گفتگو:پيوند اخلاق ودين

اخلاق و نيز پيوند آن با دين موضوعى است كه در پايانه سده بيستم دوباره پرونده آن گشوده شده و توجه صاحب‏نظران را از نو برانگيخته است. نقدونظر از آنجا كه به قدر گنجايى مجال، مى‏كوشد به زنده‏ترين و تازه‏ترين پديده‏ها و مشكلات معرفتى جهان امروز روى كند پرسش‏هايى را در اين زمينه طرح كرد و خوان سخن را گسترد و چند تن از عالمان حوزه را به پاسخگويى فراخواند. اجابت‏گران اين دعوت، با دريغ بسيار، اندك بودند تا آنجا كه تنها پاسخ يكى از آنها به دست ما رسيد. آنچه در پى مى‏آيد پاسخ جناب آقاى على عابدى شاهرودى از استادان حوزه و نيز جناب آقاى محمد لگنهاوزن استاد دانشگاه است.

نقدونظر:مراد شما از «دين‏» و «اخلاق‏» چيست؟ به معنايى كه از «دين‏» و «اخلاق‏» در نظر داريد، چه تاثير (يا تاثيرات) مثبت‏يا منفى‏اى براى دين در اخلاق، و براى اخلاق در دين، قائليد؟

لگنهاوزن:مشهور است كه به سختى مى‏توان براى واژه Religion تعريفى به دست داد. درباره ريشه اين لغت‏به زبان لاتين، (Religio) در ميان دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد. از زمانهاى گذشته، دانشمندان ديدگاههاى متفاوتى نسبت‏به اشتقاق اين واژه ارائه كرده‏اند و هنوز نيز درباره آن وحدت نظر وجود ندارد. ولى به هر حال، ظاهرا معناى اساسى اين واژه در زبان لاتين، پرداختن به امور عبادى و داشتن توجه در انجام مراسم عبادى، در مقابل غفلت، است.) See: Wilfred Cantwell Smith, The Meaning and End of Religion, San Francisco: Harper & Row,۱۹۷۸, pp.۲۰۴-۲۰۵.

در ضمن، بسيارى از نويسندگان لاتين و نويسندگان متاخر، اين واژه را به معنى «بستن‏» خود، از طريق دين، به خدا يا خدايان مى‏دانند. گرچه اين ريشه‏شناسى، امروزه مورد ترديدانديشمندان است، ولى در زمان طرحش تاثير بسيارى در فهم مفهوم Religion در غرب داشت. حال اگر به واژه عربى «دين‏» توجه كنيم در ريشه‏شناسى آن نيز اندكى اختلاف نظر مى‏بينيم. اين واژه در صدر اسلام به معناى تسليم در مقابل شريعت و رهبر بود و در مقابل جهل، به معناى بى‏نزاكتى و توحش، به كار مى‏رفت. گاهى اين واژه در مقابل دنيا، به معناى زندگى امن و راحت، مورد استفاده مى‏گرفت. بنابراين، در شرايط دشوار پيش روى اهداف عالى پيامبر(ص)، دين وابسته به جهاد دليرانه شد) See:M.M. Bravmann, The Spiritual Background of Early Islam,Leiden:(Brill, ۱۹۷۲,pp.۳۴-۳۶.).

از سوى ديگر، واژه عربى اخلاق جمع خلق و به معناى ويژگيهاى فرد است. اين واژه با خلق ارتباط دارد; زيرا ويژگيهاى شخص ناشى از شيوه شكل‏گيرى اوست. امروزه واژه مى‏دانند. لغت Ethics داراى ابهام است; زيرا هم براى بخشى از فلسفه كه به بررسى ارزشها، احكام و فضيلتها مى‏پردازد از آن استفاده مى‏كنند، و هم براى خود ارزشها، احكام و فضيلتها. خوشبختانه در زبان فارسى معاصر اين تمايز معنايى با تفاوت‏گذارى بين اخلاق و فلسفه اخلاق روشن شده است. در اين سؤالها توجه ما بيشتر به اخلاق معطوف است، اگرچه ناگزير به بحث درباره فلسفه اخلاق نيز خواهيم شد. از نظر دانشمندان مسلمان قرون ميانه، رشته‏اى كه «علم الاخلاق‏» ناميده مى‏شد بيشتر، برگرفته از «تقسيم‏بنديها و مباحث مربوط به فضيلت و رذيلت، از آراء ارسطو در كتاب «نيكوماخوس‏»، بود. اما در اينجا بحث ما گسترده‏تر است; زيرا علاوه بر فضيلت و رذيلت، ناظر به احكام، دستورات، ارزشها و اهداف اخلاقى نيز هست. كاربرد كلمه اخلاق در زبان فارسى امروزى نيز شامل همين مباحث است، گرچه در برخى متون مفهوم محدودترى از آن مراد مى‏شود.

با بررسى مختصر ريشه‏شناسى واژه‏هاى اخلاق و دين، چند نكته درباره ارتباط اين دو روشن مى‏شود: تسليم در مقابل شريعت و پيامبر، و شجاعت و جسارت شركت در جهاد پس از اين تسليم مستلزم داشتن فضيلت اخلاقى است. دين به اخلاق نياز دارد و ارزشهاى اخلاقى در دوره جاهليت‏به گونه‏اى بود كه مردم با همان اخلاق رايج در دوره جاهليت مى‏توانستند اين نكته را قبول كنند كه پذيرفتن دين داراى ارزش اخلاقى است; گرچه مقتضيات اخلاقى اسلام، فراتر از اخلاق و يا ديدگاههاى اخلاقى عصر جاهليت است.

توجه به اين نكات مقدمه خوبى است‏براى ورود به بحث پيچيدگى ارتباط دين و اخلاق. از يك‏سو، همه اديان ظاهرا داراى تعاليم اخلاقى هستند; پيروان خود را از اين كه چه چيز درست است و چه چيز غلط، آگاه مى‏كنند و الگوهاى اخلاقى را به آنها نشان مى‏دهند و به آنها مى‏گويند كه چه چيزى بايد ارزش قلمداد شود و چه چيزى واهى است. از سوى ديگر، تعاليم اخلاقى دين خلاهاى اخلاقى جامعه را پر نمى‏كند، بلكه به وجدان اخلاقى مخاطبانش خطاب مى‏كند. بنابراين دين، هم تا حدى اخلاق را تصديق مى‏كند و هم تا حدى آن را اصلاح مى‏كند. نمونه‏هاى بسيارى از اين دو ويژگى را مى‏توان در آيات شريف قرآن پيدا كرد. قرآن مى‏فرمايد به معروف امر كنيد، با توجه به آن چيزى كه عرف آن را به عنوان خير مى‏شناسد. دين همچنين به ما مى‏گويد كه بايد از برخى از امور پرهيز نماييم، مثلا استفاده از مشروبات سكرآور، در حالى كه وجدان اخلاقى در اين مورد حكمى روشن و كلى عرضه نمى‏كند.

اين نحوه ارتباط، تصديق جزئى و اصلاح مشخصه و ويژگى ارتباط دين با بسيارى از رشته‏هاى مختلف است. ارتباط جدلى مشابهى نيز بين دين و سياست، دين و اقتصاد، دين و تاريخ، دين و مردم‏شناسى و غيره وجود دارد. خود عقل داراى همين نوع ارتباط جدلى با دين است; يعنى تا حدى به وسيله دين تصديق و اصلاح مى‏شود. دين به وجدان اخلاقى و عقلى ما مراجعه مى‏كند و در همان حال، سعى در اصلاح آنها دارد.

به لحاظ اين ارتباط دوسويه ميان دين و اخلاق، جريانى پويا در مؤمن به وجود مى‏آيد. مؤمن به وسيله دين، به تفكر انتقادى درباره نگرشهاى اخلاقى خويش دعوت مى‏شود. نگرشهاى اخلاقى ما، به طور وسيعى، تحت تاثير هويت و ارتباطمان با ديگران در جامعه است. بنابراين، تاثير دين بر اخلاق چند بعدى است. زيرا دين ، علاوه بر مراجعه مستقيم و اصلاح تفكر اخلاقى ما، همه ما را درباره هويت و جامعه خودمان، هم تصديق و هم اصلاح مى‏كند.

پيش‏فرض دين اين است كه ما تا حدى خود را مى‏شناسيم و از نيازها و آرمانهاى خود مطلع هستيم. دين اين فهم ما را با تعليم اين امر كه انسان يك سوى عهد الهى است تعميق و اصلاح مى‏كند:

و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست‏بربكم قالوا بلى شهدنا (سوره‏۷، آيه ۱۷۳)

علاوه بر اين، دين به وسيله انسان كامل، كه مصداق آن پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) هستند، به انسان الگو مى‏دهد. بنابراين با بهره‏گيرى از ثقلين يعنى قرآن كريم و عترت(ع)، به معرفتى انسان‏شناختى به عنوان يكى از منابع ديدگاه اخلاقى اسلام دست مى‏يابيم.

پيش‏فرض ديگر دين اين است كه ما تا حدودى مى‏توانيم به امور خود در جامعه نظم ببخشيم. باز هم قرآن مجيد و اهل بيت پيامبر(ص) فهم اجتماعى ما را تا حدودى تاييد، و تا حدودى اصلاح مى‏نمايند. جامعه ما نبايد صرفا براساس نياز به منافع مادى زندگى اجتماعى شكل گيرد، بلكه بايد امتى به وجود بياوريم كه اعضاى آن براى جلب رضايت‏خدا با برادران ايمانى ارتباط داشته باشند.

براى فهميدن ارتباط دوسويه اخلاق و دين، مهم است كه بدانيم در هر دو بعد انسان‏شناسى دينى و جامعه‏شناسى دينى، با تشكيل دين يك جريان مارپيچ تعامل فهم دينى و اخلاقى ساخته مى‏شود. در مورد جامعه‏شناسى، مفاهيم اخلاقى ما تحت تاثير جامعه قرار مى‏گيرد; گرچه اين تاثير كاملا تعين پيدا نكند. زيرا دين به اصلاح و بازسازى جامعه دستور مى‏دهد تا منطبق بر شريعت الهى بشود. نظام اجتماعى دينى بايد مفاهيم اخلاقى را براى كسانى كه در جوامع اصلاح شده پرورش يافته‏اند نيز متحول كند. اين مفاهيم اخلاقى اصلاح شده را مجددا بايد زمانى كه سعى در نزديك كردن جامعه به مقتضيات دينى داريم به كار بنديم، و در اين حالت جامعه متحول شده و موجبات پالايش بيشتر مفاهيم اخلاقى فراهم مى‏شود.

همين مساله بايد در مورد انسان‏شناسى نيز روى دهد. وقتى كه خود را طرف مقابل عهد الهى قلمداد مى‏كنيم مفاهيم اخلاقى‏مان تغيير مى‏كند; با جريان تكامل مفاهيم اخلاقى‏مان، مقتضيات اين عهد الهى را بهتر درك مى‏كنيم; و اين جريان به طور بى‏نهايت ما را به سوى پالايش بيشتر رهنمون مى‏كند.

غالب افرادى كه هر روز قرآن مى‏خوانند، حتى اگر سالها قرآن را مطالعه كرده باشند، متوجه شده اند كه در قرآن هميشه نكته‏هايى پيدا مى‏شود كه آنها را به شگفتى وامى‏دارد. شايد راز اين پديده، در تحولاتى كه قرآن در ما ايجاد مى‏كند، نهفته باشد. زيرا اين تحول پس از آشنايى با وحى خداوند به وجود مى‏آيد; زمانى كه ما قرآن را دوباره مى‏خوانيم امورى بر ما مكشوف مى‏شود كه قبلا بدان دست نيافته بوديم. زيرا نخستين بارى كه قرآن مى‏خوانيم، هنوز به قابليتى كه چند بار خواندن به انسان مى‏دهد دست نيافته‏ايم. اين امر درباره ساير انواع عبادات و مطالعات دينى نيز مصداق دارد: اگر درست عبادت كنيم بايد متحول بشويم; اين تحول بايد در درك ما از عبادت تاثير داشته باشد; نگرشهاى ما نسبت‏به عبادت بايد متاثر از اين فهم جديد باشد; و اين امر ناشى از توان عبادت براى ايجاد تحول ديگرى از جمله تحول اخلاقى، در ماست. تحول در مفاهيم اخلاقى به وسيله اعمال دينى ايجاد مى‏شود زيرا دين ما را به سوى خدا جهت مى‏دهد. مؤمن در نتيجه همين جهت‏يابى درمى‏يابد كه همه مكارم اخلاقى از آن خداست و فقط به صورت مجازى به امور ديگر منتسب مى‏شود. اسماء حسناى الهى ناظربه مكارم اخلاق است. )... بنابراين كسب فضيلت را مى‏توان تخلق به اخلاق‏الله دانست.

با اشاره‏اى كه درباره تاثير دوجانبه فهم اخلاقى و فهم دينى در يكديگر داشتيم، مى‏توان به اين ايراد قديمى كه پيامبران را به برهمن‏ها)...منتسب مى‏كردند پاسخ داد. آنها مى‏گفتند: اگر تعاليم اخلاقى پيامبران منطبق بر عقل است، عقل به آنها نيازى ندارد; ولى اگر تعاليم پيامبران با عقل تعارض دارد، بايد آنها را رد كرد. پاسخ اين مساله را زمانى درمى‏يابيم كه متوجه شويم چگونه عقل به تعاليمى كه با آن موافق باشند، نيازمند است. در همه يادگيريهاى مربوط به علوم عقلى، تعليم و تربيت‏براى تكميل عقل و درك آنچه موافق عقل است لازم است. تعليم و تربيت اخلاقى دين، شكل مراحل پى در پى تصديق جزئى را مى‏گيرد و طرح آنچه را كه ذكر كرديم اصلاح مى‏كند.

با توجه به پيچيدگى تاثير دو جانبه تفكر دينى و تفكر اخلاقى، مى‏توان ابهام ديگرى را در كاربرد واژه اخلاق برطرف كرد. بايد زمانى‏كه اين واژه را براى ارزشها، احكام و فضيلتهايى كه نهايتا از ارتباط دو جانبه با دين حاصل مى‏شوند، به كار مى‏بريم يعنى اخلاق ايده‏آلى كه به انسان كامل نسبت مى‏دهند، و زمانى كه آن را براى ارزشها، احكام و فضيلتهايى به كار مى‏بريم كه به طور اتفاقى در يك فرد و يا يك‏فرهنگ يافت مى‏شوند، تفاوت قائل شويم. اين تمايزمعنايى، اهميت‏خود را در پاسخ به برخى از سؤالات ديگر اقتراح نشان مى‏دهد.

عابدى شاهرودى: در پاسخ گوييم: اگر چيستى در موردى به دستگاه شناسايى داده نشده باشد آنگاه به جاى پرسيدن از شناسه يا تعريف آن بايد پرسيد: معنى يا محتوايى كه مقصود داشته‏ايد كدام است؟

در موارد استقرايى يا تجربى، بسيار پيش مى‏آيد كه مضمون يا معنى، يكسره دور از دسترس قرار دارد يا دست‏كم آگاهى اندكى از آن داريم. مانند نور، ذره حقيقى، موج ذره و سرعت فرانورى.

در فلسفه هم اين موارد اندك نيست. ماهيت فصول حقيقى اشياء در نظر ابن سينا، بلكه هر ماهيتى كه از راه اكتساب و استدلال در معرض شناخت مى‏آيد، پيش از اكتساب، يا معنى آن مجهول است و يا فقط اندك اطلاعى از آن در دست مى‏باشد. معنى وجود و وجوب گرچه به ژرفاى حقيقت معلوم نيست، اما آنها به طور پيشانه به دستگاه شناسايى داده شده‏اند و به زبان فلسفه اولى، هم معنى آنها بديهى و عمومى است و هم تصديق به تحقق آنها.

واجب الوجود كه مبدا هستى و چيستى جهان و اخلاق است، به عنوان واجب بالذات، ضرورى نظامواره شناخت مى‏باشد; چنانكه ضرورى نظامواره تقرر و تحقق است. بدين جهت‏با اين كه كنه آن از دسترس امكان فراتر است، شناسه آن و همچنين تصديق به وجودش ضرورت عمومى دارد.

