آنچه در پى مىآيد ترجمه مقاله جورجماوردس، (George Mavrodes) مىباشد كه درنقد ديدگاه اخلاقى راسل و تاكيدى بر ديدگاهاخلاقى كانت ارائه شده است.
ماوردس دو اشكال اساسى را بر ديدگاهاخلاقى راسل كه ديدگاهى دنيامحور استوارد مىداند. نخست اينكه ديدگاه راسلنمىتواند پاسخى قانعكننده به اين سؤال كه«چرا من بايد اخلاقى باشم» بدهد. اشكال دوماو اين است كه اخلاق در جهان راسلىبىريشه و بسيار سست است. حال آنكهاخلاق امرى ريشهدار در جهان واقع است واينچنين نتيجه مىگيرد كه جهان واقعجهانىراسلى نيست و لذا ديدگاه راسل ديدگاهىنادرست است.
پس از ترجمه متن مقاله ماوردس، توضيحاتىكه خواننده را با مهمترين حيطههاى فلسفهاخلاق آشنا مىكند - با توجه به متن مقاله -آورده شده است.
بسيارى از استدلالهاى اثبات وجود خداوند را مىشوداينگونه تجزيه و تحليل كرد كه آنها ادعا مىكنند جهانويژگيهايى را داراست كه بهنوعى بدون وجود چيزى ديگر كهدرجه قويتر يا حداقل نظير آن ويژگيها را واجد باشد، بىمعناخواهند بود. لذا، بهعنوان مثال، شيوه استدلالجهانشناختى را مىتوان متمركز بر اين حقيقت در نظرگرفت كه نحوه وجود جهان - وجود امكانى - بدون وجودموجودى ديگر خداوند - كه بهرهاى بيشتر از وجود را داراست- وجود وجوبى - قابل فهم نيست.
اخيرا تعدادى از متفكران، شبيه چنين ديدگاهى را نسبتبهاخلاق اتخاذ كردهاند. آنان ادعا كردهاند كه اخلاق در جهاتىمهم، به دين وابسته است. آن نوع وابستگى كه اگر در آينده قراربر زوال يافتن دين باشد، اخلاق نيز زوال خواهد يافت.
آنان معتقدند كه اين وابستگى بيش از وابستگى روانشناختىاست. يعنى اگر در آينده قرار بر زوال دين باشد، به نوعى وشايد بهصورت منطقى يا بهصورتى ديگر بجاست كه اخلاق نيززوال پذيرد. نمونهاى از ابراز چنين عقيدهاى سخنداستايوفسكى است كه: «اگر خداوند موجود نباشد هرچيزىمجاز خواهد بود»; عقيدهاى كه در اين قرن، بهنحوىبرجسته توسط سارتر منعكس شده است. اما شايد مهمترينانديشمند فلسفى عصر جديد كه حامى اين ديدگاه - هرچندنوعى خاص از آن - بوده. ايمانوئل كانت است; كسى كه معتقداستخداوند شرطى ضرورى براى عقل عملى (يعنىاخلاقى)است.
در مقابل، جديدا، انكار اين مطلب و عقيده به اينكه اخلاقحداكثر از حيث روانشناختى به دين وابسته است، در بينفيلسوفان اخلاق امرى شايع است. آنان آشكارا معتقدند كه اگردين رو به زوال نهد هيچگونه تاييدى بر زوال اخلاق نخواهدبود، زيرا اخلاق بر پايههاى خود استوار است; هر قدر كه اينپايهها وجود داشته باشند.
اخيرا من اين نظريه را كه اخلاق به نوعى به دين وابسته استبسيار جذابتر يافتهام. اين همان نظريهاى است كه اميدوارم آن رادر اين مقاله مورد بررسى قرار دهم هرچند كه فرمولبندىواضح ويژگيهايى كه اين نظريه را جذاب مىسازد بسيار مشكلاست. من سخن خود را با اشاره به جنبههايى كه آنها را موردبحث قرار نمىدهم، آغاز مىكنم.
نخست اينكه بجز اين پاراگراف، اين ادعا را كه اخلاق بدونتكيهگاه اعتقاد دينى قادر به ادامه حيات خود بهنحوروانشناختى نيست مورد بحث قرار نخواهم داد. در هر حال،بهنظر من چنين مىرسد كه اين نظريه مطمئنا در آيندهاىنزديك نادرستخواهد بود، ولو بهنحو ظاهرى. افرادى وجوددارند كه نافى اعتقاد دينى هستند - حداقل بهصورت عاميانه - امادر عين حال آشكارا نسبتبه اخلاق دلمشغولى دارند و سعىمىكنند كه اخلاقى زندگى كنند. البته اين سخن كه اگر نظريه فوقبهصورتى عمومىتر، آنگونه كه شامل همه فرهنگها، اعصار و...شود، واجد قدرتى بيشتر خواهد بود، چيزى است كه مننمىدانم.
ثانيا در باب كوششى كه براى تعريف همه يا برخى از الفاظاخلاقى با استفاده از الفاظ دينى يا برعكس آن صورت گرفتهاست، بحث نخواهم كرد. اما نبايد كسى اين سخن مرا مستلزمهرگونه حكمى در باب صحتيا نادرستى اين كوشش قلمدادكند.
ثالثا، غير از اين پاراگراف، اين نظريه را كه گزارههاى اخلاقىممكن است از گزارههاى دينى لازم آمده، بنابراين توسط عقايديا باورهاى دينى موجه شوند، مورد بحث قرار نخواهم داد.اكنون اين ديدگاه كه هر نوع استلزامى از نوع مذكور نامعتبر استامرى شايع مىباشد. اما دليلى كه معمولا براى اين ديدگاه ذكرمىشود همان نظريه متداول است كه بيان مىكند امكان استنتاجقياسى گزارههاى اخلاقى از گزارهها غيراخلاقى بهنحوىمعتبر وجود ندارد، نظريهاى كه معمولا به هيوم منتهىمىشود. اكنون بهنظر من، مهمترين اشكال ناشى از اين نظريه،اشكال مربوط به يافتن تفسيرى از آن است كه هم معنادار بوده وهم آشكارا نادرست نباشد. اگر نظريه مذكور اينگونه تفسير شودكه برخى مجموعه جملات وجود دارد كه هيچ جمله اخلاقى رانتيجه نمىدهد، اين نظريه در نظر من صادق مىآيد اما بهنحوجزئيه -[نه كليه] - و لذا، در هر صورت، براى اعتقاد به اينكهجملات دينى در اين مقوله نمىگنجند نيازمند دليلى ديگرهستيم. در مقابل اگر اين نظريه اينگونه تفسير شود كه مىتوانحوزه جملات را به دو بخش اخلاقى و غيراخلاقى تقسيم كرد وآنگاه هيچيك از جملات غيراخلاقى جملات اخلاقى را نتيجهنمىدهند، نظريهاى نادرستخواهد بود. در هر حال منتفسيرى از اين نظريه كه دين را نيز در بر گيرد و در عين حالاندك صدقى داشته باشد، سراغ ندارم.
اما در اينجا، دلمشغولى من نسبتبه پروژه محتملا سودمنداستنتاج اخلاق از دين نيست، علاقه من به حركت در ديگر سويعنى استنتاج دين از اخلاق نزديكتر است (البته من از چنينعنوانى براى بحثخود كاملا راضى نيستم و سعى خواهم كردكه عدم رضايتخود را از اين عنوان در ادامه توضيح دهم).
بنابراين، طرح من براى ادامه اين بحث، بهصورت ذيل است.من بهصورتى خلاصه يك ديدگاه غيردينى كاملا شايع را باتوجه دادن به ويژگيهايى كه آنها را مهمترين ويژگيهاى اينديدگاه مىدانم، ذكر كرده، آنگاه تلاش خواهم كرد كه برخى ازحالات عجيبى كه اخلاق در چنان جهانى داراستبه تصويركشم. من اميدوارم كه شما توجه داشته باشيد كه اين حالاتعجيب همان حالاتى كه در اخلاق موجود در جهان واقعمىشناسيد، نيستند. اما احتمالا واضح خواهد بود كهاصلاحيههاى «جهان منظر» ى كه مورد نياز است ما را بهسوىموضعى دينى سوق خواهند داد.
خوب، ابتدا منظر غيردينى. من براى اشاره به اين ديدگاه،عبارتى كوتاه و قوى را از مقاله «عبادت يك مرد آزاد» كهتوسط برتراند راسل در سال ۱۹۰۳ نگاشته شده است، ذكرمىكنم:
چنين مردى محصول عللى است كه هيچگونه پيشبينى نسبتبه غايتى كه بدان نايل مىشوند، ندارند; يعنى منشا، رشد،اميدها، ترسها، عشقها و باورهاى او چيزى جز بروندادهچينش تصادفى اتمها نيست; يعنى هيچ حرارت غريزى، شجاعت، افكار و احساسات آتشين نمىتواند زندگى فرد را پس از قبر نگاه دارد; يعنى همه تلاش عصرها، همهفداكاريها، همه الهامات، همه درخشش ظهرگاه نوع بشر،همه و همه، در مرگ عظيم منظومه شمسى محتوم بهخاموشى هستند و كل معبد دستاوردهاى هنرى ناگزير بايدزير تودههاى سنگ جهانى كه در حال ويرانى است دفنشود. تمام اين امور اگر كاملا غيرقابل بحث نباشند، بسياريقينى هستند به گونهاى كه هر فلسفه مخالف آنها، نمىتوانداميدى به ماندگارى داشته باشد. فقط در خلال بديهى بودناين حقايق و نيز ستون محكم ياس سركش است كه عادتروح مىتواند بهصورتى سالم ساخته شود.
