كمال درتقرب به خدا

مقدمه

«و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» (شمس:۷ - ۱۰)

در مباحث گذشته، درباره اين آيات شريفه و نكته‏هايى كه از آن استفاده مى‏شود مطالبى بيان شد. اما دو سؤال اصلى وجود دارد كه آيه در مقام بيان آنها نيست. ممكن است‏بتوان از قراين يا به كمك آيات ديگر و يا وجوه عقلى، جواب آنها را به دست آورد:

اول اين كه وقتى دانستيم بين «فلاح‏» و «تزكيه‏» رابطه‏اى حقيقى و تكوينى وجود دارد اين سؤال مطرح مى‏شود كه تزكيه‏اى كه مورد تاكيد قرآن كريم است و حتى پيغمبران‏عليهم‏السلام و بخصوص پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم، براى آن مبعوث شده‏اند («يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة‏»- آل عمران: ۱۶۴ / جمعه: ۲) چيست و مصداق آن كدام است؟ در بحث پيش، گفته شد كه «زكات‏»، كه مصدر مجرد تزكيه و حاصل عمل تزكيه است، با اصطلاح علمى «كمال‏» تطابق دارد و مصداق «كمال‏» با توجه به بيانات قرآن كريم، قرب خداى متعال است.

دوم آن كه راه رسيدن به اين «تزكيه‏» و «كمال‏» چيست؟ طهارت و رشد و كمالى كه بايد براى نفس پديد آيد از چه راهى حاصل مى‏شود؟ براى پاسخ به اين سؤال، هم مى‏توان از دلايل و تاملات عقلى استفاده كرد و هم از آيات شريفه و روايات كمك گرفت. براى خوددارى از تطويل بحث، از خود آيه با تحليل‏هاى عقلى كه مى‏توان در باره آن انجام داد و برخى آيات ديگر استفاده مى‏شود:

كمال در تقرب به خدا

حقيقت كمال و زكاتى كه بايد حاصل شود چيزى است كه به قرب و نزديك شدن به خدا تعبير مى‏شود و در واقع، مطلوب حقيقى و بالذات اوست و نزديك شدن مطلوب بالتبع است. وقتى كسى مى‏خواهد به كسى يا چيزى نزديك شود او را دوست مى‏دارد و به او علاقه‏مند است كه مى‏خواهد به او نزديك شود. به عبارت ديگر، نزديك شدن صفتى است كه مطلوبيتش ناشى از مطلوبيت‏خداست. پس آنچه اصالتا مطلوبيت و شرف ذاتى دارد خود ذات الهى است. هدف اصلى اوست: «و ان الى ربك المنتهى‏» (نجم: ۴۲); هر سيرى به سوى او منتهى مى‏شود، «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه‏» (انشقاق:۶); اى انسان، تو به سوى پروردگارت بازگشت مى‏كنى و او را ملاقات مى‏نمايى. بنابراين، او به مرتبه‏اى مى‏رسد كه مى‏گوييم قرب به خدا دارد و اگر او را به همان معنايى كه مى‏توانيم براى قرب بپذيريم به متعلقش نسبت دهيم بايد بگوييم به خدا رسيده است. وقتى دانستيم كه هدف نهايى خداى متعال است و ما بايد تلاش كنيم تا به او نزديك شويم راه اين تزكيه هر چه باشد، راهى به سوى اوست. ويژگى اصلى اين راه آن است كه مقصدش اوست. دانشمندانى كه درباره ارزش‏ها و كمالات انسان بحث كرده‏اند، مى‏گويند: چون انسان موجود ذوابعادى است مى‏توان براى هر بعدى از وجود او، كمال خاصى در نظر گرفت و مقصد مشخصى معين كرد ولى از آنجا كه انسان يك موجود است و در نهايت، يك هدف نيز بايد داشته باشد، اين راه‏ها هر چه باشد، بايد به يك هدف منتهى شود.