اما اگر شيئيتى به دستگاه شناخت داده شده باشد آنگاه شايسته است كه بپرسيم تعريف آن چيست. چه به طور پيشين در شناخت‏باشد چه به طور پسين.

مورد پرسشى كه در آغاز آمد از قبيل داده‏هاى شناخت است. از اين رو خواهيم توانست درباره عناصر و روابط و مشخصاتش بپرسيم و پژوهش كنيم. پس شايسته ست‏بپرسيم: تعريف آن چيست؟

اشيائى كه در مرحله پيش از سؤال، در پهنه دانايى حضور ندارند، سؤالى درباره تعاريفشان نمى‏توان داشت; مگر آن كه در پى بررسى، حداقلى از آنها در انديشه وارد شود، ليك اشياء يا شيئياتى كه پيش از سؤال در پهنه دانايى استقرار دارند مى‏توان درباره تعاريفشان پرسيد.

طرح دو مساله اصلى در تعريف اخلاق و دين

اكنون با توضيحى كه داده شد راه براى دو مساله در دين و اخلاق گشوده شده است. مساله اول اين كه چگونه وچه اندازه و از چه طريق نظام شناخت‏بشرى از اين دو مقوله اساسى آگاه است و نقاط مشخص كننده حضور آن دو در شناخت كدامند.

مساله دوم اين كه شناسه داده شده از دو مقوله نامبرده، آيا به طور پيشينى و ماقبل تجربى و يا حتى ما قبل استدلالى در نظام عام معرفت موجود است، يا به طور پسينى وارد شده; چه فقط پس از تجربى باشد و چه پس از استدلالى نيز.

اين دو مساله، از مسائل نقد عقل در دو مقطع نظرى و عملى و متافيزيك اخلاق به حساب مى‏آيند. بدين جهت، با بهره‏گيرى از محصول نقد عقل و محصول شناسايى ماهيت دين و اخلاق كه تاكنون برخى را به طور پراكنده بررسى كرده و برخى را هم توفيق يافته‏ام كه به طور منظم پژوهش كنم، به اختصار به روشن ساختن پاسخ دو مساله‏اى كه نام برده شد مى‏پردازم.

البته از پيش معلوم است و نياز به گفتن ندارد كه آنچه در پى مى‏آيد تنها به مقدار توان اندك اين جانب است. بنابراين پاسخها، خواه و ناخواه، خالى از اشكالهايى نخواهند بود. بگذريم از اين كه مسائلى از اين رده، به دليل غموض و پيچيدگى‏اى كه دارند، خواستار پژوهشهاى گسترده و محك زدنهاى دقيقند; بويژه از حيث استنباط آنها از دو منبع اصلى تشريع (كتاب خدا و سنت پيغمبر خاتم(ص) و اوصياى معصوم(ع))، و نيز از حيث استناد آنها به اين دو منبع و مرجع اصلى و نهايى در دين. «شايان ذكر است كه استنباط و استناد، دو مقوله‏اند و با وصف دو مقوله بودن با هم مرتبطند.»

البته در فقه و اصول فقه در مقام اجتهاد شرعى از ادله چهارگانه نام برده مى‏شود (كتاب خدا، سنت معصومين(ع)، عقل و اجماع). اما در اين ميان فقط كتاب خدا و سنت معصومين(ع) مرجع اصلى استنباط و منبع تشريع مى‏باشند.

عقل و اجماع پس از اين دو مرجع قرار دارند و، به اصطلاح اصولى و كلامى، دليلند نه ماخذ و منبع; و در طول منابع مى‏آيند نه در عرض آنها، و از منابع تشريع نيستند، بلكه به طور محدود و مشروط مى‏توانند كاشف از منابع اصلى باشند.

از اين رو در اجماع، لازم شمرده شده كه كاشف از راى معصوم(ع) و يا متضمن آن باشد و آن را از حيث كشف، اجماع كشفى مى‏نامند و از حيث تضمن، اجماع تضمنى.

عقل نيز كه به نظرى و عملى و اخلاقى و عام و خاص، انقسام مى‏پذيرد حتى در آنجا كه به طور يقينى و همگانى قضيه‏اى را تقرير مى‏كند، باز كاشف از ماخذ و منبع تشريع است; با اين فرق كه در آنجا كه همگانى است كاشفيت آن غيرمشروط است. زيرا در صورتى كه همگانى باشد مبناى ملازمه عمومى بين عقل و شرع قرار مى‏گيرد و دليلى اصولى را كه مستند به عقل ضرورى و عمومى است تشكيل مى‏دهد كه از حيثى، حجيت متعدى دارد و از حيثى، حجيت‏شامل. اما در آنجا كه عقل از گونه خصوصى و شخصى است و عموميت ندارد، مبناى ملازمه عمومى بين عقل و شرع قرار نمى‏گيرد و كاشفيت آن محدود و مشروط است و در معرض عروض خطا و عدم مطابقت‏با واقع قرار مى‏گيرد و بدين جهت منجزيت و يا حجيتش از نوع لازم مشروط و غيرمتعدى است كه ديگران را شامل نمى‏شود.

مساله اول:«مستقر بودن شناسه دين و اخلاق در دستگاه شناسايى‏»

براى پاسخ و حل اين مساله، از دو راه مى‏توانيم وارد شويم:

نخست، راه تحليل است كه دو مرحله دارد. مرحله يكم: فروگشايى ساختاره و يا ساختواره داده شده و بخش كردن آن به اجزاء و عناصر و روابط، يا به جهات و حيثيات و وجوه پيوست هر يك با ديگرى و با كل.

مرحله دوم: افراز و جداسازى هر بخش يا جزء يا عنصر و يا جهت و حيث رابطه، از ديگر امور ساختاره(واژه ساختار شايسته است در آنجا به كار رود كه تركيب انضمامى در بين باشد.) و يا ساختواره(واژه ساختواره شايسته است در آنجا به كار رود كه تركيب فقط تحليلى باشد.) و ملاحظه احكام و خواص آن و نيز پيامدها و پيوستهايش.

دوم، راه تركيب و اكتشاف است كه چند مرحله دارد; از شناسايى يكايك اجزاء و جهات و روابط و مطالعه خواص و احكام هر يك، تا پرداخت و تركيب آنها به طور عرضى يا به طور طولى و يا به طور مركب از عرضى و طولى.

در اينجا، حل مساله از راه تحليل و افراز (فروگشايى و جداسازى) به شرح ذيل و به اختصار، بررسى مى‏شود.

تحليل شناسه دين و اخلاق

آنگاه كه دستگاه موجود شناخت (شناختواره يا شناختوارا) باز گشوده و تحليل مى‏گردد، به سه گونه قضايا در سراسر آن بر مى‏خوريم كه در برخورد با هر يك از آنها يكى از وجوه عقل آشكار مى‏شود. و به ديگر سخن، يك گونه عقل از طراز گونه خاصى از قضايا خود را نمايان مى‏سازد:

گونه نخست، مجموعه قضاياى نظرى است; عقلى كه از طراز اين مجموعه رخ مى‏نمايد، عقل نظرى است. در خلال فروگشايى و تحليلگرى گونه‏هاى قضايا، ماهيت عقل متناظر با هرگونه، دست كم در سطح قضاياى بررسى شده، امكان شناسايى مى‏يابد. به اين معنى كه در خلال شناسايى قضاياى نظرى، عقل نظرى نيز اين امكان را مى‏يابد كه از راه ماهيت مشترك قضاياى نظرى و مشخصه‏هاى آن، شناخته شود. عقل عملى و عقل اخلاقى نيز از همين راه شناسايى پذيرند.

در اينجا در آغاز، چندى از گزاره‏هاى همگانى و ضرورى عقل نظرى عرضه شده سپس تعريفى از عقل نظرى، با نظر داشت‏خصلت مشترك گزاره‏هاى نظرى، به انجام مى‏رسد كه بتواند مشخصه ماهوى اين عقل را در كنار عقل عملى و عقل اخلاقى آشكار كند.

چندى از قضيه‏هاى همگانى عقل نظرى

الف: عقل نظرى منطقى

۱. تناقض محال است. اين اصل يكى از دو بنيادى‏ترين اصلهاى منطقى و مابعدطبيعى است.

۲. هر چيز خود آن چيز است و ممكن نيست از خودش سلب شود (سلب شيى‏ء از خود شيى‏ء محال است). اين اصل اگر اصل خودهمانى ناميده شود، از اينهمانى كه در حملهاى عرضى نيز برقرار است، بهتر است. اصل خود همانى يا هوهويت‏يكى ديگر از دو اصل بنيادى منطقى و مابعدطبيعى است و همراه با اصل عدم تناقض، كل منطق و شناخت و دانش را پى مى‏افكند.

۳. نسبت در هر گزاره‏اى، يا ضرورت است‏يا امكان و يا امتناع. اين قضيه منفصله از قانونهاى همگانى منطق و كل دانش است.

۴. ممكن در حدوث و بقا، نيازمند به واجب بالذات است.

۵. حادث نيازمند به علت است.

۶. واجب الوجود بالذات از همه جهات، واجب بالذات است.

۷. ممكن الوجود از همه جهات، ممكن است و از اين رو از همه جهات نياز به واجب دارد.

۸. دور باطل، است هم به ملاك امتناع توقف شيى‏ء برخود، هم به ملاك امتناع تسلسل.

۹. تسلسل باطل است. بطلان تسلسل با اين كه از راه برهان به اثبات مى‏رسد، عمومى است. چون در هر فرضى بايد تسلسل به يك تدليل و تعليل عام بينجامد; زيرا يا فرض تسلسل براى تعليل كفايت مى‏كند، يا كفايت نمى‏كند. در صورت اول تسلسل به دليل كفايت‏خود منتفى مى‏شود و در صورت دوم، بود و نبود تسلسل يكسان است. بنابراين در هر دو صورت، زنجيره متسلسل بايد به واجب بالذات برسد، تا تعليل و تدليل تحقق يابد.

به سخن ديگر، با قطع نظر از استدلالى كه ياد شد، عقل عمومى تسلسل را رد مى‏كند; زيرا آن را كافى براى تعليل نمى‏بيند. با اين توضيح مى‏توان گفت كه بطلان تسلسل از قبيل قضايايى است كه قياسات آنها همراهشان مى‏باشد (قضايا قياساتها معها).

۱۰. قياس منطقى، روشى براى استدلال نيست. بلكه صورت منطقى و اكتشافى پيشين ماهيت استدلال است. استقرا و تمثيل نيز براى تحويل شدن به استدلال به شكل قياسى نيازمندند. از اين رو آنچه در برابر روشهاى استقرايى و تمثيلى قرار دارد، روش تعقلى است نه روش قياسى.

با وصف اين، قرار دادن روش قياسى در برابر دو روش استقرايى و تمثيلى رايج است. بدين جهت اگر گوييم كه شايد مقصود محققان از روش قياسى، آنگاه كه در برابر دو روش استقرايى و تمثيلى قرار داده مى‏شود، همان روش تعقلى است گزاف نگفته باشيم.

شناسه عقل نظرى: در تعريف عقل نظرى، جز در منطقه تعيين حدودش با عقل عملى، اختلافى به نظر نمى‏رسد.

ابن سينا در نمط سوم از طبيعيات اشارات، در صفحه ۳۵۳ از شرح اشارات محقق نصيرالدين طوسى در تعريف عقل نظرى گويد:

«ومن قواها مالها بحسب حاجتها الى تكميل جوهرها عقل بالفعل...»; و از جمله قواى نفس آن است كه برحسب نياز نفس به تكميل جوهرش به صورت عقل بالفعل مى‏باشد.

از اين گفته بر مى‏آيد كه عقل نظرى به درك بالفعل معقولات تعلق دارد و از اين جهت فقط در صدد آگاه شدن بر معلومات و انتقال از حالات بالقوه عقل به حالات بالفعل آن است.

حكيم سبزوارى در فصل عقل نظرى و عقل عملى، صفحه ۳۱۰ از شرح منظومه‏اش، از معلم دوم (فارابى) تعريف عقل نظرى را بدين گونه نقل مى‏كند:«ان النظرية هى التى بها يحوز الانسان علم ما ليس من شانه ان يعمله انسان.» مضمون ترجمه، اين است: قوه نظريه قوه‏اى است كه انسان به توسط آن به چيزهايى علم پيدا مى‏كند كه در خور آنها اين نيست كه از سوى انسان به كار روند.

ملاصدرا در مقدمه اسفار، طبع جديد ايران، ص‏۲، سطر ۱۷، قوه عقل نظرى را معادل حاق جوهر انسان در نظر مى‏گيرد.

اينك با توجه به تعريفى كه گزارش شد و بر طبق نقد و تشريح عقل، به تعريف ديگرى از عقل نظرى مى‏پردازيم كه افزون بر تكميل تعريف نقل شده، وجه منطقى و صورى را نيز ارائه مى‏دهد.

شناسه تتميمى عقل نظرى

مرتبه ادراك انكشافى حصولى به گونه كلى و منضبط، كه به معقولات از آن رو كه معقولاتند تعلق گرفته باشد، همان عقل نظرى در وجه حصولى آن است. وجه حضورى و همچنين وجه جمعى عقل، هركدام تعريف و مشخصه خود را دارد. اين تعريف فقط عقل حصولى نظرى را در نظر گرفته است. چهار ويژگى انكشافى، حصولى، كلى و انضباطى، به منزله فصول ادراكند كه در اينجا به منزله جنس است.

چند فصل گونه متمم ديگر براى تعريف حدى عقل نظرى هست كه چون جنبه سلبى دارند و شناختشان موقوف بر بيان ماهيت عقل عملى است، بيان آنها به پس از تعريف عقل عملى واگذار مى‏شود.

حال با بسنده كردن به مشخصه‏هاى ياد شده از تعريف عقل نظرى، گوييم اين تعريف هر دو جنبه منطقى و محتوايى عقل را در بر مى‏گيرد. جنبه منطقى آن عبارت است از صورتها و ضابطه‏هاى شناسه و گزاره و استدلال. اين صورتها و ضابطه‏ها نه تنها وجه صورى و ضابطه‏مندى تعريف و قضيه و استدلال را، بلكه حيث كشف مابعدطبيعى را نيز نشان مى‏دهند.

و جنبه محتوايى تعريف مذكور عبارت است از مضمونهايى كه در شناسه و گزاره و استدلال مندرجند و به توسط اين سه سازه عقل نظرى بيان مى‏گردند. براى مثال، قضيه‏اى كه مى‏گويد ممكنات نيازمند به واجب بالذات‏اند، يك صورت منطقى دارد كه صورت است رابط و آرايش دستورى منطق وار موضوع و محمول آن است; موضوع و محمول، و مضمون است رابط، عناصر صورت منطقى قضيه ياد شده‏اند. و آنچه كل صورت و عناصر مندرج در آن در بردارند و افاده‏اش مى‏كنند مضمون قضيه است. البته قضايا، علاوه بر اين، به نحو انفصال حقيقى داراى يكى از ضرورت و امكان و امتناع مى‏باشند.

بنابراين، صورت عقل نظرى از صور و ضوابط معقولات، و محتواى آن از مضامين مندرج در تعاريف و قضايا و ادله فراهم مى‏آيد.

ادراك انكشافى حصولى داراى كليت و انضباط، كه معرف عقل نظرى حصولى است، هم بر صورت عقل نظرى دلالت مى‏كند و هم بر محتواى آن. كليت و انضباط منطقى و انكشافى، بيانگر صورت اين عقل است و معقولات، از آن رو كه معقولاتند، بيانگر محتوايش هستند.

اين بود چند مورد از تحليل و افراز عقل نظرى به صور و عناصر و قضاياى عمومى همراه با تعريف آن از طريق تحليل و افرازى كه گزارش شد. براى توضيح بيشتر، گوييم تعريف ياد شده فقط با توجه به منطقه ضرورى و عمومى عقل و با قطع نظر از منطقه اكتساب پذير و خطاپذير آن به انجام رسيد. اگر تكميل اين تعريف را بخواهيم لازم است تعاريف و قضاياى اكتسابى و غيرضرورى نيز ملحوظ شوند كه اين داستانى ديگر دارد و از حوصله نوشتار حاضر بيرون است.

