توبه و جايگاه بلندآن در عرفان(۳)

گذشت كه:توبه در عرفان جايگاه بلند و والا دارد، نخستين گام سالك‏براى وصول به‏حق،توبه‏است.دراين زمينه سخنان چهره‏هاى برجسته عرفان را نقل كرديم; آنگاه پيرامون حقيقت توبه و فضيلت و شرايط آن به‏تفصيل سخن گفتيم، واينك آخرين قسمت ازاين مقال را پى مى‏گيريم.

مراتب توبه

توبه داراى مراتب و درجاتى است، همه بايد توبه كنند و توبه هركس مناسب مرتبه ومقام معنوى اواست، زيراتوبه همان سوز و آتش ندامت و انقلابى از درون است‏براى از ميان برداشتن حجابها. و حجابها داراى انواعى است: حجاب ظلمت و حجاب نور، و هركجا كه حجاب باشد توبه هم هست، از اين‏رو همان ملاكى كه براى توبه گناهكار است، براى توبه يك پيامبر هم هست، و خداى سبحان مى‏فرمايد: «توبوا الى‏الله جميعا ايهاالمومنون لعلكم تفلحون‏» (۱)

گرچه در سخنان عارفان دراين مورداندك اختلافى‏به‏نظر مى‏رسد، اماتقريبا بلكه تحقيقا همه آنان اتفاق دارند كه توبه داراى مراتب است و همه بايد توبه كنند. و اختلاف، در تعداد مراتب و كيفيت توبه هر مرتبه است.

ملاهادى سبزاورى در منظومه مى‏فرمايد: «توبه داراى سه مرتبه است:

۱- توبه عام: كه همان توبه عوام از گناهان و معاصى مى‏باشد.

۲- توبه خاص: كه توبه از ترك اولى است مانند: حضرت آدم عليه‏السلام و...

۳- توبه اخص: و آن عبارت است از توبه كردن از توجه به غير خدا، مانند توبه پيامبر صلى‏الله عليه وآله كه مى‏فرمايد: «انى‏اتوب الى‏الله فى كل يوم ماة مرة‏» (من در هر روز صد بار به درگاه خدا توبه مى‏كنم.)

و توبة عم و خص و اخص

والعم بالذنب و خصها يخص

بترك الاولى. والاخص التوب

من توجه بغير حق فلازكن (۲)

و در مصباح‏الهداية مى‏فرمايد:

«در طريق صوفيان توبه درجاتى دارد و برسه مرتبت منقسم آيد، عام، خاص و خاص الخواص... توبه عام: رجوع از معاصى، به معناى استغفار به زبان و ندامت‏به دل، و دليل اين‏كه استغفار توبه است قول خداست «فاستغفروالذنوبهم‏» اما توبه خاص، رجوع است از طاعت‏خويش به معناى تقصير ديدن و به منت‏خداى نظاره كردن كه هرفعلى بياورد آن فعل، سزاى خداوند نبيند و از آن طاعت همچنان عذرخواهد كه عاصى از معصيت، و استغفار انبياء را معنى اين است چنان‏كه خداوند فرمود مصطفى را - عليه‏السلام - «واستغفرلذنبك‏» و او را ذنب و عصيان نبود لكن در گذاردن حق خدا لامحاله مقصربود، از آن‏كه هيچ بنده‏اى حق خداوند خويش به تمامى نمى‏تواند گذاردن.

اماتوبه خاص خاص: رجوع است از خلق به حق به معناى ناديدن منفعت و مضرت از خلق چنان‏كه گفت: «لاتدع دون الله مالاينفعك ولايضرك‏» و باايشان آرام ناگرفتن و بر ايشان اعتماد نكردن و عجز خلق در جنب قدرت حق ديدن و فقر ايشان در جنب غناى حق ديدن‏» (۳)

سعيدبن فرغانى پس از ذكر مراحل اوليه عشق و طى آن مراحل مى‏گويد:

«پس از رسيدن به اين مرحله تمام مرحله اول عشق را گناه شمرد و از آن توبه كند، چنان‏كه موسى در آن افاقت از انبساط و طلب رويت توبه كرد و قرآن از او حكايت كرد «قال انى نبت اليك‏» اى رجعت عماظننت و توهمت‏بالاشتغال بك و بحبك و طلب حظوظها و لذاتها منك وانا اول المومنين.» (۴)

در جاى ديگرى از همين كتاب ارزشمند پس از نقل روايت مشهور كه انى لاسغفرالله... همين مطلب را مى‏گويد (۵) و در توضيح شعر ابن فارض كه:

وفى صعق ركى الحس خرت افاقة

لى النفس قبل التوبة الموسوية.