من براى سهولت، جهانى كه توصيفات ذكرشده را ارضا كند،«جهان راسلى» مىنامم. اما مقدمتا ما علاقهمند به دانستن ايننكته هستيم كه اگر جهان واقع تبديل به جهانى راسلى شودوضعيت اخلاق در آن چگونه خواهد بود. لذا من گاهى باويژگيهاى بارز جهان واقع، توصيف جهان راسلى را وسيعترمىكنم.
ويژگيهايى كه بيشترين ارتباط را با جهان راسلى دارندكدامند؟ بهنظر من موارد زير مهم هستند:
۱. پديدههايى همچون اذهان، فعاليتهاى ذهنى، شعور و مانندآنها، محصول ذوات و عللى هستند كه هيچ دلالتى بر ذهنىبودن خودشان ندارند. به تعبير خود راسل، علل، «چينشتصادفى اتمها هستند» با اين ويژگى كه «هيچگونه پيشبينى نسبتبه غايتى كه بدان نايل مىشوند، ندارند».
ما مىتوانيم اين نظريه فراگير را در علم به نظريه راسل اضافهكنيم - هرچند كه بصراحت توسط خود او بيان نشده است - و آننظريه اين است كه پديدههاى ذهنى - و از جمله خود حيات -متاخرتر از ديگر پديدهها در تاريخ طولانى زمين پديدارشدهاند.
۲. زندگى بشر، محدود به مرگ فيزيكى اوست و هر فردىهنگام مرگ فيزيكى خود به پايانى ابدى مىرسد. اين نكته رامىتوانيم به اين نظريه بيافزاييم كه زندگى بشر بالنسبه كوتاه استاما به اندازهاى كافى است كه در مواردى با اطمينان كاملمىتوانيم اصلىترين نتايج اعمال را تا آنجا كه در سراسرباقيمانده زندگى شخص تاثير مىنهند، پيشبينى كنيم.
۳. نه تنها هر شخص، بلكه كل نژاد بشر بهعنوان يك نوعمحكوم به خاموشى در «زير تودههاى سنگ جهانى كه در حالويرانى است» مىباشد.
بنابراين ويژگيهاى اصلى جهان راسلى نيز چنين است. ازآنجا كه دو مفهوم سود و خوبى نقشى اساسى را در ادامه بحثمن ايفا مىكنند، من مىخواهم اصطلاحى ديگر را نيز معرفىكنم: «سود راسلى».
سود راسلى، سودى است كه مىتواند در جهانى راسلى بهشخصى تعلق گيرد. من فكر مىكنم كه رضايتمندى در ميانسالى،دارا بودن لذت هيجان جنسى، نامى نيك، سودى راسلى است.
رفتن به بهشت پس از مرگ، هرچند كه يك سود است، سودراسلى نيست. فقط سودهايى راسلى هستند كه در جهانى راسلىممكن باشند. اما كسى مىتواند، هرچند كه جهان، جهانى راسلىنباشد واجد سودهاى راسلى باشد. در چنين حالتى، در هر حال،ممكن استسودهاى ديگرى نيز همچون رفتن به بهشت وجودداشته باشد.
آيا جهان واقع مىتواند جهانى راسلى باشد؟ خوب، منوجود انسانها را در جهان و اينكه لااقل، اعمال آنان در برخىاوقات تحتحيطه اخلاق مىگنجد - يعنى براى انجام فعل (يااجتناب از انجام فعل) با روشهايى معين، داراى الزامات اخلاقىهستند - يكى از ويژگيهاى مهم جهان واقع مىدانم. اگر آنان باچنان روشهايى عمل نكنند، با نوعى خاص از مخالفت كهمتناسب با كار آنان است مواجه مىشوند (مگر اينكه كار آنان درشرايطى خاص صورت پذيرفته باشد كه شرايط مذكور بهعنوانعذرى براى عدم اجراى تعهدشان به كار آيد). مردمى كهتعهدات خود را انجام نمىدهند صرفا كندذهن، ضعيف يابدبخت نيستند بلكه آنان از نظر اخلاقى سزاوار سرزنشند.
من، اكنون چيز زيادى براى گفتن در باب مفهوم تعهد اخلاقىندارم تا با روشى تبيينى ذكر كنم، اما شايد بتوانم ملاحظاتىمقدماتى را در باب آنچه از اين مفهوم درك مىكنم، بيان نمايم.
اولا من معتقدم كه اخلاق، شامل يا نتيجه احكامى از نوع«الف بايد... را انجام دهد (يا از انجام آن خوددارى كند)» يا«اين وظيفه الف است كه ... را انجام دهد. (يا از انجام آنخوددارى كند)» است. به تعبير ديگر، اخلاق تعهدى را براىانجام كارى خاص در شرايطى خاص، به فردى خاص اسنادمىدهد. بدون شك اخلاق چيزهاى ديگرى را نيز در برمىگيرد - همچون فرامين كلى اخلاقى - هرچند كه تمركز من براحكامى از نوع پيشين خواهد بود، و هنگامىكه بدون ذكرويژگيهاى بيشتر در باب تعهد يك فرد سخن مىگويم متمايلم كهسخن مرا مربوط به چنان احكامى بدانيد.
ثانيا بسيارى از نويسندگان ميان تعهدات اوليه و تعهدات «همهلحاظى»تمايز مىنهند. اين تمايز، احتمالا تمايزى سودمنداست. با وجود اين، من متمايلم كه در بخش بيشتر اين مقاله ازتعهدات اوليه چشمپوشى كنم و بر تعهدات همه لحاظى متمركزشوم; تعهداتى كه مىتوانيم آنها را تعهدات نهايىخودبناميم. اين تعهدات، تعهداتى هستند كه فردى خاص در شرايطىواقعى، در مكان و زمانى خاص و هنگامىكه همه جنبههاىموقعيت، لحاظ شده باشد، داراست. آن موقعيت، مشخصكنندهعملى است كه اگر انجام نشود شخص را به تناسب با نوعىخاص از مخالفت مواجه مىسازد.
در نهايتبهنظر من يكى از ويژگيهاى بارز تعهدات اخلاقىآن است كه شخصى را مجبور به انجام تعهد كنند كه ندارد و درموردى نيز كه تعهد انجام نشده در معرض مخالفت قرار نگيردزيرا اين موارد نسبتبه چنين فردى كاملا بىارتباط است.
شايد مهمتر از مطلب مذكور، اين حقيقتباشد كه حداقل درمورد برخى تعهدات، فرد را متوجه عدم آگاهىاش نسبتبه اينموضوع كرد كه چگونه انجام تعهد مىتواند هرگونه خيرى رابرايش داشته باشد. در هر دو راه، نامربوط است. در حقيقت اگردر باب تعهدات خود كاملا در اشتباه نباشيم پرواضح است كهدر جهان راسلى موارد بسيار و قابل ملاحظهاى وجود خواهدداشت كه انجام يك تعهد منجر به فقدان خير براى ما مىشود.در حدى بسيار پيشپا افتاده، اين مطلب درباره مواردى همچونبازپرداخت قرض، وفاى به عهد، اجتناب از دزدى و مانند آنصادق است. اين مطلب، در باب موارد كميابتر اما بارزترتعهدات نيز صادق است; مواردى همچون به خطر افتادن زندگىيا آسيب ديدنهاى جدى براى انجام وظيفه. البته مردم در باباينكه چه چيزى، براى بشر خوب است نظريات متفاوتىدارند. اما تا آنجا كه من مىتوانم بفهمم نكتهاى را كه بداناشاره كردم براى هر موردى كه در جهان راسلى معقول باشد،صادق خواهد بود. لذت، سعادت، شهرت، رضايت،خودشناسى و علم همه مىتوانند از انجام يك تعهد اخلاقىزيان ببينند.
با وجود اين، اين مطلب كه برخى از تعهدات به گونهاىهستند كه انجام آنها هيچ سود خالصى براى فاعلش درمحدودههاى راسلى به بار نمىآورد، حقيقتى ضرورى نيست.قايل شدن به اين سخن كه براى هر تعهد ما سودى مطابق وجوددارد كه در محدوده اين جهان و زندگى در انتظار ماست،تناقضآميز نيست. هرچند كه چنين سخنى تناقضآميز نيست اماكاذب است. من در ادامه، تفسيرى از اين سخن را بررسىخواهم كرد. اكنون گفتن اين مطلب كافى است كه شخصى كه اينسخن را بپذيرد ادامه بحث مرا كمتر قابل قبول مىيابد.
خوب، اكنون ما كجا هستيم؟ من ادعا مىكنم كه ما در جهانواقع داراى تعهداتى هستيم كه انجام آنها هيچ سود خالصراسلى براى ما در بر ندارد; در حقيقت، آنها منجر به زيانىراسلى مىشوند. اگر جهان، جهان راسلى باشد، فقط سود وضررهاى راسلى سود و ضرر هستند و ما نيز داراى تعهداتىاخلاقى خواهيم بود كه انجام آنها منجر به حصول ضررىاساسى براى فاعلشان خواهد شد.
اما من معتقدم كه داشتن چنين تعهداتى بسيار عجيب است -عجيب بودن آن فقط بهخاطر غيرمنتظره يا شگفتانگيز بودنآن نيستبلكه عميقتر از اينهاست. من معتقد نيستم كه عجيببودن جهان، بهخاطر داشتن يك نقيصه ساده منطقى(تناقضآميز بودن اين ادعا كه ما داراى چنان تعهداتى هستيم)مىباشد. شايد بهترين سخنى كه مىتوان گفت آن است كه اگرداشتن چنان تعهداتى بهعنوان حقيقتى تحقق داشته باشد. آنگاهجهانى كه مشتمل بر اين حقيقتباشد، پوچ خواهد بود - و ما درجهانى آشفته زندگى خواهيم كرد.