اكنون با تعريف عقل نظرى، زمينه براى تعريف عقل عملى هموار شده است. اين تعريف مانند مورد عقل نظرى از گزارش چند نمونه از قضاياى عمومى در عقل عملى يا خرد رفتارى شروع مى‏شود و سپس خرد عملى از راه تحليل و افراز وجوه و عناصر قضاياى گزارش شده شناسايى مى‏گردد.

گفتنى است كه اين شناسايى تا به مرحله تركيب امور تحليل شده نرسد، تكميل نمى‏شود. از اين رو نمى‏توانيم از صرف طريق تحليلى، توقع تكميل تعريف داشته باشيم.

مقدمه‏اى بر قضاياى عقل عملى

الف: اين قضيه‏ها براى قانونهاى اخلاقى، شرط لازمند; زيرا وجه منطقى و همچنين وجه شمولى اين قانونهايند. تمام هويت قانونهاى مذكور از قضاياى عقل عملى فراهم نشده است.

بخش نهادى اين هويت از محتواهاى اخلاقى تحقق يافته است. با وصف اين، قضاياى عقل عملى، يكسره صورى نيستند و همان حيث صورى و منطقى آنها حيث اخلاقى آنها نيز مى‏باشد; اما به نحو شرط لازم نه به نحو شرط كافى.

اين ويژگى كه عدم شرطيت كافى قضاياى عملى براى اخلاقيت را بيان مى‏كند، يكى از فرقهاى اين ديدگاه با ديدگاه ايمانوئل كانت در باب اين قضاياست.

ب: گذشته از اين، قضاياى عقل عملى مانند قضاياى عقل اخلاقى به توضيحى كه مى‏آيد از پشتوانه نهادواره‏اى برخوردارند. زيرا نهادى كه اين قضايا را از حيث اخلاقيت تجربه مى‏كند، آنها را از سه جهت اساسى مى‏سهد (يعنى به طور عينى مى‏حسد). اين سه جهت، حداقل جهات لازم براى اخلاقيت قضاياى عقل عملى است; به اين معنى كه ناديده گرفتن هر يك از آنها شرط اخلاقيت را مختل مى‏سازد.

اول، جهت درست‏بودن و راست‏بودن آنهاست. اين جهت را نهاد دريابنده اخلاق در منطقه همگانى، بى‏هيچ شرط و بى‏هيچ اكتساب و آزمايشى با تماميت‏خود به طور عينى حس مى‏كند و به سخن ديگر، مى‏سهد (مقصود از سهش، همان حسيدن عينى است).

دوم، جهت ارجمند بودن (محترم بودن) آنهاست. كانت اين جهت را به احساس سوبژكتيو احترام، بازگردانده است.

و سوم، جهت‏خود باختن و تفديه كردن در برابر قوانين عقل عملى و قوانين عقل اخلاقى است كه بر وجدان بشر، به طور عام آشكار مى‏شوند. اين جهات در فلسفه و كلام اسلامى به مفهوم اعم به فضايل و كمالات نفس ارجاع شده، اما در فلسفه و كلام اسلامى به مفهوم اخص و استنباط پذير از نصوص، در يكى از وجوهش، به قوا و حيثيات عقل جمعى تفسير گرديده است. اين حيثيات كه به هفتاد و دو مى‏رسند پايه‏هاى دو دستگاه دانايى و اخلاق در نهاد عقل انسانند. (براى نمونه مى‏توان به حديث‏شريف جنود عقل در اصول كافى مراجعه كرد.)

در برخى ديگر از وجوه فلسفه و كلام اسلامى خاص و استنباط پذير از نصوص، جهات سه گانه به ماهيت‏شيئيتهاى اخلاقى ارجاع شده است و اين به دليل جمعيت ماهيت عقل و اخلاق است. تفسير و ارجاع ياد شده در نظريه‏هاى قابل استناد به منابع دينى ماخذ جهات سه گانه‏اى است كه در اين گفتار آمده است.

ج: از جمله تمايزهاى اين گونه قضايا با قضاياى عقل نظرى اين است كه قضاياى عقل عملى به صورت فرمانهاى اين عقل آشكار مى‏شوند، بى‏آن كه خصوصيت گزاره‏اى بودن را رها كنند.

د: هركدام از فرمانهاى عقل عملى يك پشتوانه نهادين و يك ايده بنيادين و يك جهت اخلاقيت در خود فرمان دارد.

با مقدمه‏اى كه گذشت، زمينه براى عرضه قضاياى خرد عملى به گزارش ذيل فراهم شده است.

چندى از قضيه‏هاى عمومى عقل عملى

اين قضايا مانند قضاياى عقل نظرى به دو مجموعه عمومى و اكتسابى تقسيم مى‏شوند. مجموعه اكتسابى در هر دو عقل از راه پژوهش و استدلال، حاصل مى‏گردد و با اين كه مى‏تواند پيش از تجربى باشد، پيش از استدلالى نيست. از اين رو در معرض خطا و نقصان قرار دارد و به سنجش عقلى در پيش از تجربيات و به سنجش تجربى در تجربيات نيازمند است. آنچه در اينجا مى‏آيد به مجموعه عمومى كه وابسته به اكتساب نيست تعلق دارد.

قضيه اول: انديشه يا پشتوانه انديشه در تشخيص حسن وقبح عملى و در برگرفتن شيوه راهنماى كردار، نبايد با نظام جمعى عقل كه از بخشهاى نظرى و عملى و اخلاقى فراهم آمده در تناقض افتد. پس نبايد از محال عقلى و اخلاقى در تشخيص ارجمندى و در شيوه كردار استفاده كرد.

قضيه دوم: هر انديشه يا مبناى آن، در زمينه حسن و قبح و برگرفتن شيوه كردار بايد بدون تناقض با خويش و با كليت عقل، تعميم‏پذير باشد. تعميم‏پذير بودن بدون استثنا شرط لازم و معيار لازم اخلاقيت است، اما شرط كافى نيست. شرط كافى از ناحيه محتواى اخلاق تحقق مى‏يابد.

قضيه سوم: آنچنان رفتار كن كه رفتار و پشتوانه رفتارت دو مشخصه ذاتى داشته باشد: نخست اين كه تعميم‏پذير باشد و دوم اين كه استقرارش به طور ذاتى موجب نفى رفتار تعميم‏پذير ديگر نشود و پشتوانه تعميم‏پذير ديگر را ابطال نكند. اين مشخصه دوم، مكمل كليت قانون عقل عملى است و بر طبق آن، دستورهاى عقل عملى با يكديگر تعارض و تنافى ذاتى ندارند. در عين حال، از راه محدود بودن تواناييها و زمينه‏ها، امكان عروض تزاحم موردى در تطبيق آنها پيش مى‏آيد.

قضيه چهارم: آنچنان رفتار مكن كه رفتار و پشتوانه رفتارت هنگامى كه تعميم يابد با محتواى اخلاق، مناقض شود.

اين قضيه با اين كه از تيره عقل عملى است و وجه صورى و منطقى اخلاق را بيان مى‏كند، اشاره به مضمون اخلاقى دارد و پشتوانه آن، هم عقل عملى است و هم عقل اخلاقى. بدين جهت در عقل اخلاقى هم در رده قضاياى آن مى‏آيد.

توضيحى در اينجا لازم است‏به اين شرح كه: قضاياى عمومى ياد شده مشروط نيستند. با اين كه گويا قضيه چهارم، به عدم مناقضت‏با محتواى اخلاق مشروط شده باشد، اما در واقع چنين نيست. زيرا مقصود از قضيه چهارم اين است كه صورت قانون عملى با محتواى آن كه عنصر اخلاقى است، متناقض نباشد; چون در فرض متناقض بودن با محتواى اخلاقى; با خود نيز متناقض مى‏گردد. براى مثال، مى‏توان صدق را كه از محتواهاى اخلاق است در نظر گرفت. هيچ قانون عقل عملى نيست كه تقرير آن مستلزم حذف كلى قانون صدق شود كه محتواى راستى را برقرار مى‏كند.

اگر چنين قضيه‏اى را مفروض بداريم، به دليل متناقض بودن با خويش، خود را نفى مى‏كند. زيرا نفى كلى قانون صدق، به خود قضيه نفى كننده سرايت مى‏كند و موجب تناقض آن با خود مى‏شود. چون اگر راست‏باشد، برخلاف فرمان خودش است كه نفى صدق را مقرر مى‏داشت و اگر دروغ باشد نمى‏تواند چيزى را مقرر بدارد.

افزون بر اين، هر قضيه عملى مفروض اگر با محتواى اخلاق در تناقض افتد با كل عقل عملى نيز به تناقض كشيده مى‏شود.

قضيه پنجم: اين قضيه كه از ژرفاى اخلاق در دو جنبه عملى و محتوايى آن صادر مى‏شود، استقلال عقل عملى را از منطقه اكتسابى و جايز الخطاى عقل نظرى بيان مى‏كند. قضيه مذكور به اين شرح است:

قضاياى اكتسابى در دو عقل نظرى و عملى كه در معرض خطا قرار دارند و به طور همگانى استانده نيستند، نمى‏توانند مبناى اثبات يا نفى گزاره‏هاى اصلى عقل عملى قرار گيرند. گزاره‏هاى اصلى مزبور با اين كه در ماهيت عملى خود غيرمشروطند، از يك سو با عقل نظرى ضرورى و همگانى مرتبطند، بى‏آن كه از آن ناحيه تقرير شده باشند، وگرنه به عقل عملى تعلق نمى‏داشتند، و از ديگر سو، استناد ماهوى و وجودى به عقل اخلاقى دارند.

براى توضيح بايد افزود كه قضاياى منطقه اكتسابى و غير ضرورى عقل اگر با عقل عملى سازگار باشند مى‏توانند در تبيين نظرى داده‏هاى عقل عملى به كار روند; بدون اين كه عقل عملى استقلالش را از منطقه خطاپذير نظرى از كف بنهد.

و اگر با عقل عملى، سازگار نباشند چون خطاپذيرند و در منطقه ضرورى و عمومى عقل نيستند، نمى‏توانند منطقه ضرورى عقل عملى را نفى كنند و يا دچار شك گردانند.

قضيه پنجم با شرحى كه ياد شد، سه آرمان را در نظر دارد. نخست، نگهدارى استقلال عقل عملى در برابر تئوريهاى ممكن الخطاى منطقه اكتسابى عقل نظرى است.

دوم، نگهدارى منطقه اصلى و عمومى عقل عملى است از يورش سود و زيان و تاخت و تاز آراء شخصى، كه از گذرگاه اكتسابى و غيركلى همين عقل به منطقه اصلى راه مى‏يابند.

و سوم، نگهداشت و تثبيت مسئوليت اخلاقى، در برابر فرضيه‏هايى كه مسئوليت اخلاقى را نفى مى‏كنند يا آن را در يك تله تئوريك، از كار مى‏اندازند.

قضيه ششم: دستور پشتوانه اراده و موضوع آن، بايد آنچنان باشند كه با متعلق خواست مبدا اخلاق و جهان در تناقض نيفتد. اين قضيه كه مانند همه قضاياى عقل عملى داراى دو جنبه گزاره‏اى و فرمانى است، در عين منطقى بودنش متضمن ارجاع به محتواى اخلاقى مى‏باشد; چنانكه قضيه چهارم متضمن اين گونه ارجاع بود.

محتواى اخلاقى در اينجا (قضيه ششم) عبارت است از شناسه و يا قانون از آن حيث كه متعلق خواست تشريعى خداست.

براى شرح اولى و اصلى بودن اين قضيه گوييم: قضيه اولى، چه در حوزه نظرى و چه در دو حوزه عملى و اخلاقى، عبارت است از قضيه‏اى كه تصور موضوع و يا تصور موضوع و محمول با هم براى تقرير يا تصديق آن كفايت كند. اولى در هليات بسيطه آن است كه: فقط تصور موضوع مى‏خواهد و در هليات مركبة آن است كه: هم تصور موضوع مى‏خواهد، هم تصور محمول. البته اولى بودن قضيه، يك مشخصه نفس الامرى و عينى است و از وقعيت‏شناسگر (سوبژكتيو) استقلال دارد.

اينك اولى بودن قضيه ششم به قرار ذيل شرح مى‏شود:

عقل عملى در مرتبه تقرير قانونهاى خود، ايده مبدا عقل و جهان را دارد. اين ايده كه شناسه پيشين قانونهاى اخلاق است، براى عقل عملى به طور بالذات راست و ارجمند و سزاوار تفديه است. از اين رو تصور شناسه مبدا اخلاق و جهان براى صدور فرمان مطلق عقل عملى به مناقض نبودن ماخذ و موضوع اراده امكانى با اراده وجوبى و الهى، كفايت مى‏كند. اگر اين فرمان از جنبه گزاره‏اى آن تبيين شود مفادش چنين مى‏شود:

«اراده كلى و قانونى عقل عملى آن است كه متعلق و نيز ماخذ آن با خواست قانونگذار و هستى‏بخش عقل و جهان مناقض نباشد.»

قضيه هفتم كه مكمل قضيه‏هاى چهارم و ششم است‏بر ايده‏آل عقل عملى استوار مى‏باشد. اين ايده‏آل، عقل را وامى‏دارد تا قوانين مطلق خود را مطابق اخلاق و مبدا اخلاق و جهان و از حيث ترتب بر آنها تقرير كند تا قوانين عملى داراى مضمون شده و برطبق ملاك عموميت و كليتشان مستقر شوند. اين قضيه، راهنماى گذر عقل از مرحله عملى صورى به مرحله اخلاقى و مرحله استانده بر اخلاقى است.

قضيه هفتم به اين شرح است:

«فرمانهاى عملى مطلق را بر طبق ايده‏آل متعالى آنها آنچنان مقرر بدار كه هيچ چيز جز محتواى آن فرمانها و محتواى مستند به مبدا آن فرمانها را تقرير نكند; وگرنه عقل عملى خود را نقض مى‏كند و چيزى نقيض قانون خود را برقرار مى‏سازد.»

شرح ياد شده از قضيه هفتم، جنبه فرمانى قضيه مذكور را نشان مى‏دهد. اما اگر جنبه گزاره‏اى آن ملحوظ شود، بدين گونه نشان داده مى‏شود:

«فرمانهاى عقلى عملى آنگاه فرمانهاى درست و مطلقند كه فقط محتواى مندرج در اين فرمانها و محتواى متحقق از مبدا اين فرمانها را تقرير كنند. اگر محتوايى ديگر را از اين فرمانها بخواهيم و يا آنها را واداريم كه محتوايى ديگر را تقرير كنند، فرمانهاى عقل با خود به تناقض مى‏افتند و چون وقوع تناقض محال است، از اين‏رو عقل عملى قانون خود را نقض نمى‏كند، بلكه به جاى نقض خود، مضمونهايى را كه بر آن تحميل شده طرد و ابطال مى‏كند.

ايضاح اين قضيه كه دو مكمل را دربر دارد بدين گونه مى‏آيد.

ايضاح قضيه هفتم:

اين قضيه، ايده‏آل مشخص و منضبط عقل عملى را در سراسر دستگاه غيرمشروط آن به عنوان معيار برقرار مى‏سازد و فرمانهاى عقل را از تقرير ايده‏آلى متناقض با عقل، صيانت مى‏كند. اين ايده‏آل در دو مرحله الف و ب به صورت كامل خود را آشكار مى‏كند. هر مرحله به طور جمعى مرحله ديگر را داراست، اما براى تفصيل، لازم است هر يك را جداگانه آورد تا مشخصه‏هاى هر يك به تفصيل، شناسايى گردد.

در الف، مضمون اخلاقى فرمان، بروز مى كند تا خلا قضيه دستورى عقل را پر سازد;

و در ب، مبدا و ملاك دستور عقلى و مضمون اخلاقى از صميم قضيه تكميلى نمايان مى‏شود.