راهى كه انسان بايد بپيمايد تا به مقام قرب الهى برسد چگونه راهى است؟ آيا مانند راهى است كه بين دو منطقه وجود دارد و بايد طى شود تا انسان به جايى برسد يا بايد به آسمان‏ها برود؟ چگونه انسان به خدا نزديك مى‏شود؟ خداى متعال موجودى جسمانى نيست و مكان مادى ندارد كه انسان بتواند با طى مراحل و مسافت‏هاى مادى به او نزديك شود. پس مراد، قرب مكانى نيست. اگر چنين بود انسان مى‏توانست نقطه‏اى را تعيين كند و بگويد كه العياذ بالله خدا آنجاست‏يا چون كعبه تشريفا بيت‏الله است مى‏توانستيم بگوييم نزديكى ما به آن تقرب الى الله است.

ولى منظور از قرب، قرب جسمانى نيست.اين قرب به هر صورت كه تصور شود، رابطه‏اى الهى بين روح انسان و بين خدا، بين دل و دلدار و مسيرى است كه دل انسان بايد طى كند تا به او نزديك شود. در اين صورت، حتى ممكن است‏بدن در مكه بوده ولى از خداى متعال بسيار دور باشد; مانند منافقان كه با وجود حضور در مكه و مدينه، از خدا، پيغمبرصلى الله عليه وآله و اولياى او دور بودند. كسانى هم با وجود دورى از مكه و مدينه، بسيار به آن حضرت نزديك بودند; مانند اويس قرنى كه آن‏گونه كه در روايات آمده است، در زمان پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله توفيق زيارت آن حضرت نصيبش نشد ولى پيامبرصلى الله عليه وآله نسبت‏به ديدار او، اظهار علاقه مى‏كردند و بواقع، از بسيارى افراد ديگر، كه در كنار رسول خداصلى الله عليه وآله بودند، به آن حضرت نزديك‏تر بود; زيرا رابطه قلبى و روحى قوى‏اى با ايشان داشت.

مسيرى كه ما بايد طى كنيم و به خدا برسيم و راهى كه بايد بپيماييم راهى نيست كه با پاى مادى طى شود. اگر هم احيانا بايد قدمى برداشت‏به دليل آن است كه اين قدم برداشتن، تجسم يك سير قلبى است. اگر زيارت يا هجرتى مطلوب باشد و سفر مادى و سير روى زمين با بدن موجب قرب به خدا مى‏شود از آنروست كه نماينده آن حركت قلبى است; زيرا به اين وسيله، اطاعت‏خدا بيشتر حاصل مى‏شود و دل به او نزديك‏تر مى‏گردد. پس منظور از اين سير، حركت قلب و حركت‏روح‏به سوى‏خداست.اين‏حركت‏چگونه‏حاصل‏مى‏شود؟

راه تقرب به خدا

در اين زمينه، دو دسته عوامل مؤثرند:

الف عوامل اثباتى;

ب عوامل سلبى.

الف توجه (عامل اثباتى)

از آنچه گذشت، به دست مى‏آيد كه سير انسان در راهى كه بايد بپيمايد تا به خدا نزديك شود با توجه قلبى او ارتباط دارد. هر قدر توجه دل انسان به اين مقصد (خدا) بيشتر باشد و در اين راه بيشتر فعاليت كند اين مسير را بيشتر طى مى‏نمايد; گاهى اين فعاليت‏ها هم جسمانى و هم روحانى است و گاهى فقط فعاليت قلب، دل و روح ملاك مى‏باشد. ولى ما از اينكه فعاليت قلب و روح مهم‏تر از فعاليت‏بدنى است، غافليم. وقتى از فعاليت‏سخن مى‏گوييم فقط تحرك بدنى را در نظر داريم، در صورتى كه روح انسان و قلب او كه بدين لحاظ كه منبع ادراكات و احساسات است، بدان قلب گفته مى‏شود افعال و جهات گوناگونى دارد. توجه به قلب انسان مى‏تواند در اين زمينه بسيار مؤثر باشد. اين حركت قلب يك امر انفعالى نيست، بلكه جنبه فعاليت، حركت، رشد و تكامل دارد.

