در نوشتار پيش، سخن از زهد بود و ساده زيستى. از روح منيع و آشناى به حقايق كه در صفاى قناعت مىزيد و گوهر جان را اسير عالم خاك نمىكند.
سخن از زاهدى بود كه به جهان فرودين و زخارف فريباى دنيا دلبسته نيست و از لذات زود گذر و دام شهوات رهيده و از تنگناى تعلقات مادى بيرون جسته است.
اكنون در اين نوشته، سخن از دلبسته به دنيا و رفاه زده است كه پيوسته در كامجويى مىزند و راه افزونخواهى مىپويد. همتى جز پروردن هوسها و ارضاى شهوات ندارد. دنياى آز و نياز، او را از استغناى روحى و جهان بى نيازى محروم ساخته است.
دلبستگى به دنيا پست، آدمى را از مسير كمال معنوى باز مىدارد. تعلقات دنيا براى او هدف مىشود و به جانب پاكيها و روشناييها و روشناييها اوج نمىگيرد. عمر خود را در چهار ديوارى تن سپرى مىكند و رخصت جولان از اين حصار خاكى را نمىيابد.
شيفتگى به دنيا و زخارف آن، باعث مىشود كه آدمى طمع به دونان بندد و وقار خود را گم كند و كف در پى گرفتن پستى بگشايد .اشخاص رفاه زده و كامجو، سعادت را در اشباع هوسها و ارضاى شهوات مىدانند و لذت را از ثروت و جاه، پوششهاى پربها و خورشهاى گوارا مىجويند. تجمّل و ترفّه آدمى را تسليم مفاسد دنيا مىكند. او را مقهور اشياى لوكس، مصرف، نيازهاى كاذب و فخر فروشيهاى هوسانگيز مىنمايد.
نگرش مرفهانه و برخورد تجملگرايانه به دنيا و ابزار زندگى، آثار سؤ اقتصادى و اخلاقى فراوانى را در پى مىآورد و زندگى سالم را تهديد مىكند. از اين روى، گسترش فرهنگ زهد و تلاش و طرح زندگى ساده و با قناعت، اضافه بر آثار بسيار ارزشمند اخلاقى و روحى، در مسايل اقتصادى و اجتماعى نيز بسيار مؤثر است.
اكنون و در اين شرايط ويژه براى رهايى از گردنههاى عظيم اقتصادى و توفيق در امر بازسازى، راهى جز حاكم كردن شيوه صرفه جويى و ساده زيستى نيست.
اگر خواسته باشيم، بنيههاى اقتصادى را تقويت كنيم و طرحهاى اساسى و انقلابى را براى ريشه كن كردن فقر و محروميت، به كار بنديم، بايد در مصارف شخصى و هزينههاى زندگى، راه اعتدال و قناعت را پيشه كنيم. تجملّات، تنوع طلبيها، مصارف كاذب و... گذشته از پيامدهاى اجتماعى و اخلاقى كه دارد، تواناييهاى اقتصادى را نيز مىبلعد و تلاش براى رسيدن به استقلال اقتصادى و خود كفايى را نافرجام مىكند.
حاكميت فرهنگ رفاه زدگى و اسرافكارى، زيانهاى نگران كنندهاى به بار مىنشاند. تنبلى، ذلت پذيرى، هوسبازى، فساد، ركود اقتصادى، نابودى منابع طبيعى و ترويج ضد ارزشهاى نظام سرمايه دارى و... آفتهايى است كه از تجمّل و ترفّه بر مىخيزد. توجه به اين گونه پيامدها و آگاهى به نقش تخريبى آن در سقوط ملّتها، مىتواند در چگونگى نگرش به ماديّات و ميزان بهرهمندى از آن و جهت دهى تلاشها و كوششها مؤثّر باشد.
به اندازه مجالى كه اين نوشتار دارد، به برخى از آثار سؤ تجملگرايى و رفاه زدگى، كه عمدهترين اثر آن نابودى و سقوط تمدن بشرى است، اشاره مىكنيم:
هنگامى كه زرق و برقهاى مادّى، پرخرجيها و گرايش به زندگيهاى تجملى گسترش يافت، هزينههاى مصرف بالا مىرود و دخل و خرج ناهماهنگ مىشود. افراد براى همگامى با زندگى، ناگزير راههاى در آمد را گوناگون مىكنند و براى تأمين مخارج متنوع و سنگين، خود را ملزم به رعايت ضوابط و ارزشها نمىبينند. اين جاست كه تجمل، «آشيانه فساد» مىشود و در سايه خود، انواع كژيها و مفاسد را پرورش مىدهد.
