زهد و ايثار و همدردى

يكى از فلسفه‏هاى زهد «ايثار» است. ايثار يعنى ديگران را بر خويشتن مقدم داشتن و خود را براى آسايش ديگران به رنج افكندن.

زاهد ساده و با قناعت زندگى مى‏كند و بر خود تنگ مى‏گيرد تا ديگران را به آسايش برساند. او محروميت و گرسنگى و رنج و درد را از آن جهت تحمل مى‏كند كه ديگران بر خوردار و سير در آسايش زندگى كنند. ايثار از عالى‏ترين اوصاف انسانى است كه تنها انسانهاى بسيار بزرگ به آن مرحله صعود مى‏كنند.

على‏عليه السلام مى‏فرمايد:

«الايثار غاية الاحسان‏» (۱) (ايثار نهايت نيكوئى است و برترين همه نيكيهاست).

باز فرمود: «الايثار شيمة الابرار» (۲) (ايثار خصلت نيكوكاران است).

باز فرمود: «من شيم الابرار حمل النفوس على الاثار» (۳) (از خصلت‏هاى نيكوكاران است واداشتن نفسهاى خود بر ايثار، يعنى برگزيدن ديگران بر خود و دادن چيزى به ايشان با وجود حاجت‏خود به آن).

قرآن مجيد عاليترين نمونه ايثار را در سوره «هل اتى‏» در داستان ايثاار على‏عليه السلام و خاندان گراميش به نمايش گذاشته است، على‏عليه السلام و حضرت زهراعليهاالسلام و فرزندانشان آنچه از خوردنى در اختيار داشتند -كه جز چند قرص نان نبود- با كمال نيازى كه بدان داشتند تنها به خاطر رضاى خدا در سه روز متوالى به مسكين و يتيم و اسير بخشيدند، اين بود كه اين داستان كه پرشكوهترين مظاهر جمال و جلال انسانيت را بازگو مى‏كند، در آيات قرآن نازل گشت.

قرآن كريم گروه انصار را كه حتى در حال فقر و نيازمندى برادران مهاجر را بر خودشان مقدم داشتند، چنين توصيف كرده است:

و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة (۴) (يعنى ديگران را بر خود مقدم مى‏دارند هرچند خود نيازمند و فقير باشند) .

مفسران در شان نزول اين آيه داستانهاى متعددى نقل كرده‏اند از جمله «ابن عباس‏» مى‏گويد: پيامبر گرامى اسلام روز پيروزى بر يهود بنى‏نضير به انصار فرمود:

«اگر مايل هستيد اموال و خانه‏هايتان را با مهاجران تقسيم كنيد و در اين غنائم با آنها شريك شويد واگر مى‏خواهيد اموال و خانه‏هايتان از آن شما باشد واز اين غنائم چيزى به شما داده نشود؟».

انصار گفتند: هم اموال و خانه‏هايمان را با آنها تقسيم مى‏كنيم و هم چشم‏داشتى به غنائم نداريم و مهاجران را بر خود مقدم مى‏شمريم، آيه فوق نازل شد واين روحيه عالى آنها را ستود (۵)

به هرحال، زهد براساس فلسفه ايثار هيچ ربطى با رهبانيت و گريز از اجتماع ندارد، بلكه زائيده علائق و عواطف اجتماعى است و جلوه عاليترين احساسات انسان دوستانه و موجب استحكام بيشتر پيوندهاى اجتماعى است و گوياى نقش مهم اخلاق در حل مشكلات اقتصادى مى‏باشد.

همدردى و شركت عملى در غم مستمندان و محرومان يكى ديگر از ريشه‏ها و فلسفه‏هاى زهد است.

در جامعه‏اى كه فقير و محروم وجود دارد، شخص زاهد در درجه اول تلاش مى‏كند كه وضع موجود را دگرگون سازد به تعبير مولاى متقيان على‏عليه السلام خداوند از علما و دانايان (هرجامعه) اين پيمان را گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند. (۶)

و در درجه دوم با ايثار و تقسيم آنچه در دست دارد به رفع نياز نيازمندان قيام مى‏كند، اما همين كه مى‏بيند «كشته ازبس كه فزون است كفن نتوان كرد»، با اظهار همدردى و شركت عملى در غم نيازمندان، بر زخمهاى دل آنان مرهم مى‏گذارد.