مطلب را به خوبى توضيح مى‏دهد كه جهت مراعات اختصار از نقلش صرف نظر مى‏كنيم. (۶)

و پيرهرات مى‏فرمايد:

توبه عامه، از فراوان كردن طاعت است و آن به سه چيز دعوت مى‏كند: اين كه بنده از شر گناه و از نعمت مهلت پاداش چشم بپوشد; براين ادعا كه بر خدا حق دارد; (از اين دورى بجويد) خود رابى‏نياز نشمارد كه آن عين جبروت و سركشى از خدا است.

و توبه متوسطان : توبه كردن از كم انگاشتن و كوچك شمردن معصيت وگناه است و آن عين گستاخى و سركشى است. و محض آراستن است‏خود رابه حميت. وتن دادن به خود را از بندگى خدا بريدن است.

و توبه خاصه: توبه از ضايع كردن وقت است، و ضايع كردن وقت، فرو افتادن در نقيصه مى‏باشد و نور مراقبت را خاموش مى‏كند و عين صحبت را مكدر مى‏سازد و مقام توبه كامل نمى‏شود مگر با انتهاى توبه از هرچه پايين‏تر از حق است و سپس رؤيت نقصان آن توبه و سپس توبه از رؤيت آن علت.» (۷) براى كمال بحث‏سخنى ديگر از اين بزرگ نقل مى‏كنيم:

«... توبه عوام از ذلت، و توبت‏خواص از غفلت، و توبه خاص خاصان از ملاحظه اوصاف بشريت است . توبه عوام به آن است كه از معصيت‏به طاعت‏برگردند و توبه خواص، كه از رؤيت طاعت‏به رؤيت توفيق آيند و طاعت‏خود را نبينند بلكه همه را توفيق حق بينند. حد نظر عوام به افعال است، و ميدان نظر خواص به صفات. محل نظر خاص خواص جلال ذات است. عوام گويد: «خداوندا من از عقاب تو، به عفو تو پناه مى‏برم.» خواص مى‏گويد: «خداوندا من از خشم تو، به رضاى تو پناه مى‏برم.» خاص خواص گويد: «خداوندا من از تو به خودت پناه مى برم.» (۸)

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «بنده بايد پيوسته و در همه حال، در حال توبه باشد و براى هر فرقه و طايفه، توبه‏اى مخصوص است پس، توبه پيامبران از مضطرب شدن باطن و بهم خوردن حالت اطمينان است; و توبه اولياء از عوارض رنگارنگ و تلون خاطر است كه بر خلاف ثبوت و استقامت است و فراغت; و توبه اصفياء و برگزيدگان حق از استراحت و فراغت و غفلت و كدورت مى‏باشد كه برخلاف دوام توجه است. و توبه افراد خاص و بندگان مخصوص از مشغول بودن به غير پروردگار است، كه توجه به غير خدا پيدا كرده وسرگرم آنها باشد; و توبه عوام و عموم مردم از گناهان و معاصى و خلافها است. و براى هركدام از اين اصناف و طبقات، نسبت‏به موضوع توبه مخصوص خود و نتيجه توبه و هدف و برنامه خود، معرفت و علم مخصوصى است كه به ديگرى صدق نمى‏كند... (۹)

عزيزالدين‏نسقى‏مى‏گويد:«اماثوابى‏كه‏موعوداست‏درآخرت زاهدان و تائبان را،آن زاهدى‏است كه روى‏ازدنيابه كلى برگردانيده وآن تائبى‏است‏كه روى‏ازمعاصى‏به كلى‏گردانيده باشد. (۱۰)

تاملى در مراتب توبه

در هر حال، بى‏گمان بحث از مراتب توبه از مهم‏ترين مسايل توبه از ديدگاه عارفان است، از نظر آنان هركسى در هر مقامى و مرتبه‏اى كه هست‏بايد توبه كند و هميشه بايد در حال توبه باشد، و حتى از اين توبه خود هم توبه كند، و اين مطلب بسيار خطير است تا آنجا كه محيى‏الدين عربى، امام‏العارفين پس از بحث توبه، بابى را براى توضيح (ترك) «التوبة من التوبة‏» گشوده است و به تفصيل در آن سخن گفته است. (۱۱) آيات قرآنى و سنت پيامبر وائمه معصومين(س) نيز مويد اين معنى است - چنان كه نمونه‏اش از مصباح‏الشريعة گذشت - در قرآن، هم توبه گناهكاران مطرح است و هم توبه پيامبران.