كسانى كه از عوالم معنوى دورند، نمى‏توانند بپذيرند كه روح و قلب انسان بدون اينكه دست و پا حركت كند، فعاليتى انجام مى‏دهد. پس‏بايدببينيم كه روح چه فعاليت‏هايى مى‏تواند انجام دهد. مرتاضانى كه رياضت مى‏كشند تا كمى قدرت‏هاى نفسانى پيدا كنند كارهاى عجيبى انجام مى‏دهند; مثلا، روى ميز ميخ مى‏خوابند يا روى يك پا مى‏ايستند و يا به صورت‏هاى ديگر به خود سختى مى‏دهند. در نتيجه، به قدرت‏هاى عظيمى دست پيدا مى‏كنند و مى‏توانند بر عوامل طبيعى غالب شوند; مثلا، جلوى قطارى را كه با سرعت، در حال حركت است‏با يك دست‏يا حتى با نگاه، مى‏گيرند و مانع از حركت آن مى‏شوند. آنها اين قدرت را از كجا پيدا كرده‏اند؟ آيا بدن قوى و نيرومندى دارند؟ خير، چنين نيست; بدنشان حتى ضعيف‏تر و لاغرتر از ديگران است. پس بدن آنها نمى‏تواند چنين قدرتى داشته باشد. مسلما اين قدرت در روحشان وجود دارد. حال بايد ديد كه اين قدرت چگونه پيدا شده است؟

تا وقتى روح فعاليتى نكند اين قدرت‏ها پيدا نمى‏شود. آن‏همه رياضت‏هاى بدنى، كه آنها تحمل مى‏كنند، براى اين است كه روحشان فعال‏تر شود; مثلا، براى اين منظور، توجه خود را به نقطه‏اى متمركز مى‏كنند. اين همان فعاليت روح است; يعنى در آن حالات، روح آنها در حال كار كردن است. آن كارها نوعى تمرين درونى و براى تقويت روح است. پس مى‏بينيم كه فعاليت انسان فقط منحصر به فعاليت‏بدنى نيست، فعاليت قلبى و روحى نيز دارند و اصل فعاليت‏ها در سير الى الله و حركتى كه به خدا منتهى مى‏شود فعاليت دل است; فعاليت‏هاى بدنى تابع و كمكى براى آن يا نماينده آن است. قلب تجليگاه اين فعاليت است. در اين زمينه، اصل، حركت قلب و روح است كه بايد تكامل پيدا كند. كار قلب در اينجا توجه است و اين اصلى‏ترين فعاليت آن است. هر قدر توجه قلب بيشتر باشد فعال‏تر است. لذا، انسانيت كسى بيشتر است كه قلب‏اش زنده‏تر و فعال‏تر باشد، نه آنكه بدنش فعال‏تر باشد; وگرنه حيوانات و نباتات نيز زندگى و فعاليت دارند.

ب محبت (عامل اثباتى)

انسان زنده كسى است كه دلش زنده، بيدار و آگاه باشد و آنچه از مقوله آگاهى، شعور، علم و توجهات است در او قوى‏تر باشد، نه آنچه از مقوله حركت‏هاى مادى و مكانيكى است. به اجمال، مى‏توان گفت كه اين حركت‏بايد با توجه به خدا همراه باشد; زيرا اين توجه است كه دل را به پيش مى‏برد و به خدا نزديك مى‏سازد. البته وقتى اين توجه وجود دارد جنبه ديگرى نيز در قلب تقويت مى‏شود. قلب مركز ادراكات، احساسات و عواطف است. زمانى فعاليت اين ادراكات آنچه از قبيل توجه است در اين زمينه بيشتر مى‏شود كه عواطف‏اش نيز متمركزتر باشد; يعنى هر قدر محبت‏بيشتر باشد توجه به محبوب قوى‏تر مى‏شود. اين دو با هم متلازم‏اند; هم توجه موجب انس مى‏شود و محبت را زياد مى‏كند و هم محبت‏به نوبه خود، موجب توجه به محبوب مى‏شود. به طور قطع، عامل اصلى در سير الى الله، توجه دل و محبت‏يا توجه ناشى از محبت و همراه با محبت است.

