در مباحث مقدماتى كتاب گفتيم مجموع روابط انسان را مىتوان در سه گروه تقسيم
كرد: رابطه با خدا، رابطه با خود، رابطه با محيط، مقصود از محيط را توضيح داديم و
بيان كرديم كه محيط همه پيرامون انسان را در بر مىگيرد. پيرامون ما را محيط انسانى
و محيط طبيعى فرا گرفته است. محيط انسانى مركب از انسانها، جامعه انسانى، و محيط
شهرى و مصنوعات بشرى است. در بحثهاى آينده مىكوشيم انواع مناسبات انسان با محيط
انسانى را بشناسيم و سپس حكم اخلاقى افعال اختيارى انسان را كه در ضمن اين مناسبات
انجام مىگيرد معلوم نماييم.
پيش از مباحث اختصاصى محيط انسانى، لازم است رابطه انسان را با جهان مادى
پيرامونش به طور كلى مورد توجه قرار دهيم. رابطه انسان با جهان مادى، جنبههاى
مشترك رابطه انسان با محيط طبيعى و محيط انسانى را در بر مىگيرد.
يادآورى مىكنيم كه رابطه انسان با جهان مادى، از رابطه با خدا و خود تأثير
مىپذيرد و به ويژه از رابطه معرفتى انسان با خود و خدا بسيار متأثر مىشود و در
عين حال بر اين دو رابطه اثر مىگذارد. ضمنا بايد در نظر داشت كه اين رابطه نيز
مانند ديگر روابط انسان، تحت تأثير گرايشهاى مختلف غريزى و فطرى است.
جهان مادى پيرامون ما، مركب است از اعيان موجود در اطراف ما؛ زمين و هر چه بر
اوست از كوهها، دشتها، رودها، معادن، جنگلها، گياهان، حيوانات، انسانها و...
اين امور، مستقل از ما و در خارج از وجود ما موجودند. اين حقايق مستقل از انسان،
يگانه موجودات جهان هستى نيستند؛ جهان هستى بسيار عظيمتر است و عوالم بالاتر از
جهان مادى نيز وجود دارند و به لحاظ پايين بودن رتبه وجودى جهان مادى است كه آن را
دنيا نيز مىخوانند.
ما با اين جهان در رابطهايم و در اثر اين رابطه، گرايشهاى مختلف ما تحريك
مىشوندو قواى ما به فعليت مىرسند. انعكاس جهان مادى در ذهن و روح ما، تشكيل دهنده
دنياى ماست. اين دنيا، وجودى مستقل از انسانها ندارد. هر انسانى در حياتى كه پيش
از مرگ دارد، دنيايى دارد و دنياى هر كس از هنگام تولد او آغاز مىشود و همچون جهان
متغير خارجى، دگرگون مىشود و تحول مىپذيرد تا روزى كه مرگ انسان فرا رسد. با مرگ
هر انسان، دنياى او نيز خاتمه مىيابد.
جهان خارجى كه طرف رابطه ماست بيش از يك جهان نيست و آفريده خداوند يگانه است.