انسان رفاه زده، هدفى جز ارضاى هوسهاى كاذب ندارد. انديشه وى جز بر گرد رفاه و سرگرميهاى آن نمىگردد. ارزشها پايمال مىشود. مصرف زدگيها، جاى كار، توليد و پيشرفت را مىگيرد. در چنين فرهنگ و جامعهاى، خوشگذرانى، ولخرجى و تفاخر به زرق و برقها رواج مىيابد و كمكم جاى ارزشهاى اصلى را مىگيرد. افراد تن پرور و تجملگرا خوشنامتر و مطلوبتر جلوه مىكنند. از اين گرايش و منش، پيامبر اكرم (ص) در گفتگويى با اباذر، ابراز نگرانى مىكند و چنين ملتى را بدترينها نام مىنهد:
به زودى مردمى از امت من مىخواهند بود كه در دامن نعمتها تولد مىيابند، همتشان غذاها و نوشيدنيهاى گوناگون و رنگارنگ است. اينان، مورد ستايش نيز قرار مىگيرند. ايشان بدترين افراد امت من هستند.
در چنين جامعه و فرهنگى، روحيه تفاخر زنده مىشود و چون خواهشها و نيازهاى كاذب و جو مصرفگرايى رونق مىيابد و هزينهها بالا مىرود، مردم براى دست يابى به خواستههاى خود، از شيوههاى چاپلوسى، رابطه و... بهره مىگيرند. تقسيم درآمدها و دارييها، ناعادلانه مىشود و تعادل آن به هم مىخورد. گروهى به ثروتى بيشتر دست مىيابند و بسيارى نيز محروم مىمانند، اختلافهاى طبقاتى، روز به روز زيادتر مىگردد. گروهى خود خواه و بخيل در درياى ناز و نعمت و تفنّن بى حد و حساب غرق مىشوند و سراپاى وجودشان وقف اطوار تصنعى و فنونى مىشود كه از شؤون انسانى به دور است. در كنار اين طبقه برخودار، خيل عظيمى شكل مىگيرند كه گرفتار صدها نوع نيازو محروميت خواهند بود و انواع مفاسد و عقدههاى روانى مبتلا. تجمل و اسرافكارى، نخست باعث فساد صاحبان آن مىشود و سپس به ديگر گروههاى جامعه سرايت مىكند. به فرموده امام خمينى:
«اين (خوى كاخ نشينى) اسباب اين مىشود كه انحطاط اخلاقى پيدا شود. اكثر اين خويهاى فاسد از طبقه مرفّه به مردم ديگر صادر شده است.(۴۱)»
تنوع خواهيها و روى آورى به مصارف زايد و تجملى، آدمى را از معنويات دور مىسازد و زمينههاى لغزش و انحراف را آماده مىكند. رقابتهاى تفاخرآميز، رو به گسترش مىنهد و هر روز از گروهى به گروه ديگر منتقل مىشود.
در پرتو روحيّه زاهدانه و زندگى در حدّ كفاف و قناعت است كه مىتوان از دام چنين آفاتى رهيد و ضمن بهره ورى سنجيده و عادلانه از مواهب مادى به ديگر نيازهاى معنوى نيز دست يافت.
شالوده فرهنگ و جامعه اسلامى بر كرامت و عزّت بنا شده است كه آزادى و تلاش، دو ويژگى اصلى آن به شمار مىروند. مسلمان، با كوشش فراوان و قناعت وساده زيستى، مراقب عزّت خويش است. كرامت خود را در پاى اسارت به خواستههاى كاذب و تجملى قربانى نمىكند. راه سازش و زبونى را پيش نمىگيرد. در فرهنگ تجمّلى است كه تعيّش جاى دليرى مىنشيند و تلاش و كوشش به تنبلى و رنگ پذيرى بدل مىگردد. طبعى كه به رفاه و آسايشطلبى خوى كرد، احساس قدرتمندى، شجاعت و آزادى، در او فروكش مىكند. مردم لذتجو، اهل مبارزه نيستند. براى رهايى از وابستگيهاى اقتصادى و كسب استقلال، بايد دشوايها و محروميتهايى را تحمل كرد كه با طبع رفاه جويانه نمىشود به سراغ آن رفت. براى رهايى از چنگ فريبندگيهاى سرمايه دارى و وابستگيهاى ذلت بارش، نياز به ملتى قانع و آزاد از شيفتگيهاى مادى است. اكنون فرهنگ و هويت ملى و مذهبى ما در نبردى تمام عيار با ارزشهاى سرمايه دارى است. هجوم همه جانبه سرمايه دارى را بيش از پيش احساس مىكنيم. سرمايه ما فرهنگ قناعت و پيراستگى از شيفتگيهاى دنياست كه هم سرمايه ديرين ما بوده و هم مايه افتخار ماست. براى رويارويى با فرهنگ مهاجم سرمايه دارى، نياز به جامعهاى كوشا و قانع داريم. با روحيه رفاهطلبى، نمىشود به جنگ استعمار و مظاهر فرهنگى آن رفت.