ج- نفى دلبستگى‏ها (عامل سلبى)

«زكات‏» و «تزكيه‏» دو جنبه دارد; يك جنبه اثباتى و يك جنبه نفى‏اى. تزكيه اين است كه مثلا، در مورد يك درخت، ابتدا شاخ و برگ هاى زايد آن را بزنند، سپس عوامل رشد و نموش را فراهم كنند. انسان نيز اگر بخواهد به كمالات مطلوب خود برسد با توجه به ابعاد گوناگونى كه دارد، از يك سو بايد شاخ و برگ‏هاى فراوان و عوامل مزاحم را از خود دور كند و از سوى ديگر، آن عوامل اثباتى كه او را در جهت رسيدن به هدف كمك مى‏كنند، تقويت نمايد.

از جنبه اثباتى، در جهت رسيدن به هدف، اجمالا دانستيم كه بايد حالت توجه دل همان توجهى كه در لسان شرع «ذكر» ناميده مى‏شود تقويت گردد.

اما از جنبه سلبى، يعنى رفع عوامل مزاحم، بايد گفت كه برخى از عوامل مربوط به خود بدن است كه به يك معنى، مزاحم‏هاى داخلى به حساب مى‏آيند و اگر دقت كنيم نوع عميق‏ترش همان است كه اصلا در روح انسان وجود دارد. يك سلسله از مزاحم‏ها نيز خارجى است. اينها نقطه مقابل آن توجه و محبتى است كه بايد به آن نقطه اصلى و هدف نهايى متوجه باشد. وقتى انسان به كسى علاقه دارد نبايد به دشمن او نيز توجه داشته باشد; زيرا هيچ‏گاه نمى‏تواند تمام دل خود را متوجه‏دومحبوب‏كند و توجه او خواه ناخواه،بين‏آن‏دوتقسيم‏مى‏شود.

به طور كلى، محبت‏به يك فرد با محبت‏به دشمن او با هم جمع نمى‏شود. اگر هم جمع شود محبت تقسيم مى‏شود; مانند ظرفى كه نصفش را از يك چيز و نصف ديگرش را از چيز ديگرى پر كنند. زمانى دل به طور كامل مى‏تواند ظرف يك محبت قرار گيرد كه محبت مزاحمى در ميان نباشد; اگر هم هست چيزى مسانخ با خودش باشد; مانند شعاع همان محبوب و متعلقات او. اينها مزاحمتى با هم ندارند; مثلا، علاقه به يك فرد با علاقه به لباس يا ساير متعلقات‏اش مزاحمتى ندارد. علاقه به لباس آن فرد شعاع محبت‏خود اوست و در عرض محبت او قرار ندارد.

محبت‏خدا با محبت‏به پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين و ديگر ائمه‏عليهم‏السلام مزاحمتى ندارد; زيرا ما حضرت على‏عليه‏السلام را مستقل از خدا دوست نداريم، بلكه چون او بنده محبوب خداست دوستش داريم. اما اگر دو موجود در عرض هم باشند; دو موجودى كه با هم تضاد دارند دوست‏خدا و دشمن خدا محبت اينها با هم جمع نمى‏شود. اگر به فرض چنين چيزى هم امكان داشته باشد از محبت‏خدا كم مى‏شود و توجه دل ميان آنها تقسيم مى‏گردد; وگرنه امكان ندارد كه دو محبت متضاد در سرحد كمال، در يك موجود جمع شوند. لذا، اگر چيزهايى مزاحم با آن عامل مقرب وجود داشته باشد بايد حذف شود.

عامل مقرب، توجه است. بنابر اين، آنچه با اين عامل تضاد و منافرت دارد بايد حذف گردد; وگرنه محبت كامل الهى در دل جاى نخواهد گرفت و چه بسا العياذ بالله سرانجام محبت اضداد غالب شود («ثم كان عاقبة الذين اساؤوا السواى ان كذبوا بايات الله‏»- روم: ۱۰) و موجب گردد كه همان محبت كم‏رونقى هم كه در دل وجود دارد در پايان عمر، از بين برود. وقتى اين محبت پايدار و كامل مى‏شود كه محبت مزاحمى در كار نباشد; همچنين توجه نيز زمانى مى‏تواند كامل باشد كه چيزهايى مزاحم آن نباشد.