ميزان موفقيتى را كه من در اين مقاله خواهم داشت، به ميزانزيادى در گرو موفقيت (يا عدم موفقيت) در توضيح معنايى ازاين پوچى و غرابت است. براساس برخى ديدگاههاى اخلاقى،غرابتى را كه من به اخلاق در جهان راسلى نسبت دادم، در آنجهان وجود ندارد. آنگاه شايد من بتوانم مقدارى از اين غرابترا با ذكر آن دسته از ديدگاههاى اخلاقى كه اين غرابت را حذفمىكنند، برطرف كنم. در واقع، من معتقدم كه ميزان زيادى ازجذابيت چنين ديدگاههايى فقط داراى اين حقيقت است كهحقيقتا از اين غرابتخلاص مىشوند.
اولا گمان مىكنم درصورتىكه احكام مربوط به تعهداتاخلاقى بهجاى اينكه برحسب موضوع حكم تحليل شودبرحسب گوينده حكم تحليل شود، اخلاق حتى در جهانىراسلى عجيب نخواهد بود. تصور من در عجيب نبودن اخلاقدرصورتىكه چنين احكامى برحسب احساسات يا گرايشگوينده بهسوى عملى خاص و (يا) تلاش يا تمايل او براى ايجادگرايشى مشابه در فرد ديگر تحليل شوند، بيشتر است. البته شايداين فرض كه انسانها، شعور و مانند آن بتوانند در جهان راسلىحتى نمايان شوند، قدرى عجيب است. شخصى كه تحت تاثيرچنين امر عجيبى قرار گرفته باشد، ممكن است در جهتديدگاهى دينىتر جذب استدلالهاى غايتشناختى شود. اما منفكر مىكنم كه اين عجيب بودن همان موردى نيست كه من درصدد بررسى آن هستم.
اگر وجود انسانهايى را با قابليت احساسات و گرايشها در نظرآوريم، اين فرض كه گويندهاى به برخى كارها گرايش داشتهباشد، ممكن است آن گرايش را اظهار كند و ممكن استبهتحريك ديگرى در داشتن گرايشى مشابه تلاش كند (يا موفقشود) فرض عجيبى بهنظر نخواهد آمد. لذا هركسى كه بتواند ازچنين تحليلى راضى باشد احتمالا با غرابتى كه من بيان مىكنمگرفتار مشكل نخواهد شد.
ثانيا به دلايلى مشابه، اين غرابتبهوسيله هر نوع گزارشى كهاحكام مربوط به تعهدات اخلاقى را فقط برحسب احساسات، گرايشها و... موضوع حكم، فهم مىكند از ميان خواهد رفت.زيرا اگر، ديگر بار، انسانهايى واجد شعور را در نظر آوريم، بهنظر مىرسد هيچ غرابت اضافهاى در اينكه موضوع حكماخلاقى ممكن است احساسات يا گرايشهايى را در باب عملكنونى يا آينده خود داشته باشد، وجود ندارد. اين فرض كهاخلاق بايد اينگونه فهم شود، در صورتهايى مختلف طرح شدهاست. بهعنوان مثال، در حيطهاى بسيار مرتبط با بحث ما،بهصورت اين فرض ظاهر مىشود كه جرم نمىتواند چيزى بيشاز احساسات جرم باشد و مسئله جرم، مسئلهاى است كه فقط باچنان احساساتى ايجاد شده است.
در هر حال ممكن است در ارتباط با عنوان بحثخود دراينجا، به راهى نظر افكنيم كه براساس آن، چنين تحليلى درجهانى راسلى در حيطه تبيينى معقول و معتبر از اخلاق واردشود; تبيينى كه سبكى علمى دارد. مىتوان گفت كه وجوداخلاق در جهانى راسلى كاملا نامعقول نيست زيرا مىتوانتبيينى كاملا بى پيچ و خم از وجود آن ارائه كرد: اخلاق براىنوعى همچون ما، ارزشى جاودانه دارد زيرا تعاونى مستمر وامورى از آن دست را ممكن مىسازد. لذا، اينكه مردم داراىتعهدات اخلاقى هستند امرى بىمعنا نخواهد بود كما اينكهداشتن انگشتهاى شست نيز امرى بىمعنا نيست.
بهنظر من چنين تبيينى فقط هنگامىكه تعهدات براساساحساسات يا باورها تحليل شود، كارآمد خواهد بود. بهنظر منتصور اينكه دارا بودن احساسات تعهدات اخلاقى مىتواندارزشى جاودانه براى نوع بشر داشته باشد امرى معقول است(هرچند كه در صحت آن ترديد دارم)، البته با توجه به اينمسئله كه اين احساسات، با الگوهاى رفتارى كه در چنانجاودانگى سهيم هستند، مرتبط شدهاند. اگر چنين باشد، آنگاهتصور وجود احتمالى ارزشى جاودانه براى نوع بشر، حتىبهصورت احساسى اخلاقى، كه به مرگ شخص واجد آنرهنمون شود، نامعقول نخواهد بود. تا اينجا همهچيز خوباست، اما اين مطلب حتى اگر صادق باشد، با غرابتى كه موجبدلمشغولى من در اين بحث است ارتباطى ندارد، زيرا من بهبىمعنا بودن وجود احساسات اخلاقى در جهانى راسلى اعتقادندارم; آنچه در جهانى راسلى بىمعناست وجود تعهداتاخلاقى است، و من فكر مىكنم كه تمايز نهادن ميان اين دو،امرى مهم است. بهنظر من كاملا ممكن است كه فردى احساسكند (يا باور داشته باشد) كه تعهدى معين بر عهده اوستبدوناينكه واقعا واجد آن باشد. عكس اين مسئله نيز صادقاست. البته احتمالا باورها و احساسات، تاثيراتى بر اعمال دارندو اين تاثيرات ممكن است در ادامه حيات نوع سهيم باشند. اماتا آنجا كه در توان ديد من است، اضافه شدن تعهدات اخلاقىبالفعل به اين باورها و احساسات اخلاقى سبب هيچ شراكتاضافه در عمل نمىشود و نيز همين تعهدات اخلاقى، در ادامهحيات نوع نقش ندارند. در نتيجه چنين رويكرد تكاملى، قادرنيست كه وظيفه تبيين وجود تعهدات اخلاقى را بخوبى انجامدهد مگر اينكه كسى، تمايزى را كه من بيان كردم، نفى كرده،احساسات و تعهدات را يك چيز بداند.
در نهايت من فكر مىكنم كه اگر وضعيتبه گونهاى باشد كههر تعهدى، سودى راسلى را براى انجامدهنده آن به بار آورد، اخلاق، واجد غرابتى كه من اظهار كردم نخواهد بود و ياحداقل، آن ميزان غرابتى را كه من تصور مىكنم نخواهد داشت. اگر نكتهاى را كه پيشتر بيان شد در نظر آوريم، مىتوان نتيجهگرفت كه كسى مىتواند مفهوم خير يا سود راسلى براىارگانيسمى با شعور را، در جهانى راسلى، منطقى سازد. بهنظرمن، فردى قادر استبدون هرگونه غرابتى اضافه تصور كند كهچنان ارگانيسمى مىتواند هدف خود را به دست آوردن آنخيرها قرار دهد، و مىتواند ما مىتوانيم در نظر آوريم. اعمالىخاص، اعمالى كه در تضاد با اعمال ديگر هستند - همان تعهدات- واقعا چنان سودهايى را براى ارگانيسمى كه آنها را انجاممىدهد، به بار مىآورند. در نهايت اين ادعا كه ارگانيسمشكستخورده از جهاتى داراى كمبودهايى است و سزاوارحكمى منفى مىباشد، احتمالا ادعايى معقول است.
در هر حال، بهنظر مىرسد كه اخلاق، ما را به پذيرش اينمطلب كه ارگانيسمهايى معين (مشخصا افراد بشر) علاوه برصفات و روابط معمولى خود، رابطه خاص ديگرى با اعمالىويژه دارند، ملزم مىكند. اين رابطه، همان متعهد بودن به انجامآن اعمال است.
برخى از آن اعمال، بهصورت نسبتا واضح به گونهاىمىباشند كه فقط براى انجامدهنده خود به بار آورنده ضررهاىراسلى هستند. با اين حال ما بايد معتقد شويم شخصى كه عملمربوط به خود را انجام نمىدهد، در جهاتى بسيار جدى وپراهميت، ناقص و سزاوار قضاوتى منفى است. اين مطلب يقيناعجيب بهنظر مىرسد.
تشخيص اين غرابت - يا شايد بهتر باشد بگوييم، اين بىمعنابودن - صرفا تصميمى بر دلمشغول كردن خود نسبتبه بهايى كهاين غرابت مىپردازد، نيست.
در اينجا، ديدگاه كانتبسيار دلالتكننده است. او معتقد بودعمل اخلاقى صحيح عملى است كه بدون هرگونه توجهى بهقانون اخلاقى و نيز هرگونه دلمشغولى نسبتبه پاداش، به انجامآن مبادرت شود.
بهنظر مىرسد كه جايى براى هيچگونه دلواپسى نسبتبهبهايى كه پرداختخواهد شد، وجود ندارد. همچنين معتقد شدتعهد اخلاقى بهصورتى كاملا عميق و اساسى نيازمند يك شرطاست; خداوندى كه قادر باشد سعادتى مطابق با ارزش ايجادكند، و اين سعادت را به مقام تحقق برساند. چنين شرطى،شرطى ضرورى براى عقل عملى است. شايد بتوانيم اين شرطكانتى را، در زبان مورد استفاده من در اينجا، اينگونه بيان كنيمكه تعهد اخلاقى در جهانى كه نهايتا چنان مطابقتى حاصل نشودكاملا بىمعنا خواهد بود.
من گمان مىكنم آنچه در كانت وجود دارد تشخيص اين امراست كه بههيچوجه هيچ تكليفى بر عهده من نخواهد بود مگراينكه خود واقعيت نيز بهصورتى عميق، نسبتبه اخلاق، متعهدباشد. تكليف اخلاقى فقط هنگامى معنا خواهد داشت كه خودجهان نيز تكليفى اخلاقى را بر عهده داشته باشد و واقعيت آنتكليف را در نهايت ادا كند. چنين موردى در باب عميق بودنريشه اخلاق، موردى است كه آن را در پايان مقاله، بهصورتىخلاصه، طرح خواهم كرد.
