خاطر تفويت غرض مولى بما هو مخالفة وتفويت نيست. و نيز به خاطر ارتكاب فعل مبغوض مولى بما هو نيست. چرا كه همه‏ى اينها در صورت جهل نيز وجود دارد [ولى عقاب برايشان نيست]. بلكه به خاطر هتك حرمت مولى و جرات بر او است. و اين حكم عقلى از احكام عقلى‏اى است كه داخل در قضاياى مشهورى كه در علم منطق در باب صناعات خمس گفته شده است مى‏باشد. و امثال اين قضايا مورد اتفاق همه‏ى عقلا است‏به خاطر مصالح عام وحفظ نظام و بقاى نوعى كه در آنها مى‏باشد».

سپس ايشان در وجه اين كه چرا اين قضايا از برهانيات نيست مى‏فرمايد: چون مواد برهانيات در ضروريات شش‏گانه منحصر است كه عبارتند از: اوليات، حسيات، فطريات ، تجربيات، متواترات وحدسيات، كه اين قضايا داخل در هيچ كدام از آنها نيستند. و از اين جا نتيجه مى‏گيرد كه امثال اين قضايا داخل در برهانيات نبوده و از قضاياى مشهوره مى‏باشند.

۲. در بحث از حقيقت احكام عقليه بعد از بحث از كشف وحكومت‏به نحو واضحتر ومفصل‏ترى همين بيانات را مى‏فرمايد كه ما جهت روشن شدن نظر ايشان، متن مربوط به اين قسمت را نقل مى‏كنيم:

ايشان مى‏فرمايد: يكى از قواى انسانى، قوه‏ى عاقله او است. فعليتش هم به فعليت عاقليت است. و براى عاقله بعث و زجرى نيست. بلكه شانش تعقل چيزى است كه از ناحيه‏ى غير جوهر عاقل ثابت است. سپس ايشان وارد بيان فرق ميان عقل نظرى و عقل عملى مى‏شود و چنين مى‏نويسد:

«وان تفاوت العقل النظري مع العقل العملي بتفاوت المدركات من حيث ان المدرك مما ينبغي ان يعلم او مما ينبغي ان يؤتى به او لا يؤتى به. فمن المدركات العقلية الداخلة في الاحكام العقلية العملية الماخوذة من بادى الراي المشترك بين العقلاء المسماة تارة بالقضايا المشهورة و اخرى بالاراء المحمودة، قضية حسن العدل و الاحسان وقبح الظلم والعدوان...». (۹)

«به تحقيق تفاوت عقل نظرى با عقل عملى به تفاوت مدركاتشان مى‏باشد; زيرا مدرك مى‏تواند «مما ينبغي ان يعلم‏» يا «مما ينبغي ان يفعل‏» باشد. و از مدركات عقليه‏اى كه داخل در احكام عقل عملى است و ماخوذ از اتفاق عقلاست كه گاه به قضاياى مشهورى و گاه به آراى محموده خوانده مى‏شود قضيه‏ى حسن عدل و احسان و قبح ظلم و عدوان است...».

محقق اصفهانى در ادامه مى‏گويد: همان‏طور كه گفتيم اين قضايا از ضروريات شش‏گانه نيست، چرا كه در قضاياى برهانى و ضروريات نزد اهل منطق شرط است كه با واقع و نفس الامر مطابقت داشته باشد و لكن در قضاياى مشهوره و آراى محموده مطابقتش با آراى عقلا معتبر است و هيچ واقعى غير از توافق آراى عقلا ندارد.

سپس ايشان در تاييد راى خويش از جناب شيخ الرئيس و شارح اشارات مرحوم خواجه نصير الدين طوسى‏رحمه الله شاهد مى‏آورد. سخن مرحوم ابن سينا را پيش از اين ملاحظه كرديم; اما كلام خواجه چنين است:

«ومنها اي المشهورات كونه مشتملا على مصلحة شاملة للعموم كقولنا:«العدل حسن‏» وقد يسمى بعضها بالشرائع الغير المكتوبة. فان المكتوبة منها ربما لا يعم الاعتراف بها، والى ذلك اشار الشيخ بقوله وما تطابق عليه الشرائع الالهية... والاراء المحمودة هي ما يقتضيه المصلحة العامة اوالاخلاق‏الفاضلة‏». (۱۰)

«و قسم ديگر آن، يعنى مشهورات مشتمل بر مصلحت عامى هستند مانند «العدل حسن‏» بعضا برخى از اين مشهورات شرايع غير مكتوبه خوانده مى‏شود.و گاهى اوقات مكتوب از اين قضايا توافق عام را به دنبال ندارد. و به همين مطلب جناب شيخ الرييس اشاره كرده است‏با اين قولش كه گفته:«و آنچه كه شرايع الهى مطابقت‏با آن دارند...». و آراى محموده عبارت است از قضايايى كه مقتضى مصلحت عام يا اخلاق فاضله است‏».