تحليل علامه طباطبايى: علامه، تحليلى دقيق از مسئله ارائه مى‏دهد و آن اين كه توبه به معناى رجوع به خدا براى قرب به اوست و بى‏گمان، معناى قرب و بعد، نسبى و تشكيكى است. بنده‏اى كه درمقامى قرار دارد گرچه نسبت‏به برخى از مقامات، داراى قرب است، امانسبت‏به سايرمقامات داراى بعد است. از اين‏رو مقربان درگاه خدا و بندگان شايسته او همواره بايد براى رهايى از بعد نسبى و صعود به مقامى والاتر و بالاتر و مقرب‏تر به‏كوشند واين مصداق توبه است و به قول شارح مصباح‏الشريعة (۱۲) - رضوان الله تعالى عليه - اين، به مراتب دشوارتر است از توبه از گناه، و مرحوم علامه توبه پيامران را چنين تفسير و توجيه مى‏فرمايد. (۱۳)

براساس آنچه ما از تعريف توبه ارائه داديم نيز، اين مساله كاملاقابل تبيين‏است. ماگفتيم توبه همان آتش ندامت‏است كه در جان سالك افتاده وشعله‏هايش دردى و سوزى توصيف ناپذيررا در درون وى ايجاد كرده است، اين حالت هم مى‏تواند در مورد بنده گناهكار خداوند باشد و هم درباره پيامبرى بزرگ. باتوجه به اهميت مطلب به ذكر مثالى مى‏پردازيم كه شامل توبه جمعى گناهكار وسيه دل، وپيامبرى ازپيامبران بزرگ خدا(يونس) است:

يونس سالها در ميان قومش به انجام وظيفه و تبليغ رسالت‏خويش مشغول بود، اما قوم ناسپاس او نه تنها ايمان نياوردند بلكه استهزاء و اذيت و آزار او را به اوج خود رسانيدند تا آنجا كه پيامبرخدا (يونس ) از هدايت آنان نوميد شد و از خدا درخواست كيفرى سخت‏براى آنان كرد. «روبيل‏» مردى دانشمند بود كه در ميان آنان مى‏زيست و به يونس ايمان آورده بود، هنگامى كه نشانه‏هاى عذاب شديد خدا نمايان شد، او در صدد توبه مردم برآمد عارف كامل و واصل، ميرزا جواد ملكى تبريزى - رضوان الله تعالى عليه - صحنه را چنين به تصوير مى‏كشد:«... كه آن حكيم تربيت‏شده خانواده نبوت، جناب «روبيل‏» چه حال براى آنان ياد داد كه خود را به آن حال انداختند و بلاى نازل را برگرداندند و حال آن كه ديده نشده بود كه بعد از نزول بلا، توجه ثمرى بدهد. ولى روبيل به آنان ياد داد كه بچه را از مادران جدا ساختند و بره‏هارا از ميش‏ها جداكرده، گوساله‏هارا از ماده گاوها گرفتند، ماده‏ها را بالاى كوه بردند بچه‏هايشان را در ته دره انداختند، مردها پلاس پوشيده، روى خاك افتاده، خاك بر سر ريختند، حيوانات مادرها را به جهت علف صدا مى‏كردند اطفال خودشان، به جهت‏شير و به جهت مادرها، گريه مى‏كردند خودشان از ترس عذاب و شدت هول كه از زرد شدن خورشيد (اصفرارشمس ) و وزيدن بادهاى عذاب و سياهى رنگشان كه مى‏ديدند، ناله‏هاى جانسوز به (ربنا ظلمنا انفسنا وان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين) ونداى «ياارحم الراحمين‏» به اوج فلك رسانيده، خلاصه محشرى به پاكردند تا آن كه دعوت و نفرين پيامبرشان بعد از نزول عذاب را برگرداندند، درياى رحمت ارحم‏الراحمين به جوش آمد، حضرت اسرافيل را امر رسيد كه قوم يونس را بخشيدم ايشان را درياب، بلا را از ايشان دوركن...» (۱۴) قوم يونس توبه‏اى واقعى مى‏كنند چنان شعله‏هاى آتش ندامتشان فروزان و سوزان است كه قبل از اين كه آتش عذاب الهى برسد، جانشان را مى‏سوزد و ديگر جاى براى آن نمى‏گذارد اما قصه بر اينجا ختم نمى‏شود، زيرا يونس كه در انتظار كيفرى سخت‏بر اين مردم نادان و ناسپاس بود پس از موعد مقرر برگشت تا آثار عذاب الهى رامشاهده كند، اما باكمال شگفتى ديد مردم به زندگى معمولى خود با نشاطى افزون، ادامه مى‏دهند. او ناراحت‏شد و در يك لحظه غافل شد كه خداى بالا سر او است و جز از سر حكمت تصميم نمى‏گيرد، عليرغم دعوت قومش مصمم شد به جاى ديگرى رود. به كنار دريا آمد، سوار قايق و يا لنجى شد، نهنگى عظيم الجثه ظاهر شد: درآن زمان معمول بود كه براى نجات سرنشينان لنج‏ياقايق، به قيد قرعه يك نفر را انتخاب و به كام نهنگ مى‏انداختند و قرعه بنام او در آمد، ديدند مرد خوبى است، از نو قرعه كشيدند، بازهم به‏نام او درآمد ... و بالاخره يونس را به كام نهنگ انداختند. هنگامى كه او در ظلمات درون شكم نهنگ قرار گرفت‏با خود گفت : شگفتا: خداوند توبه اين بندگان گنهكار را كه به پيامبرش ستم كردند مى‏پذيرد، آيا توبه مرا نمى‏پذيرد؟ چرا غافل شدم و پس از قبول توبه آنان، رهايشان كردم. و احتمالا افكار وانديشه‏هايى از اين قبيل منشا انقلاب درونى يونس شد، آتش پشيمانى جانش را فرا گرفت و شعله كشيد، شعله‏هايش فروزان و فروزان‏تر شد، فرياد زد: اى خداى زيباى بى عيب و نقص من، جز تو محبوب و معشوقى نيست ، توخوبى ، همه وجودت جلال و جمال است، و اين منم كه برخود ستم كردم.