آيا كسى كه در مسيرى، گاه به سمت راست و گاه به سمت چپ، مى‏رود زودتر به مقصد مى‏رسد يا كسى كه فقط در يك جهت‏به جلو حركت مى‏كند؟ مسير دل همان توجهاتش به خداست; اگر انسان متوجه خدا باشد به مقصد نزديك مى‏شود اما اگر گاهى به چيزهاى ديگر نيز توجه كند، چيزهايى كه در شعاع محبت‏خدا نيست و با آن مباينت دارد، در اين صورت، به طور مداوم از مقصد دور مى‏شود.

دنياطلبان و آخرت‏طلبان

آنچه به طور عام، در لسان شرع و بيانات قرآن كريم، رسول اكرم و اهل بيت‏عليهم‏السلام مطرح شده اين است كه انسان‏ها ابتداء از لحاظ محبت و علاقه به دو دسته تقسيم مى‏شوند:

يك دسته كسانى هستند كه توجه‏شان به همين لذايذ دنياست، همين‏ها را دوست دارند و لذت ديگرى نمى‏چشند; «من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا.» (اسراء: ۱۸) آيات ديگرى نيز مشابه اين آيه در اين باره نازل شده است. اين گروه در اصطلاح شرع و قرآن، «دنياطلب‏» معرفى شده‏اند و با عبارات «يريد العاجلة‏»، «يريد ثواب الدنيا» (نساء: ۱۳۴)، «يريد الحيوة الدنيا» (هود: ۱۵) و مانند آن از آنها ياد شده است; يعنى كسانى كه دنياخواه، دنياطلب و طالب همين لذت‏هاى پيش پاافتاده، مادى و حيوانى‏اند.

كسى كه طالب اين لذات است‏به چيز ديگرى توجه نمى‏كند; زيرا محبوبش همان‏هاست. اين توجهات، انسان را از توجه به مقصد اصلى باز مى‏دارد. لذا، در روايت آمده است: «حب الدنيا راس كل خطيئة.» همه انحراف ها از همين جاست كه دل به امور مادى وابستگى پيدا كند و با چيز ديگرى سرو كار نداشته باشد.

در مقابل اين دسته، گروه «آخرت‏طلب‏» قرار دارند; «و من اراد الآخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا.» (اسرا:۱۹)

اينان همان كسانى هستند كه وراى لذت‏هاى مادى، به چيز ديگرى معتقدند. البته اين نقطه ابتداى مسير آنهاست و اين مسير تا آنجا ادامه پيدا مى‏كند كه درباره آنها مى‏فرمايد: «انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا.» (انسان:۹) در جاى ديگرى مى‏فرمايد: «الا ابتغاء وجه ربه الاعلى‏» (ليل: ۲۰) آنها غير از خدا چيزى نمى‏بيينند و نمى‏خواهند و دل به چيزى نمى‏بندند; حتى لذايذ آخرت اگر به خداوند انتساب نداشته باشد بدان‏ها اعتنايى ندارند.

البته انبياى عظام‏عليهم‏السلام، ائمه اطهارعليهم‏السلام و اولياى خدا نعمت‏هاى آخرت را دوست دارند اما دوستى آنان با دوستى ما تفاوت دارد. ما نعمت‏هاى آخرت، مانند گوشت پرندگان، گل‏ها، نهرهاى جارى، درختان و منظره‏هاى زيبا، حورالعين و قصرهاى بهشت، را براى استفاده‏هاى شخصى و نفسانى‏مان دوست داريم. اولياى خدا نيز به همين چيزها علاقه دارند، اما به اين دليل كه اينها آثار رحمت‏خدايند. به عنوان مثال، دو نفر را به يك ميهمانى دعوت مى‏كنند. اينها هر دو از غذاهاى لذيذى كه ميزبان در اختيار آنها قرار داده است، تناول مى‏كنند و از آنها لذت مى‏برند; اما يكى به قصد خوردن غذاهاى لذيذ به اين ميهمانى آمده است و ديگرى به دليل علاقه به ميزبان. بنابراين، هدف آنها از شركت در اين ميهمانى متفاوت است، با آنكه هر دو از غذاهاى مهيا شده لذت برده‏اند و به آن علاقه‏مند بوده‏اند. اگر به جاى آن غذا، به شخص دوم نان جو هم بدهند اعتراضى نمى‏كند و با علاقه، آنها را مى‏خورد; زيرا او با هدف ديگرى به آنجا آمده است. لذا، نوع غذا براى او تفاوتى نمى‏كند.