جهان مادى و عوالم بالاتر از آن همه آفريده خدايند: اللَّه خالق كل شىء (۱۴۹) و
خلق كل شىء فقدره تقديرا (۱۵۰) اين جهان و همه ذرات آن آفرينشى نيكو دارد: الذى
احسن كل شىء خلقه (۱۵۱) و در درون اين جهان زيبا هر ذرهاى به هدايت الهى، راهى را
مىپويد كه او خواسته است: ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى (۱۵۲) جهان هستى را
خالقى آفريده و هدايت فرموده كه احسن الخالقين (۱۵۳) است و آفريده احسن الخالقين
ناگزير بهترين آفريده خواهد بود. اين جهان مظهر اسماى حسناى الهى است و به هر سو كه
بنگرى مظاهر آن خالق حكيم نامتناهى را مىبينى. خداوند هستى نامتناهى است و به هر
سو كه نگاه و در هر چه تدبر شود، نشانههاى او مشهود است:
اينما تولوا فثم وجه اللَّه (۱۵۴) و جلوههاى خداوندى كه بهترين آفريننده است،
بهترين مخلوق ممكن خواهند بود يعنى نظام مخلوق او نيز بهترين نظام است همه اجزاء
جهان مادى به عنوان پارهاى از جهان مخلوق آفريده اويند و به سوى مقصدى روان هستند:
اللَّه الذى رفع السماوات بغير عمد ترونها ثم استوى على العرش و سخر الشمس و القمر
كل يجرى لا جل يدبر الامر يفصل الايات لعلكم بلقاء ربكم توقنون (۱۵۵) اين جهان
هدفدار آكنده از نشانههايى است كه انديشه كنندگان را به سوى خداوند راهنمايى
مىكند.
و هو الذى مد الارض و جعل فيها رواسى انهرا و من كل الثمرات جعل فيها زوجين اثنين يغشى الليل النهار ان فى ذلك لايت لقوم يتفكرون؛ (۱۵۶)
و اوست كسى كه زمين را گسترانيد و در آن كوهها و رودها نهاد و از هر گونه
ميوهاى در آن جفت جفت قرار داد. روز را به شب مىپوشاند. قطعا در اين امور براى
مردمى كه تفكر مىكنند نشانههايى وجود دارد.
اين آيات در همه زواياى هستى گستردهاند: از درون انسان تا گوشه گوشه جهان
آفرينش: سنريهم ءايتنا فى الافاق و الانفس (۱۵۷) همه چيز نشانه اوست تا انسانها با
او نگاه و تفكر در آن، از جهان مخلوق به خالق يگانه آن پى ببرند:
ان فى خلق السموات و الارض و اختلف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما انزل اللَّه من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الريح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لا يات لقوم يعقلون؛ (۱۵۸)
راستى كه در آفرينش آسمانها و زمين و در پى يكديگر آمدن شب و روز و كشتىهايى
كه در دريا روانند با آن چه به مردم سود مىرساند و همچنين آبى كه خدا از آسمان فرو
فرستاده و با آن زمين را پس از مردنش زنده گردانيده و در آن هر گونه جنبدهاى
پراكنده كرده و نيز در گردانيدن بادها و ابرى كه ميان آسمان و زمين آرميده است،
براى گروهى كه مىانديشند، واقعا نشانههايى گويا وجود دارد.
خلاصه اين كه جهان مخلوق، بهترين نظام ممكن را داراست و آفريدههاى خداوند
نشانههاى وجود كامل هستند و اين نشانهها ناگزير همه خيرند. جهان اطراف ما نيز همه
نيكى است و با زيبايى و نيكى خود انديشه گران را به سوى خدا راهنمايى مىكند. اين
وصف جهان پيرامون ماست، آن گونه كه هست ولى آيا تصوير اين جهان در جان همه ما همين
گونه منعكس مىشود. آيا همه انسانها جهان عينى را نيكو و خير مىبينند؟ آيا همه
آدميان از جهان عينى آينهاى مىسازند كه در آن عكس رخ يار را ببينند؟ بىشك چنين
نيست و چون اين گونه نيست مىگوييم جهان پيرامون انسان يك حقيقت زيباست كه خدا را
مىنماياند. ولى دنياى ما به هر ميزان كه فاقد اين اوصاف باشد از جهان واقعى فاصله
دارد؛ پس به تعداد دنياهاى دور و نزديك به اين جهان واقعى دنيا وجود دارد. دنياى
مؤمنان، دنياى مخلصان، دنياى كافران، دنياى منافقان و... هر يك از اين دنياها
تصويرى است از جهان واقعى؛ بعضى تصويرى صادق و برخى تصويرى وارونه و تحريف شده جهان
واقعى پيرامون ما مذموم نيست؛ چرا كه نظام احسن است و رو به سوى بالا دارد و خدا را
نشان مىدهد؛ ولى دنياى انسانها به همان ميزان كه از زيبايى و نكويى فاصله دارد و
رو به سوى پايين دارد مذموم است.