«وذاالنون اذهب مغاضبا فظن ان لن‏نقدر عليه فنادى فى‏الظلمات ان لااله الاانت‏سبحانك انى كنت من الظالمين‏». (۱۵)

خداى سبحان او را نجات مى‏دهد، همانگونه كه قومش را و هر مؤمنى كه راه وى را به‏پيمايد. «فاستجبناله ونجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين‏» (۱۶)

و نتيجه سخن آن‏كه: توبه قوم يونس و خود او، كه دو مرتبه كاملا متفاوت از يكديگر است، همان سوز و گداز و آتش و انقلاب درونى است، اما هركدام متناسب با موقعيت‏خود. وكلام را باشعرى از سوخته‏اى شيدا و شيفته‏اى عاشق يعنى «فيض كاشانى‏» ختم كرده و زينت مى‏دهيم.

زهرچه غيريا استغفرالله

زبود مستعار استغفرالله

دمى‏كان‏بگذردبى‏ياد رويش

از آن دم بى شماراستغفرالله

زبان‏كان‏توبه‏ذكردوست‏نبود

زسرش الحذر استغفرالله

سرآمد عمرويكساعت زغفلت

نگشتم‏هوشيار استغفرالله

جوانى رفت وپيرى‏هم‏بيامد

نكردم هيچكار استغفرالله

نكردم‏يك سجودى درهمه‏عمر

كه آيد آن بكار استغفرالله

خطابودآنچه‏گفتم‏آنچه‏كردم

ازآنهاالفرار استغفرالله

زكردار بدم صدبار توبه

زگفتارم هزار استغفرالله

شدم‏دورازديارياراى‏فيض

من‏مهجورزاراستغفرالله (۱۷)

توبه نصوح

توبه نصوح چه توبه‏اى است؟ چه ويژگى دارد كه عارفان و عالمان همواره به‏آن تشويق مى‏كنند و آن را الگوى كامل و جامع توبه مى‏دانند.

نجم‏الدين رازى در مرصادالعباد (۱۸) از آن ياد مى‏كند. عطار نيشابورى (۱۹) در تذكرة‏الاولياء مى‏گويد: ابراهيم ادهم توبه نصوح كرد. در «كشاف اصطلاحات الفنون‏» مى‏گويد:... واصح توبه، توبه نصوح است (۲۱) وبالاخره خداوند تبارك و تعالى فرمان مى‏دهد كه توبه نصوح كنيد «ياايهاالذين آمنو توبوا الى الله توبة‏نصوحا» (اى مومنان همانند نصوح توبه كنيد، توبه نصوح كنيد) از امام صادق عليه الصلوة والسلام از معناى آن سؤال مى‏شود امام صادق عليه‏السلام در پاسخ مى‏فرمايد:

«توبه نصوح اين است كه بنده خدا طورى توبه كند كه تاآخر عمر به گناه باز نگردد "يتوب‏العبدثم لايرجع منه".» (۲۲)

پيرهرات (خواجه عبدالله انصارى) در كشف‏الاسرار، معانى‏اى براى آن ذكر كرده است (۲۳) اما مولوى با الهام از حديث فوق و باتوجه به معنايى كه از توبه ذكر كرديم ،توبه نصوح را چنين به تصوير مى‏كشد.