على‏عليه السلام در دوران خلافتش كه وارث اجتماع ناسالم بود و مى‏ديد كه جامعه‏اش به دو نيم: برخوردار و محروم تقسيم شده است، بيش از هر وقت ديگر زاهدانه زندگى مى‏كرد، مى‏فرمود:

«ان الله فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة‏الناس كيلا يتبع بالفقر فقره‏» (۷) (خداوند بر پيشوايان دادگر فرض كرده است كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند كه رنج فقر، فقيران را ناراحت نكند).

و در ضمن نامه‏اى به عثمان بن حنيف فرماندار خود در بصره مى‏نويسد:

«هيهات ان يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمة -و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع- او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى و اكباد حرى...».

(چگونه ممكن است هواى نفس بر من غلبه كند و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم. درحالى كه ممكن است در سرزمين «حجاز» يا «يمامه‏» كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سيرخورده باشد، آيا من با شكمى سير بخوابم درحالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشند؟!) .

«ااقنع من نفسى بان يقال : هذا اميرالمؤمنين ولا اشاركهم فى مكاره الدهر، او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش..». (۸)

(آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود: من امير مؤمنانم؟ اما باآنان در سختيهاى روزگار شركت نكنم؟! و پيشوايشان در تلخيهاى زندگى نباشم؟!).

چنانكه مى‏بينيم، زهد ناشى از همدردى و شركت در غمخوارگى، به هيچ وجه ربطى به رهبانيت ندارد و مبنى بر گريز از اجتماع نيست، بلكه راهى براى تسكين آلام اجتماع مى‏باشد.

زهد و آزادگى

فلسفه ديگر «زهد» آزادى و آزادگى است. ميان زهد و آزادگى پيوندى ديرين و ناگسستنى وجود دارد. نياز واحتياج انسان را «روبه مزاج‏» مى‏كند و بى‏نيازى ملاك آزادى و آزادگى است. آزادگان جهان عموما زهدپيشه و كم‏مؤونه بودند و نيازها را به حداقل رسانده و به نسبت تقليل نيازها خويشتن را از قيد و بند اسارت پول و كالا و اشخاص رها ساخته بودند.

آرى عادت به حداقل برداشت از نعمتها و پرهيز از عادت به برداشت زياد، شرط مهم آزادگى است.

«ابوسعيد خدرى‏» كه از بزرگان صحابه است، اولين جمله‏اى كه در مقام توصيف پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله گفته، اين است: «و كان صلى‏الله عليه و آله خفيف المؤونة‏» (رسول خدا كم خرج بود و به اندك مى‏ساخت و با مؤونه بسيار كم مى‏توانست‏به زندگى خود ادامه دهد).

آزاد مرد جهاان مولاى متقياان على‏عليه السلام از آن جهت‏به تمام معنى آزاد بود كه به تمام معنى زاهد بود. درنامه‏اى به فرماندار بصره «عثمان بن حنيف‏» مى‏نويسد: «و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه...» (۹) (بدان كه امام شما از دنيايش به همين دو جامه كهنه و از غذاهايش به دو قرص نان اكتفا كرده است).

(آگاه باش! شما توانائى آن را نداريد كه چنين باشيد اما مرا با ورع، تلاش، عفت و پاكى و پيمودن راه صحيح يارى دهيد به خدا سوگند من از دنياى شما طلا و نقره نيندوخته‏ام واز غنائم و ثروتهاى آن مالى ذخيره نكرده‏ام و براى اين لباس كهنه بدلى مهيا نساخته‏ام و از زمين آن حتى يك وجب در اختيار نگرفته‏ام و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى برنگرفته‏ام. اين دنيا درچشم من بى‏ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است كه بر شاخه درخت‏بلوطى برويد).

و در يكى از كلمات قصار آن حضرت مى‏خوانيم:

«الدنيا دار ممر والناس فيها رجلان رجل باع فيها نفسه فاوبقها و رجل اشترى نفسه فاعتقها». (۱۰) (يعنى دنيا گذرگاه است نه قرارگاه و مردم در اين معبر و گذرگاه دو دسته‏اند: برخى خود را مى‏فروشند و برده مى‏سازند و خويشتن را تباه مى‏كنند و برخى برعكس، خويشتن را مى‏خرند و آزاد مى‏سازند).