انسان براى پاسخ گويى به گرايشهاى مختلف خود؛ به جهان پيرامون خود رو مىآورد.
هر گاه جهان اين گرايشها را به گونهاى پاسخ دهد كه انسان به زيبايى جهان واقف شود
و خدا را ببيند دنياى درونى او عين جهان واقعى است و خير است و مذموم نيست. چنين
دنيايى همچون جهان بيرونى رو به سوى بالا دارد ولى اگر جهان گرايشهاى انسان را
چنان پاسخ دهد كه زيباييش وارونه ديده شود و غفلت را بر دل و ديده او عارض كند،
ديگر زيبا و آينه خدا نما نيست؛ دنياى وارونه و تحريف شده است و رو به سوى پايين
دارد.
اگر گرايش حقيقت جويى و زيباطلبى كسى با مراجعه به جهان سيراب نشود و او به
شناخت خدا نايل نگردد، دنياى او مذموم است و اگر گرايش آزاديخواهى خواست آزادى عمل
كسى، او را به طغيان وا دارد و از تفكر و تدبر غافل سازد دنياى او دنيايى نيكو
نيست. چنين دنيايى همان است كه در روايات نكوهش شده است. اين دنيا دنياى وابستگىها
و دل بستگىهاست و همچون حجابى دل و ديده را كور مىكند و مانند زنجيرى انسان را در
دام مىاندازد.
جهان واقعى با مرگ انسان نمىميرد و براى انسانهاى ديگر ظرف آزمون و تكامل
مىشود؛ ولى دنياى انسانها با مرگ آنها خاتمه مىيابد و نابود مىشود. پس اگر دنيا
را در برابر آخرت قرار مىدهند، از آن روست كه آغاز آخرت، پايان دنياست.
كلمه دنيا دو معنا دارد: در يك معنا مقابل آخرت است و به دوره حيات اين جهانى
انسانها گفته مىشود و در معناى دوم به جهان پيرامون انسان گفته مىشود و در
بردارنده همه پديدههاست؛ پديدههايى كه خالق آنها خداست و اوصاف اصيل آن را
برشمرديم. ربط ميان اين معنا با توضيحاتى كه ذكر شد معلوم مىشود. دنيا در مرتبه
پستى از عوالم هستى قرار دارد، ولى با عوالم بالا مرتبط است و با آن پيوندى اصيل
دارد، زيرا مخلوق خدا و نشانه اوست دوره زندگى اين جهان انسان نيز دنيا است؛ چرا كه
اين دنياى پست او را از عالم بالا جدا مىكند و پيوندش با خالق جهان فراموش مىشود.
دنيايى كه مذمت شده است جهان وارونه است؛ جهان وارونه در درون انسانهاست و يك
حقيقت عينى و خارجى نيست. فرصت حيات اين دنيايى، هم مىتواند وقف تحريف چهره جهان
در درون انسان گردد و هم مىتواند به مهلتى براى دريافت حقيقت جهان و اطلاع از باطن
آن بدل شود. از همين رو دنيا به معناى حيات اين جهانى نه مذموم است و نه ممدوح.
دنيايى كه به محيط پيرامون ما اطلاق مىشود، مطلوب و محبوب است؛ چرا كه مسجد
دوستان خدا و مصلاى فرشتگان است و اولياء خداوند در آن به تجارب پرسود خود
مىپردازند:
ان الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار عافية لمن فهم عنها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ بها مسجد احباء اللَّه و مصلى ملائكة اللَّه و مهبط وحى اللَّه و متجر اولياء اللَّه؛ (۱۵۹)
دنيا خانه راستى است براى كسى كه آن را راستگو انگاشت و خانه تندرستى است آن را
كه شناختش و باور داشت و خانه بىنيازى است براى كسى كه از آن توشه اندوخت و خانه
پند است براى آن كه از آن پند آموخت. مسجد محبان خداست، و نمازگاه فرشتگان او و
فرود آمدگاه وحى خدا و محل تجارت دوستان او.