گمان مىكنم غرابتى را كه در اينجا مد نظر قرار دادهايممهمترين پايه اين سؤال مشهور و نسبتا غلطانداز است كه: «چرامن بايد اخلاقى باشم؟». بهنظر من، كسىكه اين پرسش رامىپرسد، خواستار روشن شدن غرابت چنان وضعيتى است. درهر عصرى فيلسوفانى يافت مىشوند كه در استدلال بر اينكهاخلاقى بودن روى هم رفته به صلاح فرد است، تلاش مىكنند.شايد فقط تلاشى بدون ميل باشد. بهنظر من «كرت باير» پاسخىاز اين دست را بيان كرده است. او مىگويد:
اخلاقها نظامهاى متعددى هستند با اصولى كه اگر هر شخصىآنها را براى غلبه بر فرامين سود شخصى بپذيرد، به سود هرفردى كه نظير اوستخواهد بود، هرچند كه مطمئنا پيروى ازفرامين يك نظام اخلاقى مطابق پيروى از سود شخصىنمىباشد...
لذا پاسخ به سؤال ما كه «چرا بايد اخلاقى باشيم» چنين است:ما بايد اخلاقى باشيم زيرا اخلاقى بودن پيروى از فرامينىاست كه براى غلبه بر سود شخصى - به هنگامىكه چنينغلبهاى به سود ديگران است - طراحى شدهاند كه هر فردىبايد سودهاى خود را كنار بگذارد.
به بيان من، بهنظر مىرسد كه اين سخن، استدلالى بر ايننتيجه باشد كه اخلاقى بودن واقعا به سود هر شخصى است. منفكر مىكنم كه مقصود باير در اينجا احتمالا سودهاى راسلىمىباشد. حداقل، براى اينكه استدلال او در اين متن، استدلالىمعتبر باشد لازم است كه سخن او را اينگونه تفسير كنيم; و منبراساس همين تفسير به بحثخود ادامه مىدهم.
در اينجا بهنظر مىرسد كه استدلال او با مقدمهاى اينچنينآغاز مىشود:
(الف) بهترين سود هر شخصى (از جمله، احتمالا، سودخود من) آن است كه هر شخصى (از جمله خودم) اخلاقىباشد.
بهنظر مىرسد كه خود اين مقدمه، پيشتر، با ارجاع به هابزتقويتشده باشد. آنگونه كه من آن را مىفهمم، مفهوم آن، ايناست كه مردم، بدون اخلاق، بر «سيرت طبيعت» زندگى خواهندكرد و زندگى، نكبتبار، حيوانى و كوتاه خواهد بود. خوب، شايد چنين باشد. به هر صورت اجازه دهيد براى مدتى(الف) را بپذيريم. از (ب) مىتوانيم اين مطلب را استنتاج كنيم:
(ب) بهترين سود من آن است كه هر شخصى (از جمله،خودم) اخلاقى باشد، و شايد كسى از (ب) اين مطلب را استنتاجكند:
(ج) بهترين سود من آن است كه خودم اخلاقى باشم.
و شايد (ج) بهعنوان پاسخى به سؤال «چرا من بايد اخلاقىباشم» اخذ شود. بهعلاوه، درصورتىكه (ج) صادق باشد، تعهداخلاقى، حداقل آن نوع غرابتى را كه من اظهار كردم نخواهدداشت.
بههرحال، متاسفانه استدلالى كه در بالا تقرير شد غيرمعتبراست. ممكن است كه استنتاج (ب) از (الف) بىاشكال باشد امااستنتاج (ج) از (ب) غيرمعتبر است. آنچه از (ب) نتيجهمىشود اين قضيه است:
(ج) بهترين سود من آن است كه اخلاقى باشم اگر هر فردديگرى اخلاقى باشد.
لذا اين استدلال براى نشان دادن اينكه فقط با فرض اخلاقىبودن همه انسانها در جهان، اخلاقى بودن به سود يك شخصاست، كفايت مىكند. البته شايد پيدا كردن كسىكه آمادگىپذيرش اين مطلب را داشته باشد، مشكل باشد.
در هر حال، اين اشكال، تنها اشكال اين استدلال نيست. منگفتم كه ممكن است استنتاج (ب) از (الف) بدون اشكال باشد.
اما آيا واقعا چنين است؟ اگر استنتاج (ب) از (الف) داراىاشكال باشد، استدلال مذكور، حتى به فرض اخلاقى بودن همهانسانها در جهان، ناكام خواهد بود. (الف) مىتواند از حيثارجاع به «بهترين سود هر شخص» يا به تعبير باير «سود هرشخص نظير» به دو صورت كل جمعى يا كل افرادى تفسيرشود. يعنى مىتواند به عنوان ارجاع به بهترين سود همه افرادگروه، از حيثى كه يك گروه هستند، يا بهعنوان ارجاع به سودتك تك افراد گروه، تفسير شود. حال اگر (الف) بهصورت كلجمعى تفسير شود (ب) از آن منتج نمىگردد. اخلاقى عملكردن همه، اگرچه بهترين سود گروه بهعنوان يك كل مىباشداما بهترين سود من نيست زيرا ممكن استبا فدا كردن سود من،سود گروه بهعنوان يك كل، افزايش يابد. براساس چنينتفسيرى از (الف)، استدلال مذكور، حتى با فرض اينكه همهافراد ديگر اخلاقى باشند، پاسخدهنده به اين سؤال كه «چرا منبايد اخلاقى باشم» نخواهد بود.
در مقابل اگر (الف) بهصورت كل افرادى تفسير شودهرچند (ب) از آن منتجشده، اشكال پيشين شامل آن نمىشود،اما اشكالى ديگر سر بر مىآورد. با اينكه (الف) در تفسير كلافرادى داراى جنبههايى پذيرفتنى است اما تصور صدق آن درچنين تفسيرى مشكل است. ممكن است هابز در اين عقيده كهزندگى بر سيرت طبيعت، كوتاه و... خواهد بود، بر حق باشد امابههرحال برخى از زندگيها كوتاه هستند. در حقيقت كوتاه بودنبرخى از زندگيها، فقط بهدليل رعايت فرامين اخلاقى است.اينگونه زندگيها; چنين نيستند كه در حال زندگى بر سيرتطبيعت كوتاهتر و واجد سعادتبخشى و لذتبخشى و... كمترىشده باشند. براستى آيا اين مطلبى واضح نيست كه بهترين سودراسلى من هنگامىكه هر فردى رفتارى اخلاقى داشته باشد اماخود من در مواردى گزينشى برخلاف اخلاق رفتار كنم، بالاترخواهد بود تا اينكه هر فردى از جمله خود من رفتارى اخلاقىداشته باشد؟ يقينا چنين بهنظر مىآيد. البته، كاملا مىتوانملاحظه كرد كه اگر غيراخلاقى رفتار كنم ديگران از سودهاىمن خواهند كاست. در وضعيت كنونى جهان، اين مطلبى كاملاصادق است اما از سوى ديگر، اين مطلب نيز در وضعيت كنونىجهان صادق است - همانطور كه پيشتر ملاحظه شد - كه بسيارىاز مردم بدون توجه به اينكه من چه مىكنم، غيراخلاقى رفتارمىكنند.
«براندت» رويكرد واقعگروانه قويترى را اتخاذ كردهاست. او مىپرسد: «آيا براى من معقول است كه وظيفهام رادرصورتىكه با رفاه شخصىام متعارض باشد، انجام دهم؟» اوپس از تمايز نهادن ميان معانى مختلف اين سؤال، يك موردمشخص را - احتمالا معنايى كه آن را مهم مىداند - براى بحثبرمىگزيند. احتمالا، سؤال او در تقريرى جديد چنين است. «بااين فرض كه x وظيفه من است و انجام كارى معارض آن - - y رفاه شخصى مرا افزايش مىدهد، آيا بهاى y اميالفكرى مرا بهتر ارضا خواهد كرد؟» نتيجهاى كه براندت به آنمىرسد، آن است كه: «پاسخ صحيح ممكن است در افرادمختلف تفاوت داشته باشد. پاسخ اين سؤال بسته به آن است كههر شخصى چه نوع شخصى است و به چه امورى توجه دارد.»پاسخ براندت، در محدوده راسلى، مطمئنا بدون اشكال است.اما او ادامه داده و مىگويد: «البته گفتن اينكه انجام كارىاينچنين، توسط يك فرد در اين مورد «معقول» نيست، دفاعىبراى عدم موفقيت انجام وظيفه در قبال ديگران يا جامعهنخواهد بود.» اين سخن، دقيقا همان چيزى است كه آن جزءغريب را مجددا وارد مىكند. بايد در نظر گرفت در كنار اينكهمن «چه نوع شخصى» هستم و انديشه سودهاى جزئى منچيست، چيز ديگرى وجود دارد. وظيفهام كه ممكن استمعارض آنها باشد و به هر قيمت كه شده كاملا بر آنها غلبه كند.برخى لزوم وجود نوعى معقوليت را احساس مىكنند كه در سايهآن امكان طرح اين سؤال كه آيا جهانى كه چنين مطلبى در آنصادق است و جهانى معقول مىباشد، وجود داشته باشد، ياخير؟ هرچند كه چنان جهانى واجد هيچ مفهومى نباشد.
سخن اخير، تكميلكننده بررسى من نسبتبه ديدگاهىاخلاقى يا رياضى بود كه چنان غرابتى را از اخلاق مىزدايد ياآن را كاهش مىدهد. من اكنون توجه خود را به ديدگاهى ديگرمعطوف مىكنم كه بهنظر من از هريك از ديدگاههاى ذكرشدهقويتر است.