مضمون اخلاقى نه تنها خلا دستور عملى را پر مى‏كند، بلكه تعميم‏پذيرى آن را نيز تفسير مى‏كند. زيرا قانون عملى از آن رو كه اخلاقى است كلى است، و چنين نيست كه از آن رو كه كلى است اخلاقى است.

به سخن ديگر، كليت‏به خودى خود، ملاك اخلاقيت نيست و فقط شرط لازم آن را فراهم مى‏كند نه شرط كافى را. اين اخلاقيت است كه شرط كافى كليت است.

بنابراين، مضمون اخلاقى در مرحله الف، مكمل قضيه چهارم است و بدين گونه گزارش مى‏شود:«فرمانهاى غيرمشروط عقل عملى در صميم خويش متضمن استناد به محتواهاى دستگاه اخلاقند كه بالذات، كليت‏پذير و تعميم‏پذيرند و فرمان مكمل آنها در مرحله الف اين است كه بايد اين فرمانها آنچنان باشند كه تنها مضمونهاى داده شده از اخلاق و مبدا اخلاق را تقرير كنند.

اما فرمان مكمل در مرحله ب كه تماميت ايده‏آل عقل عملى را مقرر مى‏دارد، ايت‏بالذات استانده ساختن فرمانهاى عقل و همچنين نگهداشتن آن از تناقض با خود را پى مى‏گيرد.

مرحله ب را مى‏توان بدين گونه گزارش كرد:

«چون شناسه‏اى كه عقل از مبدا اخلاق و جهان دارد بالذات راست و درست و بالذات سزاوار احترام و تفديه است، از اين رو در مرتبه عقل، اين مبدا كل، ملاك اخلاق نيز مى‏باشد و ماهيت اخلاق و قانون عملى بر آن مترتب است. پس عقل عملى به طور اولى و پيش از استدلالى و پيش از تجربى نظر مى‏دهد كه قانون عملى همان قانون عملى مترتب بر حيث قانون‏گذارى مبدا اخلاق و جهان است. عكس فلسفى اين معادله هم به نحو اولى استقرار دارد; عكس فلسفى آن مى‏گويد: قانون عملى مترتب بر حيث قانون‏گذارى مبدا كل، همان قانون عملى مطلق است كه بدون هيچ شرطى مستقر است. در محتواى اخلاقى نيز اين معادله دو سويه برقرار مى‏باشد و بدين جهت عقل عملى در مرحله ب، قانون ايده‏آل را به مرحله استانده مى‏رساند و به طور مطلق مقرر مى‏دارد كه فرمانهاى غيرمشروط آن بايد محتواهايى را تقرير كند كه بالذات به طور مطلق به مبدا اخلاق و جهان استناد داشته باشند. اين دستور چون از تصور مبدا كل و تصور قانون عملى مطلق و تصور ضرورت سازگارى شى‏ء با مبدا و ملاك خود حاصل مى‏شود دستورى اولى است و قضيه‏اى كه دستور مذكور را بيان مى‏كند نيز قضيه‏اى اولى است.

براى توضيح چند تصور ياد شده گوييم:

عقل عملى محض هيچ فرمان گزاف و هيچ فرمان مبتنى بر انگيزه‏اى ندارد و فرمان آن نامشروط و غيرمقيد به انگيزه است. مبناى اين فرمان سه معيار است:

۱. يكى از اين سه معيار، رابطه ذات در يابنده اخلاق با فرمان است. اين رابطه در درستى و ارجمندى و تفديه‏پذيرى فرمان اخلاقى كه به وسيله عقل عملى سهيده و حسيده مى‏شود، تحقق مى‏يابد و رابطه‏اى عينى است و مبتنى بر حس سوبژكتيو نيست. وگرنه اخلاق به موقعيتى حسواره انحطاط مى‏يافت. دو معيار ديگر، محتواى اخلاق و مبدا آن است.

۲. محتواى اخلاق عبارت است از مضمونى كه در صورت كلى فرمان عملى بيان مى‏شود. مانند راستى يا امانت‏دارى كه محتوايى از سنخ اخلاق محض است. عقل كه به طور نامشروط به دستورها و رفتارهايى فرمان مى‏دهد كه بتوانند بى‏تناقض تعميم يابند، خلا فرمان خود را به توسط راستى يا مضمون ديگرى از اخلاق، پر مى‏كند و فرمانش را به صورت قانون داراى محتوا در يكى از نمونه‏ها بدين گونه بيان مى‏كند:«طبيعت راستى از آن رو كه راستى است، بايد مبناى همگانى پيشه و انديشه باشد.»

عقل از اين رهگذر از مرحله منطقى و عملى به مرحله اخلاقى عبور مى‏كند.

۳. مبدا اخلاق خداست. زيرا فقط مبدا عقل و جهان كه هستى و چيستى را تحقق مى‏دهد، مى‏تواند مبدا ماهيت اخلاق و قانونگذار قوانين آن باشد.

اكنون از اين رو مبدا اخلاق، ملاك و معيار آن هم هست. بدين جهت، عقل براى اين كه خود را نقض نكند، فرمان خود را براى تحقق دو ايده‏آل مقرر مى‏دارد: يكى تحقق محتواى اخلاقى فرمان و ديگر، پيوست محتواى اخلاق به مبدا و ملاك اخلاق. اين پيوست، بر دو اصل استوار است:

اصل نخست اين كه هر محتواى اخلاقى در منطقه عقل ضرورى و عمومى، معادل است‏با متعلق خواست مبدا اخلاق و جهان. اين اصل، بخشى از قانون ملازمه عقل و شرع است كه به منطقه ضرورى و عمومى عقل اختصاص دارد. قضاياى اكتسابى و غيرعمومى كه در گستره خطاپذير و خاص عقل حاصل مى‏شوند در قانون ملازمه راه ندارند. از اين رو نمى‏توان گفت كه هر قضيه عقلى اكتسابى ملازم است‏با قضيه شرعى. زيرا قضيه عقلى اكتسابى قابل تخطى و تخلف از واقع مى‏باشد و از ديد ناظر محض، هم احتمال مطابقت‏با واقع دارد هم احتمال مخالفت‏با واقع.

اما قضيه شرعى كه عبارت است از قضيه صادر شده از اراده تشريعى خدا، قضيه‏اى ضرورى الصدق است و خطا و تخلف از واقع در آن ممكن نيست; زيرا برآمده از ملاك و مبدا واقع است. بدين جهت، بدون تناقض نمى‏توان بين قضيه اكتسابى و ممكن الخطاى عقل خاص و قضيه ضرورى الصدق شرع ملازمه برقرار كرد.

اين فقط در قضاياى ضرورى و عمومى عقل عام است كه مى‏توان قائل به ملازمه آنها با قضاياى صادر شده از اراده تشريعى خدا شد، بى‏آن كه تناقضى پيش آيد; چه قضاياى عمومى عقل عام از سنخ نظرى باشند و چه از سنخ عملى و يا اخلاقى. شايان ذكر است كه در نوشتارى جداگانه قانون ملازمه بين عقل و شرع و احكام و تطبيقات اجتهادى آن را به اندازه توان اندكم، به سنجش و پژوهش گذارده‏ام.

اصل دوم اين كه هرچيز كه متعلق بالذات خواست مبدا اخلاق و جهان است، هم تماميت محتواى اخلاق است و هم ملاك محتواى اخلاق. اين اصل از اصلهاى عمومى عقل جمعى است. به اين معنى كه عقل از حيث‏سه جنبه نظرى و عملى و اخلاقى كه حيث جمعى آن است، از طريق شناسه‏اى كه درباره مبدا هستى دارد اين اصل را به نحو همگانى تقرير مى‏كند.

عقل براى تصديق اصل مزبور تنها به شناسه مبدا اخلاق و جهان بسنده مى‏كند.

برطبق دو اصلى كه ياد شد، تماميت اخلاق كه از طريق عقل در مرحله تركيبى و جمعى، سهيد شده و تقرير مى‏گردد، به مبدا هستى كه ملاك اخلاق است، وابسته مى‏باشد. اين وابستگى هم ماهيت اخلاق را در بر مى‏گيرد و هم وجود آن را. عقل نيز به طور پيشينى وابستگى خود و سازواره قانونهايش را به مبدا خود مى‏سهد و درك مى‏كند. زيرا در مرتبه‏اى كه فرمانهاى عملى مطلق را تقرير مى‏كند نمى‏تواند آنها را مستقل از مبدا عقل و اخلاق در نظر گيرد; چنانكه نمى‏تواند آنها را به طور مستقل از محتواى اخلاقى برقرار كند.

برطبق قانون ملازمه، هر امر اخلاقى ضرورى، متعلق بالذات مشيت‏خداست و هر متعلق بالذات مشيت‏خدا، امر اخلاقى ضرورى است. پس عقل عملى، همان گونه كه فرمان مطلق به امر اخلاقى مى‏دهد، فرمان مطلق به موافقت‏با متعلق بالذات خواست‏خدا نيز مى‏دهد; وگرنه هم امر اخلاقى نقض مى‏شود و هم عقل عملى به تناقض مى‏افتد.

بازشناخت عقل عملى

اكنون كه قضيه‏ها و فرمانهاى خرد در مرحله رفتارى‏اش گزارش شد، خواهيم توانست از راه تحليل و افراز امور ياد شده، به بازشناخت‏خرد در وجه عملى آن دست‏يابيم; چنانكه در بازشناخت عقل نظرى از راه تحليل و افراز امور عمومى آن اين مقصود حاصل شد.

در آغاز گفتار، مساله تعريف و فرق آن با تعيين مراد، تا اندازه‏اى تبيين گرديد. برطبق آنچه گفته شد، آنگاه از چيزى يا حقيقتى، تعريف داريم كه آن چيز يا حقيقت، به دستگاه شناسايى داده شده باشد. اگر چيزى به دستگاه شناسايى داده نشده باشد، از آن تعريف نخواهيم داشت; مگر آن هنگام كه از راه اكتساب عقلى يا تجربى، جهات و علايمى به شناخت ما انتقال يابد و بدين وسيله ماهيت آن چيز به سيستم شناخت منتقل گردد.

برخى حقايق از آن رو كه عموميت ادراك شدن دارند به گونه پيش از تجربى و پيش از استدلالى براى دستگاه شناسايى حاضرند و بدين جهت، تعاريف پيشين و ماقبل تجربى دارند. مانند: ادراك و تعقل، قانون عملى و قانون اخلاقى، عليت و معلوليت، وجوب و امكان، سلب و ايجاب و نيز مانند: واجب الوجود، نظام ممكن و نظام احسن و ممكن اشرف.

با توجه به ضابطه‏اى كه براى تعريف گذشت، در باب تعريف عقل عملى مى‏توان گفت: چون عقل عملى براى طبيعت عقل، ضرورت دارد، تعريفى ماقبل تجربى از آن در خود عقل، تحقق دارد. پس اين امكان هست كه با فروگشايى سازواره عقل و شناسايى جزء به جزء آن به تعاريف مندرج در اين خردواره، و از جمله به تعريف عقل عملى، دست‏يازيد. بنابراين طريق دستيابى به شناخت اين عقل، تحليل دستگاهى است كه خرد عملى، بخشى از آن به شمار مى‏رود.

در اينجا بر مبناى قضايايى كه در اين باب آمد، و با توجه به خواص و احكام آنها، به تعريف مرحله عملى عقل مى‏پردازيم.

گفتنى است كه در اين باره چند مساله اصلى هست كه شناخت عقل عملى مشروط به شناخت آنهاست. برخى از اين مسائل به شرح ذيل مى‏باشند: نخست اين كه عقل عملى چگونه ممكن شده و خرد چگونه و چرا از مرحله نظرى فراتر مى‏رود و خود را با مرحله عملى و سپس اخلاقى درگير مى‏سازد. دوم اين كه عقل عملى محض و آزاد از هرگونه سود و زيان و از هر انگيزه شخصى، چگونه و چرا در مابعدالطبيعه امكان يافته است. سوم اين كه عقل عملى محض چگونه بدون انگيزه، اراده را تعين مى‏دهد. چهارم اين كه سهيدن و حسيدن فرمانهاى اخلاقى صورى و منطقى از چه طريق، امكان پذيرفته و از چه طريق تفسير مى‏پذيرد و از چه روى اين سهش اخلاقى، دليل بر عينى بودن فرمانهاى عقل عملى محض است. و پنجم اين كه فرمانهاى عملى و سپس محتواهاى اخلاقى چگونه عينيت و نفس الامريت دارند و چگونه بر هر نفع و ضرر و بر هر انگيزه‏اى مقدمند.

البته تعريف عقل عملى موقوف بر حل اين مسائل نيست و به همين جهت در اين گفتار مى‏توانيم بدون پرداختن به آنها، به تعريف مورد نظر بپردازيم.

تعريف عقل عملى از ديدگاه ابن سينا و محقق طوسى

ابن سينا در متن اشارات، در ص‏۳۵۲ از جزء دوم شرح اشارات، تاليف نصيرالدين محقق طوسى سخنى دارد كه ترجمه‏اش چنين است:

«از قواى نفس، قوه‏اى است كه نفس را برحسب نيازش به تدبير بدن مى‏باشد و اين قوه‏اى است كه به نام عقل عملى اختصاص مى‏يابد و آن قوه‏اى است كه بايد را در آنچه از امور انسانى، واجب است كه به طور جزئى انجام پذيرد استنباط مى‏كند، تا بدين وسيله به اغراض اختيارى دست‏يازد.

اين استنباط واجب از مقدمات اوليه و مشهوره و تجربية با كمك‏گيرى از عقل نظرى در راى كلى تحقق مى‏يابد تا عقل به كمك راى كلى به امر جزئى انتقال يابد.»

نصيرالدين محقق طوسى در شرح سخن شيخ در بخش اخير مى‏گويد:

«پس شروع در كار اختيارى كه ويژه انسان است انجام نمى‏پذيرد، مگر به ادراك آنچه سزاوار است در هر باب به انجام رسد. و اين ادراك عبارت است از ادراك راى كلى استنباط شده از مقدمات كلية: اوليه يا تجربيه يا مشهوره و يا ظنية كه عقل نظرى به آنها حكم مى‏كند و عقل عملى مقدمات نامبرده را در به دست آوردن راى كلى به كار مى‏برد، بى‏آن كه راى كلى به جزئى دون جزء ديگر اختصاص يابد و عقل عملى در رسيدن به راى كلى از عقل نظرى كمك مى‏جويد، سپس با به كار بردن مقدمات جزئى يا محسوس به راى جزئى مى‏رسد و برحسب آن رفتار مى‏كند و با اين رفتار مقاصد خود را در معاش و معاد فراهم مى‏سازد.»

اين بود تعريف ابن سينا در اين مورد و شرحى كه محقق طوسى بر آن نگاشته است. در توضيح اين تعريف گوييم: تعريف مذكور از جنبه فنى دشوار است و استخراج مقصود از آن به آسانى انجام نمى‏پذيرد و از اين رو در تفسير آن و تعيين فصل حقيقى عقل عملى با مشكل رو به رو هستيم.

با وصف اين، مى‏توان با صرف نظر از نقاط بغرنج، جنبه اصلى اين عقل را از ديدگاه ياد شده به بيان ذيل شرح داد.

شرح ديدگاه ابن سينا و محقق طوسى

عقل عملى آن مرحله از عقل است كه با كمك مقدماتى از عقل نظرى به استنباط راى كلى در مورد آنچه شايسته است كه انجام گيرد دست مى‏يازد. راى كلى مزبور گرچه به كمك عقل نظرى استخراج شده، ليك از سنخ مدركات عقل نظرى نيست; بلكه از سنخ مدركات عقل عملى است و به كار تشخيص افعال نيك مى‏آيد. اين مرحله تاكنون كلى بود و از اينجا به بعد به مرحله جزئى مى‏رود. زيرا عقل عملى پس از استنباط راى كلى در امور شايسته، از راه مقدمات جزئى يا حسى به راى جزئى مى‏رسد و نتيجه مى‏گيرد كه اين كار ويژه، مانند احسان به يك شخص مورد نظر، كارى است‏شايسته. اين راى جزئى نيز از سنخ مدركات عملى است، با اين خصوصيت كه پيدايش آن از طريق تطبيق كلى بر مصاديق است.