امام خمينى در اين زمينه مىفرمايند:
«آنها كه تصور مىكنند مبارزه در راه استقلال و آزادى مستضعفين و محرومان جهان، با سرمايه دارى و رفاهطلبى منافاتى ندارد، با الفباى مبارزه بيگانهاند. و آنهايى هم كه تصور مىكنند سرمايه داران و مرفهان بى درد، با نصيحت و پند و اندرز متنبّه مىشوندو به مبارزان راه آزادى پيوسته و يا به آن كمك مىكنند، آب در هاون مىكوبند. بحث مبارزهورفاه وسرمايه، بحث قيام راحت طلبها، بحث دنيا خواهيو آخرت جويى، دو مقولهاى است كه هرگز با هم جمع نمىشوند وتنها آنهايى تا آخر خط با ما هستند كه درد فقر و محروميّت و استضعاف را چشيده باشند.»
در بخش قبل ياد آور شديم كه تجمل و رفاه، به اسراف و تبذير منتهى شده و در نتيجه، منشأ فساد مىگردد. يعنى هنگامى كه از درآمدها به طور شايسته استفاده نشد و در مصارف ناروا هزينه گشت، اضافه بر نابسمانيهاى اقتصادى، پيامدها يكديگر اجتماعى و اخلاقى نيز خواهد داشت. اين كمبودها و دشواريهاى اقتصادى و مفاسدى كه از آن سرچشمه مىگيرد، به گونهاى طبيعى در سرنوشت جامعه و ملت تأثير سؤ مىگذارد و در نهايت، منجر به فرو پاشى و نابودى مىشود.
قرآن كريم، اين موضوع را به صورت قانون و سنت بيان كرده و رفاه و خوشگذرانى را عالم سقوط مىشمارد:
و چه بسيار قريهها از ميان برديم كه از زندگى خود گرفتار سرمستى شده بودند و اين خانههاى آنان است كه پس ازايشان جزاندكى روى آبادى نديده و ما آنها را به ميراث برديم.
لغت «بطر» كه در آيه شريفه آمده است، به معناى شق و شكافته شدن است. شادى و خوش گذرانى، زندگى مرفهانه و تجملى، باعث شكافته شدن مرز اعتدال مىشود. طرب و رفاه، باعث تجاوز از حد اعتدال و حقيقت مىگردد. گويا حق شكافته مىشود و از آن تجاوز مىشود. در آيه ديگر، خداوند «اتراف» و ترفه را باعث سقوط و نابودى شمرده است:
چون اراده كرديم كه جمعيت و ديارى را منقرض و نابود سازيم، توانگران خوشگذران و اسرافكار را در آن افزايش مىدهيم، آن گاه، در آن جا به زشتكارى مىپردازند در نتيجه، قانون و فرمايش الهى درباره آنان راست مىآيد. و مصداق مىيابد. پس آن را منقرض و منهدم مىكنيم، چه انهدامى!
دراين آيه، سخن از فرهنگ اتراف و مترفين است. مترف به كسى گفته مىشود كه به ناز و نعمت پرورده شده و بسيار عياش و تن آساست. آن كه فزونى نعمت و زندگى مرفهانه او را مست و مغرور و غافل كرده و به طغيان وا داشته است. جامعهاى كه در استفاده از لذايذ و نعمتها، زياده روى كند اين گونه روحيّه رفاهطلبى، غالب، باعث فساد مىشود، چنانكه همواره يكى از عوامل زشتكارى مترفين بودهاند:
و آنان كه ستم مىكردند از تلذذ و خوشگذرانى پيروى كردند و گناهكار بودند. سر چشمه ظلمها و جرمها، پيروى از هوسهاو عيش و نوشهاست.