از همه روشنتر بيان آن حضرت است در آخر نامه‏اى به عثمان بن حنيف نوشته است در آنجا خطاب به دنيا مى‏فرمايد:

«اليك عنى يا دنيا فحبلك على غاربك قد انسللت من مخالبك و افلت من حبائلك‏». (دور شو از من، افسارت را بر دوشت انداخته‏ام از چنگالهاى درنده تو خود را رهانيده‏ام واز دامهاى تو جسته‏ام...).

«اعزبى عنى فوالله لا اذل لك فتستذلينى و لا اسلس لك فتقودينى..». (۱۱) (از من دور شو سوگند به خدا! من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار سازى و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد كه به هركجا خواهى ببرى! به خدا سوگند، آنچنان نفس خويش را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان -هرگاه به آن دست‏يابم- كاملا متمايل شود و به نمك به جاى خورش قناعت نمايد).

خطاب به دنيا مى‏فرمود:

«يا دنيا يا دنيا اليك عنى ابى تعرضت؟ ام الى تشوقت؟ لاحان حينك! هيهات! غرى غيرى لاحاجة لى فيك قد طلقتك ثلاثا لا رجعة فيها فعيشك قصير و خطرك يسير». (۱۲) (اى دنيا! اى دنيا! از من دور شو! خود را به من عرضه مى‏كنى؟ يا مى‏خواهى مرا به شوق آورى؟! هرگز آن زمان كه تو در من نفوذ كنى فرا نرسد هيهات! دور شو! ديگرى را فريب ده! من نيازى به تو ندارم من ترا سه طلاقه كرده‏ام كه رجوعى در آن نيست. زندگى تو كوتاه، موفقيت تو كم و آرزوى تو پست است).

آرى، زهد على‏عليه السلام شورشى است‏بر ضد زبونى در برابر لذتها، طغيانى است‏بر ضد عجز و ناتوانى در برابر حاكميت ميلها و عصيانى است عليه زندگى دنيا و نعمتهاى آن.

در كلمات پيشوايان دين به شعار ترك دنيا يعنى ترك لذتگرائى به عنوان آزادمنشى زياد تكيه شده است. رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله فرموده: «عز المؤمن استغناؤه عن الناس و فى القناعة الحرية والعز» (۱۳) (عزت مردم با ايمان در بى‏نيازى از مردم است و آزادى و شرافت در پرتو قناعت‏به دست مى‏آيد).

در يكى از كلمات قصار، على‏عليه السلام مى‏فرمايد:

«الطمع رق مؤبد» (۱۴) (طمع بردگى جاويدان است)..

امام باقرعليه السلام در وصيت‏خود به جابر فرمود: «و اطلب بقاء العز بامامة الطمع‏» (۱۵) (با ميرداندن خوى ناپسند طمع، بقاء عز و شرق را طلب كن).

طمع‏كارى كه براى به دست آوردن خواهش نفسانى خود، به هر پستى و ذلتى تن مى‏دهد واز چاپلوسى و تملق ابا ندارد هرگز قادر نيست‏به عزت و كرامت نفس نايل گردد.

از على‏عليه السلام سؤال شد كه : «اى ذل اذل؟ قال: الحرص على الدنيا» (۱۶) (پست‏ترين ذلتها كدام است؟ در پاسخ حرص را بزرگترين ذلت و خوارى خواند).

دنيا پرستى

نقطه مقابل «زهد»، «دنيا پرستى‏» است اگر در اسلام به زهد ترغيب شده، از دنياپرستى هم به شدت مذمت‏شده است. البته آنچه از نظر اسلام مذموم است، نه «وجود جهان فى نفسه‏» است و نه تمايلات و علائق فطرى و طبيعى انسان به آن، بلكه وابسته بودن به امور مادى و دنيوى و در اسارت آنها بودن است.

از نظر اسلام مقام انسان و ارزشهاى عالى انسانى برتر و بالاتر از اين است كه انسان خويشتن را وابسته و اسير و برده ماديات اين جهان نمايد.

در منطق اسلام، رابطه انسان با جهان با تعبيرات و تشبيهات گوناگون ذكر شده است در يكجا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرموده: «الدنيا مزرعة الآخرة‏» يعنى رابطه انسان با جهان از نوع رابطه كشاورز با مزرعه است.