تعريف عقل عملى از ديدگاه ايمانوئل كانت

وى در كتاب تاسيس متافيزيك اخلاق، تعريفى جز آنچه تا آن زمان در فلسفه غرب، از عقل عملى رايج‏بود ارائه مى‏دهد. اين تعريف بر اساس آزادى اراده از انگيزه‏ها، و توجه آن به ضرورتهاى عملى مطلق، و نيز از ملاحظه و تبيين امر مطلق اخلاقى، نتيجه گرفته مى‏شود.

كانت در ص‏۶۱ از تاسيس متافيزيك اخلاق، كه توسط دكتر عبدالغفار مكاوى به زبان عربى ترجمه شده است، مى‏گويد: اينك در اينجا جز يك امر مطلق نيست كه امكان دارد از آن به نحو آتى تعبير آورد:(كارى مكن مگر به گونه‏اى كه با پشتوانه‏اى موافق باشد كه در همين هنگام بتوانى براى آن پشتوانه اراده نمايى كه به صورت قانونى عام درآيد. پس هرگاه ممكن شود كه همه اوامر واجب، از اين امر يگانه اشتقاق يابند، به سانى كه از مبدئشان اشتقاق مى‏يابند، و در اين صورت خواهيم توانست دست كم آنچه را كه از اين امر يگانه مى‏فهميم و آنچه را كه اين تصور مقصود مى‏كند تبيين كنيم; هرچند اين معضل را كه شناخت چيزى را كه ما بايسته‏اش مى‏ناميم، تصورى تهى بيش نيست، بدون حل رها كرده باشيم.

كانت در آغاز همين كتاب، در اول پيشگفتار (ص‏۱ از ترجمه حميد عنايت و على قيصرى) مى‏گويد:

«يونانيان باستان، فلسفه را به سه دانش بخش مى‏كردند: دانش طبيعى، دانش اخلاق و منطق. اين بخش‏بندى با حقيقت امر كاملا مطابق است.» وى در دو سطر بعد مى‏افزايد:«هر دانش عقلى يا مادى است‏يا صورى.»

وى در ادامه سخنى دارد كه مضمونش اين است: دانش محتوايى، بحث در موضوعات و مضامين است و دانش صورى فقط با صورت فهم و صورت خود عقل و با قوانين عام انديشه با قطع نظر از مضامينى كه دارند سر و كار دارد.

اما فلسفه محتوايى كه از موضوعات معين و قوانين حاكم بر آنها بحث مى‏كند، بر دو گونه است. زيرا اين قوانين يا قوانين طبيعتند و يا قوانين آزادى; دانش نوع نخست، دانش طبيعى است و دانش نوع دوم اخلاق.

فلسفه اگر نه از تجربه، بلكه از اصول پيش از تجربى برآيد، فلسفه ناب است; اگر فقط صورى باشد منطق است و اگر به امورى معين از متعلقات فهم، منحصر گردد مابعدالطبيعه است. اين مابعدالطبيعه اگر ناظر به قوانين اشياء باشد مابعدالطبيعه طبيعت است و اگر ناظر به قوانين آزادى و اراده محض باشد مابعدالطبيعه اخلاق است.

بخشى از تعريف كانت درباره عقل عملى بر طبق سه مرحله گذار كتاب وى، موسوم به تاسيس متافيزيك اخلاق، به شرح ذيل است: عقل عملى همان طبيعت عقل محض در وجه عملى پيش از تجربى آن مى‏باشد. اين وجه عملى عقل كه معيار اخلاق است، آنچه را كه سزاوار است انجام پذيرد، بى‏آن كه سود و زيانى برايش در نظر گيرد، تحت قانون عملى عام كه صورت كلى و دستور عام همه رفتارهاست تقرير مى‏كند. اين تقرير عملى عقلى از هر تجربه‏اى بى‏نياز مى‏باشد و براى تعين بخشيدن به اراده جدا شده از هر انگيزه و نتيجه‏اى كفايت مى‏كند و به خودى خود براى طبيعت عقل، محترم است.

اين بود چند گزارش نمونه و كوتاه از ديدگاههاى ابن سينا و محقق طوسى و كانت در عقل عملى. ناگفته روشن است كه اين چند گزارش براى ارائه ديدگاههاى مزبور كفايت نمى‏كنند و شايد خطمشى را نيز توضيح ندهند، تا چه رسد به توضيح ديدگاه; در عين حال، شايد به عنوان پيشگفتار به كارآيد.

شناسه عقل عملى بر اساس فرمانهاى مطلق آن

اين تعريف با تعريفى كه از ابن سينا و محقق طوسى گزارش شد فرق دارد و از تعريف كانت نيز متمايز است.

فرقهاى اين تعريف را از دو تعريف ياد شده مى‏توان با مقايسه آن با دو تعريف مزبور به دست آورد.

با توجه به قضاياى هفتگانه‏اى كه در مورد قوانين عقل عملى عرضه شد، و بر اساس هويت مشترك آنها و رابطه‏اى كه با عقل دارند، و نيز بر اساس تحليل و افراز اين قضايا گوييم:

مرتبه‏اى كه طبيعت عقل با تماميت‏خود در آن مرتبه، بدون هيچ شرط و مرز و بدون هيچ چشمداشت و انگيزشى، به صورت فرمان مطلق به نيكى غيرمشروط و غيرمحدود ظهور مى‏كند، مرتبه تحقق ذات متشخص عقل عملى است.

در اين مرتبه، عقل داراى هويت عملى مى‏شود. حيث ظهور عقل در فرمان مطلق به منزله فصل منطقى ماهيت آن است و طبيعت عقل به منزله جنس مشترك آن. بعد از اين، عقل در مرتبه سهش فرمان اخلاقى وارد مى‏شود. در اين مرتبه، شهود عملى تحقق مى‏يابد و سپس در مرتبه سوم، قضاياى عقل عملى از فرمان مطلق اشتقاق مى‏يابد. در اين مرتبه، عقل عملى حصولى نمايان مى‏گردد. براى تبيين اين تعريف بايد افزود: فرمان مطلق به نيكى مطلق كه فرمان تكميلى در قضيه چهارم و هفتم است، مستقل از هويت عقل عملى است. آنچه در مورد فرمان مزبور به عقل اختصاص دارد، جهت‏بروز و حضور عقل است در مرتبه انقياد براى فرمان اخلاقى; كه خود اين مرتبه مسبوق است‏به سهش فرمان از سوى عقل.

عقل از اين حيث، ماهيت فرمان را حس مى‏كند و مى‏سهد; به گونه‏اى كه فرمان نيكى به حمل شايع در مرتبه عملى عقل برخود حمل مى‏شود. آنگاه كه قانون نيكى به حمل شايع دريافت مى‏شود، ويژگيهاى ذاتى عقل عملى كه موقعيت عقلى اخلاق را محقق مى‏دارند بروز مى‏كند. اين ويژگيها عبارتند از: سهش راستى و درستى قانون اخلاقى، و دو سهش ارجمندى و تفديه‏پذيرى در برابر اين قانون كه در تماميت‏خود از دو بخش صورى و محتوايى فراهم مى‏آيد. بخش صورى همان است كه به عنوان فرمانهاى عقل عملى مطرح شد، و بخش محتوايى راجع است‏به مرحله عقل اخلاقى.

۲

نقدونظر:آيا يقين به زندگى پس از مرگ و پاداش و كيفر آنجهانى افعال متدينان را مصلحت‏انديشانه و سودجويانه نمى‏كند؟ و آيا هر گونه مصلحت‏انديشى و سودجويى ارزش اخلاقى فعل را از ميان نمى‏برد؟ چگونه؟

لگنهاوزن: درك اين مساله چندان مشكل نيست; امام على(ع) آن را به روشنى تبيين كرده است، آنجا كه مى‏فرمايد بندگان خدا سه دسته هستند(نهج‏البلاغه، حكمت‏۲۳۷): و قال عليه السلام: و ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار، و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد، و ان قوما عبدواا لله شكرا فتلك عبادة الاحرار.

وقتى به كودكانمان صحيح و ناصحيح را آموزش مى‏دهيم، آنها را شماتت و يا تشويق مى‏كنيم; بدين ترتيب آنها ياد مى‏گيرند كه نخست از ترس شماتت و يا ميل به تشويق، اخلاقى شوند. ولى اگر بدرستى آموزش ببينند، وجدانى اخلاقى پيدا مى‏كنند كه كارايى آن بيشتر و بهتر از ترس از شماتت و ميل به تشويق است.

مؤمنان نيز در مراحل نخستين، خدا را به خاطر وعد و وعيد اطاعت مى‏كنند، ولى مؤمنان به بلوغ رسيده خدا را به خاطر عشق به او متابعت مى‏كنند. به اين دليل نقل مى‏كنند كه رابعه عدويه (رضوان‏الله تعالى عليها) مشعلى براى سوزاندن بهشت و سطلى آب براى خاموش كردن آتش جهنم به همراه داشت. آنچه او در حقيقت انجام مى‏داد، تشويق مؤمنان به اطاعت از خدا به خاطر عشق به او، و نه به خاطر وعد و وعيد بود. نقل است كه او مى‏گفت: و عزتك ماعبدتك خوفا من نارك ولا رغبة فى جنتك، بل كرامة لوجهك الكريم و محبة فيك. (عبدالرحمن جامى، نفحات الانس من حضرات القدس. تصحيح: دكتر محمود عابدى، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۰، ص‏۵۴۴.)

مؤمن به بلوغ رسيده هرگز درباره ثواب و عقاب الهى شك به خود راه نمى‏دهد، ولى انگيزه او بالاتر از اين است.

قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفور رحيم. (آل‏عمران:۳۱)

عشق به خدا اطاعت از خدا و رسول او را طلب مى‏كند; و با توجه به چنين عشقى است كه اخلاق دينى بهتر درك مى‏شود. همچنان كه تشويق و تنبيه والدين در پرورش كودك، ابراز عشق آنها به كودك است، وعد و وعيد الهى نيز ابراز عشق الهى است. دستورات والدين به نفع كودكان آنهاست و اوامر الهى نيز در واقع به نفع بندگانش است(رجوع كنيد به يونس:۱۰۸; بنى‏اسرائيل:۱۵).

انا انزلنا عليك الكتاب للناس بالحق فمن اهتدى فلنفسه و من ضل فانما يضل عليها و ما انت عليهم بوكيل. (زمر:۴۱)

مؤمن درك مى‏كند كه اوامر الهى به نفع خود اوست و توجه به اين امر موجبات عشق الهى را در قلب او به وجود مى‏آورد. عاشق خدا به خاطر عشق به او مطيع اوامرش مى‏شود، و حتى در مواقعى كه نتواند دريابد كه اوامر الهى چگونه مى‏تواند به نفع او باشد، به محبت الهى توكل مى‏كند. اگر در پى چيزى است كه به نفع خود اوست، به اين خاطر است كه مى‏داند خدا آن را براى او مصلحت مى‏داند. در جايى كه امر خدا روشن است، جز تقرب به معشوق، هيچ توجهى به سود دنيوى و اخروى ندارد. چنانكه حافظ مى‏فرمايد:

دل سراپرده محبت اوست

ديده آيينه‏دار طلعت اوست

من كه سر در نياورم به دو كون

گردنم زير بار منت اوست

۳

نقدونظر: آيا اخلاق دينى، وظيفه‏گرايانه، (deontologist) است‏يا نتيجه‏گرايانه، ( teleologist) يا فضيلتمدار، (virtue-oriented) يا هيچ‏كدام؟

لگنهاوزن: بزرگترين نظريه‏هاى اخلاقى جهان معاصر غرب به سه گروه عمده تقسيم مى‏شوند: فلسفه اخلاق ارسطويى كه فضيلتمدار است; فلسفه اخلاق كانتى كه وظيفه‏گراست; و انواع مختلف ديگر كه غايت‏گرا و يا نتيجه‏گرا هستند; كه در ميان آنها سودگرايى از قرن نوزدهم بيشتر در غرب نفوذ داشت. در نخستين ثلث قرن بيستم، فلسفه اخلاق در غرب بيشتر تحت‏سلطه مناقشه بين سودگرايان و كانتى‏ها بود، در حالى كه در سى سال اخير فلسفه اخلاق ارسطويى احيا شد. هر اردوگاه، طرفداران مخصوص به خود داشت كه مدعى بودند زندگى اخلاقى كاملا براساس نظريه خود آنها قابل توصيف است، ولى همه آنها بيش از آن كه بتوانند ادعاى خود را ثابت كنند، در نشان دادن كاستيهاى نظريه‏هاى رقيب موفق بودند.

نظريه‏هاى كانتى و سودگرايى تلاشى ناموفق براى توجيه اخلاق به ميراث مانده از مسيحيت هستند; زيرا ويژگى غايت‏گرايانه از احكام اخلاقى با رد فلسفه ارسطويى از بين رفت و ويژگى مطلق احكام اخلاقى به عنوان ابزار قانون الهى نيز با رشد پروتستانى سكولار از بين رفت. در سال ۱۹۵۸ فيلسوفى انگليسى به نام اليزابت انسكم، (Elizabeth Anscombe) اخلاق فضيلت‏گرايى را در جهان معاصر احيا كرد كه تلاشى بود براى به وجود آوردن نوعى اخلاق براى جامعه كه در آن ديگر باور دينى جهت نمى‏دهد. او اين بصيرت را داشت كه با افول اعتقاد دينى، نيروى اخلاقى وظيفه و تكليف نمى‏تواند مقاومت كند; چه به وسيله ادعاى كانتى‏ها درباره عقل، و چه از راه تلاش سودگرايان كه سعى مى‏كنند اخلاق را بر پايه احوالات روان‏شناختى ناشى از ارضاى اميال نفسانى بنا كنند. ولى آنچه مورد توجه خانم انسكم قرار نگرفت، اين بود كه انگيزه كسب فضيلت اگر از بافت تفكر دينى كه همان زمينه فكرى‏اى است كه در اروپاى مسيحى پرورش يافت، حذف شود، به همان ميزان ضعيف مى‏شود.

ظاهرا هيچ يك از نظامهاى فلسفى اخلاقى نمى‏توانند كامل باشند، مگر آن كه به هر سه عنصر اخلاق، يعنى احكام اخلاقى، غايت انسان و فضيلت، توجه كافى مبذول نمايند. به علاوه، يك نظام آرمانى اخلاقى نبايد اين عناصر را جداگانه مورد توجه قرار دهد، بلكه بايد آنها را يكپارچه و هماهنگ كند.

اين كار به قدرى توان‏كاه است كه تعدادى از اخلاقيون متاخر اين ديدگاه را مطرح كرده‏اند كه هيچ يك از نظريه‏هاى اخلاقى نمى‏تواند صحيح باشد. گاهى اين نظريه را «نظريه هيچ نظريه‏اى‏»، (no-theory theory) مى‏نامند. بدون شك اين مساله كه آيا راهنمايى اخلاقى دين را بايد يك نظريه محسوب كنيم، قابل بحث است و من اين موضوع را در پاسخ سؤال بعد مطرح مى‏كنم. ولى بدون توجه به اين نكته كه آيا هدايت اخلاقى دين، نظريه محسوب مى‏شود يا خير، خوشبختانه نيازى به ساختن نظريه اخلاقى براى دستيابى به هدايت‏يكپارچه در سه حوزه اخلاقى مذكور، يعنى مفاهيم، اهداف و فضايل نداريم. خداوند شريعت را به انسان وحى كرد; غايت مناسب انسان را توصيف كرد; و فضايل اخلاقى را در زندگى پيامبران و امامان(ع) به ما نشان داد. پس آنچه در اخلاق اسلامى مى‏يابيم ديدگاهى است آميخته به زندگى اخلاقى، كه در آن شريعت، غايت و فضيلت‏به طور هماهنگ يكپارچه شده و بر پايه مفاهيم عنايت الهى، ماهيت و غايت انسان استوار است و از روان‏شناسى دينى پيچيده‏اى از عشق و تقوا سرچشمه مى‏گيرد.