اين تنعم و تلذذ بى قيد و شرط، عامل انواع انحرافهاست كه در طبقات مرفه جامعه پديد مىآيد. مستى شهوات، آنان را از پرداختن به ارزشهاى اصيل و درك واقعيتهاى اجتماعى باز مىدارد و غرق عصيان و گناه مىكند. طبقات مرفه، هميشه از پرتوقعترين و در عين حال، بى خاصيتترين افراد جامعه بودهاند. اگر ناز و نعمتشان رو به راه بوده مشغول عيش و نوش خود بودهاند و اگر اندكى كمبود احساس مىكردهاند، داد و فرياد واويلايشان بلند مىشده و مراعات هيچ چيزى را نمىنمودهاند.
سرنوشت اين گونه جوامع، نابودى است، چنانكه در ملتهاى گذشته نيز چنين بوده است. اين سرنوشت، چيزى جز قانون الهى نيست. آياتى كه بدآنهااشاره رفت از همين سنت الهى پرده بر مىدارند و آن را در چهار مرحله جارى مىدانند:
.۱ اوامر و وظايف دينى توسط رسولان الهى براى پيروى مردم ابلاغ مىگردد.
.۲ طبقهاى به عنوان مرفه و خوشگذران به فسق و نافرمانى مىپردازند.
.۳ اين فسق و انحرافها گسترش يافته و عموميت پيدا مىكند و به طبقات ديگر سرايت مىيابد، سپس استحقاق مجازات و كيفر پيدا مىشود.
.۴ در پى اين كژيها و اسرافكاريها، و نابودى و هلاكت به سراغ چنين ملتى مىآيد. در اين جامعه ناسالم و رفاه زده، مترفين، سردمداران ناهنجاريها مىشوند. آنانى كه در ناز و نعمت و هوس غرق هستند، پيامهاى مصلحين را نمىشنوند. اين آيات هشدارى است به همه ملتهاى باايمان و صاحب تمدن كه سرنوشت جامعه و زندگى خود راه به آفت ترفّه نيالايند و زمينه رشدبه مرفهان بى درد ندهند و از آنان پيروى نكنند.
بايد يادآور شد كه هميشه اشراف و مرفهان، نخستين كسانى بودهاند كه با مصلحان و مناديان عدالت مخالفت كردهاند. صاحبان در آمدهاى سرشار «اولوا الّطول(۴۵)» ازخطرها و مبارزات شانه خالى مىكردند و اهل خطر نبودند.
افراد چسبيده به دنيا، راحت طلب، بى تلاش و هرسناك، هرگز همگام با انبيأ (ص) نبودهاند و چه بسيار كه موضع خصمانه داشتهاند:
ما به هيچ جمعيت و ديارى پيامبر بيم دهندهاى نفرستاديم مگر آن كه طبقه خوشگذران و مرفه آن گفتند: به پيامى كه آوردهايد كافريم.
نسلى كه در دامن عشرت و خوشگذرانى و بيكارى به سر مىبرد. پيوسته راه مصرف مىجويد و از بيكارى و پوچى نقبى به سرگرميها و مشغلههاى زشت و هوسبازانه مىزند، خود اولين قربانى اين رفاه زدگى است. اين خطر، به تدريج از طبقه مرفه به طبقات ديگر سرايت مىكند و گسترش مىيابد. كمكم ارزشهاى اخلاقى و معنوى از رونق مىافتند و پايمال مىگردند. بدينسان زمينه نابودى و انقراض آماده مىشود. اين خطركه قرآن آن را به صورت سنت وقانون مطرح مىكند، در امتهاى گذشته بارها پيش آمده است و تمدنهاى زيادى در آتش رفاه زدگيها و آسايش طلبيها سوختهاند.
شواهد تاريخى، گواه تحقّق اين سنت الهى است. بسيارى از تمدنها و ملتهاى توانا و برخوردار و انقلابهاى پيروز، به خاطر گسترش فرهنگ اسراف و تبذير در ميان آنان، ساقط شدهاند و هرگز فرصت باز سازى و بازيابى سابقه خويش را نيافتهاند.