ديدگاهى كه اين غرابت را پذيرفته، اما جلوتر نمىرود.بهنظر من كسىكه به اين ديدگاه اعتقاد دارد، به اين مطلب نيزمعتقد است كه لازم استسؤال «چرا من بايد اخلاقى باشم»بهصورتى رها شود. شخصى كه چنين ديدگاهى را اتخاذ مىكندخواهد گفت: اينكه ما تعهداتى اخلاقى داريم; تعهداتى كه واقعابر عهده ماست، واقعا يك حقيقت است، و تنها چيزى كه دراين باره مىتوان گفت همين است و بس. اگر تعهدات در مواقعىمنجر به كاهش فايده مىشوند اين نيز فقط يك حقيقت است.اين حقايق ممكن استحقايقى گيجكننده يا تعجببرانگيز باشنداما امور گيجكننده و تعجببرانگيز فراوانى درباره جهان وجوددارد. من فكر مىكنم كه اخلاق در جهانى راسلى پديدهاى«نوپا» است. اخلاق، يكى از ويژگيهاى معاليل خواهد بودهرچند كه از ويژگيهاى علل آنها نمىباشد. اما رطوبت آب نيزيك ويژگى نوپاست. رطوبت، ويژگى هيچيك از دو عنصرئيدروژن و اكسيژن نيست. واقعا چيز بيشترى براى گفتن وجودندارد. در برخى موارد، لازم استبه انتهاى دلايل و تبيينهابرسيم. ما، هريك، وظايفى را بر عهده داريم. ما مىتوانيم آنهارا انجام داده، اخلاقى باشيم يا آنها را به دست فراموشى سپرده،غيراخلاقى باشيم. اگر تمام اين وضعيت، آشفته و بىمعناست،باشد، در هر حال چنين است. ما كه هستيم كه بگوييم جهانآشفته و بىمعنايست؟
چنين ديدگاهى نخستين بار توسط ويليام آلستون، در نقداستدلال اخلاقى هاستينگ رشدال بر اثبات وجود خداوند، ارائه شد. آلستون اين ديدگاه را به رشدال نسبت مىدهد كه«خداوند، براى قانون اخلاقى، بهمثابه نقطه مركزى، لازم است»اما در ادامه مىپرسد: «چرا نتوان خوب بودن مهربانى و بد بودنظلم را حقيقتبنيادين جهان دانست؟ بهنظر مىرسد كه چنينديدگاهى، ديدگاه افلاطون باشد.» اگر پرسش آلستون را با اندكتغييرى تقرير كنيم به گونهاى كه به تعهدات نيز راجع شودوسوسه خواهيم شد كه بپرسيم: «راستى، آيا بهتر نيست اينگونهباشد؟»من اعلام مىكنم كه احتمالا، اين ديدگاه قويترين پاسخ برضد ديدگاه من است. از آنجا كه اين پاسخ دربرگيرنده هيچ نوعاستدلالى نيست، استدلالى نيز وجود ندارد كه رد شود. مناندكى پيشتر گفتم كه محتواى اصلى ديدگاه او تا آنجا كه منمىفهمم گرفتار تعارض درونى نيست، و من نيز به هيچ استدلالسودمند ديگرى كه منجر به اين نتيجه شود كه جهان از اين نظربىمعنا و آشفته نيست، فكر نمىكنم. به هر حال، ارجاع بهافلاطون، به گونهاى است كه شايد براى لحظهاى، توجه به آن،ارزش داشته باشد. شايد افلاطون فكر مىكرد كه خوبى يا ديگرمفاهيم اخلاقى، حقيقتى بنيادين درباره جهان باشند. اما جهانافلاطونى، به جهان راسلى، خيلى نزديك نيست. البته افلاطونيك مسيحى نبود اما منظر او نسبتبه جهان، غالبا بهعنوانمنظرى سازگار (خصوصا مطبوع كه با برخى از ديگرديدگاههاى فلسفى مقايسه شده است) با فهم دينى، اتخاذ شدهاست. من فكر مىكنم كه او با «چينش تصادفى اتمهاى» راسلىموافق نمىبود و نيز قدرت قبر را بهعنوان «امرى بسيار يقينى»نمىپذيرفت. بهنظر مىرسد كه مفهوم خوب، نقشى متافيزيكىرا در تفكر او ايجاد مىكند. اين امر، نسبتبه آنچه هست وآنچه بايد باشد اساسى است و نسبتبه اتمها نقشى اساسىتر رانسبتبه واقعيت ايفا مىكند. بنابراين، مردى افلاطونى كهخويشتن را براى زندگى كردن بر وفق خوبى مهيا مىكند، درواقع خود را در رديف عميقترين و اساسىترين امر موجودقرار مىدهد. به تعبير ديگر مىتوان گفت، هر ارزشى را كهجهان افلاطونى برعهده يك فرد مىنهد، ارزشى است كه خودجهان افلاطونى نيز كاملا و عميقا نسبتبه آنها متعهد است.
البته جهان راسلى اينچنين نيست. ارزشها و تعهدات ممكننيست در چنان جهانى، ريشهدار باشند. آنها فقط به پديدههاىسطحى - احتمالا فقط انسان - دستى انداختهاند. امور ريشهداردر جهان راسلى، امورى همچون ماده، انرژى، يا شايد هم،قانون طبيعى، شانس يا تصادف هستند. اگر در جهانى راسلى،تعهد داشتن يك فرد، واقعا حقيقتى داشته باشد، آنگاه امرى برعهده بشر نهاده شده كه براى او به قيمت همهچيز تمام مىشوداما اصلا جلوتر از انسان نمىرود. منشاء مىرسد كه اين تفاوت،ميان جهان راسلى و جهان افلاطونى، منشا تمام تفاوتها باشد.
من فكر مىكنم كه اين بحث، بيانگر اين مطلب است كهاخلاق در جهان راسلى از دو طريق داراى غرابت است; يا شايدبهتر باشد بگوييم اين دو طريق، در واقع دو جنبه از غرابتىباشند كه من بيان كردم. در بخش زيادى از بحث گذشته من برروى اين نكته تاكيد داشتم كه وجود فرمانى - فرمانى كه بر نفعشخصى غلبه مىكند - كه ظاهرا به خير شخصى كه بر عهدهاوست منتهى نمىشود (و در واقع حتى نويد خير او را نمىدهد)شگفتآور است. اما در اينجا بر اين حقيقت تاكيد مىكنم كهچنين فرمانى - فرمانى كه در زندگى بشرى كه بر او واجب شدهاست، بسيار ريشهدار است، در جهان راسلى امرى سطحىمىباشد. امرى كه در نقطه مركزى زندگى من جاى دارد و حتىممكن است از من ايثار جانم را طلب كند، هرگز در چنانجهانى (جهان راسلى) كه زندگى در آن صورت مىپذيرد،ريشهدار نيست. اين امر دوباره، بىمعنا بهنظر مىآيد.
مطلب مذكور بخش اصلى بحث را به پايان مىرساند. اگرمن در اين بحث موفق شده باشم شما نيز تا حدودى، با من، درمفهوم غرابت اخلاق و بىمعنا بودن آن در جهانى راسلى، سهيمشدهايد. اگر شما در اين يقين كه نهايتا بىمعنا بودن اخلاقنمىتواند بهصورت مذكور باشد سهيم شده باشيد، شايد بهسوىديدگاهى دينى درباره جهان، جذب شويد. شايد شما نيز بگوييدكه لازم است اخلاق، عميقتر از آنچه ديدگاه راسلى اجازهمىدهد، بايد به جهان چنگ اندازد. در نتيجه امورى همچونذهن و هدف نيز بايد در جهان واقع ريشهدارتر از جهان راسلىباشند. آنها بايد محورىتر و مسلطتر باشند. چينش تصادفىاتمها نمىتواند امرى آغازين يا غايى باشد و نيز ممكن نيست كهقبر، پايان زندگى باشد; بلكه مطمئنا فقط يك آغاز است;طرحى استساده كه منتظر كامل شدن است.
ما در اينجا نمىتوانيم براى كامل كردن آن در آينده، كاربيشترى انجام دهيم.اما من دوست دارم بحثم را با عقيدهاىنهايى و بيشتر تجربى بهعنوان جهتى كه ممكن استشخصى كهدرباره جايگاه اخلاق در جهان مىانديشد، بهسوى آن حركتكند، به پايان رسانم. بخشهاى معينى از مذهبم - مسيحيت - سببخطور اين عقيده به ذهنم شدهاند.
من هر روز به اين فكر نزديكتر مىشوم كه اخلاق حقيقتىپيچ و تاب خورده است. يا شايد بهتر باشد بگوييم، تفسير قابلفهم سادهاى از حقيقتى ديگر است; تفسيرى كه با جهان پيچ وتاب خورده وفق داده شده است. من فكر مىكنم كه اين تفسيرچيزى شبيه اين است: كاجى پيچ و تاب خورده و در معرضبادهاى نفرين شده كه در بخشهاى بالاتر يك كوه، در زير سايهصخرهاى مىرويد، تفسيرى از كاجى بلند و صاف است كه درپاييندست، در دامنه مىرويد. من فكر مىكنم كه شايد مفاهيمفداكارى، بخشش و ديگر مفاهيم مرتبط، طرح زندگى رابهعنوان يك حقيقتبازنمايى مىكنند; چيزى كه تفسيرتحريفشده آن را با نام اخلاق مىشناسيم. وضعيتى را تصوركنيد - اگر مىخواهيد وضعيتى اقتصادى - كه در آن هيچكسى،هيچگاه نه چيزى خوب را مىخرد، نه آن را داد و ستد مىكند ونه در دستخود نگاه مىدارد. اما هرچيز خوبى را كه از آنلذت مىبرد يا خود درست كرده يا اينكه ديگرى آن را درستكرده است و آن را بهصورت آزاد و هديهاى غيرمشروطدريافت مىكند، و بلافاصله پس از اينكه طعم آن را مىچشد ومىفهمد كه خوب استخود را آماده مىكند كه در هر پيشامدمناسبى آن را به ترتيب به ديگران ببخشد. در چنين وضعيتى،اگر كسى درباره حقوق يا وظايفش صحبت كند چيزى جز خندهمعماگونه ديگران نصيبش نخواهد شد. اين خنده به گونهاىخواهد بود كه مخاطبان تلاش خواهند كرد جهانى را در زمانهاىبسيار كهن به ياد آورند كه در آن، مفاهيم مذكور، مفاهيمى بسيارمهم بوده است.