البته از اين نكته نمى‏توان به اين نتيجه رسيد كه در رشته اخلاق دينى لازم نيست هيچ كارى انجام دهيم. پيروى از هدايت الهى و درك اين نكته كه چگونه اين عناصر مختلف بايد تعين يافته و به هم مرتبط شوند، نياز به معرفت كامل علوم مختلف اسلامى دارد. به وسيله فقه و اصول، شريعت را مى‏شناسيم، و با انسان‏شناسى اسلامى غايت انسان را درك مى‏كنيم. در انسان‏شناسى اسلامى نيز، مانند فقه و اصول، بايد از علوم تفسير و حديث‏بهره بگيريم، و بالاخره فضيلت موضوع خاص تحقيقات عرفاى اسلام بوده كه مخصوصا به سير و سلوك براى كسب فضيلت علاقه‏مند بودند. اين تحقيقات موجب به وجود آمدن نوع خاصى از ادبيات اسلامى شد كه يكى از نمونه‏هاى خوب آن كتاب «مصباح الشريعه‏» است كه برخى آن را به امام ششم(ع) منسوب مى‏كنند.

۴

نقدونظر:آيا مى‏توان از متون مقدس دينى و مذهبى يك نظام اخلاقى استخراج كرد؟ اگر بلى، نظرپردازى در باب موضوعات و مسائل اخلاقى و، به عبارت ديگر، ورود به حوزه فلسفه اخلاق براى متدينان چه ضرورت و حتى چه فايده‏اى دارد؟

لگنهاوزن:در اينجا بايد ديد منظور از «نظام‏» چيست؟ چون بخش دوم اين سؤال به فلسفه اشاره مى‏كند، به نظر مى‏رسد كه مراد نظريه فلسفى اخلاق است. ولى نظام و نظريه فلسفى را نبايد خلط كرد. زيرا بسيارى از نظامها فلسفى نيستند، مانند نظامهاى عضوى، اقتصادى، هضم غذا، ممد حافظه و نظامهاى كيهانى. براى ساختن اين گونه نظامها مى‏توان از نظريه استفاده كرد، ولى وجود چنين نظامهايى مستلزم وجود نظريه درباره آنها نيست.

برخى از فلاسفه اخلاق متاخر در غرب مطرح مى‏كنند كه هيچ نظريه‏فلسفى‏اى براى تبيين و تنظيم ارتباط همه جنبه‏هاى زندگى اخلاقى‏كفايت نمى‏كند. شايد بهترين بحثها را در اين زمينه بتوان در كتاب Ethics and the Limits of Philosophy اثر برنارد ويليامز يافت. ولى در اين زمينه كتابها و مقالات جالب ديگرى نيز يافت مى‏شود.

ضد نظريه‏اى‏ها (يعنى كسانى كه قائل به وجود نظريه نيستند) مى‏گويند كه ضمن اين كه برخى از جنبه‏هاى اخلاق را مى‏توان در قالب مجموعه‏هاى قوانين و احكام ريخت، ولى هميشه ته‏مانده‏هايى پيدا مى‏شوند كه نمى‏توان آنها را صورت‏بندى كرد. براى مثال، ما بايد شجاع باشيم. براساس اين قانون مى‏توان گفت كه نبايد در جنگ از دست دشمن گريخت، مگر آن كه بخواهيم براى حمله مجدد به نيروهاى خودى بپيونديم و يا هدف استراتژيك ديگرى داشته باشيم. ولى هيچ مجموعه قانونى نمى‏تواند تعريف درستى از شجاعت‏به دست دهد، تا حدى كه بتوان گفت هر كس كه اين قوانين را رعايت كند داراى شجاعت است. موقعيتهاى مختلف مقتضى واكنشهاى متفاوت از سوى كسى است كه داراى شجاعت است; به طورى كه قابل پيش‏بينى نمى‏تواند باشد.

ثانيا، استدلال مى‏كنند كه بسيارى از ارزشها و هنجارهاى اخلاقى ذاتا مبهم هستند و به خاطر اين ابهام نمى‏توان آنها را به شكل يك نظريه تدوين و تنظيم كرد.

دليل ديگرى كه براى اثبات محال بودن يك نظريه اخلاقى جامع ارائه مى‏كنند، وجود دوراهيهاى اخلاقى، (moral dilemmas) است. گاهى به نظر مى‏رسد كه احكام اخلاقى، ما را در جهت مقابل هم مى‏كشند. براى نمونه، ما نبايد ديگران را ناراحت كنيم و نيز نبايد دروغ بگوييم. ولى گاهى هيچ راهى، جز دروغ گفتن، براى پرهيز از رنجاندن ديگران وجود ندارد. در اين موقعيت‏بايد ارزشيابى كرد و ديد كدام راه از هميت‏بيشترى برخوردار است. اگر دروغ اهميت ندارد ولى رنجاندن ديگران خيلى مهم است، اخلاق اجازه مى‏دهد كه دروغ بگوييم. ولى اگر آزار ديگران خيلى جدى نيست و از سوى ديگر، دروغ هم تا حدى مهم باشد، اخلاق اين آزار و رنجش ديگران را مجاز مى‏داند. هيچ راهى براى صورت‏بندى يك قانون دقيق براى ارزشيابى و مقايسه اهميت مقتضيات مختلف اخلاقى در شرايط خاص وجود ندارد. بنابراين جنبه‏اى از اخلاق وجود دارد كه نتوان به صورت يك نظريه تنظيم كرد.

اگر به موضوعات فلسفه اخلاق كه نظريه‏هاى مختلفى بر محور آنها تبيين شده توجه كنيم، مى‏بينيم كه درباره بسيارى از آنها در منابع دينى بحثى به ميان نيامده است; مانند موضوع رئاليسم اخلاقى. از نظر رئاليست‏هاى اخلاقى توصيف كامل اقعيت‏بايد شامل واقعيتهاى اخلاقى باشد. نظريه‏هاى اخلاقى دينى را كه مبتنى بر قرآن و احاديث هستند مى‏توان طورى صورت‏بندى كرد كه با تقريرهاى مختلف رئاليسم اخلاقى سازگار بشوند، همچنين مى‏توان نظريه‏هاى ديگرى تبيين كرد كه مبتنى بر همان منابع باشند و با يك فلسفه غير رئاليستى سازگار باشند. تفكر و ارزشيابى عقلانى مى‏تواند ما را به اين نتيجه برساند كه يكى از اين نظريه‏ها بيشتر با ادعاهاى دينى سازگارى دارد. ولى اين امر نبايد يك استنتاج ساده از منابع دينى محسوب شود. به علاوه، مى‏توان نظريه‏هاى دينى اخلاقى‏اى تبيين كرد كه اين موضوع را مورد بررسى قرار نمى‏دهد.

از سوى ديگر، حتى اگر تبيين نظريه فلسفى كامل و جامع براى اخلاق دينى ميسر نباشد، اين امر بدان معنى نيست كه مباحث فلسفى اخلاق دينى بى‏ثمر است. در بحثهاى فلسفى مسائل جالبى مطرح مى‏شود و پاسخ به آنها موجب تعميق فهم و بصيرت مى‏شود. مباحثى كه درباره فلسفه اخلاق در غرب مطرح مى‏شود غالبا مشابه همان مسائلى است كه در علوم اسلامى مطرح مى‏شود. اين امر نشان‏دهنده آن است كه فلسفه اخلاق غرب با فهم دين ارتباط دارد و مى‏تواند زمينه مساعدى براى بررسيهاى تطبيقى باشد. دانشمندان مسلمان اگرچه به انجام چنين تحقيقات تطبيقى مبادرت كرده‏اند، ولى بسيارى از سنتهاى ديگر تفكر فلسفى درباره مسائل اخلاق از توجه آنها به دور مانده است. براى نمونه مى‏توان از سنت‏چينى نام برد كه على‏رغم حديث «اطلبوا العلم ولو بالصين‏»(رجوع كنيد به فيض كاشانى، محجة‏البيضا، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ۱۴۱۵ق، ج‏۱، ص‏۲۱) گنج آن هنوز از سوى مسلمانان مستور مانده است.

۵

نقدونظر: آيا دين با نسبيت‏گرايى و كثرت‏گرايى اخلاقى موافقت دارد يا نه؟ به چه بيان؟ و چرا؟

لگنهاوزن :براى پاسخ به اين سؤال بايد فهم درستى از نسبيت‏گرايى و كثرت‏گرايى اخلاقى داشته باشيم. نويسندگان مختلف درباره اين اصطلاحات تعاريف مختلفى ارائه كرده‏اند. و مشكل نخواهد بود اگر آنها را طورى تعريف كنيم كه با تعاليم دينى سازگار نباشند. جالب‏تر خواهد شد اگر بررسى كنيم كه چه نوع نسبيت‏گرايى و كثرت‏گرايى اخلاقى مى‏تواند با تعاليم دينى سازگارى داشته باشد.

نسبيت‏گرايى را غالبا به سه نوع توصيفى، معرفت‏شناختى و هنجارى تقسيم مى‏كنند (مقاله «نسبيت اخلاقى‏» را از ديويد ونگ در دايرة‏المعارف اخلاق ببينيد). نسبيت‏گرايى توصيفى صرفا ادعا مى‏كند كه در جوامع مختلف، احكام اخلاقى متفاوتى وجود دارد; مفاهيم مختلفى از فضيلت در آنها يافت مى‏شود و به ايده‏آل‏هاى مختلفى بها مى‏دهند. درباره اين امر اختلاف نظر زيادى وجود ندارد، ولى درباره قلمرو اين اختلافات چرا. آيا مى‏شود دو جامعه مختلف وجود داشته باشد كه هيچ عنصر مشتركى براى اخلاق نداشته باشند؟ آيا طبيعت‏بشر و يا طبيعت زندگى اجتماعى او مستلزم وجود برخى از ويژگيهاى اساسى اخلاق است؟ شايد بتوان دليلى براى وجود ويژگيهاى مشترك در وجدان اخلاقى انسان، بر اين اساس كه دين ذاتا براى انسان جذاب است، ارائه داد.

نسبيت‏گرايى هنجارى مدعى است كه نبايد درباره اخلاق ديگران حكم داد. اين نظريه در افراطى‏ترين شكل خود ادعا مى‏كند كه نبايد درباره ارزش اخلاقى كارها، باورها، خصوصيات و ارزشهاى افراد داورى كرد. گرچه اين صورت افراطى نسبيت‏گرايى هنجارى چندان قابل قبول نيست و در ميان فلاسفه معاصر بسيار كم هستند كه حاضر به دفاع از آن باشند، ولى چيزى شبيه آن در ميان بسيارى از جوانان غرب رايج است. به نظر مى‏رسد اين گروه اشتباه مى‏كنند كه آن را ناشى از نسبيت‏گرايى توصيفى مى‏پندارند. اين نسبيت‏گرايى هنجارى تمايل خطرناكى است; زيرا براحتى مى‏توان از آن، چونان عذرى براى قصور در وظيفه مبارزه با ظلم و منكرات استفاده كرد. از نظر منطقى نيز اين ديدگاه خود را ابطال مى‏كند; زيرا كسانى كه اين ديدگاه را قبول مى‏كنند حكم و داورى درباره ديگران را ناصحيح مى‏دانند، در حالى كه غلط پنداشتن چيزى خود، به گونه‏اى داورى محسوب مى‏شود. پس براى پرهيز از تناقض بايد خود را بر خطا بدانند.

افراطى‏ترين شكل انكار نسبيت‏گرايى هنجارى بر اين باور است كه خود داورى اخلاقى نسبت‏به هر عمل، باور، آرمان و ويژگى هر شخص و هر گروهى فى‏نفسه مناسب است. ظاهرا دين اين عقيده افراطى را محكوم مى‏كند. زيرا از نظر دين جنبه‏هايى از زندگى اخلاقى فرد وجود دارد كه مربوط به رابطه بين او و خدايش است و ارزشهاى اخلاقى بدانها وابسته است.

اگر هر دو قول افراطى و تفريطى درباره نسبيت‏گرايى هنجارى را رد كنيم، نظريه صحيح بايد بين آنها قرار داشته باشد. به سخن ديگر، ظاهرا قول درست‏بايد اين باشد كه داورى درباره ديگران در برخى از موارد بجا و در برخى ديگر نابجاست. براى تشخيص اين دو، از يكديگر، دقيقا از چه ملاكهايى بايد استفاده كرد؟ اين كار، در صورت امكان، به بحث و تفكر بسيارى نياز دارد كه در اينجا مهلت پرداختن به آنها وجود ندارد.

نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى مدعى است كه حقيقت اخلاقى وابسته به حالات شناختى فاعل آن است. يعنى حقيقت اخلاقى به شيوه‏هاى تفكر افراد، باورها و دانسته‏هاى آنها وابسته است. گاهى اين نظريه را با سوبجكتيويسم اخلاقى، (moral subjectivism) اشتباه مى‏گيرند. طبق نظريه سوبجكتيويسم اخلاقى، هيچ واقعيت عينى اخلاقى مبتنى بر صدق اخلاقى وجود ندارد. اين نظريه مى‏تواند فردى و يا اجتماعى باشد. قائلان به سوبجكتيويسم اظهار مى‏كنند كه آنچه درست، خير و يا فضيلت محسوب مى‏شود، همان چيزى است كه فاعل و يا جامعه آن را آن گونه مى‏پندارد.

بسيارى از قائلان به نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى، سوبجكتيويست نيز هستند، در حالى كه مى‏شود سوبجكتيويسم را رد كرد، و در همان حال، به نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى معتقد بود. براى نمونه، كسى مى‏تواند بگويد كه خوب و بد مانند راست و چپ است; آنچه در سمت راست است‏بستگى به موقعيت ما دارد، ولى با توجه به وضعيت ما نسبت‏به آن چيز، اين كه شى‏ء در سمت راست ما باشد، خود يك واقعيت عينى است. اين كه شيئى در سمت راست‏باشد يا چپ، ربطى به اين قضيه ندارد كه اعتقاد داشته باشيم كه آن شى‏ء در سمت راست است‏يا چپ.

همچنين يك مؤمن مذهبى مى‏تواند اين مساله را مطرح كند كه، اختلافاتى در احكام اخلاقى پيامبران مختلف در جوامع متعلق به آنها وجود دارد، به طورى كه آنچه درست و يا غلط است‏بستگى به اين دارد كه شخص از فرمان كدام پيامبر متابعت مى‏كند، و چنين امرى به نوبه خود به احوالات شناختى فرد بستگى دارد. ولى اين بدان معنى نيست كه هر كسى را كه اعتقاد دارد بايد شريعت‏حضرت ابراهيم(ع) را رعايت كرد، بر صواب بدانيم. وقتى شريعتى به وسيله پيامبر جديدى جايگزين شريعت پيامبر پيشين مى‏شود، واجب است كه شريعت او را رعايت كنيم. بنابراين در اينجا نوع جالبى از نسبيت‏گرايى معرفت‏شناسى اخلاقى وجود دارد كه به نظر مى‏رسد با اعتقاد دينى سازگارى بيشترى داشته باشد.

يك برهان منطقى زيبا مبين جنبه ديگرى است كه در آن اعتقاد دينى با نوعى نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى سازگار است، و آن به اهميت نيت مربوط مى‏شود. نيت فاعل حالتى معرفت‏شناختى است. اين كه فعلى از نظر فاعل درست و يا نادرست‏باشد، براساس اصول دين بستگى به نيت فاعل دارد. پس بر پايه اصول دين، اين كه عملى از نظر فاعل صحيح و يا ناصحيح باشد، به احوال معرفت‏شناختى او وابسته است و اين تعريف نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى است. آنچه درباره اين نوع نسبيت‏گرايى اخلاقى جالب توجه است اين است كه با نوعى مطلق‏گرايى اخلاقى نيز سازگار است. زيرا مى‏توان ادعا كرد كه تغيير نيت در يك موقعيت‏خاص صرفا در صورتى مى‏تواند براى تغيير حكم و داورى درباره فعل كافى باشد، كه تغيير نيت ناشى از اشتباه در باور يا نقص اخلاقى مربوط به فعل باشد. در اين صورت مى‏توان حساب كرد كه يك فعل مطلقا درست است‏يا خير، با اين فرض كه فاعل نسبت‏به آن فعل هيچ باور اشتباه و يا نقص اخلاقى ديگر نداشته باشد.