درنهج البلاغه گفتگوى امير مؤمنان على‏عليه السلام بامردى ذكر شده است كه از دنيا مذمت كرده وامام او را كه مى‏پنداشت دنياى مذموم همين جهان عينى مادى است مورد ملامت قرار داده و به اشتباهش آگاه نموده است و فرموده: «ايها الذام للدنيا المغتر بغرورها المخدوع باباطيلها! اتغتر بالدنيا ثم تذمها؟ انت المتجرم عليها ام هى المتجرمة عليك؟».

(اى كسى كه نكوهش دنيا مى‏كنى درحالى كه تو خود به غرور دنيا گرفتار شده‏اى و فريفته باطلهاى آن هستى، آيا تو خود مغرور به دنيا هستى و سپس مذمت آن مى‏كنى؟ تو از جرم دنيا شكايت دارى يا دنيا بايد از جرم تو شكايت كند؟ كى دنيا ترا گول زده و چه موقع تو را فريب داده است؟).

تا آنجا كه مى‏فرمايد:

« الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار عافية لمن فهم عنها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ بها مسجد احباء الله و مصلى ملائكة الله و مهبط وحى‏الله و متجر اولياءالله اكتسبوا فيها الرحمة و ربحوا فيها الجنة..». (۱۷)

(اين دنيا جايگاه صدق و راستى است‏براى آن كس كه با آن به راستى رفتار كند و خانه تندرستى است‏براى آن كس كه از آن چيزى بفهمد و سراى بى‏نيازى است‏براى آن كس كه از آن توشه برگيرد و محل اندرز است‏براى آن كه از آن اندرز گيرد. مسجد دوستان خداست و نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحى و تجارتخانه اولياء حق و آنها در اينجا رحمت‏خدا را به دست آوردند و بهشت را سود خود قرار داده‏اند...).

على‏عليه السلام در اين بيان رابطه انسان و جهان را از نوع رابطه تاجر با بازار تجارت و يا عابد با معيد معرفى كرده است.

و در جاى ديگر فرموده:

«الا وان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقة الجنة والغاية النار...» (۱۸) (آگاه باشيد امروز روز تمرين و آمادگى و فردا روز مسابقه است، جائزه برندگان بهشت، و سرانجام عقب‏ماندگان آتش خواهد بود).

در اين تعبير رابطه انسان و جهان از نوع رابطه اسب دونده با ميدان مسابقه است پس معلوم شد رابطه انسان با جهان از نوع رابطه كشاورز با مزرعه، و يا تاچر با بازار تجارت و يا عابد با عبادتگاه و يا اسب دونده با ميدان مسابقه است، پس انسان نمى‏تواند نسبت‏به جهان بيگانه و روابطش همه منفى بوده باشد.

از اينجاست كه على‏عليه السلام مكرر به اين مطلب اشاره مى‏كند كه دنيا خوب جائى است اما براى كسى كه بداند اينجا قرارگاه دائمى نيست، گذرگاه و منزلگاه اوست:«والنعم دار ما لم يرض بها دار». (۱۹)

«الدنيا دار مجاز لا دار قرار، فخلوا من ممركم لمقركم‏» (۲۰) (دنيا خانه بين راه است نه خانه اصلى و قرارگاه دائمى).

پس از نظر اسلام، دنيا مقدمه و مزرعه آخرت است و بايد از آن براى تحصيل آخرت استفاده كرد و اگر كسى ارتباطش با دنيا در اين حد باشد در اصطلاح شرع به او اهل دنيا نمى‏گويند و او اهل آخرت است و اين نوع دنيا و دنيادارى عين آخرت بوده و نه تنها مذموم نيست، بلكه پسنديده و ممدوح مى‏باشد.

على‏عليه السلام در نهج البلاغه در خطبه ۳۲ مردم زمان خود را ابتداء به دو گروه تقسيم مى‏كند: اهل دنيا و اهل آخرت. اهل دنيا به نوبه خود به چهار گروه تقسيم شده‏اند:

۱ - «منهم من لا يمنعه الفساد في الارض الا مهانة نفسه و كلالة حده و نضيض وفره‏».(گروهى از مردم آرام و گوسفندصفت مى‏باشند و هيچ‏گونه تباهكارى از آنها ديده نمشود واگر دست‏به فساد نمى‏زنند به خاطر اين است كه روحشان ناتوان و شمشيرشان كند، و امكانات مالى در اختيار آنها نيست اينها به اصطلاح آرزوى تباهكارى را دارند ولى قدرتش را ندارند).