البته در جهان واقعى نيز وضعيتهايى كه به اينسو تمايلدارند، وجود دارد. شايد در ميان برخى خانوادهها يا يك هنگنظامى در خلال جنگى خطرناك، انسانها براى مدتى از اخلاقفراتر روند و زندگى همراه با فداكارى داشته باشند. اگر مفاهيم وزبان اخلاقى در چنين وضعيتهايى ناپديد شوند چيزى گمنمىشود و هيچ مشكلى پيش نمىآيد. اما چنين وضعيتهايى درزندگى روزمره در جهان واقعى فقط استثناهايى بسيار كميابهستند. هرچند كه مسيحيت «پستبودن» جهان را به ما گوشزدمىكند و لذا ما را به اينسو مىراند كه توقع اعوجاج را درمهمترين ويژگيهاى زندگى داشته باشيم، اين مطلب را نيز به مامىگويد كه روزى نجات جهان تكميل مىگردد و در آن هنگامهرچيزى از نو ساخته مىشود و بهنظر من، در چنين وضعيتىلازم است اقتصادى را كه داراى همانندى بيشترى با بخشش وفداكارى است، پيشنهاد كنيم نه اقتصادى را كه با حقوق ووظايف، همانندى دارد; اگر چنين مطلبى صادق باشد. شايداخلاق نيز همچون ديدگاه ماركسيسم محتوم به نابودى باشد(مگر اينكه تصادفا، به زندگى خود در جهنم ادامه دهد).
لذا من فكر مىكنم كه مسيحيت از يك يا شايد هم دوجهتبا غرابتيا اخلاق ارتباط داشته باشد.
در جهت نخست مسيحيت ديدگاهى را نسبتبه جهانفراهم مىآورد كه براساس آن اخلاق در جهان، صرف بىمعنابودن نيست. مسيحيت نسبتبه ديدگاه راسلى، به اخلاق،جايگاهى عميقتر در جهان مىبخشد و لذا به آن اجازه مىدهدكه «معنادار باشد».
در جهت دوم، احتمالا مسيحيتبيان مىكند كه اخلاق،عميقترين چيز نيست، بلكه موقتى و گذراست. موظف است كارخود را انجام دهد و آنگاه بهخاطر امرى گرانبهاتر و عميقتر ازجهان رختبربندد. شايد بتوان گفت كه اخلاق با معكوس كردنسخنى كه بحثم را با آن شروع كردم و گفتن اينكه بدليل وجودخداوند هرچيزى مجاز نيست، آغاز مىشود و پيشتر نيز مىرودتا به ما بگويد كه بدليل وجود خداوند هيچگونه حرمتى،هيچگونه ضرورتى نخواهد داشت.
توضيحات۱. استدلال جهانشناختى از جمله براهين اثبات وجودخداوند است. براهين اثبات وجود خداوند را مىتوان درتقسيمى اوليه به براهين پيشينى، (apriori argument) و براهينپسينى، (a posteriori argument) تقسيم كرد.
براهين پيشينى مبتنى بر مقدماتى هستند كه صدق آنها رامىتوان بدون داشتن تجربهاى از جهان، معلوم ساخت. به تعبيرديگر، دانستن صادق بودن مقدمات اين نوع دلايل، نيازمندداشتن تجربه از جهان نيستند. در مقابل، براهين پسينى مبتنى برمقدماتى هستند كه صدق آنها را فقط با داشتن تجاربى از جهانمىتوان فهميد. از جمله براهين پسينى، مىتوان به براهينجهانشناختى، (Cosmological arguments) و براهينغايتشناختى، (teleological arguments) اشاره كرد.
تمام صورتهاى برهان جهانشناختى با اين مطلب آغازمىشوند كه جهان وجود دارد و براى توضيح و تبيين وجود جهان، نيازمند چيزى خارج از جهان هستيم. يكى ازصورتهاى برهان جهانشناختى، «برهان علت اولى» است( (first-Cause argument اين همان استدلال وسط و طرفشيخالرئيس بوعلى سينا در نفى تسلسل و اثبات علت اولى استكه در آثار آكويناس بهعنوان دومين راه اثبات وجود خداوندمطرح شده است. صورت ديگر برهان جهانشناختى، «برهانامكان»، ( Argument from Contingency) است. اين برهانهمان برهان وجوب و امكان شيخالرئيس است كه سوميناستدلال توماس آكويناس در اثبات وجود خداوند است وتوسط ساموئل كلارك، - (Samuel Clarke) فيلسوف قرنهيجدهم - نيز مطرح شده است. براهين غايتشناختى با اينمقدمه آغاز مىشوند كه جهان داراى ويژگى يا نظمى هوشمندانهاست و ما را به اين نتيجه رهنمون مىكند كه وجود موجودىماورايى براى تبيين اين ويژگيها يا نظم مشهود لازم است;ناظمى كه اين نظم را در جهان پديد آورده باشد. اين نوعاستدلال را مىتوان در قرآن كريم، انجيل و آثار افلاطون يافت.شايد واضحترين استدلال از اين دست را بتوان در كتاب الهياتطبيعى، (Natural Theology) نوشته ويليام پالى Paley)(William كه در سال ۱۸۰۲ منتشر شد، يافت.
نوع جديد استدلال غايتشناختى را مىتوان در كتابسوئين برن، (Richard swinburn) ،وجود خداوند( (The Existance of God يافت; كتابى كه در سال ۱۹۷۹منتشر شد.
برهان وجودشناختى، برهانى پيشينى بر اثبات وجودخداوند است كه مىتوان نخستين تنظيمكننده آن را سنت آنسلمدانست كه آن را در بخش دوم «پروسلوگيوم»، (Proslogium) آورده است. كانت از نقادان اين برهان است. در دوره حاضر،آلوين پلانتينجا( (Alvin Plantinga از برهان آنسلم در برابراشكالات كانت دفاع كرده است. برهان صديقين ملاصدرا را نيزمىتوان برهان وجودشناختى (البته از نوعى خاص) براى اثباتوجود خداوند دانست.
از جديدترين استدلالها بر اثبات وجود خداوند مىتوان بهبراهين تجربه دينى اشاره كرد. شايد بتوان اين براهين را از جملهبراهين پسينى بر اثبات وجود خداوند دانست. براى آشنايىبيشتر با مسئله تجربه دينى مىتوانيد به مقاله نگارنده با نام«تجربه دينى، سوئين برن و اصل زودباورى، در شماره دوم وسوم سال سوم مجله قبسات (صفحات ۹۶ - ۱۰۳) مراجعه كنيد.
۲. اين ديدگاه را «نظريه امر الهى» Theory)(Divine Command مىنامند. براساس اين نظريه، فرامين اخلاقى چيزىجز اوامر الهى نيستند و اعتبار خود را از اوامر الهى مىگيرند. براين اساس معناى فرامين اخلاقى چيزى جز اين نيست كه«امرشده بهوسيله خداوند» هستند. براساس اين ديدگاه، بدونوجود خداوند، ما گرفتار پوچى اخلاقى خواهيم شد.
اين ديدگاه مشتمل بر سه فرض است كه عبارتند از:
۱. اخلاق (خوبى و بدى) ناشى از خداوند است.
۲. تنها معناى خوبيهاى اخلاقى آن است كه مورد خواستخداوند هستند، و بديهاى اخلاقى نيز معنايى جز اينكه در مقابلخواستخداوند هستند، ندارند.
۳. براى يك كار، نياز به هيچ دليل ديگرى نيست.
اين ديدگاه با توجه به اينكه برخى يا همه اين فروضپذيرفته شوند، صورتهاى مختلفى را واجد است. اما قويترينصورت آن موردى است كه هر سه فرض ذكرشده مورد پذيرشقرار گيرد. در ميان مسلمانان، اشاعره را مىتوان كسانى دانست كهبا پذيرش نظريه حسن و قبح شرعى، چنين ديدگاهى را اتخاذكردهاند.
اين نظريه داراى اشكالاتى است كه هم در سنت اسلامى وهم در سنت غرب به آنها اشاره شده است. به دو مورد ازاشكالات اين نظريه اشاره مىكنيم:
الف) هنگامىكه مىگوييم «خداوند خوب است»، بهنظرمىرسد صفتى را به خداوند نسبت مىدهيم، اما اگر خوب فقطبه اين معنا باشد كه «خداوند به آن امر كرده يا آن را خواستهاست»، در اين صورت با گفتن عبارت مذكور صفتى را بهخداوند نسبت ندادهايم چونكه با اين تحليل معناى عبارتمذكور چنين خواهد بود: «خداوند آنچه را مىخواهد، مىخواهد» و اين معنا يك اين همانگويى (توتولوژى) است.
ب) اگر بنا به فرض، خداوند به قتل انسانى بىگناه فرماندهد، اين كار خوب خواهد بود، حال اينكه چنين نتيجهاى درتعارض با شهود ماست.
۳. داستايوفسكى اين مطلب را در كتاب «برادرانكارامازوف» آورده است.