در نهايت مرحوم اصفهانى جهت استحكام بيشتر استدلال و صحت آنچه كه ذكر كردند به شبه برهانى متوسل مى‏شود. گر چه معتقد است كه اين قضيه به برهان نيازى ندارد. خلاصه‏ى كلام وى چنين است:

«هو ان كون العدل والاحسان مشتملة على مصلحة عامة ينحفظ بها النظام. وكون الظلم والعدوان مشتملا على مفسدة عامة يختل بها النظام. ولذا عم الاعتراف بهما من الجميع امر مدرك بحسب تفاوت افراد الاحسان والاسائة من حيث تعلقهما بما يناسب قوة من القوى... انما النزاع في حسن العدل وقبح الظلم بمعنى صحة المدح على الاول وصحة الذم على الثاني.و من الواضح ان اقتضاء الفعل المحبوب والفعل المكروه للمدح و الذم على احد النحوين: اما بنحو اقتضاء السبب لسببه، او بنحو اقتضاء الغاية لذي الغاية.

والاول:....

والثاني: فيما اذا كان الغرض من الحكم بالمدح والذم حفظ النظام وبقاء النوع بلحاظ اشتمال العدل والاحسان على المصلحة العامة والظلم والعدوان على المفسدة العامة. فتلك المصلحة العامة تدعو الى الحكم بمدح فاعل ما يشتمل عليها وتلك المفسدة تدعو الى الحكم بذم فاعل ما يشتمل عليها، فيكون هذا التحسين والتقبيح من العقلاء موجبا لانحفاظ النظام و رادعا عن الاخلال به ويناسب الحكم العقلائي الذي يصح نسبته الى الشارع بما هو رئيس العقلاء هو القسم الثاني، دون القول الذي لا يناسب الشارع بل لا يناسب العقلاء بما هم عقلاء وهو الذي يصح التعبير عنه بالتاديبات الصلاحية‏». (۱۱)

در پايان، ايشان اظهار تعجب مى‏كند كه محقق سبزوارى چگونه اين قضايا را از ضروريات و بديهيات دانست.

ترجمه عبارت نقل شده چنين است:

«از آنجا كه عدل و احسان مشتمل بر مصلحت عامى است كه با آن حفظ نظام صورت مى‏گيرد. و ظلم و عدوان مشتمل بر مفسده‏ى عامى است كه با آن اختلال نظام پيش مى‏آيد. و لذا عموم عقلا اعتراف بدانها داشته، و فقط نزاع در حسن عدل و قبح ظلم به معناى صحت مدح بر اول و صحت ذم بر دوم است... و واضح است كه اقتضا داشتن فعل محبوب و فعل مكروه براى مدح و ذم بر دو نحو است: يا به نحو اقتضا كردن سبب مسببش را. ويا به نحو اقتضاى غاية ذى الغاية را».

اول:...

«دوم: در مواردى كه غرض از حكم به مدح و ذم حفظ نظام و بقاى نوع باشد به لحاظ مشتمل بودن عدل و احسان بر مصلحت عمومى و ظلم و عدوان بر مفسده‏ى عمومى. كه آن مصلحت عام، عقلا را به مدح فاعل فعل مصلحت دار فرا مى‏خواند، و آن مفسده‏ى عام، عقلا را به ذم‏فاعل فعل مفسده دار فرا مى‏خواند. بنابر اين، اين تحسين وتقبيح از جانب عقلا موجب حفظ نظام و رادع از اخلال به آن است. و انتساب قسم دوم از احكام عقلايى به شارع از اين باب كه او رييس عقلا است صحيح مى‏باشد اما قسم اول از احكام عقلايى، مناسبت‏با شان شارع بلكه حتى مناسبت‏با عقلا بما هم عقلا هم ندارد. و همان قسم دوم از احكام عقلائى است كه صحيح است از اوبه تاديبات صلاحيه تعبير شود».

البته منظور مرحوم اصفهانى از اين كه، اين قضايا از ضروريات نيستند، ظنى بودن آنها نمى‏باشد، چه كه خود اين قضايا در مقابل ظنيات شمرده مى‏شود، بلكه فرق مشهورات با برهانيات در اين است كه :«ضروريات مفيد تصديق جازم است كه مطابق خارجى و واقعى دارد. كه از آن به حق و يقين تعبير مى‏شود. به خلاف اين قسم از مشهورات كه مفيد تصديق جازمى است كه لازمه‏اش تطابق آن با واقع وخارج نيست‏بلكه مطابقتش با توافق آراى عقلا معتبر است‏». (۱۲