۲ - «و منهم المصلت لسيفه و المعلن بشره و المجلب بخيله و رجله قد اشرط نفسه و اوبق لحطام ينتهزه او مقنب يقوده او منبر يفرعه و لبئس المتجر ان ترى الدنيا لنفسك ثمنا و مما لك عندالله عوضا» (گروه ديگر آنانند كه شمشير كشيده‏اند و شر و فساد خويش را آشكارا اعلام مى‏دارند لشگرهاى خود را سواره و پياده گردآورده و خويشتن راآماده كرده‏اند، دينشان را براى اين تباه ساخته‏اند كه ثروتى بيندوزند و يا فرماندهى جمعيتى را براى خود فراهم سازند و يا به منبرى صعود كرده وبراى مردم خطبه بخوانند، چه بد تجارتى است كه انسان دنيا را بهاى خويشتن ببيند و به جاى نعمتها و رضايت پروردگار در آخرت، زندگى اين جهان را برگزيند).

۳ - «و منهم من يطلب الدنيا بعمل الآخرة ولا يطلب الآخرة بعمل الدنيا قد طامن من شخصه و قارب من خطوه و شمر من ثوبه و زخرف من نفسه للامانة و اتخذ ستر الله ذريعه الى المعصية‏».

(گروه سوم كسانى هستند كه (زير نقاب) كارهاى آخرتى دنيا را مى‏طلبند و آخرت را به وسيله كارهاى اين جهان نمى‏طلبند، خود را كوچك و متواضع جلوه مى‏دهند، گامها را كوتاه برمى‏دارند، دامن لباس خويش را جمع مى‏نمايند، خويشتن را به زيور ايمان مى‏آرايند (خود را به شعار مردان صالح آراسته‏اند) و پوشش خدائى را وسيله معصيت قرار داده‏اند).

۴ - «و منهم من ابعده عن طلب الملك ضؤولة‏نفسه و انقطاع سببه فقصرته الحال على حاله، فتحلى باسم القناعة و تزين بلباس اهل الزهادة و ليس من ذلك فى مراح و لا مغدى‏».

(گروه چهارم آنانند كه پستى و بى‏وسيله‏اى آنان را از رسيدن به جاه و مقام باز داشته و دستشان از همه‏جا كوتاه شده و خود را به زيور قناعت آراسته‏اند و به لباس زاهدان زينت داده‏اند (اما حقيقت اين است) كه در هيچ زمان نه به هنگام شب و نه به هنگام روز در سلك زاهدان راستين نبوده‏اند).

على‏عليه السلام اين چهار گروه را با وجود اختلافاتى كه از نظر برخوردارى و محروميت واز نظر روش و طرز عمل واز لحاظ روحيه دارند، همه آنها را يك گروه مى‏داند: اهل دنيا، زيرا همه آنها در يك خصيصه مشتركند: و آن اين كه همه آنها «اسير» و «برده‏» ماديات اين جهان هستند.

در پايان خطبه به توصيف گروه مقابل (اهل آخرت) مى‏پردازد و مى‏فرمايد:

«و بقى رجال غض ابصارهم ذكر المرجع و اراق دموعهم خوف المحشر، فهم بين شريد ناد و خائف مقموع و ساكت مكعوم. .».

(دراين ميان گروهى باقى مانده‏اند كه : ياد قيامت چشمهايشان را فرو افكنده، و ترس بازپسين اشكشان را جارى ساخته، اينان (به خاطر سخنان حقى كه مى‏گويند) يا از جامعه رانده شده‏اند و در خاموشى و تنهائى فرو رفته‏اند و يا ترسان و مقهور مانده، و يا لب از گفتار فرو بسته‏اند و بعضى هم مخلصانه به كار دعوت به سوى خدا پرداخته‏اند و عده‏اى هم گريان و دردناكند، كه تقيه آنان را از چشم مردم انداخته است و ناتوانى وجودشان را فرا گرفته (اينان به كسانى مى‏مانند) كه در درياى نمك غوطه‏ورند، دهانشان بسته، و قلبشان مجروح است (آنقدر) نصيحت كرده‏اند كه خسته شده‏اند، از بس مغلوب شده‏اند ناتوان گشته‏اند واز بس كشته داده‏اند به كمى گرائيده‏اند). (۲۱)

سپس امام‏عليه السلام در بى‏اعتنائى و زهد در دنيا خطاب به مردم مى‏فرمايد:

«فلتكن الدنيا فى اعينكم اصغر من حثالة القرظ و قراضة الجلم و اتعظوا بمن كان قبلكم قبل ان يتعظ بكم من بعدكم و ارفضوها ذميمة فانها قد رفضت من كان اشغف بها منكم‏». (۲۲)

(دنيا در چشم شما بايد كم ارزش‏تر از پوست درخت و اضافيهاى مقراضهائى كه با آن پشم حيوانات را مى‏چينند بوده باشد. از پيشينيان پند بگيريد، پيش از آنكه آيندگان از شما پند بگيرند، اين جهان پست و مذموم را رها كنيد زيرا كه افرادى را كه از شما شيفته‏تر نسبت‏به آن بوده‏اند، رها ساخت!).

منظور از اين تعبيرات اين است كه دنيا نبايد هدف باشد زيرا هدف قرار گرفتن دنيا مستلزم محروميت از آخرت است ولى اگر آخرت هدف باشد لازمه‏اش محروميت از دنيا نيست و مى‏توان خير دنيا و آخرت را جمع كرد چنانكه على‏عليه السلام مى‏فرمايد:

«الناس فى الدنيا عاملان: عامل عمل فى الدنيا للدنيا، قد شغلته دنياه عن آخرته، يخشى على من يخلفه الفقر و يامنه على نفسه، فيفتى عمره فى منعمة غيره و عامل عمل فى الدنيا لما بعدها فجاءه الذى له من الدنيا بغير عمل، فاحرز الحظين معا و ملك الدارين جميعا فاصبح وجيها عندالله لا يسال الله حاجة فيمنعه‏». (۲۳)

(مردم در دنيا از نظر عمل و هدف دوگونه‏اند: يكى تنها براى دنيا كار مى‏كند سرگرمى به امور مادى و دنيوى او را از توجه به آخرت باز داشته است و نسبت‏به بازماندگان خود از فقر وحشت دارد ولى نگران روزهاى سختى كه خود در پيش دارد، نيست. لذا عمرش را در راه منافع ديگران فانى مى‏سازد. و يكى ديگر، آخرت را هدف قرار مى‏دهد و تمام كارهايش براى آن هدف است اما دنيا خود به خود و بدون آنكه كارى براى آن صورت گرفته باشد، به او مى‏رسد، او هر دو بهره (بهره دنيا و بهره آخرت) را باهم مى‏برد و دنيا و آخرت را باهم مالك مى‏شود، چنين كسى صبح مى‏كند درحالى كه آبرومند نزد پروردگار است و هرچه از خداوند بخواهد به او عطا مى‏كند).

پس جمع ميان دنيا و آخرت از نظر اسلام ممكن است و آنچه ناممكن است، جمع ميان آن دو از نظر ايده‏آل بودن و هدف اعلى قرار گرفتن است.

داود الهامى


پى‏نوشتها:

۱) غرر و درر آمدى، ج‏۱، ص ۲۱۵ - شماره ۸۶۱.

۲) غرر و درر آمدى، ج‏۱، ص ۱۵۹ - شماره ۶۰۶.

۳) مدرك قبل.

۴) سوره حشر، آيه ۹.

۵) تفسير مجمع البيان، ج‏۹، ص ۲۶۰.

۶) نهج البلاغه، خطبه‏۳..

۷) نهج البلاغه، خطبه ۲۰۷.

۸) نهج البلاغه، نامه شماره ۴۵..

۹) نهج البلاغه، نامه شماره ۴۵.

۱۰) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۱۳۳..

۱۱) نهج البلاغه، نامه شماره ۴۵..

۱۲) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۷۷..

۱۳) مجموعه ورام، ج‏۱، ص ۱۶۹.

۱۴) نهج البلاغه، كلمات قصار، ۱۸۰.

۱۵) سفينة البحار، ماده طمع.

۱۶) سفينة البحار، ج‏۱، ص ۲۴۴، حرص.

۱۷) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۱۳۱..

۱۸) نهج البلاغه، خطبه ۲۸.

۱۹) نهج البلاغه، خطبه ۲۲۱..

۲۰) مدرك قبل.

۲۱) نهج البلاغه، خطبه ۳۲..

۲۲) نهج البلاغه، خطبه ۳۲..

۲۳) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۲۶۹..


درسهايي ازمكتب اسلام-سال۷۸-شماره۶

بازگشت