۴. براساس ديدگاه اخلاقى كانت، اخلاق خود يك حسنذاتى است. لذا انجام وظيفه نبايد براى هدفى غير از خود انجاموظيفه صورت پذيرد. كانت در دومين قانون عقل عملىمىگويد: «به گونهاى رفتار كن كه انسانيت، خواه در شخصخودت و خواه در ديگران، غايت رفتار باشد نه وسيله».اينگونه است كه اخلاق با دين و به تعبيرى، وظيفه ما در قبالخداوند مرتبط مىشود. خداوند دوستدار انسانهاى فضيلتمنداست و در نهايتسعادتى مطابق فضيلتى كه واجد هستندبهعنوان پاداش به آنها مىدهد. در حقيقتخداوند و جاودانگىدو شرط ضرورى براى اخلاق هستند.
جاودانگى بدين صورت شرطى ضرورى است كه براساسفرامين اخلاقى كه به ما دستور داده شده است، ما بايد از لحاظاخلاق، انسانهايى صالح باشيم. از آنجا كه «بايد» مستلزم«توانستن» است ما بايد قادر باشيم كه به صلاح اخلاقى دستيابيم. اما بهدست آوردن اين امر، در زندگى دنيوى ممكن نيستو اين بهدليل محدود بودن آن مىباشد. لذا لازم استحياتىديگر در كار باشد تا بتوانيم به سمت اين هدف هرچه بيشترپيشرفت كنيم.
خداوند شرطى ضرورى براى اخلاق است تا قانون اخلاقىرا تقويت كند. كار خوب بايد با سعادتى مطابق با فضيلتانجامشده، پاداش داده شود. كار بد نيز بايد با امرى مطابق بدىانجام شده مورد عقاب قرار گيرد. اما چنين امرى در زندگىدنيوى صورت نمىپذيرد و لذا لازم استخدايى باشد كهبهعنوان داور و تقويتكننده قانون اخلاقى عمل كند; خداوندىكه بدون وجود او، قانون اخلاقى موجه نخواهد بود.
۵. مقصود اين گروه آن است كه ارتباطى واقعى ميان اخلاقو دين وجود ندارد و عدهاى كه معتقد به وجود اين رابطههستند، در واقع معتقد به امرى شدهاند كه تحقق عينى ندارد. درمواردى كه فردى معتقد به تحقق امرى شود كه وجود واقعىندارد، اصطلاحا از اصطلاح باور روانشناختى استفاده مىشود.شايد بهترين معادل اين عبارت در سنت ما، اصطلاح «جهلمركب» باشد. بنابراين، گروه مذكور معتقدند افرادى را مىتوانيافت كه به اشتباه، رابطه ميان دين و اخلاق را پذيرفتهاند.بههمين علت در متن آمده است: «اخلاق حداكثر از حيثروانشناختى به دين وابسته است».
۶. اين ديدگاه در مقابل نظريه امر الهى است و اصطلاحا بهآن «استقلال اخلاق»، (Autonomy of ethics) گفته مىشود.طرفداران اين نظريه را مىتوان در دو دسته قرار داد: دستهاى كهمعتقد به وجود خداوند هستند كه از ميان آنها مىتوان به ديدگاهمعتزله و نيز اكثر علماى شيعه اشاره كرد; و دستهاى كه وجودخداوند را نمىپذيرند كه بهترين نماينده آنان برتراند راسلاست.
دسته معتقد به وجود خداوند بر اين عقيده هستند كه اخلاقاز خداوند ناشى نمىشود هرچند كه نحوه آفرينش ما توسطخداوند، ممكن است تاثيرى بر طبيعت اخلاق داشته باشد. اينانمعتقدند كه اخلاق مستقل است و حتى خداوند نيز ملزم بهرعايت اصول اخلاقى است. «اصطلاح انجام اين كار از خداوندقبيح است» كه در بسيارى از استدلالهاى متكلمان معتزلى وشيعى ديده مىشود، بيانگر همين ديدگاه است.
اما دسته ديگر معتقد است كه حتى بدون فرض وجودخداوند ما مىتوانيم داراى روابط دوستانه باشيم، زندگى همراهبا سعادت داشته باشيم، و به ديگر سخن، اخلاقى باشيم.
۷. منظور از غيراخلاقى در اينجا، جملات توصيفى هستندكه بيانگر «بايدها» نمىباشند. به تعبير ديگر، اين كلمه معادل( است نه، .(Immoral) ۸. اين مطلب اشارهاى به مسئله بسيار مهم رابطه «هست» و«بايد»، و به ديگر سخن «دانش» و «ارزش» است / .Value Problem)(The fact اين مسئله نخستين بار توسط هيوم مطرحشد. سؤال اين است كه چگونه مىتوان از مقدماتى كه دربارهحقايق است نتيجهاى مشتمل بر «بايد» يا «نبايد» - و به تعبيرىنتيجهاى دستورى - گرفت. پاسخهاى متعددى به اشكال هيومداده شده است كه مىتوان آنها را بهصورت ذيل دستهبندى كرد.
قبل از توضيح مختصر نظريات مذكور بهتر است مقدمهاى را درچگونگى پيدايش اين نظريات مطرح كنيم. در سال ۱۹۰۳، كتابفيلسوف معروف انگليسى، جى. اى. مور، (G.E. Moore) با نام«اصول اخلاق»، (Pricipia Ethica) منتشر شد. موضوع اينكتاب، معانى الفاظ اخلاقى و نيز رابطه دانش و ارزش بود. اينچنين بحثى بعدها به فرا اخلاق، ( metaethics) معروف شد.فيلسوفان قبل از مور در باب نظريه صحيح اخلاقى بحثمىكردند. اما مور و فيلسوفان بعد از او نسبتبه كاركردهاىالفاظ اخلاقى، جايگاه احكام اخلاقى و ارتباط احكام اخلاقى باجملات مربوط به حقايق، دلمشغولى داشتند. به تعبيرى اگر قبلابحثبر سر اين بود كه آيا جنگيدن خوب استيا خير، اينكبحث اين بود كه خوب و بد چيست. بحث نخستيكدلمشغولى دستورى، (normative) بود حال آنكه بحثبعدىيك دلمشغولى منطقى و معرفتشناختى. مور در كتاب خودديدگاهى را نسبتبه رابطه دانش و ارزش بر مىگزيند كهزمينهساز بسيارى از ديدگاههاى ديگر در اين مورد مىشود. باءاين مقدمه كوتاه مىتوانيم به بحث اصلى خود بازگرديم.
نظريات شناختگروى( (Cognitivism معتقدند كه ادعاهاىاخلاقى داراى ارزش صدق هستند - ممكن است صادق يا كاذبباشند - و امكان شناخت قدر صدق آنها وجود دارد. در مقابل،نظريات غيرشناختگروى، ( noncognitivism) ادعاهاىاخلاقى را داراى ارزش صدق نمىدانند. ديدگاه طبيعتگروى( (naturalism معتقد است كه الفاظ اخلاقى بهوسيله الفاظمربوط به حقايق تعريف مىشوند. به تعبير ديگر از ديد اينگروه، الفاظ اخلاقى به صفاتى طبيعى راجع مىشوند. در هرحال اين الفاظ يا صدق خود را از تصميم افراد يا جامعه اخذمىكنند، كه در اين صورت ما در حيطه طبيعتگروى ذهنى واردشدهايم، (Subjective naturalism) و يا صدق آنها مستقل ازتصميم افراد يا جامعه است، كه در اين صورت به ديدگاهطبيعتگروى عينى يعنى، (Objective naturalism) قدمنهادهايم. در مقابل ديدگاه طبيعتگروى، ما شاهد ديدگاهغيرطبيعتگروى، (non naturalism) هستيم; ديدگاهى كهمعتقد است امكان تعريف الفاظ اخلاقى از طريق الفاظ مربوطبه حقايق وجود ندارد و اين الفاظ به صفاتى غيرطبيعى رجوعمىكنند. اين الفاظ صدق خود را مديون شهود و يا وحى الهىهستند. در صورت نخستسر و كار ما با ديدگاه شهودگروىاست، (intuitionism) و در صورت دوم با ديدگاه وحى دينى( (religious revelation مواجهيم. ديدگاه طبيعتگروىنو( (neonaturalism يا توصيفگروى، (descriptionism) رابايد ديدگاهى ميانه تلقى كرد كه درباره آن توضيح خواهيم داد.
از سوى ديگر نظريات غيرشناختگروى به ديدگاه عاطفهگروى( (emotionism و امرگروى، ( Prescriptionism) تقسيممىشود. ديدگاه نخست قايل است كه معانى الفاظ اخلاقىارتباطى به حقايق ندارد بلكه فقط معانى احساسى است.براساس اين ديدگاه معانى اخلاقى صفتى را به مصداق خودنسبت نمىدهند. امرگروى نيز از اين نظر كه الفاظ اخلاقى صفتىرا به مصداق خود نسبت نمىدهند و معانى آنها ارتباطى باحقايق ندارد با ديدگاه شهودگروى مشترك است اما برخلاف آنمعتقد است كه الفاظ اخلاقى بر فرامينى كلى دلالت مىكند.
در ميان ديدگاههاى ذكرشده طبيعتگروى معتقد است كهمىتوانيم از قضاياى مربوط به حقايق، قضيهاى ارزشى -قضيهاى مشتمل بر بايد يا نبايد - را استنتاج كنيم اما ديگرنظريات اين امر را انكار مىكنند. ديدگاه طبيعتگروى جديد،مصالحهاى ميان اين دو نظريه است.
توضيحى بيشتر در باب نظريات ذكرشده رهگشا خواهد بود و ماتوضيح را با نظريه شهودگروى «مور» آغاز مىكنيم.
شهودگروى مشتمل بر چهار فرض است:
۱. فرض بشرى، :(Human thesis) جملات مشتمل بر «بايد»ممكن نيست از جملات مشتمل بر «است» استنتاج شوند;
۲. فرض افلاطونى، :(Plotanic thesis) الفاظ ارزشى پايه، و ازجمله جملات اخلاقى، به صفاتى غيرطبيعى ( مجرد) رجوعمىكنند.