بسياى از انواع ديگر نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى اخلاقى و اقوال مربوط به آن وجود دارد كه مسائل جالب توجهى مى‏توان درباره سازگارى آنها با تعاليم دينى مطرح كرد كه در اين مقال نمى‏گنجد. آنچه از اهميت‏برخوردار است آگاه بودن به تفاوتهاى آنهاست. نويسندگان بسيارى هستند كه موضوعات را با هم خلط مى‏كنند; زيرا ديدگاه مربوط به پروتاگوراس را ميزان همه انواع نسبيت‏گرايى مى‏دانند(پروتاگوراس سوفيست‏يونان باستان كه به خاطر گفتن اين جمله كه انسان ميزان همه چيز است مشهور شد.). گرچه بسيارى از فيلسوفان از نوعى نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى اخلاقى حمايت مى‏كنند، بنده هيچ فيلسوفى را نمى‏شناسم كه امروزه مدعى باشد كه قضيه x خوب است‏با قضيه اعتقاد به اين كه x خوب است، برابر است. يكى از رايج‏ترين مغالطه‏هايى كه در مباحث نسبيت‏گرايى به وجود مى‏آيد، خلط انواع مختلف نسبيت‏گرايى است. اين مغالطه، هم از سوى كسانى كه از نسبيت‏گرايى حمايت مى‏كنند صورت مى‏گيرد و هم از سوى كسانى كه آن را رد مى‏كنند. اساس بحثهايى كه مربوط به يك نوع نسبيت‏گرايى است، به غلط، به انواع ديگر تعميم داده مى‏شود.

علاوه بر تفاوتهايى كه ميان انواع نسبيت‏گرايى مطرح شد، مى‏توان آن را براساس اين نكته كه نظريه نسبيت‏گرايى اخلاقى به چه كسانى اطلاق مى‏شود تقسيم كرد. ممكن است گفته شود كه صدق اخلاقى وابسته به باورها و نگرشهاى فرد و يا گروه است، يا به باورها و يا نگرشهاى گروههايى كه داراى شرايط مختلف هستند و يا از طبقات خاصى از افراد هستند وابسته است. براى مثال، گاهى گفته مى‏شود كه صدق اخلاقى به ملاكهاى اخلاقى‏اى وابسته است كه در زبان اخلاقى كسانى كه از آن زبان استفاده مى‏كنند متحقق مى‏شود. براساس اين نظرگاه، احوال معرفت‏شناختى افراد براى تعيين صدق اخلاقى كافى نيست، مگر آن كه براى خود يك جامعه زبانى درست كنند.

غير معمول نيست، اگر افرادى مذهبى پيدا كنيم كه به نوعى نسبيت گرايى اخلاقى كه محدود به فرد خاص و يا گروه خاصى از افراد است معتقد باشند. براى مثال، برخى مى‏گويند چيزى درست است كه مورد پسند مولا باشد. لازم نيست اين را نسبيت گرايى بدانيم; زيرا از اين گفته برمى‏آيد كه آنچه حق است‏بايد به وسيله آنچه مورد پسند مولاست ارزيابى شود. ولى اگر گفته شود كه راستى وابسته به رضايت و پسند مولاست، نوعى نسبيت‏گرايى به وجود مى‏آيد. اشتباهات بسيارى در فلسفه رخ مى‏دهد. بخاطر اينكه بين شيوه دانستن اين كه چيزى چنين است و دليل اينكه آن چيز چنين است، خلط مى‏شود. اين مثال مبين اين امر است كه ارتباط بين احوال معرفت‏شناسى مربوط و ارزشيابى اخلاقى مورد بحث اهميت دارد. شايد نوع ديگرى از نسبيت‏گرايى مطرح شود كه در آن احوال معرفت‏شناختى به طور كامل معلوم نكند كه چه چيز صحيح است و چه چيز ناصحيح، در حالى كه اين احوال در اين موضوع بسيار تاثير دارد.

متغير ديگرى كه براساس آن انواع نسبيت‏گرايى از يكديگر متمايز مى‏شوند، مربوط به انواع صدق اخلاقى است كه گفته مى‏شود به احوال‏معرفت‏شناختى ربط دارد. براى مثال، اشاعره به لحاظ سوبجكتيويسم الهى‏شان در اخلاق، كه براساس آن داورى اخلاقى كاملابه اراده الهى بستگى دارد، بدنام شده‏اند. چنين ديدگاههايى را divine command theories of ethics (نظريه‏هاى اخلاقى مبتنى بر حكم خدا) مى‏نامند. رابرت ام. ادمز يكى از انواع محدود اين نظريه‏ها را مطرح كرده است. او ادعا مى‏كند كه گزاره‏هاى اخلاقى «چه بايد كرد؟» به اراده الهى بستگى دارد، ولى گزاره‏هاى اخلاقى «چه چيز خوب است و چه چيز عادلانه است‏» به اراده او بستگى ندارد. از نظر ادمز منشا الزام اخلاقى، مبين حاكميت‏يك خداى خوب و عادل است. )... اهميت چنين نظرگاهى، به عنوان يكى از صورتهاى نسبيت‏گرايى، زمانى معلوم مى‏شود كه توجه داشته باشيم كه يك خداى خوب و عادل نمى‏تواند به هر كارى امر كند، بايد تا حدى رهايى از قيد نسبت‏به آنچه مى‏تواند فرمان دهد وجود داشته باشد. شايد واقعيتهاى اخلاقى، براى تعيين هر آنچه لازمه يك شريعت است كافى نباشد، بنابراين خداوند با حكم خود اين جاى خالى را براى ايجاد يك نظام اخلاقى مؤثر پر مى‏كند. چون خداوند عادل است نمى‏تواند امر به دروغ‏گويى كند، ولى شايد مى‏توانست دستور بدهد كه از مسواك استفاده كنيم و شايد مى‏توانست ازدواج با عمه‏زاده و يا عموزاده را ممنوع كند.

اين نكته‏ها و مثالها مبين اين امر است كه در چارچوب نسبيت‏گرايى اخلاقى معرفت‏شناختى، تا چه حد مى‏تواند تفاوت آراء وجود داشته باشد; نظريه‏اى كه مى‏تواند و يا نمى‏تواند به نظريه‏اى عام‏تر درباره نسبيت‏گرايى معرفت‏شناختى در رشته‏هاى ديگرى غير از اخلاق ارتباط داشته باشد. شايد كسى ادعا كند كه برخى از حقايق اخلاقى، مطلق و برخى ديگر نسبت‏به احوال معرفت‏شناختى مخلوقات و يا اراده الهى، نسبى هستند. نوع وابستگى حقايق اخلاقى نسبت‏به احوال معرفت‏شناختى مى‏تواند از تعين كامل تا تاثيرى ضعيف‏تر متفاوت باشد. شايد برخى از حقايق اخلاقى به انحاى مختلف به احوال معرفت‏شناختى افراد و يا گروههاى متفاوت بستگى داشته باشد. در واقع شايد حقيقت اخلاقى يك امر كاملا پيچيده باشد.

پيش از آن كه به بحث نسبيت‏گرايى خاتمه دهم، ذكر دليل بسيار رايجى درباره نسبيت‏گرايى قابل توجه است. غالبا گفته مى‏شود كه هيچ ديدگاه بيطرفى وجود ندارد كه بتوان با آن رقباى اخلاقى را ارزشيابى كرد. گاهى اين ادعا درباره همه حقايق، چه اخلاقى و چه غير اخلاقى، مطرح مى‏شود.

از اين ادعا كه همه روشهاى ارزشيابى هوادار سوبجكتيويسم هستند، اين مغالطه برمى‏آيد كه هيچ حقيقت عينى درباره اخلاق وجود ندارد و همه قضاياى اخلاقى به خاطر صدقشان وابسته به احوال معرفت‏شناختى كسانى هستند كه آنها را ارزشيابى مى‏كنند. اين گونه استدلال معتبر نيست. زيرا از اين مقدمه كه به واقعيت صرفا مى‏توان با ديدى خاص نگاه كرد، نمى‏توان به اين نتيجه رسيد كه خود واقعيت عينيت ندارد. اين حقيقت كه كسى نمى‏تواند از ديدگاه شخصى خود چشم بپوشد، به اين نتيجه منتهى نمى‏شود كه همه ديدگاهها به يك اندازه معتبر هستند; و نيز هيچ ادعايى را درباره طول و عرض نمى‏توان بدون اندازه‏گيرى ارزشيابى كرد. ولى نبايد پنداشت كه طول و عرض به اندازه‏گيرى وابسته هستند، چه رسد به اين كه همه روشهاى اندازه‏گيرى را برابر بدانيم.)...و اما پلوراليسم (كثرت‏گرايى) اخلاقى، موضوعى كه در سالهاى اخير توجه افراد بسيارى را به خود معطوف كرده است. پلوراليسم اخلاقى نيز مانند نسبيت‏گرايى انواع بسيار دارد. پلوراليسم اخلاقى را نبايد با پلوراليسم مابعدالطبيعه‏اى كه ويليام جيمز مدافع آن بود و يا پلوراليسم دينى‏اى كه جان هيك آن را مطرح كرد اشتباه بگيريم. در فلسفه اخلاق، معمولا پلوراليست‏ها ادعا مى‏كنند كه مى‏توان به طور صحيح از انواع ايده‏آل‏ها تبعيت كرد و اين كه اين ايده‏آل‏ها را نمى‏توان با هم وفق داد، يعنى فقط مى‏توان يكى از آنها را با رها كردن ديگران دنبال كرد. گاهى اين پلوراليسم ارزشى را به عنوان تعارض بين ارزشهاى اخلاقى و غير اخلاقى مطرح مى‏كنند، در حالى كه برخى ديگر مدافع كثرت ارزشهاى اخلاقى غير قابل جمع هستند. گاهى پلوراليسم اخلاقى به عنوان ديدگاهى به شمار مى‏رود كه داراى قلمروهاى متفاوت است و هر قلمروى اصول اخلاقى متفاوت و يا ملاحظات مخصوص به خود را داراست. اسلام به وضوح نوعى پلوراليسم اخلاقى محدود را براساس تفاوتهاى جنسى مى‏پذيرد. شجاعت و عفت از فضايلى محسوب مى‏شوند كه كسب آن هم براى زنان و هم براى مردان الزامى است، ولى براى زنان فت‏بر شجاعت تقدم دارد و براى مردان شجاعت مقدم بر عفت است.

امروزه غالب كسانى كه مدافع پلوراليسم اخلاقى هستند، نوعى پلوراليسم را مطرح مى‏كنند كه فراتر از آن چيزى است كه اسلام مطرح كرده است. اين گروه ادعا مى‏كنند كه ايده‏آل‏هاى اخلاقى بسيار متفاوت هستند و هيچ يك برتر از ديگرى نيست. بدنام‏ترين ديدگاه مربوط به خانم سوزان ولف است كه در مقاله‏اى با عنوان [ Moral Saints ] (قديسهاى اخلاقى) مطرح شده است. در اين مقاله او ادعا مى‏كند كه ايده‏آل غير اخلاقى كارشناسى در امور شراب، توجيهى است‏براى غفلت در كار اخلاقى. به سخن ديگر، نظر او اين است كه رفتن به دنبال اهداف غير اخلاقى قابل توجيه است، در صورتى كه نتوانيم كارهاى اخلاقى بكنيم.

بنابراين، تلاش براى اثبات اين نكته كه نسبيت‏گرايى اخلاقى و يا پلوراليسم اخلاقى مطلقا صادق و يا كاذب است، ناشى از اين است كه امور مختلف را با هم خلط كرده و يا نسبت‏به آنها بى‏دقت‏بوده‏ايم. به جاى اين كه درباره چنين موضوعاتى به طور عام و مبهم بحث كنيم، بهتر است كه اين ادعاها را از زبان نمايندگان آنها در متون مخصوص خودشان بخوانيم. انواعى از نسبيت‏گرايى اخلاقى وجود دارد كه به نظر مى‏رسد اسلام بدانها متمايل است و انواع ديگرى كه اسلام بايد با قوت آنها را انكار كند. مطالعه فلسفه اخلاق مى‏تواند كمك مؤثرى در تشخيص آنها از يكديگر باشد.

۶

نقدونظر: آيا دين فقط زندگى مطلوب اخلاقى را تصوير مى كند يا، افزون بر آن، شيوه‏هاى عملى رسيدن به وضع مطلوب را نيز نشان مى دهد؟

لگنهاوزن: يكى از اشكالاتى كه در جوامع مذهبى ايران با آن برخورد كردم، ناشى از اين امر است كه به خطا گمان مى‏كنند كه كار عملى لازم براى زندگى اخلاقى، منحصر به عرفا و علما و انديشمندان بزرگى است كه كتابهاى قطور مى‏نويسند، در حالى كه تهذيب نفس را بايد وظيفه همه مؤمنان بدانيم. داشتن حالى كه در آن حال، همه چيز را نشانه خدا بدانيم چيزى جز ايمان و توجه نمى‏خواهد، ولى لازمه رسيدن به وراى اين نكته، يعنى جايى كه آثار سير و سلوك در كسب فضيلت‏خود را متجلى كند، شركت در جهاد اكبر را مى‏طلبد. هر كس مجاز است در اين مجاهده شركت كند، حتى كسانى كه سواد ندارند، به شرطى كه ايمان و تقوا داشته باشند و به اولياى خدا متوسل شوند، چنانكه در صلوات مى‏بينيم (اللهم صل على محمد وآل محمد).

زندگى اخلاقى مطلوب دين در زندگى پيامبران و امامان(ع) نمود پيدا مى‏كند. باقى اخلاق دينى، احكام دينى، و سير و سلوك، روشهاى عملى براى نيل به اين گونه زندگى مطلوب به تفصيل ارائه مى‏دهند. البته خود ما انتظار نداريم كه به اوج نيكى اخلاقى برسيم و اين به خاطر نقص خودمان است نه نقص دستورات دينى. رعايت دستورات هدايت الهى قطعا موجب تحول اخلاقى خواهد شد. توان و همت‏براى تن دادن به متابعت كامل، على‏رغم وسوسه شيطانى كه به صورتهاى گوناگون همواره از نفس اماره سرچشمه مى‏گيرد، نياز به يارى الهى دارد. خواندن دستورات دينى از كتابهاى دينى، حتى از قرآن و احاديث، براى ايجاد تحول اخلاقى واقعى بسنده نيست. بالاخره بايد به اين دستورات جامه عمل پوشاند و ما به تنهايى نمى‏توانيم موفق بشويم. بايد از اهل‏بيت(ع) بياموزيم; كه يكى از بهترين روشهاى عملى كسب فضيلت هم‏نشينى با كسانى است كه خصال نيكو دارند. قال الامام السجاد(ع): مجالس الصالحين داعية الى الصلاح (بحارالانوار، ۷۸/۱۴۱).

در تعاليم شيعه مى‏بينيم كه روشهاى عملى رشد اخلاق، هم در فرد و هم در جامعه، پيوند محكمى با مفهوم ولايت دارد. در نظر بگيريد اخلاق بد ابولهب، معاويه، يزيد و پيروان آنها را كه تازه با انكار ولايت نيز همراه باشد. آثار اخلاق نيك و فضيلت را، كه نتيجه ولايت و اجابت آن است، مى‏توان در دشت‏خونين كربلا ديد.