اولياى خدا نعمت‏هاى خدا و مواهب اخروى را دوست دارند، اما نه به اين دليل كه شهوت‏هاى مادى را ارضا مى‏كند، بلكه به اين دليل كه نشانه لطف و محبت‏خداست. از اين‏رو، آنها حتى نعمت‏هاى بهشتى را طلب هم مى‏كنند و براى كسب آنها دعا مى‏نمايند. اما دعاى آنها با دعاى ما فرق دارد; ما خود آن نعمت‏ها را دوست داريم اما آنها لطف خدا را، كه در اين نعمت‏ها ظهور پيدا مى‏كند، دوست دارند.

نياز انسان به محبت‏خدا

محب عنايت محبوب را دوست دارد. كسى كه محبت دارد تمام خواسته‏اش اين است كه محبوبش عنايتى به او بكند و با يك نگاه يا لبخند و يا كلمه‏اى او را شاد نمايد. اين عنايت، همان‏گونه كه در قرآن ذكر شده، در روز قيامت مخصوص مؤمنان است و كفار بهره‏اى از آن ندارند: «لا يكلمهم الله و لا ينظر اليهم يوم القييامة.» (بقره: ۱۷۴) لذا، يكى از بزرگ‏ترين عذاب‏هاى كفار در آخرت اين است كه خدا با آنها سخن نمى‏گويد.

كسانى كه معناى قهر كردن محبوب را درك كرده و تلخى‏اش را چشيده‏اند مى‏فهمند كه قهر خدا يعنى چه! شايد بسيارى تعجب كنند از اين كه قرآن مى‏فرمايد: «لا يكلمهم الله‏» و شايد بگويند اگر خدا با آنها سخن نگويد چه مى‏شود؟ آنها نمى‏فهمند كه در قيامت چقدر به سخن خدا نياز دارند و سخن گفتن خدا با انسان در قيامت، چقدر لذت دارد! كافران هم به حسب اقتضاى فطرت‏شان، تشنه اين محبت‏اند ولى از آن محروم‏اند. محب دوست دارد كه محبوب‏اش نيم‏نگاهى يا حتى گوشه چشمى به او بكند; اما اهل معصيت در آخرت از اين نعمت محروم‏اند; «لا ينظر اليهم.» اين يكى از بزرگ‏ترين عقوبت‏هاى خداست.

اما درباره مؤمنان اين‏گونه نيست. درباره ايشان مى‏فرمايد: «وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة‏» (قيامت: ۲۲ و۲۳); در آن روز، رخسار عده‏اى از شادى برافروخته است و جمال حق را مشاهده مى‏كنند.

علاوه بر آنكه آنها به خدا نظر مى‏كنند، خداوند نيز بدان‏ها نظر لطف و مرحمت دارد; هم آنها از خدا راضى‏اند و هم خدا از آنها راضى است;«رضى‏الله‏عنهم ورضوا عنه‏» (مائده:۱۱۹)

راه تقويت محبت‏به خدا

بنابراين، ما مى‏توانيم براى تزكيه عواملى را با اعتبارات عقلى مشخص نماييم. اين آيات و آيات مشابه آنها مى‏تواند مؤيد خوبى بر اين مطلب باشد; هم در جهت اثباتى كه بايد توجه قلب به خدا زياد شود و هم در جهت نفى‏اى كه متعلقاتى كه با خدا متضاد است از دل حذف گردد. براى اينكه اين تعلقات ريشه ندواند و قلب را اشغال نكند، بايد آنها را از ريشه قطع كرد. در سوره اعلى مى‏فرمايد: «قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى.» (اعلى: ۱۴ و ۱۵) شايد بتوان گفت كه «ذكراسم ربه فصلى‏» عطف تفسيرى براى «تزكى‏» است. شايد هم اگر «تزكى‏» را به معناى عام‏ترى بگيريم اين يكى از مصاديق‏اش باشد. (وجوه ديگرى نيز در تفسير آيه مى‏توان ذكر كرد.) لذا، كسى كه به خدا توجه داشته باشد «تزكى‏» پيدا مى‏كند و به اين رشد روحى