۳. فرض شناختى، :(Cognitive thesis) جملات اخلاقى ياصادقند يا كاذب; يعنى ادعاهايى عينى و مورد قبول عامه دربارهواقعيت هستند كه شناخت صدق و كذب آنها ممكن است.
۴. فرض شهودى، :(intuition thesis) حقايق اخلاقى با شهودكشف مىشوند. آنها با استفاده از تامل، فىنفسه موجه هستند ولذا نيازمند تعريف نيستند.
وجه اشتراك «مور» با ديدگاه طبيعتگروى فقط «تزشناختى»است.
ديدگاه عاطفهگروى عكسالعملى در مقابل شهودگروى بود. اينديدگاه(۱) را مىپذيرفت اما (۳) و (۴) را انكار مىكرد و درباره(۲) نيز معتقد بود كه جملات ارزشى ادعا مىكنند كه به جهانىغيرطبيعى ( مجرد) رجوع مىكنند اما از آنجا كه هيچ راهىبراى اثبات وجود چنين جهانى نيست، هيچ راهى براى اثبات(۲) نيز وجود ندارد. اين ديدگاه توسط اى.جى. آير( (A.J.Ayer مطرح شد.
ديدگاه او ناشى از كارهاى فلسفى ويتگنشتاين دردوره اول فلسفى اوست. ويتگنشتاين ميان دو نوع قضيه فرقمىنهد: قضايايى كه حقايق امور را توصيف مىكنند (قضاياىتركيبى (Sythetic و قضايايى كه توصيفگر روابط منطقى هستند(قضاياى تحليلى ;(analytic و يتگنشتاين در اين تقسيم متاثر ازهيوم است. اما برخلاف هيوم كه هر دو دسته را معنادارمىدانست او فقط قضاياى تركيبى را معنادار مىداند و معتقداست كه قضاياى تحليلى، توتولوژى (اين همانگويى) هستند. اوبقيه جملات را كه در اين دو تقسيم نمىگنجند كاملا بىمعناقلمداد كرد. حلقه وين بيشترين استفاده را از اين ديدگاه كرد -هرچند كه ويتگنشتاين سخنان آنان را شاعرانه معرفى كرده بود-و اصل تحقيق پذيرى تجربى ناشى از اين استفاده است.لذا آير با استفاده از اصل تحقيقپذيرى تجربى اين قضايا رابىمعنا اما مفيد مىداند. از ديدگاه آير تنها كاركرد جملاتاخلاقى تشويق ديگران به داشتن گرايشى شبيه ما نسبتبه يكامر است. در اين ديدگاه، گفتن اينكه كمك به مردم خوب استمثل اين است كه بگوييم: «كمك به مردم، هورا!» و گفتن اينكهقتل بد است مثل اين است كه بگوييم «قتل، اه!»نوع ديگر نظريات غيرشناختگروى توسط آر. ام،هير( (R.M. Hare در كتاب زبان اخلاق، (The language of Moral) كه در سال ۱۹۵۲ منتشر شد، بيان شده است. هير ديدگاه مانندمور(۱) را مىپذيرد و مانند عاطفهگروى (۳) و (۴) را نفىمىكند و مىگويد كه احكام اخلاقى، نمايشگر گرايش به يكموضوع هستند. اما تاكيدى را كه عاطفهگروى بر عواطف فرددارند به نوع خاصى از حكم باز مىگرداند; حكمى كه داراىويژگى «قابليت تعميمپذيرى»، (Universalizability) و يكجزء امرى است. هم ديدگاه آير و هم ديدگاه هير ديدگاهىنسبيتگراست، - (relativism) در ادامه درباره آن توضيحمىدهيم - اما هير معتقد است كه اگر همه مردم عادى رويكرد اورا برگزينند به نوعى نظريه اخلاقى دستور عينى خواهيم رسيدكه نوعى خاص از سودگروى، ( Utilitarianism) است، دربارهآن در ادامه توضيح خواهيم داد.
مورد انتقاد قرار گرفته است. «فوت» در سخنرانى خود كه درمجمع ارسطوييان با نام «باور اخلاقى»، (Moral Belief) و جيوفرىوارناك(دحرذزچج خحزححرحب) ديدگاه غيرشناختگروى توسط افرادى همچون فيليپا فوت(ژررح چررخدخخت) در سال۱۹۵۸ ارائه كرد با انتقاد از ديدگاه غيرشناختگروى، تلاش كردتا نشان دهد شكاف منطقى كاملى ميان دانش و ارزش وجودندارد و دانشهايى معين بهصورتى منطقى، ارزشهايى معين رانتيجه مىدهند. ديدگاه «فوت» «توصيفگروى» يا «طبيعتگروىجديد» ناميده شد. نبايد فراموش كرد كه بحث رابطه دانش وارزش هنوز هم بحثى زنده است.
۹. اين مطلب در واقع همان پذيرش ديدگاه تكامل است. دربارهحيات در جهان سه نظريه عمده وجود دارد. نظريه خلقت( (Creationism كه مورد پذيرش اكثر متكلمان و متدينان است.نظريه صدور( (Imanationism كه ريشه در تفكرات افلاطونىو خصوصا افلوطينى دارد. اين همان ديدگاهى است كه در مياناكثر فيلسوفان مسلمان همچون شيخالرئيس بوعلى سينا، شيخاشراق و صدرالمتالهين شيرازى وجود دارد. ديدگاه تكاملتدريجى، (evolutionism) كه توسط داروين مطرح شده وتطورات خاص خود را طى كرده است. ديدگاه بيانشده در متنكه به جهان راسلى نسبت داده شده است مطابق ديدگاه تكاملتدريجى است.
اما با توجه به وجود كلمه «شعور»در متن، بد نيست هرچندمختصر به ذكر نظرياتى كه در فلسفه ذهن درباره شعور وجوددارد اشاره كنيم. مسئله شعور، (Conscious ness) از مسائلبسيار مطرح در فلسفه ذهن است. نمايه زير نشاندهنده نظرياتمطرحشده در باب شعور مىباشد.
غيرفيزيكاليستى (معروفترينآن دواليسم است كه درفلسفه غرب بهصورت دقيقبا دكارت آغاز مىشود ودر فلسفه اسلامى با ابنسينا)
اينهمانى نوعى / مصداقى (ديدگاه آرمسترانگ) و كاركرد گروى (ديدگاه فودر و بلاك)
وابستگى يكجانبه (ديدگاه ديويدسون)
شعور فيزيكاليستى حذفگروى (ديدگاه چرچلند)
ادراكات مراتب بالاتر (ديدگاه معما(ديدگاه نيگل و مكسگين)
روزنتال)
براى آشنايى با اين نظريات مىتوانيد به كتابهايى كه دربابفلسفه ذهن، (Philosophy of Mind) يا مبحثشعور نوشتهشده است، مراجعه كنيد. متاسفانه كار چندانى در باب فلسفهذهن در ايران نشده است. هرچند كه در برخى از كلاسهاىدرسى بحثهاى بسيار خوب و قوى در اين باره مطرح مىشودولى جملات، خالى از بحثهاى جدى در اين باره هستند. براىآشنايى با يكى از بحثهاى مهم در فلسفه ذهن (مسئله ذهن وبدن) مىتوانيد مقاله نگارنده را با نام «رابطه نفس و بدن نزدفيلسوفان پس از دكارت» در شماره سيزدهم مجله «حوزه ودانشگاه» ببينيد.
۱۰. بحث جاودانگى، (jmmortality) از بحثهاى مهم درفلسفه دين است. افرادى كه مخالف جاودانگى هستند با مادىقلمداد كردن شعور و وجود آن در ناحيه مغز معتقدند كه:
با مرگ بدن، شخص از ميان مىرود و بقايى نخواهد داشت.اما در ميان فيلسوفان متاخر شاهد افرادى هستند كه هرچند نفسرا امرى مجرد نمىدانند اما امكان جاودانگى را مىپذيرند. جانهيك، (John hick) و جفرى اولن از جمله اين افراد هستند.
۱۱. اين سخن ماوردس ما را با بحثى بسيار مهم در فلسفهاخلاق يعنى نظريات مربوط به ارزش، (Value) درگير مىسازد.در نظريات مربوط به ارزش سؤالهايى مطرح مىشود كه عبارتنداز:
۱. چه چيزها يا فعاليتهايى خوب يا ارزشمند است؟
۲. اقسام مختلف ارزش كدام است و ارتباط آنها با يكديگرچگونه است؟
۳. آيا ارزشها ذهنى هستند يا عينى؟ به ديگر سخن، آيا ماخوب را مىخواهيم بهخاطر اينكه خوب استيا اينكه خوب، خوب است چونكه آن را خواستهايم؟
۴. ارتباط ارزش با اخلاق چيست؟
۵. زندگى خوب كدام است؟
ما در اينجا به بررسى مختصر هريك از اين سؤالاتمىپردازيم:
۱. پاسخهاى فيلسوفان اخلاق را به سؤال نخست مىتوان درتقسيمبندى زير قرار داد:
حسگروى، (sensualism)
رضايتگروى، (satisfationism)
لذتگروى، (hedonism)
غيرلذتگروى، (nonhedonism)
لذتگروى معتقد است تنها امرى كه فى نفسه، حسن است، لذتمىباشد و تمام امور حسن ديگر از آن ناشى شدهاند. اما برخىاز لذتگرايان، لذت را معادل لذت حسى مىدانند، اما گروهديگر آنان، لذت را اعم از لذت حسى و مترادف با رضايتمندىمىدانند كه ممكن است همراه با لذت حسى يا بدون آن باشد.گروه اول طرفداران نظريه حسگروى و گروه دوم پيروان نظريهرضايتگروى هستند.
ترجمه: رضا اكبرى