دنيايى كه در برابر آخرت است نيز براى بندگان متقى خدا مغتنم و مبارك است:
و اعلموا عباداللَّه ان المتقين ذهبوا بعاجل الدنيا و آجل الاخرة فشاركو اهل الدنيا فى دنيا هم و لم يشاركوهم اهل الدنيا آخرتهم. سكنوا الدنيا بافضل ما سكنت، واكلوها بافضل ما أكلت فحظوا من الدنيا بما حظى به المترفون و أخذوا منها ما اخذه الجبائرة المتكبرون. ثم انقلبوا عنها بالزاد المبلغ و المتجر الرابح. اصابوا لذة زهد الدنيا فى دنياهم و تيقنوا انهم جيران اللَّه غداً فى آخرتهم، لا ترد لهم دعوة و لا ينقص لهم نصيب من لذة؛ (۱۶۰)
و بندگان خدا! بدانيد كه پرهيزكاران بهره دنياى گذرا و آخرت ديرپا را بردند. با
مردم دنيا در دنياشان شريك گشتند، و مردم دنيا در آخرت آنان شركت نداشتند در دنيا
به بهترين زيستى زيستند و نعمت دنيا را خوردند، بهترين خوردن پس از دنيا چون
نازپروردگان نصيب بردند، و سودايى كه سودشان دهد، در دنيا طعم لذت زهد چشيدند يقين
كردند كه فردا در آخرت همسايه خدا هستند. دعايشان قبول شود و بهرهشان از لذت كاهش
نيابد.
اگر دنياى كسى اين گونه باشد مذموم نيست چرا كه دنيا به خودى خود مذموم نيست.
كافى است بدانى كه دنيا گذران است و در هنگام مرگ جهان را وا مىگذاريم و نيز
دنيايى كه درون خود ساختهايم نابود مىشود. نيكى و بدى دنيا به عمل ما بستگى دارد
براى آن كه عمل خويش را اصلاح كنيم بايد به ناپايدارى دنيا توجه كنيم:
الدنيا دار ممر الى دار مقر و الناس فيها رجلان: رجل باع فيها نفسه فأوبقها و رجل ابتاع نفسه فأعتقها؛ (۱۶۱)
دنيا سرايى است كه از آن گذر كنند به سوى خانهاى كه در آن بمانند و مردم در آن
دو گونهاند: يكى آن كه خود را فروخت وخويش را به تباهى انداخت و ديگرى آن كه خود
را خريد و آزاد ساخت.
جهان پيرامون، انسان را به سوى خود مىكشد تا پاسخ گوى گرايشهاى او شود:
زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القنطير المقنطرة من الذهب و الفضه و الخيل المسومه و الانعم و الحرث ذلك متع الحيوة الدينا؛ (۱۶۲)
دوستى خواستنىهاى گوناگون از زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سيم و
اسبهاى نشاندار و دامها و كشتزارها براى مردم آراسته شده ليكن اين جمله مايه
تمتع زندگى دنياست.
هر كس به سوى اين جهان مىرود خسارت نمىبيند، فقط در صورتى خسارت زده مىشود كه
از آن براى حيات زودگذر خويش برداشت كند از ظاهر آن نگذرد و از باطن آن بى خبر
باشد، پيوند آن را با خالقش نبيند و در آيات آن انديشه نكند. براى چنين انسانى،
دنيا بازى است و از آن براى آخرت بهرهاى نيست:
انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولد؛ (۱۶۳)
بدانيد كه زندگى دنيا در حقيقت بازى و سرگرمى و آرايش و فخر فروشى شما به يكديگر
و فزونى جويى در اموال و فرزندان است.