ابن خلدون، در كتاب خود، فصلى به اين مطلب اختصاص داده است. در اين فصل، نتيجه مىگيرد كه: فراخى معيشت و فرو رفتن در نعمت و خوشگذرانى، عامل سقوط تمدنها و ملتهاست:
« هر گاه ملتى به برخى پيروزيها نايل آيد، به همان ميزان به وسايل رفاه دست مىيابد وبا صاحبان نازونعمت وتوانگران در آسايش و فراخى معيشت شركت مىجويد.... تنها همت اين ملت اين است كه نعمت ووسيله فراخى زندگى به دست آورد و در سايه دولت به آرامش و آسايش به سر برد و عادات و شيوههاى پادشاهى را در ابينه و پوشيدنيهاى نيكو فرا گيرد و هر چه بيشتر بر مقدار آنها بيفزايد و در بهتر كردن و زيبايى آنها به تناسب ثروت و وسايل ناز و نعمتى كه به چنگ مىآورد بكوشد و از متفرعات آنها برخوردار گردد. و پيداست كه در اين صورت، رفته رفته، از خشونت و قدرتمندى باديه نشينى و سروكار داشتن با طبيعت كاسته مىشود و دليرى و تعصبات آنان به سستى و زبونى تبديل مىگردد. و از گشايش و رفاهى كه خداوند به ايشان ارزانى مىدارد برخوردار مىشوند و فرزندان و اعقاب اياشن نيز بر همين شيوه پرورش مىيابند. بد انسان كه به تن پرورى و برآوردن نيازمنديهاى گوناگون خويش مىپردازند و از ديگر امورى كه در رشد و نيرومندى ضرورت دارد سرباز مىزنند..... به هر اندازه بيشتر در ناز و نعمت و تجمل خواهى فرو روند، به همان ميزان به نابودى نزديكتر مىشوند.(۴۷)»
آرى بسيارى از ملتها، پس از دوران شكوفايى، به تدريج، ميثاقهاى خود را با ارزشها فراموش كردند. در معيشت راه اسراف پوييدند. لازمه اين تجملگراييها، تن آسايى و استخدام و استثمار ضعيفان بود. حرص بهمال اندوزى، روز به روز فشار طبقه مرفّه را بر طبقات ضعيف بيشتر مىكرد. كم كارى، كم فروشى، احتكار و تقلبب، رشوه خوارى، درآمدهاى كاذب و مشغلههاى غير اصولى، رواج مىيافت. در نتيجه، اعتماد مردم به يكديگر كم شده و زمينه انحرافها به وجود مىآمد.
آفت تجمّل و ترفّه، رمق بسيارى از اديان و نهضتها را گرفت و حركت آنان را كند ساخت. قوم ثمود، گرفتار اختلاف طبقاتى و استثمار شد.قوم لوط، در لجنزار هوس و شهوت افتاد. قوم مدين، گرفتار كم فروشى و فساد شد. بنى اسرائيل به دام تبعيض و استثمار افتاد و از معنويات روى گرداند كه نشان مىدهد چگونه تجمل و رفاه زدگى، امت مسلمان را از پا در آورد. در همان يكى - دو قرن نخست مسير اسلام و مسلمانان را تغيير داد.
پس از فوت پيامبر اكرم(ص) فرماندهان مسلمان با نيروهاى شجاع و انگيزهدار خودو در پرتو جذابيّت و حقّانيّت اسلام، پس از برقرارى ثبات و امنيت داخلى، رو به سوى مرزها گذاشتند و اقدام به كشور گشايى كردند. در اين لشگر كشيها، اضافه بر نابودى ظلم و كفر و آزاد سازى انسانها، به ثروتها و غنايم فراوانى نيز دست مىيافتند و اموال سردمداران كفر به چنگ آنان مىافتاد. اين ثروتهاى زياد، درشرايطى به زندگى مسلمانان و مركزيّت اسلام راه مىيافت كه آمادگى روحى و برنامه ريزى سنجيدهاى براى برخورد با آن وجود نداشت.
در چنين شرايطى، غنايم وارد زندگى مسلمانان مىشد و روز به روز توان اقتصادى و بهره مندى آنان افزايش مىيافت. برخى از اين غنايم، اشياى لوكس و تجملى بود كه از كاخهاى اشراف به دست آمده بود و اكنون در زندگى مسلمانان راه يافته بود. اين كالاهاى تجملى و ثروتهاى زياد، قهرا در روحيه مسلمانان و سابقه داران انقلابى تأثير مىگذاشت و به تدريج نطفه اشرافيّت و ترفّه را بارور مىكرد.
هنگامى كه جواهرات، ظروف طلا، پارچههاى زر ب