نصوح مردى بود زن نما، چهره‏اى بسان رخسار زنان داشت و مردى خود را پنهان مى‏كرد و در حمام دلاك دختر شاه بود واز اين راه شهوترانى مى‏كرد.

بودمردى‏پيش‏ازاين‏نامش‏نصوح

بد ز دلاكى زنان اورافتوح

بود روى او چو رخسار زنان

مردى خود راهمى كردى نهان

او بحمام زنان دلاك بود

درنما و حيله بس چالاك بود

دختران خسروآنرا زين طريق

خوش همى ماليد ومى‏شست آن عشيق

اندرآن‏حمام‏پرمى‏كردطشت

گوهرى از دخترشه ياوه گشت

گمشدن گوهر دختر شاه سبب شد در حمام رابستند ابتدا ميان رختها را جستند و سپس شروع كردند به تفتيش زنان يكى پس از ديگرى

پس در حمام بربستند سخت

تابجويند اول اندر بيخ رخت

درشكاف فوق وتحت وهر طرف

جستجوكردند در از هر صدف

بانگ آمد كه همه عريان شويد

هركه هستند از عجوزوازلوند

يك بيك را حاجيه جستن گرفت

تاپديد آيد گهر بنگر شگفت

زنان را لخت كرده و كاملا مى‏جستند و نصوح را از روى احترام مجبور به عريان شدن نكرده بودند امااو احساس مى‏كرد خطر در بيخ گوش اوست و هرلحظه ممكن است نوبت اوبرسد، آبرويش بريزد و رسواى كوچه و بازار گردد و اين بحث‏سبب شد كه انقلابى در درونش ايجاد شود وآتش ندامت در جانش افتد و خالصانه به درخانه خدا رود.

آن‏نصوح ازترس شد در خلوتى

روى زرد و لب كبوداز خشيتى

پيش چشم خويشتن مى‏ديد مرگ

سخت مى‏لرزيدبرخودهمچوبرگ

گفت‏يارب بارها برگشته‏ام

توبه‏هاو عذرها بشكسته‏ام

كرده‏ام آنها كه ازمن مى‏سزد

تا چنين سيل سياهى در رسيد

نوبت جستن اگر در من رسد

وه كه جان من چه سختى هاكشد

درجگر افتاده‏استم صدشرر

درمناجاتم ببين خون جگر

اى خداآن كن كه ازتو مى‏سزد

كه زهرسوراخ مارم مى‏گزد

جان سنگين دارم ودل آهنين

ورنه خون گشتى‏دراين‏دردوحنين

وقت تنگ آمد مرا ويك نفس

پادشاهى كن مرا فرياد رس

گر مرا اين باستارى كنى

توبه كردم من زهرناكردنى

توبه‏ام بپذيراين باردگر

تاببندم بهر توبه صدكمر

اوهمى زاريد وصد قطره روان

كاندر افتادم بجلاد و عوان

اى خدا و اى خدا چندان بگفت

كان در و ديوار بااوگشت جفت

و دراين حال كه شرارهاى جانسوز آتش ندامت قلبش را مى‏سوخت و شعله‏هاى اين آتش سوزنده و سازنده اوج گرفته بود، وى را صدا زدند كه بيا، همه را گشتيم و درگران قيمت پيدا نشد اينك نوبت تو رسيده است و اين امر سبب شد كه اين سوز و ساز به اوج خود برسد.

جمله را جستيم پيش آى اى نصوح

گشت‏بيهوش آن زمان پريد روح

همچو ديوارى شكسته درفتاد

هوش وعقلش رفت‏شد همچون جماد

چونكه هوشش رفت از تن آنزمان

سر او باحق بپيوست از نهان

چو ن تهى گشت و خودى او نماند

باز جانش را خدا در پيش خواند

چون شكست آن كشتى او بى‏مراد

در كنار رحمت دريا فتاد

جان بحق پيوست چون بى‏هوش شد

موج رحمت آن زمان در جوش شد

و اينجابود كه توبه حقيقى كامل بوقوع پيوست و خداوند وى را از هلاكت نجات داد

بانگ آمد ناگهان كه رفت‏بيم

شد پديد آن گمشده در يتيم

ونك