جاذبههاى دنيا نيروهاى ما را متوجه خود مىكند تا بكوشيم عطش خواسته هايمان را
بنشانيم. اگر خواسته ما درك لذات اين جهانى باشد از دنيا چيزى را بر مىداريم كه
اين زندگى را لذت بخش كند؛ ولى اگر به لذاتى چشم داشته باشيم كه اين جهان ظرف رسيدن
به آنها نيست، از دنيا براى آخرت برداشت خواهيم كرد. آن كس كه به دنيا (زندگى اين
جهان) قانع مىشود ديگر نيازى به آخرت ندارد؛ به همين دليل آخرت را امرى بىارزش و
يا موهوم مىپندارد و آن را مىدهد تا دنيا را بگيرد:
اولئك الذين اشتروا والحيوة الدنيا بالاخرة فلا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينصرون؛ (۱۶۴)
همين كسانندكه زندگى دنيا را به بهاى جهان ديگر خريدند؛ پس نه عذاب آنان سبك
گردد و نه ايشان يارى شوند.
اكنون مىدانيم دنيا دو گونه است: دنياى مذموم و دنياى ممدوح و نيز مىدانيم كه
جهان پيرامون ما مخلوق خداست و مخلوق او بهترين آفريده است كه نيكى و زيبايى وصف
اوست و همه اجزاء آن آيه خداست. پس نتيجه مىگيريم چنين جهانى مذموم نيست و
نمىتواند مذموم باشد؛ آن چه مذموم است نسبتى است كه ما با آن برقرار مىكنيم و و
آن را كشتزار زندگى گذران خويش مىگيريم نه آن چنان كه حاملان وحى آموختند كه
الدنيا مزرع الاخرة اگر مىخواهيم محبت دنياى مذموم ما را نربايد، بايد بدانيم كه
اين جا خانه ما نيست و اين گاه زمانه ما نيست وطن ما جايى است كه آن را نام نيست و
زمانه ما بسى درازتر از حيات گذران ماست:
ايها الناس انما الدنيا دار مجاز والاخرة دار قرار فخذوا من ممركم لمقركم... و اخرجوا من الدنيا قلوبكم من قبل ان تخرج منها ابدانكم ففيها اختبرتم و لغيرها خلقتم؛ (۱۶۵)
مردم !همانا دنيا خانهاى است رهگذر و آخرت سرايى است پايدار، پس از گذرگاه خود
توشه برداريد براى جايى كه در آن پايداريد... دلهاتان را از دنيا بيرون كنيد پيش از
آن كه تنهاتان از آن بيرون رود. در دنيا آزمايش مىشويد، ولى براى جز آن آفريده
شديد.
دنيا (جهان پيرامون) را همچون مزرعهاى براى آخرت ديدن و در آن تدبر كردن و به
خدا رسيدن نيازمند هوشيارى است؛ زيرا روى آوردن ما به دنيا براى ارضاء گرايشهاى
متنوعى است. تزاحم اين گرايشها، رابطه با دنيا را دشوار مىكند. همسر و فرزند و
اموال و زينتها عوامل ارضاء خواستههاى غريزى انسان هستند و هر مؤمن دل آگاهى براى
گذر از اين جهان نيازمند آنهاست و هر فاسق غفلت زدهاى نيز خواستههاى غريزى خود را
با اينها برطرف مىكند. همه ناگزير از نزديك شدن به اين امور هستند و همه در خطرند
كه غافل شوند و گمان كنند كه زندگى همين است و لذتهاى عالم در ارضاء همين خواهشها
خلاصه مىشود. كسى كه خواهان گريختن از اين خطر است بايد هوشيار و از فريبكارى
دنيا بيمناك باشد: و ما الحيوة الدنيا الا متع الغرور (۱۶۶) و بداند كه فرصت
التذاذهاى حيوانى تمام مىشود و حياتى ديگر آغاز خواهد شد و جزاى عمل نيك و بد ديده
خواهد شد:
يا ايها الناس ان وعد اللَّه حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا؛ (۱۶۷)
اى مردم! البته وعده خدا قيامت حق است پس مبادا كه زندگانى دنيا شما را مغرور
سازد.