عمل ديگرى كه براى رشد اخلاقى توصيه شده، يادآورى مرگ است و چه مرگى بهتر از آن، كه در كربلا رخ داد. وقتى كه درباره اين مرگ تامل مى‏كنيم و اين مساله را در نظر مى‏گيريم كه خود ما هم در روند مردن هستيم، يعنى وقتى با واقعيت مرگ زودرس خود مواجه مى‏شويم و آن را با شهادت امام حسين(ع) در كربلا مقايسه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه امور دنيوى‏اى كه ما را به خود مشغول كرده پوچ است و آنچه نهايتا ارزشمند قلمداد خواهد شد واگذارى هر چيز حتى جان‏مان به خداوند است. وقتى كه دستان مرگ را در پيش روى خود گشوده مى‏بينيم و تصور مى‏كنيم كه چگونه اين دستها، با محبت، امام حسين(ع) را در آغوش كشيدند، اشتياق ما به فريبندگى پول، قدرت و لذتهاى دنيوى بتدريج كم‏رنگ شده، با نور ذكر خدا جايگزين مى‏شود.

در زندگى و شهادت امام حسين(ع) مى‏بينيم كه چگونه با فكر و ذكر حق تعالى، آلودگى نفس پست زدوده مى‏شود تا عشق و محبت الهى كه، به حق، انگيزه نيكى اخلاقى است هويدا شود.

۷

نقدونظر: آيا اخلاق غير دينى، (secular) ممكن است‏يا نه؟ اگر بلى، اخلاق دينى چه وجه (يا وجوه) رجحانى بر اخلاق غير دينى دارد؟ آيا اخلاق غير دينى هيچ وجه رجحانى بر اخلاق دينى ندارد؟

لگنهاوزن: در پاسخ به سؤال نخست‏خاطرنشان كرديم كه وقتى صحبت از اخلاق به ميان مى‏آيد منظور يا احكام ارزشى ايده‏آل و فضيلتهاى حقيقى ناشى از برخورد جدلى ما با دين است، و يا احكام ارزشى ايده‏آل و فضيلتهاى حقيقى رايج در جامعه و يا افراد مراد است. پس وقتى كه پرسش مى‏شود كه آيا اخلاق سكولار ممكن است‏يا نه، اگر مراد اخلاق در معناى عام باشد پاسخ واضح است، دست‏كم از جنبه اجتماعى در طول تاريخ بشريت‏حتى يك نمونه منفرد از يك جامعه نمى‏توان پيدا كرد كه در آن، هيچ راهى براى تمايز بين فضيلت و رذيلت، خوب و بد، حسن و قبح، و بايد و نبايد نبوده باشد.

وقتى درباره اخلاق سكولار بحث مى‏كنيم منظور ايده‏آل‏ها، ارزشها، اصول اخلاقى و مفهوم فضيلتهاى رايج در جوامع سكولار اروپاى غربى، آمريكاى شمالى، استراليا، نيوزيلند، شوروى سابق و كشورهاى كمونيستى فعلى مى‏باشد. بدون ترديد در همه اين جوامع اخلاق وجود دارد. در جوامع ليبرال لائيك غربى اخلاق ضعيف شده است. ضعف اخلاقى در اين گونه جوامع ناشى از تقسيم آنها به بخشهاى خصوصى و سازمانى است. در بخش اول، ارزشها دلبخواهى هستند و در بخش دوم، براساس ماهيت‏سازمانى تعيين مى‏شوند. در هيچ يك از اين دو بخش جايى براى بحث عقلانى درباره ارزشها وجود ندارد. جامعه از نظر سياسى نيز به دو گروه مدعيان آزادى شخصى و مدعيان اصالت زندگى دسته‏جمعى تقسيم مى‏شود; يعنى بين مدعيان بخش فردى و مدعيان بخش اجتماعى. وقتى ارزشها را يك امر سليقه‏اى تلقى مى‏كنند، بحثهاى معقول درباره كدام ارزش درست است، محال است. وقتى ارزشها محصول ساختار سازمانهايى هستند كه اهداف آنها (كه ناظر به سود و كارايى است) نمى‏تواند مورد پرسش قرار گيرد، تحقيقات عقلى و بررسيهاى اخلاقى در نطفه خفه مى‏شود. بنابراين، جريان پوياى تصديق و اصلاح در اخلاق دينى ناتمام مى‏ماند و در جوامع سكولار جريان نمى‏يابد و اگر هم جريان يابد بسيار محدود خواهد بود و نيز وقتى كه ارزشها محدود به سلايق شخصى و يا سازمانى شود، انگيزه براى سير و سلوك ضعيف مى‏شود. سير و سلوك در سازمان جايى ندارد، پس بايد آن را يك سرگرمى شخصى پنداشت. در جامعه سكولار براى حمايت از اين ايده كه فضيلت و بصيرت اخلاقى صرفا در سايه كار دشوار تهذيب نفس به دست مى‏آيد، هيچ زمينه فكرى‏اى وجود ندارد.

با وجود اين كه از نظر منطقى بعيد به نظر نمى‏رسد كه فرد و يا جامعه‏اى به واسطه وجدان اخلاقى و يا توان عقلى و يا خوش فكرى خود بتواند به ايده‏آل‏هاى اخلاقى برسد، به دلايلى كه ذكر كرديم اين امر غير محتمل به نظر مى‏رسد. تمدنهاى باستانى‏اى همچون يونان باستان و چين باستان على‏رغم عدم آشنايى‏شان با تعاليم پيامبران، ظاهرا به فهم اخلاق ايده‏آل نزديك شده بودند و دست‏كم قبول مى‏كردند كه كار درست در موقعيتى خاص از غايت طبيعى بشر تعين مى‏يابد و قوانين به وسيله عقل، هماهنگى اجتماعى و يا هماهنگى با طبيعت و يا تائو، (Tao) ،كه هيچ يك در تفكر مدرن سكولار جايى ندارد، تعيين مى‏شود. البته بعيد نيست كه فرض كنيم كه در اين فرهنگهاى سنتى نوعى هدايت الهى وجود داشته است، حتى اگر آن را هدايت الهى قلمداد نمى‏كرده‏اند.

۸

نقدونظر:آيا ماديت فلسفى لزوما به لااباليگرى و اباحيگرى اخلاقى مى انجامد؟ به چه بيان؟ و آيا لااباليگرى و اباحيگرى اخلاقى لزوما به ماديت فلسفى مى انجامد؟ به چه بيان؟ اگر هيچ‏يك از اين دو را مستلزم ديگرى نمى‏دانيد، كدام‏يك را به حال بشر مضرتر مى دانيد؟ چرا؟

لگنهاوزن: اگر اين سؤال را در سطح نظرى محض بدانيم، هيچ تلازمى در هيچ طرف وجود نخواهد داشت. مادى‏گرايانى هستند كه طبق ملاكهاى سخت اخلاقى زندگى مى‏كنند، و در مقابل، لااباليهايى هستند كه مادى‏گرايى را رد مى‏كنند. شاعر و فيلسوف رومى قبل از ميلاد لوكرتيوس (۹۹۵۴ق.م) در كتابش با عنوان De Rerum Natura فلسفه‏اى كاملا مادى مطرح كرد كه بر اساس آن در عالم هستى، چيزى جز اتم و خلا وجود ندارد. ولى روشى كه او براى زندگى انتخاب كرده بود، شيوه‏اى بود كه در آن ايده‏آل‏هاى اخلاقى قابل توجه بودند. مورد ديگر، آنارشيست روسى، پيتر كروپاتكين (۱۹۲۱-۱۸۴۲) است كه زندگى‏اى مملو از فداكارى و دگرخواهى داشت و حتى كتاب مهمى در زمينه اخلاق نوشت كه به چند زبان ترجمه شد، گرچه او نيز داراى ديدگاه مادى‏گرايى بود. ايده‏آل‏هاى اخلاقى حتى در ذهن كسانى مانند نيچه و ماركس كه از منكران اخلاق به شمار مى‏روند، جا دارد.

در حالى كه پيدا كردن نمونه‏هايى از افراد استثنايى كه ضمن دارا بودن ديدگاه فلسفى مادى‏گرايى، پيرو اصول اخلاقى نيز باشند مشكل نيست، طبيعى است كه در جامعه مذهبى، يعنى جايى كه اصول اخلاقى به تعاليم دينى وابسته است، ماترياليسم (ماده‏گرايى) را به عنوان انكار اخلاقيات تلقى كنيم. زيرا مادى‏گرايى تعاليم دينى را تكذيب مى‏كند. به همين دليل، انديشه «اگر خدا نباشد همه چيز مجاز مى‏شود» براى نويسنده روسى، داستايوسكى (۱۸۸۱-۱۸۲۱م) بسيار اهميت پيدا مى‏كند. و نيز مى‏توان توضيح داد كه چرا اين واقعيت كه بسيارى از آمريكايى‏ها على‏رغم دارا بودن ايمان مذهبى، اخلاقيات سنتى دين را رد مى‏كنند، از سوى كسانى كه در جوامع مذهبى سنتى زندگى مى‏كنند، اين گونه غير قابل درك مى‏شود.

سرچشمه فرسايش اخلاق دينى، نه در ماديت فلسفى، بلكه در ساختار جامعه مدرن ليبرال لائيك نهفته است. جوامع مدرن لائيك، بر اساس نظريه سياسى ليبرالى، نظام حقوقى پيچيده‏اى ايجاد كرده‏اند كه هدف آن حفظ آزادى فردى، و نتيجه آن توسعه قلمرو گمنامى براى زندگى شهروندان است. شهرى كردن و بى‏ثباتى نيز در به دست آمدن اين نتيجه مدخليت دارند. اخلاق و ارزشهاى اجتماعى دينى زمانى مؤثر واقع مى‏شوند كه اعمال انسان به وسيله كسانى كه با او ارزشهاى مذهبى مشترك دارند قابل مشاهده باشد، به طورى كه تخلف از احكام دينى و يا اخلاقى موجب احساس شرم شود. در جوامع مدرن مدنى، وقتى فاعل عملى را در پيش روى كسانى انجام مى‏دهد كه نسبت‏به او ناآشنا هستند، و يا هيچ پيش‏فرضى درباره آنها نسبت‏به تحسين و يا سرزنش اخلاقى ندارد، و با اين پيش‏فرض كه آنها هيچ گونه حقى براى دادن حكم اخلاقى ندارند، به دليل اين كه اخلاقيات يك امر خصوصى و شخصى حساب مى‏شود، فاعل گمنام مى‏شود. به خاطر آوريد داستان انگشتر گايچس را كه سقراط در كتاب دوم جمهورى افلاطون نقل كرده است. سقراط مى‏پرسد: آيا اگر كسى انگشتر سحرآميزى داشت كه مى‏توانست هر وقت كه اراده كند به وسيله آن نامرئى شود، چه كسى از هم‏بستر شدن با زن همسايه اجتناب مى‏كند؟

دين به ما مى‏آموزد كه حتى اگر بتوان از چشم ديگران پنهان ماند، از چشم خدا چيزى پنهان نمى‏ماند. حتى در آنجا كه از ديگران شرمى وجود ندارد، در پيشگاه خدا احساس جرم مى‏كنيم، در عين حال، آنجا كه گمنامى اجتماعى از رونق بيشترى برخوردار است وسوسه نيز گاهى غلبه مى‏كند، حتى بر كسانى كه خود را مذهبى مى‏دانند. وقتى گناه گمنامى رايج مى‏شود، بهانه‏تراشى و توجيه كردن شدت پيدا مى‏كند و وجدان اخلاقى بتدريج فرسوده مى‏شود. و سپس روندى به وجود مى‏آيد، درست نقطه مقابل آنچه در پاسخ به سؤال نخست گفتيم. زمانى كه نفاق محتواى اخلاقى دين را بربايد، پوسته ظاهرى دين و احساس كاذب معنويت، آخرين چيزى است كه واگذاشته خواهد شد و اين، نسبت‏به مادى‏گرايى فلسفى و لااباليگرى و اباحيگرى اخلاقى زيان‏آورتر است.

براى شناخت‏خطرهاى اخلاقى‏اى كه جوامع مدرن مسلمان با آنها مواجه هستند، لازم است كه با روان‏شناسى اخلاقى نفاق آشنا شويم. همواره، بزرگترين آسيبها از سوى نفاق به امت مسلمان وارد شده است. همه امامان معصوم(ع) به دست منافقان مسلمان به شهادت رسيده‏اند، و در زمان حاضر نيز ترور بسيارى از بزرگان انقلاب اسلامى ايران از سوى منافقان صورت گرفته است. صورت جديد خيانت عليه امت مسلمان، فرسايش اخلاق اسلامى از داخل جامعه اسلامى است. در جامعه سكولار غربى فرسايش اخلاقى به وسيله بسط قلمرو گمنامى، غلبه وسوسه شيطانى، و ديدگاه رايج‏خصوصى و شخصى بودن اخلاق رخ مى‏دهد، در حالى كه در جامعه اسلامى معاصر خطر گمنامى اجتماعى به حدى نيست كه در غرب وجود دارد. الحمدلله، انديشه خصوصى بودن دين نيز در جهان اسلام خيلى خريدار ندارد. نفاق در جهان اسلام با اين انديشه خطا وارد مى‏شود كه انسان در صورتى پيشرفت مى‏كند كه اخلاق اسلامى را ناديده بگيرد، خصوصا در موردحجاب، ارتباط بين زن و مرد و كنز ثروت حرام. معاويه نيز تصور مى‏كرد دولت اسلامى با الگو قرار دادن امپراتورى روم و ايران مى‏تواند به تمدن دست‏يابد. منافقان در صدد سوء استفاده از اسلام به نفع اهداف شيطانى و نفس اماره خود و نيز دستيابى به امور دنيوى هستند، در حالى كه مؤمنان واقعى در پى اين امر هستند كه همه چيز حتى جان خود را در راه خدمتگزارى به اسلام تقديم كنند.

خطر مادى‏گرايى فلسفى براى بشر خيلى جدى نيست، بويژه بعد از سقوط اتحاد جماهير شوروى و عدم پذيرش نسبت‏به مادى‏گرايى ديالكتيك كه در جهان امروز غالب شد. البته انواع ديگرى از ماديگرى و نظريه‏هاى فلسفى مربوط به آن در غرب وجود دارد، ولى بعيد مى‏دانم كه بتواند حمايت مردم را جلب نمايد. چيزى كه بيشتر براى مردم خطرناك است، تمايل آنها به سوى ملاكهاى اخلاقى‏اى است كه به عنوان شيوه‏هاى پيشرفت زندگى در سينماى غرب مى‏بينند; كه اين در واقع صرفا نمونه‏اى از ناكاميهاى عام‏تر براى درگير شدن با جهت‏گيريهاى اخلاقى مطرح شده از سوى دين است، كه به جاى آن به دنبال اغواگرى دنيوى هستند.

براى حسن ختام خوب است كه اندكى درباره دعاى امام خمينى(ره) بينديشيم:

بار خدايا كه قلوب اوليا را به نور محبت منور فرمودى و لسان عشاق جمال را از ما و من فرو بستى، و دست فرومايگان خود خواه را از دامن كبريايى كوتاه كردى، ما را از اين مستى غرور دنيا هشيار فرما، و از خواب سنگين طبيعت‏بيدار و حجابهاى غليظ و پرده‏هاى ضخيم خودپسندى و خودپرستى را به اشارتى پاره كن و ما را به محفل پاكان درگاه و مجلس قدس مخلصان خداخواه بار ده; و اين ديوسيرتى و زشتخويى و درشتگويى و خودآرايى و كج‏نمايى را از ما بر كنار فرما و حركات و سكنات و افعال و اعمال و اول و آخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت مقرون نما.

بارالها، نعم تو ابتدايى است و نوال تو غير متناهى، باب رحمت و عنايت مفتوح است و خوان نعمت‏بى‏پايانت مبسوط. دلى شوريده و حالى آشفته، قلبى داغدار و چشمى اشكبار، سرى سودايى بيقرار، و سينه‏اى شرحه‏شرحه آتشبار مرحمت فرما; و خاتمه ما را به اخلاص به خودت و ارادت به خاصان درگاهت، يعنى ديباچه دفتر وجود و خاتمه طومار غيب و شهود محمد و آل و اهل‏بيت مطهرش، صلوات الله عليه و عليهم اجمعين، به انجام رسان(شرح چهل حديث (اربعين حديث) امام خمينى(ره)، مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خمينى، ۱۳۷۱، ص‏۶۶۰.).


نقد ونطر- شماره ۱۳

بازگشت