اميرالمؤمنين(ع) فريبندگى دنيا را اين گونه وصف فرمودند:
مثل الدنيا كمثل الحية لين مسها و السم الناقع فى جوفها، يهوى اليها الغر الجاهل و يحذرها ذو اللب العاقل؛ (۱۶۸)
دنيا همانند مار است پوستش نرم و درون آن زهر كشنده است فريب خورده نادان به سوى
آن مىرود و خردمند دور انديش است و از آن دورى مىگزيند.
كسانى كه در آتش عذاب مىسوزند فريب اين مار خوش ظاهر را خورده و از حيات آخرت
غافل شدهاند به ظاهر جهان بسنده كرده در باطن آن خدا را نديدهاند و آيات الهى را
در صفحات اين جهان به ريشخند گرفتهاند:
ذلكم بانكم اتخذكم ءايت اللَّه هزوا و غرتكم الحيوة الدنيا فاليوم لا يخرجون منها و لا يستعتبون؛ (۱۶۹)
اين عذاب براى شما كيفر آن است كه به آيات خدا تمسخر كرديد و مغرور زندگانى دنيا
شديد، پس امروز كافران از آتش دوزخ هيچ رهايى ندارند و هيچ عذر و توبه ايشان
پذيرفته نمىشود.
فريبكارى دنيا به اشكال گوناگون صورت مىپذيرد. فريبهايى كه انسان مىخورد هر
يك ريشه در گرايشى از گرايشهاى او دارد و در ضمن يكى از روابط او رخ مىدهد. انسان
فريب اموال دنيا را مىخورد زيرا آن را وسيلهاى براى ارضاء شهوات و ابزارى براى
بسط آزادى عمل مىداند. اين دو گرايش طبيعى چون از حدود خود عبور كنند مانع كمال
مىشوند و انسان را در محبت دنيا غرقه مىكنند. رابطه انسان با اموال، از جمله
روابط او با محيط طبيعى و محيط انسانى است؛ زيرا اموال اعم از املاك و باغات و
مصنوعات بشرى مانند خانه و مركب و... است بنابراين بحث از محبت اموال را قبل از
پرداختن به مباحث اختصاصى رابطه با محيط انسانى مطر ح مىكنيم.
مال و ثروت، امكان برآوردن نيازهاى غريزى را فراهم مىكند. برآوردن نيازهاى غريزى چنان كه در مبحث رابطه با خود مطرح شد در حد اعتدال لازم و پسنديده است. با توجه به اين دو مطلب، همه انسانها ناگزيرند كسب مال كنند. خطر نيز از همين جا آغاز مىشود زيرا اگر موفقيتى در به دست آوردن مال به دست نيايد فقر و تندگستى پيش مىآيد و كادالفقر أن يكون كفرا (۱۷۰) و اگر موفقيتى به دست آيد و در نتيجه تحصيل مال لذات گوناگون غريزى امكانپذير شود زياده روى در التذاذ ممكن است به غفلت و اشتياق به كسب مال بيشتر بدل شود. آن گاه قلب انسان در اشغال محبتى جز محبت خدا در مىآيد و توان و زمان زندگى او صرف تلاش براى كسب مال و درك لذات خواهد شد. خطر از آن روست كه يك هدف ميانجى، به هدف اصيل بدل شود. كسب مال به عنوان وسيلهاى براى زندگى سالم، هدف ميانجى مناسبى است كه صاحب مال را قادر